بسم الله الرحمن الرحیم

 

صفحه‌ى 25 [سوره إبراهيم (14): آيات 6 تا 18] ترجمه آيات‏ و به ياد بياور آن زمانى را كه- موسى به قوم خود گفت نعمت‏هاى خدا را بر خود به ياد آوريد، زمانى كه (گروهى از) فرعونيان به سختى عذابتان مى‏كردند و پسرانتان را سر مى‏بريدند و زنانتان را (براى خدمتكارى) زنده نگه مى‏داشتند، نجاتتان داد و در اينها از جانب پروردگارتان آزمايش بزرگى بود (6). - و به ياد بياوريد آن زمانى را كه- پروردگارتان اعلام كرد كه اگر سپاسگزارى كنيد، حتما افزونتان دهم و اگر كفران كنيد، عذاب من بسيار سخت است (7). موسى (به بنى اسرائيل) گفت: اگر شما و هر كه در زمين هست همگى كافر شويد، خدا بى نياز و ستوده است (8). مگر خبر كسانى كه پيش از شما بوده‏اند از قوم نوح و عاد و ثمود و كسانى كه پس از آنها بوده‏اند به شما نرسيده؟ كه جز خداى آنها كسى نمى‏داند، پيغمبرانشان با دليل‏هاى روشن بسويشان آمدند و آنها دستهايشان را (از حيرت) به دهان‏هايشان بردند و گفتند: ما آئينى را كه به ابلاغ آن فرستاده شده‏ايد منكريم و درباره آن چيزهايى كه ما را به آنها مى‏خوانيد به سختى در شك هستيم (9). پيغمبرانشان گفتند: مگر در خداى يكتا و ايجاد كننده آسمانها و زمين، شكى هست؟! او شما را دعوت مى‏كند تا گناهانتان را بيامرزد، و تا مدتى معين، نگاهتان دارد. آنها گفتند: شما نيز جز بشرهايى مثل ما نيستيد، كه مى‏خواهيد ما را از خدايانى كه پدرانمان مى‏پرستيده‏اند منصرفمان كنيد، پس براى ما دليلى روشن بياوريد (10). پيغمبرانشان به آنها گفتند درست است كه ما نيز جز بشرهايى مثل شما نيستيم، ولى خدا بهر كس از بندگان خويش بخواهد منت مى‏نهد، و ما حق نداريم جز به اذن خدا براى شما دليل بياوريم، و مؤمنان بايد به خدا توكل كنند (11). چرا ما به خدا توكل نكنيم، در صورتى كه او ما را به راههايى كه مى‏رويم هدايت نمود. و ما حتما به اين آزارهايى كه شما به ما مى‏كنيد صبر خواهيم كرد، و توكل كنندگان بايد به خدا توكل كنند (12). كسانى كه كافر بودند به پيغمبرانشان گفتند: ما قطعا شما را از سرزمين خودمان بيرون‏ مى‏كنيم مگر اينكه به آيين ما بازگرديد، در اين حال پروردگارشان به آنها وحى كرد كه: اين ستمگران را هلاك خواهيم كرد (13). و شما را بعد از ايشان در اين سرزمين سكونت خواهيم داد، اين موهبت مخصوص كسانى است كه از عظمت من بترسند و از تهديد من بيمناك باشند (14). آنها (از خدا) تقاضاى فتح و پيروزى و گشايش كردند، و هر گردنكش ستيزه‏جو نوميد و نابود شد (15). جهنم در انتظار او است، و آب چرك و خون به او نوشانده مى‏شود (16). به زحمت، جرعه جرعه آن را سر مى‏كشد ولى هرگز به ميل خود حاضر نيست آن را بياشامد، و مرگ از هر طرفى به سراغ او مى‏آيد، اما مردنى در كار نيست و عذابى سخت در انتظار او است (17). كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند، اعمالشان همانند خاكسترى است كه در روز طوفانى باد سختى بر آن بوزد، آنها توانى ندارند كمترين چيزى از آنچه را كه انجام داده‏اند به دست آورند، و اين همان گمراهى دور و دراز است (18). بيان آيات‏ اين آيات، مشتمل بر ذكر پاره‏اى از نعمتها و نقمتهاى خدا است كه هر كدام در روز معينى رخ داده است. از ظاهر سياق اين آيات بر مى‏آيد كه همه اين آيات غير از آيه" وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ ..." نقل كلام حضرت موسى (ع) است، كه موسى بن عمران (ع) در اين آيات، مردم خود را به پاره‏اى از ايام خداى سبحان كه به مقتضاى عزت مطلقه‏اش، نعمتها و يا عذابهايى فرستاده و هر كدام را به مقتضاى حكمت بالغه‏اش در جاى خود فرستاده تذكر مى‏دهد، و به يادشان مى‏آورد. " وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ ...". كلمه" يسومونكم" از" سوم" است و سوم، بطورى كه راغب گفته به معناى رفتن به طلب چيزى است. در اين صورت، اين كلمه هم رفتن را مى‏رساند و هم طلب كردن را «1». ولى گويا در آيه شريفه به معناى چشاندن عذاب است، و كلمه" استحياء" به معناى زنده نگهداشتن است. معناى آيه اين است كه: اى رسول ما! به ياد بياور- و با يادآوريت، ايستادگى و ايمانت را به عزيز و حميد بودن خدا زيادتر كن- آن زمانى را كه موسى به قوم خود (بنى اسرائيل) گفت: اى بنى اسرائيل! نعمتهاى خدا را بياد آوريد، آن روز كه از آل- فرعون و مخصوصا از قبطيان نجاتتان داد، قبطيانى كه دائما شما را شكنجه مى‏دادند و عذاب مى‏چشاندند، و اغلب، پسرانتان را مى‏كشتند و دخترانتان را براى كلفتى و رختشويى خود، زنده نگه مى‏داشتند، كه در اين وقايع، بلا و محنت (امتحان) بزرگى از ناحيه پروردگارتان بود. [بيان اينكه آيه:" و إذ تأذن ربكم ..." از سخنان موسى (ع) در ياد آورى ايام اللَّه به بنى اسرائيل است‏] " وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ". در مجمع البيان گفته است:" تاذن" به معناى اعلام است: و" آذن" و" تاذن" معنايشان يكى است، نظير" اوعد" و" توعد" «1». جمله" وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ ..."، عطف است بر جمله" إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ" و نسبتى كه آيه بعدى" قالَ مُوسى‏ ..."، با اين آيه دارد همان نسبتى است كه آيه" وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى‏ ..."، با آيه" كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ" دارد، (دقت بفرماييد) و تناسبى كه گفتيم، با سياق كلام سازگارتر از نسبتى است كه ديگر مفسران گفته‏اند. بعضى «2» از مفسرين گفته‏اند: آيه" وَ إِذْ تَأَذَّنَ"، كلام ابتدايى نبوده و همانند" إِذْ قالَ مُوسى‏" خطاب به رسول خدا (ص) نيست، بلكه بقيه كلام موسى بوده و عطف بر" نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ" است، و تقدير كلام چنين است كه موسى گفت:" به ياد آوريد نعمتى را كه خدا به شما ارزانى داشت، و به ياد آوريد زمانى را كه پروردگارتان اعلام داشت ...". ولى اين وجه، همانطور كه گفتيم، با سياق كلام مناسبت ندارد، زيرا اگر چنين بود، جا داشت به ملاحظه رعايت ترتيب، اول بفرمايد:" بياد آوريد زمانى را كه پروردگارتان شما را از شر فرعون كه چنين و چنانتان مى‏كرد نجات داد سپس بر شما انعام نمود و آن زمان كه پروردگارتان اعلام كرد كه ...". بعضى «3» ديگر گفته‏اند: جمله" وَ إِذْ تَأَذَّنَ ..." عطف است بر جمله" إِذْ أَنْجاكُمْ" و معناى اين دو جمله، روى هم چنين است كه:" بياد آوريد نعمتى را كه خداوند بر شما مجمع البيان، ج 6، ص 304. (2) تفسير فخر رازى، ج 19، ص 85. (3) روح المعانى، ج 13، ص 190. انعام نمود، آن زمان كه پروردگارتان اعلام داشت كه ..." زيرا همين اعلام داشتن هم خود نعمتى است از خدا، چون تشويق و ترهيب براى رسيدن به خير دنيا و آخرت است. ليكن اين وجه هم صحيح نيست، زيرا اعلام مذكور، تنها براى شكرگزاران نعمت است، و اما براى كفران كنندگان، نقمت و عذاب است، و با اين حال، در رديف و دنباله ذكر نعمت‏هاى خدا آوردن مناسب و به جا نيست، چرا كه اگر كفران كنندگان را استثناء مى‏كرد، باز ممكن بود بگوئيم: اول آيه تتمه ذكر نعمت‏ها است، و در آخر، كفران كنندگان بوسيله استثناء بيرون شده‏اند. و چون استثنايى در كلام نيست مى‏فهميم كه اين آيه، دنباله كلام موسى (ع) نيست. پس ظاهرا اين كلام كلامى ابتدايى است، علاوه بر اين، خداى تعالى در چند جاى از كلامش اين حقيقت را اعلام كرده كه شكر نعمت، كه خود در حقيقت استعمال نعمت است به نحوى كه احسان منعم را يادآورى و اظهار مى‏كند، و در مورد خداى تعالى برگشت به ايمان و تقوى مى‏شود) مايه زياد شدن نعمت، و كفران آن، باعث عذاب شديد است. آرى اگر قبلا اين معنا سابقه نمى‏داشت، ممكن بود بگوييم خداوند بوسيله موسى (ع) آن را اعلام كرده، و حال آنكه سابقه داشته، مثلا از حضرت نوح حكايت مى‏كند كه گفته است: " فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ" «1» و از لطايف كريمه خداى سبحان همان طور كه بعضى از مفسرين «2» بيان كرده‏اند- نكته باريكى است كه آن را در آيه مورد بحث بكار برده، و آن اين است كه وعده زياد كردن نعمت را بطور صريح (آن هم با نون تاكيد) آورده و فرموده:" لأزيدنكم: حتما نعمت را برايتان زياد مى‏كنم" ولى در تهديد عليه كفران كنندگان، به صراحت نفرموده كه عذابتان مى‏كنم، بلكه بطور تعريض و اشاره فرموده:" عذاب من سخت است"، آرى اين، شيوه و روش كريمان است كه در وعده و وعيدشان غالبا تصريح به عذاب نمى‏كنند. آيه شريفه مطلق است و دليلى نيست كه ما آن را به وعده و وعيدهاى دنيوى‏  پس گفتيم: از پروردگارتان طلب آمرزش كنيد كه او بسيار خداى آمرزنده است تا باران آسمان را بر شما فراوان نازل كند، و شما را به مال بسيار و پسران متعدد مدد فرمايد. سوره نوح، آيات 10- 12. (2) منهج الصادقين، ج 5، ص 125، و روح المعانى، ج 13، ص 191. اختصاص دهيم و يا مختص آخرتش بنماييم، وانگهى از آيات كريمه قرآن كاملا استفاده مى‏شود كه ايمان و كفر، و تقوى و فسق، هم در شؤون زندگى دنيا تاثير دارند، و هم در زندگى آخرت. بعضى «1» بر وجوب شكر منعم به اين آيه استدلال كرده‏اند، ولى حق اين است كه آيه شريفه، بيش از اين دلالت ندارد كه كافر از ناحيه كفر و كفرانش در خطر است، چون همانطور كه گفتيم خطر كفران را بطور صريح وعده نداده و بر فعليت و حتميت آن تصريح نكرده، بلكه فرموده اگر كفران كنيد عذاب من شديد است، آرى اگر مى‏فرمود در برابر هر كفر و كفرانى، عذاب من حتمى است، آن وقت ممكن بود بگوييم آيه شريفه، يكى از دليل‏هاى وجوب شكر منعم است. [معناى اين كلام موسى (ع) كه فرمود: اگر شما و تمامى اهل زمين كافر شويد خدا غنى و حميد است‏] " وَ قالَ مُوسى‏ إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ". بعد از آنكه خداى تعالى در آيه قبل، دستور مى‏دهد كه شكر نعمتهايش را بجاى آورند، و به مقتضاى عزت مطلقه‏اش اعلام مى‏دارد كه اگر شكرگزار باشند نعمتش را برايشان زياد مى‏كند، و اگر كفران كنند عذابش شديد است، اينك در اين آيه، سخن موسى را كه از آيه مورد بحث شروع شده و تا آخر آيات مورد بحث ادامه مى‏يابد بعنوان مثال ايراد مى‏فرمايد. و علت اينكه فرمود:" او غنى است، هر چند كه شما و تمامى مردم روى زمين كفر بورزيد". اين است كه غناى او از هر چيز، ذاتى اوست، و او از شكر كسى بهره‏مند، و از كفر كسى متضرر نمى‏شود، بلكه نفع شكر، و ضرر كفر به خود انسانهاى شاكر و كافر بر مى‏گردد. و جهت اين كه فرمود:" او در همه اين فرضها حميد است"، اين است كه حمد، عبارت از اين است كه: حمد كننده، جمال و زيبايى‏هايى را كه در فعل شخص منعم است اظهار كند، ولى چون افعال خدا از هر جهت زيبا است، پس خداى تعالى جميل، و جمالش هويدا و روشن است، و هيچ چيز نمى‏تواند آن را پنهان سازد، پس او در هر حال، محمود (حميد) است، خواه حامدى او را به زبان حمد بگويد يا نگويد. علاوه بر اين، چون هر موجودى با تمامى وجودش او را حمد مى‏كند حتى كافر نعمت او، هم چنان كه فرمود:" وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ" «2» پس او محمود است چه تفسير فخر رازى، ج 19، ص 86. (2) هيچ موجودى نيست مگر آنكه او را حمد و تسبيح مى‏گويد. سوره اسراء، آيه 44. كافران با زبان خود، حمدش بگويند يا نگويند، و تمامى حمدها از آن او است، چه اينكه حامدان در حمد خود، او را قصد كنند و يا غير او را قصد كنند. [شرح معناى آيه:" أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ ..." كه تكذيب انبياء (ع) توسط اقوام پيشين را حكايت مى‏كند و اقوال مفسرين در معناى اين آيه‏] " أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ ...". اين آيه نيز از سخنان موسى (ع) است كه ايام الهى را كه در امت‏هاى گذشته وجود داشته و در آن ايام، اقوام را دچار عذاب و انقراض نموده و آثارشان را از صفحه وجود محو نموده خاطرنشان مى‏سازد، و نيز اينكه كسى جز خدا بطور تفصيل از سرنوشت آن اقوام خبر ندارد، مانند قوم نوح و عاد و ثمود و اقوام بعد از ايشان. و از همين جا معلوم مى‏شود كه: اولا- مراد از" نبا" در جمله" أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ" خبر هلاكت و انقراض آن اقوام است، چون كلمه" نبا" به معناى خبر مهم و قابل اعتناء است، پس ديگر منافات ندارد كه بعد از آن بفرمايد:" لا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا اللَّهُ" (زيرا در اين جمله، اطلاع از جزئيات داستان اقوام گذشته را به خدا اختصاص مى‏دهد و در آن جمله خبر هلاكت و انقراض را بطور اجمال براى مردم اثبات مى‏كند و آنان را ملامت مى‏كند كه مگر نشنيده‏ايد). و ثانيا- شمردن قوم نوح و عاد و ثمود، از باب مثال است، و جمله" لا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا اللَّهُ" بيان است براى جمله" من قبلكم" و اينكه فرمود: جز خدا كسى ايشان را نمى‏شناسد و وضع ايشان را نمى‏داند، مقصود ندانستن حقيقت حال ايشان و بى اطلاعى از جزئيات تاريخ زندگى ايشان است. ممكن هم است جمله" لا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا اللَّهُ" را اعتراضيه گرفت، هر چند كه آنچه ما گفتيم با سياق كلام مناسب‏تر است، و اما احتمال اينكه جمله مذكور خبر جمله" وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ" بوده و معنى چنين باشد:" و الذين من بعدهم لا يعلمهم الا اللَّه اين‏ها كه پس از ايشان آمدند، احوالشان را كسى جز خدا نمى‏داند"- كما اينكه بعضى «1» از مفسرين ذكر كرده‏اند- احتمالى ضعيف، و معنايى سخيف و باطل است و از آن سخيف‏تر سخنى است كه يكى ديگر «2» گفته و جايز دانسته است كه: جمله مذكور، حال از ضمير" هم"، در جمله" من بعدهم" باشد و آن وقت جمله" جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ" خبر باشد- براى جمله" وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ". " جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْواهِهِمْ"- ظاهرا مراد از اين آيه، اين و 2) روح المعانى، ج 13، ص 192. باشد كه پيامبرانشان با حجت‏هايى آمدند كه آن حجت‏ها حق و حقيقت را بدون ابهام برايشان روشن مى‏ساخت، ولى مردم مانع آن شدند كه پيامبران لب به كلمه حقى بگشايند و بالأخره راه حرف زدن را بر روى ايشان بستند. بنا بر اين، دو ضميرى كه در كلمه" ايديهم" و كلمه" افواههم" است هر دو، به" رسل" بر مى‏گردد، و جمله" فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْواهِهِمْ دست‏هايشان را به دهانهايشان بردند" كنايه است از اينكه ايشان را مجبور به سكوت و نگفتن حق مى‏كردند، گويا دست انبياء را مى‏گرفتند و بر دهانهايشان مى‏گذاشتند و به اين وسيله اعلام مى‏كردند كه بايد از سخن حق، صرف نظر كنند. مؤيد اين هم كه چنين معنايى مقصود آيه است، اين است كه بعد از جمله مورد بحث مى‏فرمايد:" إِنَّا كَفَرْنا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنا إِلَيْهِ مُرِيبٍ" چون ادعاى شك و ترديد، در مقابل حجت روشن و حق صريح، كه جاى هيچ شكى را باقى نمى‏گذارد، از كسى قابل تصور است كه به اصطلاح جاحد و مكابر و متحكم و مجازف، و به اصطلاح فارسى لجباز بوده و اصلا طاقت شنيدن حق را نداشته باشد، و گوينده حق را مجبور به سكوت نمايد مفسرين در معناى اين آيه اقوال مختلفى دارند: از جمله، بعضى «1» گفته‏اند معنايش اين است كه:" كفار در تكذيب و رد ادعاى رسولان با دست خود جلو دهان ايشان را گرفتند". اين آقايان، ضمير در" ايديهم: دستهايشان" را به كفار، و ضمير در" افواههم: دهانهايشان" را به رسل برگردانده‏اند. ليكن عمل صحيحى انجام نداده‏اند، زيرا دو مرجع مختلف، براى دو ضمير گرفته‏اند، بدون اينكه قرينه و دليلى در كلام داشته باشند. بعضى «2» ديگر گفته‏اند: مراد اين است كه:" كفار، دستهاى خود را به دهان هاى خود گرفتند، در حالى كه به انبياء اشاره مى‏كردند كه ساكت باشيد، همانگونه كه مردم با يكديگر انجام مى‏دهند، وقتى كه مى‏خواهند به ديگرى بگويند حرف نزن دست به دهان مى‏گيرند كه حرف نزن" بنا بر اين نظر، هر دو ضمير به كفار بر مى‏گردد. و بعضى «3» گفته‏اند:" معناى آيه اين است كه كفار از شدت خشم و عصبانيت، انگشتهاى خود را مى‏گزيدند". بنا بر اين معنا هم، دو ضمير مانند وجه قبلى به كفار  روح المعانى، ج 13، ص 193. (3) تفسير فخر رازى، ج 19، ص 89. برمى‏گردد اشكال اين وجه اين است كه اين معنا كنايه بسيار بعيدى است، كه از لفظ فهميده نمى‏شود. بعضى «1» ديگر گفته‏اند: مراد از" ايدى" حجت‏ها و دليلها است، چون دليل، به منزله دست آدمى است و همان طور كه آدمى با دست خود دفاع و دادوستد مى‏كند با دليل نيز دفاع مى‏كند، اين در صورتى است كه ايدى، جمع" يد" به معناى دست باشد، اما اگر جمع يد به معناى نعمت باشد باز هم مى‏توان آن را به معناى دليل گرفت، زيرا دليل و حجتهاى انبياء، خود يكى از نعمتهاى ايشان به مردم است، و بنا بر اين، معناى آيه اين مى‏شود كه: مردم دليلهاى انبياء را به دهان ايشان كه از همانجا بيرون شده بر مى‏گرداندند. قريب به اين معنا، وجه ديگرى است كه بعضى «2» ذكر كرده و گفته‏اند: مراد از ايدى، نعمتهاى رسولان، يعنى اوامر و نواهى ايشان است، و هر دو ضمير به رسل بر مى‏گردد و معنى آيه اين است كه كفار، انبياء را تكذيب كرده، اوامر و نواهى ايشان را انكار كردند. باز قريب به اين معنى قول عده ديگرى «3» است كه گفته‏اند: مراد از ايدى، نعمتها است، و ضمير در" ايديهم" به رسل بر مى‏گردد، و كلمه" فى" در جمله" فِي أَفْواهِهِمْ" به معناى" باء" است، و ضمير در آن به كفار بر مى‏گردد، و معنايش اين است كه كفار با زبانهاى خود نعمت‏هاى رسولان، يعنى حجتهاى ايشان را انكار كردند. خواننده محترم به خوبى مى‏داند كه اين چند معنايى كه نقل كرديم معناهاى بعيدى است كه از فهم عرف به دور است، و كلام خداى تعالى برتر از اين است كه به چنين معانى حمل شود. " وَ قالُوا إِنَّا كَفَرْنا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنا إِلَيْهِ مُرِيبٍ"- اين جمله، به منزله بيان براى جمله" فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْواهِهِمْ" است و جمله اولى آن، يعنى" إِنَّا كَفَرْنا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ" انكار شريعت الهى است كه در حقيقت متن رسالت است و جمله دوم يعنى" وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ ..." انكار حجتها و معجزات ايشان و اظهار ترديد در آن چيزى است كه بدان دعوت مى‏كنند كه همان توحيد ربوبيت باشدتفسير فخر رازى، ج 19، ص 90. ‌صفحه‌ى 34 " قالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى". كلمه" فطر" بطورى كه راغب گفته «1» است در اصل به معناى پاره كردن از درازاى پارچه و يا چيز ديگر است، وقتى گفته مى‏شود:" فطرت الشي‏ء فطرا" معنايش اين است كه آن را از طرف طول شكافتم. و وقتى گفته مى‏شود:" افطر الشي‏ء فطورا و انفطر انفطارا" معنايش اين است كه قبول شكافتن و پاره شدن نمود. و در قرآن كريم هر جا كه اين ماده را به خداى تعالى نسبت داده به معناى ايجاد است، ولى در معناى ايجاد به نوعى عنايت استعمال شده، گويا خداى تعالى عالم عدم را شكافته، و از شكم آن موجودات را بيرون كشيده است، و اين موجودات تا زمانى وجود دارند كه خداى تعالى دو طرف عدم را هم چنان باز نگهداشته باشد، و اما اگر آنها را رها كند كه به يكديگر وصل شوند باز موجودات معدوم مى‏شوند، هم چنان كه فرموده" إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ" «2». بنا بر اين، تفسير كردن كلمه" فطر" به خلق، كه عبارت است از جمع آورى اجزاء، تفسير صحيحى نيست، و اگر در بعضى عبارات ديده مى‏شود، در حقيقت اشتباه است، به شهادت اينكه اگر فطر به معناى خلق بود بايد برهانى كه در آيه مورد بحث، يعنى در جمله" فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ" كه بر اثبات وجود خالق اقامه شده، برهانى ناقص و اجنبى از مدعا باشد، زيرا بت‏پرست هم وجود خالق را منكر نيست، و قبول دارد كه خالق عالم، همان خداى سبحان است و بس، ليكن توحيد ربوبيت را منكر است، و همچنين معبود را منحصر به يكى نمى‏داند، و در مقابل كسى كه منكر توحيد در ربوبيت و عبادت است، اثبات خالق فائده‏اى ندارد. از اينجا مى‏فهميم كه جمله مذكور، در مقام اثبات توحيد ربوبيت است، چون اين جمله، در مقابل كلام كفار و مشركين كه گفته بودند:" إِنَّا كَفَرْنا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنا إِلَيْهِ مُرِيبٍ" قرار گرفته، و قبلا هم گفتيم كه مشركين در اين گفتار خود، دو چيز را انكار كرده‏اند، يكى رسالت را و ديگرى توحيد در ربوبيت را، و ناگزير، كلام رسولان هم كه جواب اين گفتار مشركين است، بايد متضمن دو اثبات باشد. مفردات راغب، ماده" فطر". (2) به درستى كه خداى تعالى آسمانها و زمين را از اينكه نابود شوند، نگهداشته است و اگر بخواهند نابود شوند، كيست بعد از خدا كه آنها را نگهدارد. سوره فاطر، آيه 41. پس بايد جمله" أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ" برهان بر اثبات توحيد ربوبيت باشد، و جمله" يَدْعُوكُمْ ..." برهان بر اثبات رسالت و حقانيت ادعاى انبياء، زيرا اگر جمله اولى، صرفا عليه انكار كفار بوده و هيچ جنبه برهانى نداشته باشد، ديگر احتياجى نبود كه وصف" فاطر" را بياورد و آوردن وصف مذكور، براى اين است كه شك در ربوبيت او را بكلى از بين ببرد. توضيح اينكه: در اولين تعقل و دركى كه از اين عالم مشهود مى‏كنيم كه از موجودات تاليف شده و هر يك از آن موجودات، در حد خود، محدود و جداى از غير خود هستند، و هيچ يك از موجودات و اجزاى آنها وجودشان از خودشان و قائم به ذات خودشان نيست، چون اگر قائم به ذات خود بودند نه دستخوش دگرگونى مى‏شدند، و نه نابود مى‏گشتند، مى‏فهميم كه اين موجودات و اجزاى آنها و هر صفت و آثارى كه جنبه هستى و وجود دارد، از ديگرى و مال ديگرى است، و اين ديگرى همان كسى است كه ما خدايش مى‏ناميم، و او است كه اين عالم و اجزاى آن را ايجاد كرده، و براى هر يك حد و مرزى جداى از ديگرى قرار داده است، پس بايد خود او، موجودى بدون حد باشد، و گرنه خود او هم محتاج به ما فوقى است كه او را محدود كرده باشد، و نيز مى‏فهميم كه او واحدى است كه كثرت نمى‏پذيرد، چون كسى كه در حد نمى‏گنجد، متعدد هم نمى‏شود و باز مى‏فهميم كه او با اينكه يكتا است، تمامى امور را همانطور كه ايجاد كرده تدبير هم مى‏كند، زيرا او مالك وجود آنها و همه امور مربوط به آنها است، و كسى در هيچ چيز شريك او نيست- زيرا هيچ موجودى غير او، مالك خودش و غير خودش نيست- پس او رب هر چيزى است، و غير او هيچ ربى نيست، هم چنان كه او ايجاد كننده هر چيزى است و هيچ موجودى غير او نيست. اين برهان برهانى است تمام عيار، و در عين حال ساده و همه كس فهم، و هر انسانى كه با فطرت و و جدان خود بفهمد كه اين عالم مشهود و محسوس، حقيقت و واقعيتى داشته، و آن طور كه سوفسطائيان پنداشته‏اند صرف وهم و خيال نيست،، با اين برهان، توحيد الوهيت و ربوبيت را به آسانى اثبات مى‏كند، و به همين جهت قرآن كريم در آيات مورد بحث كه در مقام بحث با بت‏پرستان است، اين برهان را ايراد كرده است. و از همين جا مى‏توان فهميد اينكه بعضى «1» پنداشته‏اند كه جمله‏ تفسير فخر رازى، ج 19، ص 91. " أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ" برهانى است كه براى اثبات خالق عالم آورده شده، پندار غلطى است. و همچنين، پندار آنكه پنداشته است، جمله مورد بحث، از راه اتصال تدبير، توحيد ربوبيت را اثبات مى‏كند بطلانش روشن است بلكه همانطور كه گفتيم اين آيه برهانى است بر اثبات وجود خداى تعالى، از راه قيام وجود هر موجودى و آثار آن از هر جهت به ذات او، تا هم وحدانيت ربوبيت را اثبات كند، و هم گفتار آنان را كه به عنوان تاييد شك و ريب خود گفته بودند:" وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنا إِلَيْهِ مُرِيبٍ" باطل سازد پس در حقيقت، مضمون اين آيه، قريب به مضمون آيه" قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لا ضَرًّا" «1» است كه گذشت. [توضيح برهانى كه از جمله:" يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ ..." براى اثبات نبوت عامه استفاده مى‏شود] همانطور كه گفتيم: جمله مورد بحث، اشاره است به برهان توحيد ربوبيت، و جمله" يدعوكم ..." اشاره است به برهان بر نبوت، كه ايشان آن را انكار مى‏كردند و مى‏گفتند: " إِنَّا كَفَرْنا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ" و مقصودشان اين بود كه اصولا ما دين انبياء و شريعتهاى آسمانى را كه بوسيله وحى آمده باشد انكار مى‏كنيم. جمله مذكور گفتار ايشان را به اين بيان ابطال مى‏كند كه يكى از سنت‏هاى الهى اين است كه هر موجودى را به سوى كمال و سعادت نوعى‏اش هدايت نمايد، و انسان يكى از انواع موجودات و يكى از مشمولين اين هدايت است، و عنايت الهى، ايجاب مى‏كند كه او را هم به سوى سعادت زندگيش هدايت نمايد، و چون زندگى او، يك زندگى جاودانه و هميشگى است، و محدود به حدود دنيا و ختم پذير به رسيدن مرگ نيست، قهرا سعادت زندگى او هم، به اين خواهد بود كه در دنيا به نحوى زندگى كند كه زندگى او را تا ابد قرين سعادت نمايد، و آن به اين است كه در اين دنيا، بر اساس تعديل قوا، قدم بردارد، يعنى در بهره‏مندى از متاعهاى دنيوى، از خوردنى‏ها و آشاميدنيها و شهوات جنسى و غير ذلك، همه قواى خود را متمتع سازد، نه اينكه يكى را اشباع نموده ديگرى را بى بهره سازد، و اين قسم زندگى را همان عقايد حق و اعمال صالح تامين مى‏كند و در آخرت هم بوسيله همين عقائد و اعمال داراى زندگى خوشى خواهد بود. و هر چند كه خداوند انسان را مجهز به فطرت كرده، و آن فطرت همواره عقايد حق و اعمال صالح را به او گوشزد مى‏كند، ليكن از آنجايى كه از جهت ديگر، او اين سرشت‏ بگو آيا براى خود غير از خدا دوستانى انتخاب كرده‏ايد، دوستانى كه مالك نفع و ضرر خويش نيستند؟ سوره رعد، آيه 16. را هم دارد كه بايد بطور اجتماعى زندگى كند، و زندگى اجتماعى هم او را وادار بر پيروى هوا و هوسها، و ظلم و فسق مى‏كند، لذا تنها داشتن فطرت كافى نيست، كه او را بر پيروى روش‏هاى حق و عدل وادار سازد، و براى هميشه در عقايد حق و اعمال صالح استوار بماند، و گرنه، بايد اصلا گناهى موجود نشده و هيچ فردى از افراد و اجتماعى از اجتماعات، فاسد نگردد چون همه مجهز به فطرت هستند، پس اينكه مى‏بينيم بعضى از افراد با داشتن فطرت، منحرف مى‏شوند مى‏فهميم كه داشتن فطرت تنها كافى نيست. و عنايت الهى اقتضاء مى‏كند كه خصوص نوع انسانى را علاوه بر فطرت كه همواره او را به سوى صلاح و سعادت دعوت مى‏كند، به يك داعى ديگر نيز مدد كند كه او هدايت الهى را از درگاه خداى تعالى گرفته، به بندگان مى‏رساند، و آن داعى، همان مقام نبوت است كه دارنده آن، در مقامى از پاكى قرار دارد كه به خاطر آن مقام عقايد حق و عمل صالح، برايش كشف مى‏شود، به اين معنا كه رابطه وحى با او برقرار گشته و با غيب، سر سخن باز مى‏كند، و دستوراتى كه پيرويش ضامن سعادت فرد و اجتماع در دنيا و آخرت است مى‏گيرد. اما سعادت دنيا، بخاطر اين كه مكررا گفته‏ايم كه: ميان معصيت‏ها و ظلم‏ها، و ميان خوارى و عذاب الهى كه آخرش هلاكت است، رابطه‏اى قطعى وجود دارد، بطورى كه اگر فساد، در اجتماعى راه پيدا نكند، و همواره بر طبق صلاح فطرى قدم بردارند، هرگز دچار هلاكت نمى‏شوند، و عذاب و خوارى بدون خبر، ايشان را گريبان‏گير نمى‏شود، و در نتيجه آن مقدار از عمر طبيعى كه برايشان مقدر شده در كمال خوشى و سعادت مى‏گذرانند. و اما سعادت آخرت، زيرا پيروى دعوت الهى و به عبارت ديگر، ايمان و تقوى، دل انسان را به هياتى صالح در مى‏آورد، و آلودگى‏هاى نفس را مى‏شويد و در نتيجه زندگى آخرتيش هم قرين سعادت مى‏شود. پس ربوبيت خداى تعالى براى هر موجودى، همانطور كه اقتضاء مى‏كند آن موجود را به بهترين وجهى تدبير نموده و به سوى بهترين سعادت رهبرى كند، اين اقتضاء را نيز دارد كه در امر آدميان هم اعتنايى نموده، رسولانى از خود ايشان به سويشان گسيل دارد، تا هر قومى را به زبان خودش به سوى ايمان و عمل صالح دعوت كنند، تا بدين وسيله سعادت دنيا و آخرتشان تامين بشود، اما سعادت دنيا به اين است كه از عذاب و انقراض و عقابهاى دودمان برانداز محفوظ باشند و سعادت آخرت به اين است كه، به مقدار ايمان و عمل صالحشان، شامل مغفرت الهى گردند. حال كه اين معنا روشن گرديد، مطلب ديگرى را نيز به روشنى در خواهى يافت و آن اينكه جمله" يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى" كه نقل كلام رسولان است، اشاره به اين است كه حجت و برهان مزبور، برهان بر نبوت عامه است، نه نبوت پيغمبر خاصى، و جمله" لِيَغْفِرَ لَكُمْ ..." اشاره به نتيجه اخروى دعوت انبياء است، و جمله" وَ يُؤَخِّرَكُمْ ..." اشاره به نتيجه دنيوى آن است، و اگر نتيجه اخروى دعوت را، مقدم بر نتيجه دنيوى آن ذكر كرده، براى اين است كه آخرت خانه دائمى است و مقصود اصلى دعوت است. و اگر پيامبران، دعوت را در كلام خود به خداى سبحان نسبت دادند براى تنبيه و آگاهى دادن به حقانيت اين كلام بود در مقابل گفتار كفار كه دعوت را به انبياء نسبت داده و گفته بودند:" تَدْعُونَنا إِلَيْهِ". [معناى جمله:" لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ" و وجوهى كه در مورد حرف" من" در اين جمله گفته شده است‏] و اگر به جاى اينكه بفرمايد:" ليغفر لكم ذنوبكم تا گناهانتان را بيامرزد" فرمود: " من ذنوبكم از گناهانتان" به اين منظور بوده كه تبعيض را برساند و بفهماند كه بعضى از گناهان آمرزيده مى‏شود. و شايد از اين جهت باشد كه بطور كلى آمرزش بقدر اطاعت است، و چون جامعه بشرى از معصيتى كه موجب مؤاخذه باشد خالى نيست، پس به هر حال، گناهان آمرزيده شده، پاره‏اى از گناهان اجتماع است، نه همه آنها (دقت فرماييد). بعضى «1» گفته‏اند: مراد از گناهان مورد آمرزش، حق اللَّه است، نه حق الناس، ليكن اين قول رد شده، چون از رسول اكرم (ص) به طريق صحيحى روايت شده كه فرموده: اسلام، گناهان قبل را از بين مى‏برد، چه حق الناس و چه حق اللَّه. بعضى «2» ديگر از مفسرين گفته‏اند: كلمه" من" در" من ذنوبكم" زايد است، و به عنوان تاييد گفتار خود، آيه" يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ" را آورده‏اند كه كلمه" من" در آن نيست، و گفته‏اند: پس معلوم مى‏شود در اينجا هم كه هست، زيادى است و معنايى افاده نمى‏كند. اين را ما جواب مى‏دهيم كه حرف" من" تنها در كلام منفى، زائده مى‏شود نه در كلام مثبت، آن هم بطورى كه گفته‏اند به شرطى كه مدخولش نكره باشد نه معرفه، مثلا گفته مى‏شود:" ما جاءني من رجل هيچ مردى نزد من نيامد"، ولى گفته نمى‏شود:" ليغفر من‏  تفسير الكشاف، ج 2، ص 543. (2) فخر رازى، ج 19، ص 93. ذنوبكم" چون هم كلام مثبت است، و هم مدخول" من" معرفه است. علاوه بر اين، مورد اين آيه، با آيه‏اى كه به عنوان تاييد آورده است تفاوت دارد، چون آيه" يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ" كه ظهور در آمرزش همه گناهان دارد، در مورد ايمان و جهاد است، و آيه اش اين است:" تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ ... يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ" «1» و آيه‏اى كه در مثل مقام مورد بحث، از نوح (ع)- كه اولين پيامبر از پيامبرانى است كه در آيه ذكر شده- نقل مى‏كند كه گفت:" أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ وَ أَطِيعُونِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى" «2» و اين آيه با آيه مورد بحث ما موافقت دارد، چون مخصوص به مورد ايمان و جهاد نيست، پس ظاهرا چاره‏اى جز تبعيض نيست. از جمله توجيهاتى كه براى كلمه" من" در آيه مورد بحث كرده‏اند اين است كه: هر چند كه" من" براى تبعيض است، ليكن در آيه مورد بحث، مقصود از بعض گناهان، همه گناهان است و اين خود يك نوع مجاز است «3». و از جمله آنها اين است كه: مراد، آمرزش گناهان قبل از ايمان است، و آيه شريفه از گناهانى كه بعد از ايمان ارتكاب مى‏شوند ساكت است و وعده آمرزش آنها را نمى‏دهد «4» و از جمله آن توجيهات اين است كه: مقصود از بعضى گناهان، گناهان كبيره است، و معلوم است كه گناهان كبيره بعضى از گناهان است «5». اين توجيهات، وجوه ضعيفى هستند كه نبايد به آنها اعتناء نمود. زمخشرى در كشاف، بحثى به صورت سؤال و جواب ايراد كرده و مى‏گويد اگر بپرسى تبعيض در جمله" من ذنوبكم" به چه معنى است؟ در جواب مى‏گويم: هيچ جاى قرآن چنين تبعيضى نديدم، بجز در مواردى كه خطاب به كفار است، مانند آيه" وَ اتَّقُوهُ وَ أَطِيعُونِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ" و آيه" يا قَوْمَنا أَجِيبُوا داعِيَ اللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ" ولى در مواردى كه خطاب به مؤمنين است، همه جا تعبير" يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ" آورده است، مانند آيه" هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى‏ تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ ... يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ" و امثال اين‏  به خدا و رسولش ايمان آورده و در راه خدا با مالها و جانهايتان جهاد كنيد ... خدا گناهانتان را مى‏آمرزد. سوره صف، آيه 12. (2) خدا را عبادت نموده و پرهيزگار باشيد، و اطاعت مرا بكنيد، تا خدا بعضى از گناهان شما را بخشيده و مرگتان را تا موقع معين به تاخير بيندازند. سوره نوح، آيه 3 و 4. (3) تفسير فخر رازى، ج 19، ص 93. (4 و 5) تفسير روح المعانى، ج 13، ص 196. آيات كه اگر در قرآن كريم جستجو كنى خواهى يافت، و گويا اين تفاوت و اختلاف در خطاب بخاطر اين است كه دو گروه كفار و مؤمنين را به يك جور مورد خطاب قرار نداده باشد «1». گويا مراد زمخشرى از تفاوت در تعبير و خطاب، اين باشد كه گناه قابل آمرزش هر دو طايفه يكى است، و آن عبارت است از همه گناهان. چيزى كه هست، شرافت مقام ايمان اقتضاء دارد كه در خطاب به ايشان تصريح به اين معنا بكند و بفرمايد همه گناهان شما را مى‏آمرزد، و در خطاب به كفار اكتفاء به آمرزش بعضى از آنها بكند و نسبت به ما بقى سكوت كند، و آمرزش بعضى از گناهان منافات با آمرزش بعضى ديگر ندارد. بايد مراد زمخشرى از تفاوت مذكور اين باشد، و گرنه صرف تفاوت در خطاب، هيچگاه باعث نمى‏شود كه گوينده، مرتكب خلاف واقع شود. " وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى"- يعنى خداوند، در عقوبت و هلاكت شما عجله نمى‏كند، بلكه آن را تا زمانى كه هرگز تاخير ندارد، و براى شما معين كرده است به تاخير مى‏اندازد و قول او تخلف‏پذير نيست و ما در تفسير اول سوره انعام، گذرانديم كه اجل دو تا است: يكى اجل معلق و موقوف، و يكى اجل مسمى كه هيچ تاخير نمى‏پذيرد، و يكى از ادله اين معنا، گفتار حضرت نوح (ع) است كه در همين مقام به مردم خود گفته و خداوند آن را چنين حكايت مى‏كند:" وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ أَجَلَ اللَّهِ إِذا جاءَ لا يُؤَخَّرُ" «2». [توضيحى در باره معجزه در بيان جمله:" فاتوا بسلطان مبين"] " قالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونا عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتُونا بِسُلْطانٍ مُبِينٍ". در مباحث نبوت در جلد دوم اين كتاب گذشت كه گفتيم: آيت معجزه، حجت و دليلى است عام، بر نبوت هر پيغمبرى، نه حجت عاميانه و مخصوص عوام، مخصوصا معجزه وحى و نبوت كه خود يك نوع اتصال به غيب مى‏باشد امرى خارق العاده در ميان افراد بشر است كه در بين خود، نظير آن را نمى‏يابند، پس هر كه مدعى نبوت باشد بايد ادعاى خود را اثبات كند، و راهى براى اثبات آن ندارد جز از طريق خارق عادت ديگرى كه دلالت بر صحت تفسير كشاف، ج 2، ص 543. (2) و شما را تا اجل مسمى تاخير مى‏اندازد، آرى اجل خدا وقتى بيايد ديگر تاخيرپذير نيست. سوره نوح آيه 4. اين اتصال غيبى بكند. چون به اصطلاح اهل علم" حكم الامثال واحد حكم مثلها يكى است" و خلاصه، وقتى جايز و ممكن باشد كه كسى ارتباط و اتصال به عالم غيب، كه خود يك خارق عادت است داشته باشد، بايد بتواند خارق عادتهاى ديگرى هم بياورد تا خارق عادت اولى را تاييد و اثبات كند. پيغمبران بعد از آنكه عليه كفار معاصر خود، بر مساله نبوت عامه احتجاج مى‏كنند و مى‏فرمايند:" يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى" كفار بر مى‏گردند و مطالبه دليل مى‏كنند و عمل خود را چنين توجيه مى‏كنند كه:" إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا" آخر شما، جز يك بشرى مثل ما نيستيد، چرا ما بايد ادعاى شما را بپذيريم؟ و بعد از آنكه از عمل خود چنين اعتذار جستند، صراحتا و بدون پرده درخواست دليل نموده مى‏گفتند: " فَأْتُونا بِسُلْطانٍ مُبِينٍ" پس حالا كه اصرار مى‏ورزيد معجزه‏اى آشكار بياوريد. معناى كلامشان اين است كه بر فرض هم بپذيريم كه مقتضاى عنايت الهى اين است كه ما را بسوى مغفرت و رحمت خود دعوت كند، ليكن اين را ديگر نمى‏پذيريم كه اين دعوت را، به دست شخص شما انجام داده باشد، چون شما هم مثل ما يك فرد بشر هستيد و هيچ زيادى بر ما نداريد، و اگر رسيدن به چنين مقامى از آثار و خواص بشريت است ما نيز بشر هستيم و بايد آنچه را كه شما مى‏يابيد ما هم بيابيم، پس اگر شما در دعوت خود راست مى‏گوييد، و قدرتى ما فوق قدرت بشرى داريد، بايد بتوانيد كه كارهايى ما فوق كارهاى بشرى انجام داده و معجزه‏اى آشكار و دندان‏شكن بياوريد كه بر عقل‏هاى ما چيره شود، و ما را به اذعان و اعتراف بر نبوت شما مجبور سازد، و آن معجزه‏اى است كه مانند دعوتتان خارق عادت باشد. از اين بيان كه ذكر كرديم روشن مى‏شود كه: اولا- گفتار كفار در آيه مورد بحث، از قبيل انكار ادعاى انبياء است و جمله" إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا" سند انكار ايشان است، و جمله" فَأْتُونا بِسُلْطانٍ مُبِينٍ" تصريح به در خواست دليل است، (در جمله اول، مى‏گويند: ما به اين دليل قبول نداريم، و در جمله دوم مى‏گويند: دليل مدعاى شما چيست؟). و ثانيا- جمله" تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونا عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا" از قبيل جمله معترضه است كه بين انكار، و سند انكار فاصله انداخته، و معنايش اين است كه شما بشرى مانند ما هستيد و هيچ فضيلت و شرافتى بر ما نداريد، بنا بر اين، هيچ وجهى ندارد كه ما ادعاى شما را بدون دليل بپذيريم، آن هم ادعايى كه ما در خود و امثال خود سراغ نداريم، و اگر هم از كسى‏  ديده و شنيده باشيم، از كسانى شنيده‏ايم كه منافع و اغراض مادى محركشان بوده است، اينك حق داريم بگوئيم كه شما مى‏خواهيد ما را از سنت ديرينه و دين آباء و اجدادى‏مان برگردانيد. [پاسخ انبياء (ع) در مقابل مكذبان كه گفتند شما چون ما بشر هستيد، و سلطان مبين (معجزه) مطالبه كردند] " قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ ...". در اين آيه، انبياء پاسخ ايراد كفار را مى‏دهند كه مى‏گفتند: شما بشرى مانند ما هستيد و داراى هويتى مانند فرشتگان ملكوتى و متصل به غيب نيستيد چون اگر چنين ادعايى بكنيد، بايد براى صدق ادعاى خود، عملى انجام دهيد كه دلالت بر داشتن قدرت غيبى شما بكند. حاصل جواب رسولان اين است كه درست است كه ما مانند شما بشر هستيم، و ليكن اين كه گفتيد: مانند شما بشر بودن مستلزم نداشتن امتياز و خصايصى فوق العاده، از قبيل وحى و رسالت است، صحيح نيست، زيرا مماثلت و همانندى در بشريت، باعث همانندى در جميع كمالات صورى و معنوى انسانى نيست، هم چنان كه مى‏بينيم افراد عادى مردم در اعتدال و موزون بودن قد و قامت و زيبايى منظر، مثل هم نيستند، و همچنين در رزانت عقل و درستى رأى و فهم و ذكاوت همانند هم نيستند، در بعضى (اين كمالات ظاهرى و معنوى) يافت مى‏شود و در بعضى نمى‏شود، بنا بر اين، چه استبعادى دارد كه خداوند به بعضى از افراد بشر، تفضل و عنايت مخصوص كرده، و او را به وحى و رسالت، بر ساير مردم ترجيح داده باشد، و خدا به هر كس از بندگان خويش بخواهد منت مى‏نهد. دليلى هم كه آورديد و گفتيد:" بايد عملى انجام دهيد كه دلالت بر داشتن قدرت غيبى شما بكند" صحيح و تمام نيست، زيرا اين سخن وقتى صحيح است كه ما ادعاى شخصيت ملكوتى و قدرت غيبى كرده باشيم، قدرتى كه دارنده‏اش هر چه بخواهد مى‏كند، و ما چنين ادعايى نكرده‏ايم، ما خود و ساير انبياء را جز بشرى مانند شما نمى‏دانيم، تنها تفاوتى كه قائل هستيم، اين است كه به ما انبياء وحى مى‏شود، ما را فرمان رسالت مى‏دهند، و اگر معجزه‏اى هم مى‏آوريم به اذن خدا و مشيت او است. بنا بر اين، جمله" إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ" در حقيقت تسليمى است از انبياء (ع) نسبت به كلام كفار كه مى‏گفتند:" إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا" يعنى در برابر سخن كفار تسليم شدند تا از همان سخن، عكس آن نتيجه‏اى را كه خود آنان مى‏گرفتند بگيرند و جمله" وَ لكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ" اشاره به مقدمه‏اى است كه به انضمام آن، نتيجه مطلوب بدست مى‏آيد، و اصل جواب عبارت است از جمله" وَ ما كانَ لَنا أَنْ نَأْتِيَكُمْ‏  بِسُلْطانٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ" كه از بشر بودن خود، نتيجه گرفته‏اند. و اگر اين بحث را با جمله" وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ" خاتمه داده است براى اشاره به مطلبى است كه به منزله دليل ديگرى است كه اختصاص به مؤمنين دارد، و آن اين است كه: ايمان مؤمنين به خداى سبحان، اقتضاء مى‏كند كه معتقد باشند به اينكه آوردن معجزه، امرى است كه به خداى تعالى مربوط مى‏باشد چون حول و قوه همه، مال خدا و مخصوص او است و كسى بدون اذن او مالك چيزى از آن حول و قوه نيست. توضيح اين كه: بعد از آنكه مؤمنين معتقد شدند كه معبود آنها خدايى است كه تمامى عالم از او مبدأ گرفته و به او منتهى مى‏شود، و قوام هر چيزى به وجود او است، بايد معتقد گردند كه تنها او رب تمامى موجودات و مالك تدبير آنها است، و هيچ موجودى مالك چيزى بدون اذن و عنايت او نيست، پس او وكيل هر چيز، و قيوم تمامى امور مربوط به آن است. پس مؤمنين، بايد رب خود را وكيل خود در همه امور مربوط به خود بدانند حتى در اعمالى كه به خودشان نسبت مى‏دهند چون گفتيم: حول و قوه همه از اوست، رسول او نيز بايد اعتراف كند كه خودش نمى‏تواند از پيش خود معجزه‏اى بياورد، مگر آنكه خدا اذنش بدهد. اين آيه شريفه ظهور در اين مطلب دارد كه، انبياء (ع) چنين ادعايى نكرده‏اند كه: آوردن معجزه، كه آن را سلطان مبين ناميده‏اند، از ايشان محال است، بلكه خواسته‏اند بگويند در آوردن آن، استقلال نداريم، و چنين نيست كه اگر بخواهيم بياوريم، به اذن خدا محتاج نباشيم، و براى بيان اين معنى، دو دليل بالا را آورده‏اند. يكى براى كفار، و يكى براى مؤمنين نه براى امتناع و محال بودن آن. " وَ ما لَنا أَلَّا نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلى‏ ما آذَيْتُمُونا وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ". كلمه" ما" كه در اول اين آيه است استفهامى است، آن هم استفهام انكارى، كه معناى" چرا نبايد چنين باشيم" را مى‏دهد، و جمله" وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا"، حال از ضمير در" لنا" است، و سبل انبياء و رسل، همان شريعتهايى است كه مردم را به سوى آن دعوت مى‏كردند، هم چنان كه فرمود:" قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصِيرَةٍ"  بگو اين راه من است كه با بصيرت مردم را بسوى خدا مى‏خوانم. سوره يوسف، آيه 108. [معناى جمله:" وَ ما لَنا أَلَّا نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ ... وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ" در گفتگوى انبياء (ع) با مكذبان‏] و معناى آيه اين است كه: ما چه عذرى مى‏توانيم داشته باشيم در اين كه به خدا توكل نكنيم، و حال آن كه خداى تعالى ما را به راههايمان هدايت فرمود، و ما خود در اين سعادت و اين نعمت بزرگ كه بر ما منت نهاده دخالتى نداشته‏ايم، چون كه خداى سبحان، اين كار را با ما كرده و چنين نعمتى كه تمامى خيرات در آن است به ما ارزانى داشته، لازم است در ساير امور خود هم، بر او توكل كنيم. و اين كلام، در حقيقت حجت دومى است بر وجوب توكل بر خدا چون در اين حجت، مطلب را از راه دلالت ثبوت ملازمى بر ملازم ديگر اثبات نموده است يعنى از راه ثبوت هدايت، وجوب توكل را اثبات كرده هم چنان كه در حجت قبلى از راه خود مؤثر، برهان آورد، بيان اين حجت اين است كه: هدايت خدا ما را به راههايمان، خود دليل بر وجوب توكل ما بر اوست زيرا مى‏دانيم كه او به بندگان خود خيانت نمى‏كند، و جز خير براى ايشان چيز ديگرى نمى‏خواهد، و با اينكه چنين دليلى بر وجوب توكل داريم، ديگر چه دليلى بر عدم آن مى‏توانيم داشته باشيم تا عذر ما باشد. و چون با بودن دليل بر وجوب توكل، معقول نيست دليلى هم بر عدم وجوب باشد، ناگزير هيچ راه و عذرى براى عدم توكل بر خدا، نخواهيم داشت. پس جمله" وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ" به منزله دليل" لمى" «1» و جمله" وَ ما لَنا أَلَّا نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا" به منزله دليل" انى" «2» است. از خواننده گرامى تمنا مى‏شود در اين بيان شيرين و احتجاج" سهل و ممتنع" «3» كه قرآن كريم، در كوتاهترين عبارت، در اختيار متدبرين خود قرار داده است دقت فرمايند. در جمله" وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلى‏ ما آذَيْتُمُونا" صبر در برابر آزار و اذيت امت را، فرع بر وجوب توكل بر خدا قرار داده است و معنايش اين است كه: حال كه واجب شد بر او توكل  دليل لمى عبارت است از: استدلال از وجود مؤثر بر وجود اثر، مانند پى بردن از داشتن ايمان به وجوب توكل كه اثر آن است. (2) دليل انى بر خلاف آنچه در افواه معروف است كه مى‏گويند عبارت است از: پى بردن از معلول به وجود علت، عبارت است از پى بردن از وجود چيزى، به وجود ملازم آن، چون هيچ وقت از اثر پى به مؤثر برده نمى‏شود، زيرا تصور اثر، بدون تصور مؤثر محال است، در آيه مورد بحث، ملازم وجوب توكل، مساله هدايت است، كه از اين به آن پى مى‏بريم. (3) در اصطلاح اهل ادب، سهل و ممتنع به مطلبى مى‏گويند كه در عين دشوارى، ساده و آسان باشد. كنيم، و حال كه ما به او ايمان داريم، و حال كه مى‏بينيم او ما را به راههايمان دلالت و رهبرى فرموده است، جا دارد كه در راه دعوت شما به سوى او، در برابر آزار شما صبر كنيم، تا او به آنچه كه مى‏خواهد حكم فرمايد و هر چه مى‏خواهد بكند، بدون اينكه ما به حول و قوه خيالى خودمان اعتمادى بكنيم. و جمله" وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ" مطلب را ترقى داده، مى‏فهماند كه: نه تنها ما بايد چنين باشيم، بلكه هر كسى كه داراى توكل به خدا است بايد وصفش چنين باشد، چه مؤمن و چه كافر، زيرا غير او دليل و راهنماى ديگرى نيست، هر چند كه غير مؤمن نمى‏تواند متوكل حقيقى باشد، چون كسى كه داراى توكل حقيقى است، فكر مى‏كند كه همه امور به دست خدا است، و با چنين فكرى جز اطاعت در آنچه دستور مى‏دهد و دست بردارى از آنچه نهى مى‏كند و رضا به آنچه كه راضى مى‏شود و خشم بر آنچه كه او را به خشم در مى‏آورد چاره‏اى ندارد، و اين همان ايمان است. " وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُمْ مِنْ أَرْضِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا". اين كلام، تهديدى است كه كفار بعد از درماندن در بحث و مناظره با پيغمبران خود، به ايشان كرده‏اند، و خطاب در" لنخرجنكم ... حتما شما را بيرون مى‏كنيم ..." به پيغمبران و مؤمنين به ايشان است، و از آن بر مى‏آيد كه حتى به اين مقدار هم راضى نبودند كه پيغمبران از دين خدا دست بردارند ولى مؤمنين هم چنان بر دين توحيد پايدار باشند، بلكه از ايشان خواسته‏اند كه با اتباع خود از دين توحيد دست برداشته، به ملت كفر آنان روى آورند، و خداوند اين معنا را در آيه" قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يا شُعَيْبُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا" «1» تصريح فرموده است. [توضيح معناى" عود" در تهديد كفار خطاب به پيامبران (ع) و مؤمنان:" أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا"] كلمه" لتعودن" از ماده" عاد" به معناى" صار" است، و به همين جهت، جزء افعال ناقصه است، و معنايش برگشتن از حالى به حال ديگر است، چه اينكه حال دوم را قبلا داشته و يا نداشته، خلاصه، مى‏خواهيم بگوييم: كلمه" عود" در اين آيه، دليل بر اين نيست كه انبياء قبلا در ملت كفر بوده‏اند، و حال به حكم كفار، بايد دوباره به آن آيين برگردند، چون اگر چنين معنايى در كلمه" عود" خوابيده بود بايستى مى‏گفتند:" لتعودن الى ملتنا بايد به ملت ما برگردند" ولى چنين نگفتند بلكه گفتند:" بايد در ملت ما درآييد"  طبقه اشراف از قوم شعيب كه استكبار ورزيدند گفتند: اى شعيب؟ تو و آنانى را كه به تو ايمان آورده‏اند، بطور مسلم از قريه خود بيرون مى‏كنيم، مگر اينكه به آيين ما برگرديد. سوره اعراف، آيه 88. و اين خود، همانطور كه ديگران «1» نيز گفته‏اند دليل بر اين است كه انبياء، قبلا در ملت كفر نبوده‏اند. و از بيانى كه كرديم فساد گفتار بعضى «2» ظاهر مى‏شود كه گفته‏اند: ظاهر آيه اين است كه رسل، قبل از رسالت در ملت خود بوده‏اند، (بعد از رسالت هم) كفار، ايشان را مجبور كرده‏اند كه دوباره به آنچه كه قبلا در آن بوده‏اند برگردند. بعلاوه خطاب كفار و روى سخنشان، تنها به انبياء نبوده، بلكه مؤمنين به ايشان را نيز مخاطب قرار داده‏اند، و به خاطر اين كه مؤمنين قبلا در ملت كفر بوده‏اند، قرآن كريم هم تعبير به" عود برگشتن" كرده، چون بيشتر و بلكه همه منهاى يك نفر ايشان قبلا در كفر بوده‏اند. و از لطايف فصاحتى كه در آيه بكار رفته، اين است كه يك لام قسم و يك نون تاكيد بر يك طرف ترديد يعنى" لنخرجنكم" و يك لام و يك نون تاكيد هم بر طرف ديگر يعنى" لتعودن"، در آورده است، با اين كه كلمه" او" براى استدراك است كه مفيد استثناء مى‏باشد، و اگر كسى پيش خود فكر كند كه معنا ندارد. بگوييم:" به خدا قسم بايد از شهر ما حتما بيرون شويد مگر اين كه به خدا قسم به ملت ما برگرديد" پس قرآن كريم چرا اين طور تعبير كرده است؟. جوابش اين است كه: با اين عمل، خواسته است، بفهماند، از آنجايى كه برگشتن ايشان به ملت كفر، به اختيار خودشان نبوده، و بر حسب فرض، كفار ايشان را بر مى‏گرداندند، پس در حقيقت طرف ديگر ترديد:" لتعودن شما را به خدا قسم بر مى‏گردانيم" مى‏شود، و وقتى معنا چنين شد، لام قسم و نون تاكيد بر سرش در مى‏آيد، و برگشت معنا باين مى‏شود كه:" به خدا قسم يا از ديار خود بيرونتان مى‏كنيم و يا آن كه به خدا قسم شما را به ملت خود بر مى‏گردانيم". " فَأَوْحى‏ إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمِينَ وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ..." از ظاهر سياق برمى‏آيد كه ضمير جمع اولى كه در" اليهم" است و همچنين دومى كه در" ربهم" است به رسل، و ضمير جمع سومى در" من بعدهم" به كفار بر مى‏گردد، و اگر از ايشان به ظالمين تعبير كرده، براى اين بوده كه سبب هلاكت آنان همان ظلمشان‏  منهج الصادقين، ج 5، ص 128 و كشاف، ج 2، ص 544 و روح المعانى، ج 13، ص 199. (2) تفسير كبير فخر رازى، ج 19، ص 100. بوده است، چون معروف است كه مى‏گويند:" تعليق حكم بر وصف، مشعر به عليت وصف است"، هم چنان كه در جمله" ذلِكَ لِمَنْ خافَ مَقامِي وَ خافَ وَعِيدِ" مشعر بر اين است كه علت پيروز كردن مؤمنين و اسكانشان در زمين، همان ترس از قيامت است. كلمه" مقام" مصدر ميمى است كه مقصود از آن، قيام خدا بر همه امور است، و اگر آن را اسم بگيريم، مقصود مرتبه قيموميت خداى تعالى نسبت به همه امور خواهد بود، مراد از" وعيد" هم تهديداتى است كه خداوند به متخلفين از اوامرش نموده است. پس مراد از:" ترس از مقام خداى تعالى"، ترس از خدا به اين جهت است كه او قائم به همه امور بندگان است، و مقصود از:" ترس از وعيد خدا"، ترس از خدا است به اين جهت كه او كسى است كه بوسيله انبيايش بندگان را از مخالفت اوامرش تهديد نموده، كه البته برگشت اين هم، باز به تقوى و ترس از خدا است، آن وقت همانطور كه كشاف «1» هم اشاره كرده، آيه شريفه بر كلام موسى (ع) منطبق مى‏شود كه به قوم خود فرموده: " اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ" «2». [پاسخ خداوند در مقابل تهديد كافران مكذب:" لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمِينَ وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ الْأَرْضَ ..."] و معناى آن اين مى‏شود كه: پروردگار رسولان، به ايشان وحى فرستاد كه- صفت ربوبيت خاصه خدا نسبت به انبياء را به خاطر توكلى كه ايشان كردند و در نتيجه رحمت خدا و عنايت خاصه او را به خود جلب نمودند ذكر كرده- من سوگند مى‏خورم كه اين مردم كافر را- كه شما را بظلم خود تهديد مى‏كنند- هلاك خواهم كرد، و زمين را (آرى همين سرزمينى كه آنها تهديد مى‏كنند شما را از آن بيرون كنند) در اختيار شما قرار خواهم داد، و اين پاداش ترسى است كه از من و از تهديد من داشتيد، و اين خواست ما است كه زمين را به بندگان پرهيزگار خود بدهيم. " وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ". " استفتاح"، فتح و پيروزى خواستن، و" خيبه" نااميد شدن و زيان كردن و هلاكت است،" عنيد" هم مانند" معاند" به معناى لجوج است. ضمير در" استفتحوا" به رسولان بر مى‏گردد، يعنى رسولان وقتى دستشان از همه جا كوتاه شد و ظلم ظالمان و تكذيب معاندين به نهايت رسيد، از خدا طلب فتح و پيروزىتفسير كشاف، ج 2، ص 545. (2) از خدا استعانت نموده و شكيبايى كنيد كه زمين از آن خداست، به هر كه از بندگانش بخواهد مى‏دهد و سرانجام نيك از آن پرهيزگاران است. ، مانند حضرت نوح كه گفت:" أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ" «1» ممكن هم هست ضمير مذكور را هم به رسولان و هم به كفار برگردانيم، چون كفار هم اصرار داشتند كه انبياء آن نصرتى را كه براى خود پيشگويى كرده بودند نشان دهند و مكرر سركوب مى‏كردند كه پس چه شد نصرتى كه مى‏گفتيد؟" مَتى‏ هذَا الْفَتْحُ" «2» يا" مَتى‏ هذَا الْوَعْدُ" «3» بنا بر اين تقدير معناى آيه چنين مى‏شود كه، رسولان از يك سو و كفار از سوى ديگر فتح خدايى را مى‏خواستند، و سرانجام، خيبت و نوميدى و هلاكت نصيب كفار شد. " مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ يُسْقى‏ مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ ... وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَلِيظٌ". كلمه" صديد" به معناى چركى است كه از رحم سرازير شود، و اين معرفى آبى است كه كفار در جهنم مى‏نوشند، و كلمه" تجرع" به معناى نوشيدن مشروب بطور جرعه جرعه و دائم است، و كلمه" اساغة" به معناى جريان دادن نوشيدنى‏ها در حلق است، وقتى گفته مى‏شود" ساغ الشراب" معنايش اين است كه نوشيدنى را در حلق خود مى‏ريخت، و وقتى گفته مى‏شود" أسغيته الشراب" معنايش اين است كه من نوشيدنى را در حلق او ريختم، در مجمع البيان «4» چنين آمده، بقيه كلمات اين دو آيه هم روشن است. " مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمالُهُمْ كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِفٍ ...". " روز عاصف" روزى را مى‏گويند كه: در آن بادهاى تند بوزد، در اين آيه، اعمال كفار را از اين جهت كه به نتيجه نمى‏رسد و اثر سعادتى براى آنان ندارد به خاكسترى مثل مى‏زند كه دچار بادهاى تند گشته در يك لحظه نابود گردد، مانند آيه شريفه‏اى كه مى‏فرمايد:" وَ قَدِمْنا إِلى‏ ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً" «5» پس اعمال كفار، هر يك به منزله يك ذره خاكسترى است كه در برابر تندباد روزى طوفانى قرار گيرد و اثرى از آن باقى نماند. و از اينجا معلوم مى‏شود كه كلام تمام است و حاجت به تقدير چيزى ندارد و لازم نيست مانند برخى «6» بگوئيم تقدير آيه" مثل اعمال الذين كفروا ..."، است و به طورى كه از ظاهر آيه (1) خدايا من مغلوب شدم، لذا از تو يارى مى‏طلبم. سوره قمر آيه 10. (2) سوره الم سجده آيه، 18. (3) سوره يس، آيه 48. (4) مجمع البيان، ج 6، ص 308. (5) ما به يك يك عمل كرد كفار مى‏پردازيم و آنها را به باد فنا مى‏دهيم. سوره فرقان، آيه 23. (6) تفسير كبير فخر رازى، ج 19، ص 105 و مجمع البيان، ج 6، ص 309. بر مى‏آيد اين مثال تتمه كلام موسى (ع) نيست، بلكه نتيجه‏اى است كه از كلام او گرفته شده است. بحث روايتى [(رواياتى در باره شكر نعمت و چند روايت ديگر در ذيل آيات گذشته)] در كافى به سند خود، از معاوية بن وهب، از ابى عبد اللَّه (ع) روايت كرده كه فرمود: هر كه خداوند توفيق شكرش داده باشد، نعمتش را هم زياد مى‏كند، هم چنان كه خودش فرمود:" لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ" «1». و در الدر المنثور است كه ابن ابى الدنيا و بيهقى در كتاب" شعب الايمان" از ابى زهير يحيى بن عطارد بن مصعب، از پدرش روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (ص) فرمود: به هيچ كس چهار چيز ندادند كه از چهار چيزش دريغ كرده باشند، به كسى توفيق شكر ندادند كه از زيادى نعمتش دريغ كرده باشند، زيرا خداى تعالى فرمود:" لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ" و به كسى توفيق دعا ندادند كه اجابت را از وى دريغ كرده باشند چون خداى تعالى فرموده:" ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ" و به كسى توفيق استغفار ندادند كه از آمرزشش دريغ كرده باشند، زيرا خداى تعالى فرموده:" اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً" و به كسى توفيق توبه ندادند كه از قبول توبه‏اش دريغ كرده باشند، چون خداى تعالى فرموده: " وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ" «2». و در همان كتاب است كه ابو نعيم، در كتاب،" حليه" از طريق مالك ابن انس، از جعفر بن محمد بن على بن الحسين روايت كرده كه گفت: وقتى سفيان ثورى به جعفر بن محمد گفت: من از محضرت بر نمى‏خيزم تا اينكه مرا حديث كنى، جعفر بن محمد گفت: پس گوش كن كه براى تو حديثى مى‏گويم كه از احاديث زيادى بهتر باشد، چون حديث زياد، براى تو خوب نيست: وقتى خداوند به تو نعمتى داد و خواستى هميشه برايت بماند شكر و سپاس خداى را بر آن زياد به جاى آر چون خداى تعالى در كتاب مجيدش فرموده: " لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ"، و هر وقت محروميت از نعمتى طول كشيد زياد استغفار كن، چون خداى تعالى در كتاب مجيدش فرموده:" اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ‏  كافى، ج 2، ص 78. (2) الدر المنثور، ج 4، ص 71. - يعنى در دنيا و آخرت «1»- وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً" اى سفيان اگر از ناحيه سلطان و يا كس ديگرى اندوهى به تو روى آورد زياد بگو" لا حول و لا قوة الا باللَّه"، كه اين كلمه، كليد فرج و گنجى از گنجهاى بهشت است «2». مؤلف: در اين معنا، روايات بسيارى از طريق شيعه و سنى رسيده است. و در كافى به سند خود، از عمر بن يزيد روايت كرده كه گفت: از امام صادق (ع) شنيدم كه مى‏فرمود: شكر هر نعمتى، هر قدر هم كه بزرگ باشد، اين است كه حمد خدا گويى «3». و در همان كتاب به سند خود، از حماد بن عثمان روايت كرده كه گفت: امام صادق (ع) از مسجد بيرون آمد، ديد مركبش گم شده، فرمود: اگر خدا مركبم را به من برگرداند حق شكر او را ادا خواهم كرد، چيزى نگذشت مركبش را آوردند، حضرت در شكر آن گفت: الحمد للَّه. شخصى پرسيد: فدايت شوم، مگر شما نفرموديد: هر آينه شكر خدا را آن طور كه حق او است بجا مى‏آورم؟ فرمود: مگر نشنيديد گفتم. الحمد للَّه «4». و در همان كتاب به سند خود، از ابى بصير روايت كرده كه گفت: خدمت امام صادق (ع) عرضه داشتم: آيا شكر خدا حدى دارد كه اگر بنده خدا به آن حد شكر كند، شكر خداى را كرده باشد؟ فرمود: آرى. عرضه داشتم: چيست؟ فرمود: در مقابل هر نعمتى، از اهل و مال كه به او داده، بگويد: الحمد للَّه، و اگر در نعمتى كه خداوند به او داده حقى باشد آن حق را ادا كند، و از همين باب است كه خداى تعالى به ما تعليم داده، در هنگام سوار شدن بر مركب بگوئيم" سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ" و نيز تعليم داده كه بگوئيم:" رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ" و همچنين آيه شريفه" رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً" «5». و در تفسير عياشى، از ابى ولاد روايت شده كه گفت: به امام صادق (ع) عرض كردم مگر غير از اين است كه اين نعمتى كه داريم (ولايت اهل بيت) از ناحيهدر نسخه روايت چنين است، اما ظاهرا بايد كلمه" و در آخرت" بعد از انهارا واقع شود. (2) الدر المنثور، ج 4، ص 71. (3) كافى، ج 2، ص 79، ح 17. (4) كافى، ج 2، ص 79، ح 18. (5) كافى، ج 2، ص 78، ح 12. خدا است؟ حال اگر شكرش را به جاى آورديم آن را زيادتر مى‏كند چون خودش فرموده: " لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ"؟ فرمود: چرا، هر كس خداى را بر هر نعمتى شكر و سپاس بگويد، و بداند كه نعمتش از ناحيه او است نه غير، خداوند نعمتش را بر او زياد مى‏كند «1». مؤلف: دو روايت آخرى به بهترين وجهى شكر را تفسير مى‏كنند، و بيان گذشته ما هم كه گفتيم: شكر، اظهار نعمت است، هم در اعتقاد و هم به زبان و هم به عمل با آن انطباق دارد، زيرا روايت ابى ولاد، شكر اعتقادى، و روايت ابى بصير شكر عملى، و هر دو روايت شكر زبانى را بيان مى‏كنند، و آيه شريفه" وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ" «2» هم آن را تاييد مى‏كند. و در تفسير قمى مى‏گويد: پدرم مرفوعا و بدون ذكر سند از رسول خدا (ص) حديث كرد كه ايشان فرمود: هر كه همسايه خود را به طمع منزلش اذيت كند، خداوند خانه خود او را به ارث، به آن همسايه مى‏دهد، و اين كلام خداى تعالى است كه مى‏فرمايد:" وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ ... فَأَوْحى‏ إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمِينَ وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ" «3». و در تفسير مجمع و روح المعانى از رسول خدا (ص) روايت شده كه هر كه همسايه‏اش را بيازارد خداى تعالى خانه‏اش را نصيب همان همسايه‏اش مى‏فرمايد «4». و در الدر المنثور است كه ابن ضريس از ابى مجلز روايت كرده كه گفت: مردى خدمت على بن ابى طالب (ع) عرض كرد: من داناترين مردم به انساب هستم. فرمود: تو نمى‏توانى همه مردم را به دودمانى نسبت دهى؟ عرض كرد: چرا مى‏توانم. فرمود: بگو ببينم، در آيه" وَ عاداً وَ ثَمُودَ (وَ أَصْحابَ الرَّسِّ) وَ قُرُوناً بَيْنَ ذلِكَ كَثِيراً" مى‏دانى اين قرون بسيار چه كسانى هستند؟ عرض كرد بله، من همه آنها را نسبت مى‏دهم (و مى‏گويم كدام پسر كدام و نوه كدام بود). فرمود: مگر آيه" أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ لا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا اللَّهُ" را نخوانده‏اى؟ آن مرد، ساكت ماند «5». (زيرا آيه شريفه صريحا مى‏فرمايد كه انسابى هستند كه جز خدا كسى آنها را نمى‏داند تفسير عياشى، ج 2، ص 222، ح 5. (2) نعمت پروردگارت را به زبان آور. سوره ضحى، آيه 11. (3) تفسير قمى، ج 1 ص 368. (4) مجمع البيان، ج 4، ص 206، طبع بيروت. روح المعانى، ج 13، ص 200. (5) الدر المنثور، ج 4، ص 72. و در مجمع از ابى عبد اللَّه (ع) روايت مى‏كند كه فرموده است: كلمه" صديد" به معناى چرك و خونى است كه از عورت زنان فاحشه به آتش دوزخ مى‏ريزد. «1» و در الدر المنثور است كه احمد و ترمذى و نسايى و ابن ابى الدنيا در كتاب" صفة النار" و ابو يعلى و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و طبرانى و ابو نعيم در كتاب" حليه" (وى حديث را صحيح دانسته) و ابن مردويه و بيهقى در كتاب" البعث و النشور" از ابى امامه از رسول خدا (ص) روايت كرده‏اند كه در ذيل آيه" وَ يُسْقى‏ مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ يَتَجَرَّعُهُ" فرموده: آن را نزديكش مى‏برند و او خود را پس مى‏كشد، و هر چه نزديك ترش مى‏آورند صورتش از حرارت آن كباب مى‏شود و پوست سرش كنده مى‏شود، و چون آن را مى‏آشامد امعاء و اعضاى داخلى‏اش پاره پاره مى‏گردد و از پايين تنش مى‏ريزد، خداى تعالى هم فرموده:" وَ سُقُوا ماءً حَمِيماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُمْ" و نيز فرمود: وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ" «2». و در تفسير قمى در ذيل همين آيه، از يكى از معصومين (ع) نقل كرده كه فرمود: چون نزديكش مى‏شوند بدش مى‏آيد، و چون نزديكش مى‏آورند صورتش كباب گشته پوست سرش كنده مى‏شود، و چون آن را مى‏خورد اعضاى داخلى‏اش پاره پاره گشته و نيز كف پاهايش بريده بريده مى‏گردد و از بعضى از ايشان صديد و چرك مانند سيل بيرون مى‏آيد ... «3». و در همان كتاب در روايت ابى الجارود از امام باقر (ع) چنين آمده: " عنيد" به معناى روى‏گردان از حق است