این گروه همواره پذیرای اعضای جدید در برنامه ختم قرآن خود می باشد. برنامه ختم قرآن برای هر شخص به صورت روزانه تلاوت 2 صفحه از قرآن کریم به مدت یک ماه می باشد و  مطالب مربوط به تفسیر بعضی از آیات از طریق ایمیل در اختیار اعضای گروه قرار می گیرد.

برای عضو شدن در برنامه ختم قرآن گروهی طور سینا از طریق  لینک عضویت درگروه ختم قرآن  و یا از طریق ایمیل tooresina89@gmail.com با ما تماس بگیرید.


در پناه حق

گروه ختم قران طور سینا

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

قیصر امین پور

به مناسبت آغاز امامت منجی عالم بشریت

اگر دعای من امشب به آسمان برسد
گمان كنم كه خدا هم به دادمان برسد
رمق نمانده به جسمم, خدای من مددی!
مگر ز تو به تن مرده‌ام توان برسد
غمم ز دوری یار است، یار گمشده‌ام
چه می‌شود خبر از یار بی نشان برسد؟
چه می‌شود كه بیاید سوار مشرقی‌ام
و بر پیاده ی خسته، توان و جان برسد؟
پر از لطافت گل می‌شود نسیم چمن
اگر به فصل خزان یار مهربان برسد
گلاب و عطر بپاشید در مسیر ظهور
گمان كنم كه هر آن لحظه میهمان برسد!
همیشه منتظرم دركنار جاده عشق
كه پیك خوش خبر از سمت جمكران برسد
تمام ذهن مرا پر نموده این پرسش
چه می‌كنیم اگر وقت امتحان برسد؟
خدا كند كه در این روز, روسپید شویم
چو كارنامه به آن مصلح جهان برسد
یقین بدان كه اثر می‌كند دعای فرج
و از عنایت آن صاحب‌الزمان برسد
شروع دفتر باور به نام او زیباست
اگر كه ختم غزل هم به پای آن برسد

ايمان و انفاق دو سرمايه بزرگ نجات و خوشبختى

بسم الله الرحمن الرحیم

نگاهی به سوره حدید و آیه 11 آن" من ذاالذى يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له و له اجر كريم" :

 بعد از بيان قسمتى از دلائل عظمت خداوند در عالم هستى و اوصاف جمال و جلال او، اوصافى كه انگيزه حركت به سوى الله است ، در آيات از آنها نتيجه گيرى كرده و همگان را دعوت به ايمان و عمل مى نمايد. نخست مى فرمايد: ((به خداوند و رسولش ايمان بياوريد)) (آمنوا بالله و رسوله ). اين دعوت يك دعوت عام است كه شامل همه انسانها مى شود، مؤ منان را به ايمانى كاملتر و راسختر، و غير مؤ منان را به اصل ايمان دعوت مى كند، دعوتى كه تواءم با دليل است و دلائلش در آيات توحيدى قبل گذشت . سپس به يكى از آثار مهم ايمان كه ((انفاق فى سبيل الله )) است دعوت كرده مى گويد: ((از آنچه خداوند شما را در آن جانشين ديگران ساخته انفاق كنيد)) (و انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه ). دعوت به ايثار و فداكارى و گذشت از مواهبى كه انسان در اختيار دارد، منتها اين دعوت را مقرون به اين نكته مى كند كه فراموش نكنيد ((در حقيقت مالك اصلى خدا است )) و اين اموال و سرمايه ها چند روزى به عنوان امانت نزد شما سپرده شده ، همانگونه كه قبلا در اختيار اقوام پيشين بود. و به راستى نيز چنين است زيرا در آيات گذشته خوانديم كه مالك حقيقى كل جهان خداوند است. ايمان به اين واقعيت بيانگر همين است كه ما امانتدار او هستيم ، چگونه ممكن است امانتدار فرمان صاحب امانت را ناديده بگيرد؟! ايمان به اين حقيقت به انسان روح سخاوت و ايثار مى بخشد، و دست و دل او را در انفاق باز مى كند. تعبير به ((مستخلفين )) (جانشينان ) ممكن است اشاره به نمايندگى انسان از سوى خداوند در زمين و مواهب آن باشد، و يا جانشينى از اقوام پيشين ، و يا هر دو. و تعبير به ((مما)) (از چيزهائى كه ...) تعبير عامى است كه نه تنها اموال بلكه تمام سرمايه ها و مواهب الهى را شامل مى شود و همانگونه كه قبلا نيز گفته ايم انفاق مفهوم وسيعى دارد كه منحصر به مال نيست ، بلكه علم و هدايت و آبروى اجتماعى و سرمايه هاى معنوى و مادى ديگر را نيز شامل مى شود. سپس براى تشويق بيشتر مى افزايد: ((آنهائى كه از شما ايمان بياورند و انفاق كنند اجر بزرگى دارند)) (فالذين آمنوا منكم و انفقوا لهم اجر كبير). توصيف اجر به بزرگى ، اشاره اى به عظمت الطاف و مواهب الهى ، و ابديت و خلوص و دوام آن است ، نه تنها در آخرت كه در دنيا نيز قسمتى از اين اجر كبير عائد آنها مى شود. بعد از امر به ((ايمان )) و ((انفاق )) درباره هر يك از اين دو به بيانى مى پردازد كه به منزله استدلال و برهان است . نخست به صورت يك استفهام توبيخى علت عدم پذيرش دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را در مورد ايمان به خدا جويا شده ، مى فرمايد: ((چه چيز سبب مى شود كه ايمان به خدا نياوريد در حالى كه رسول او شما را دعوت براى ايمان به پروردگارتان مى كند، و در حالى كه از شما پيمان گرفته است اگر آماده ايمان هستيد)) (و ما لكم لا تؤ منون بالله و الرسول يدعوكم لتؤ منوا بربكم و قد اخذ ميثاقكم ان كنتم مؤ منين ). يعنى اگر به راستى شما آمادگى براى پذيرش حق داريد دلائلش روشن است ، هم از طريق فطرت و عقل ، و هم از طريق دليل نقل . از يكسو پيامبر خدا (صلى اللّه عليه و آله ) با دلائل روشن و آيات و معجزات باهرات به سراغ شما آمده ، و از سوى ديگر خداوند با نشان دادن آثارش در جهان آفرينش و در درون وجودتان يكنوع پيمان تكوينى از شما گرفته به او ايمان بياوريد، اما شما نه اعتنائى به فطرت و عقل خود داريد، و نه توجهى به مساءله وحى ، معلوم مى شود اصلاً شما حاضر به ايمان نيستيد، و جهل و تعصب و تقليد كوركورانه بر فكر شما چيره شده است . از آنچه گفتيم روشن شد كه منظور از جمله ((ان كنتم مؤ منين )) اين است كه ((اگر شما حاضر به ايمان آوردن به چيزى و پذيرش دليلى باشيد اينجا جاى آن است )) چرا كه دلائلش از هر نظر آشكار است . نكته اينجا است كه آنها شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را مى ديدند، و دعوت او را بدون هيچ واسطه مى شنيدند، و معجزاتش را با چشم مشاهده مى كردند، ديگر چه عذرى مى توانست مانع گردد؟ لذا در حديثى مى خوانيم : روزى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به اصحابش فرمود: اى المؤ منين اعجب اليكم ايمانا؟ قالوا: الملائكة ! قال : و ما لهم لا يؤ منون و هم عند ربهم ؟ قالوا: فالانبياء! قال فما لهم لا يؤ منون و الوحى ينزل عليهم ؟ قالوا فنحن ! قال : و ما لكم لا تؤ منون و انا بين اظهركم ! و لكن اعجب المؤ منين ايمانا قوم يجيئون بعدكم يجدون صحفا يؤ منون بما فيها: ((كداميك از مؤ منان ايمانشان شگفت انگيزتر است ؟ گفتند: فرشتگان ، فرمود: چه جاى تعجب كه آنها ايمان بياورند؟ آنها در جوار قرب خداوندند گفتند: پس انبياء، فرمود: با اينكه وحى بر آنها نازل مى شود چگونه ايمان نياورند؟ گفتند: پس خود ما! فرمود: چه جاى تعجب كه شما ايمان بياوريد در حالى كه من در ميان شما هستم ؟ (اينجا بود كه همه ساكت ماندند و پيامبر فرمود:) ولى از همه اعجاب انگيزتر قومى هستند كه بعد از شما مى آيند و تنها اوراقى را در برابر خود مى بينند و به آنچه در آن است ايمان مى آورند)). و اين يك واقعيت است كه افرادى كه ساليان دراز بعد از رحلت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) قدم به عرصه هستى مى گذارند و فقط آثار رسول الله را در كتب مى بينند و به حقانيت دعوتش پى مى برند امتياز عظيمى بر ديگران دارند. تعبير به ((ميثاق )) (پيمان مؤ كد) مى تواند اشاره به فطرت توحيدى باشد و يا دلائل عقلى كه با مشاهده نظام آفرينش بر انسان ظاهر مى گردد، و تعبير ((بربكم )) (پروردگارتان ) كه اشاره اى به تدبير الهى در عالم خلقت است شاهد بر اين معنا است . بعضى ((ميثاق )) را در اينجا اشاره به پيمان ((عالم ذر)) دانسته اند، ولى اين معنى بعيد به نظر مى رسد جز به همان تفسيرى كه ما براى عالم ذر قبلا ذكر كرده ايم . آيه بعد براى تاءكيد و توضيح بيشتر پيرامون همين معنى مى افزايد: ((او كسى است كه آيات روشن بر بنده خود نازل كرده است ، تا شما را از ظلمتهاى شرك و جهل و نادانى ، به ايمان و توحيد و علم ، رهنمون گردد، و خداوند نسبت به شما رؤ ف و مهربان است )) (هو الذى ينزل على عبده آيات بينات ليخرجكم من الظلمات الى النور و ان الله بكم لرؤ ف رحيم ). جمعى ((آيات بينات )) را در اينجا به همه ((معجزات )) تفسير كرده اند، و گروهى به قرآن ، ولى مفهوم آيه گسترده است و همه اينها را شامل مى شود، هر چند تعبير به ((نازل كردن )) مناسب قرآن است ، همان قرآنى كه پرده هاى ظلمت كفر و ضلالت و نادانى را مى درد، و آفتاب ايمان و آگاهى را در درون جان انسان طالع مى كند. تعبير به ((رؤ ف رحيم )) اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه اين دعوت مؤ كد و پرشور الهى به سوى ايمان و انفاق مظهرى از مظاهر رحمت الهيه است كه به سراغ همه شما آمده ، و تمام بركاتش در اين جهان و جهان ديگر عائد خودتان مى شود. در اينكه آيا ميان ((رؤ ف )) و ((رحيم )) تفاوتى هست يا نه ؟ و اين تفاوت چگونه است ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، و مناسبتر از همه اين است كه ((رؤ ف )) اشاره به محبت و لطف خاصش نسبت به مطيعان است در حالى كه ((رحيم )) اشاره به رحمت او در مورد عاصيان است . بعضى نيز گفته اند ((راءفت )) در مورد رحمت قبل از ظهور آن گفته مى شود اما ((رحمت )) تعبيرى است كه بعد از ظهور بر آن اطلاق مى گردد. سپس به استدلالى براى مساءله انفاق پرداخته مى فرمايد: ((چرا در راه خدا انفاق نكنيد در حالى كه ميراث آسمانها و زمين از آن او است ))؟ (و ما لكم الا تنفقوا فى سبيل الله و لله ميراث السموات و الارض ). يعنى سرانجام همه شما چشم از جهان و مواهبش مى پوشيد، و همه را مى گذاريد و مى رويد، پس اكنون كه در اختيار شما است چرا بهره خود را نمى گيريد؟! ((ميراث )) در اصل - چنانكه راغب در مفردات مى گويد به معنى مالى است بدون قرارداد و مانند آن به انسان منتقل مى شود، و آنچه از ميت به بازماندگان منتقل مى شود يكى از مصداقهاى آن است كه بر اثر كثرت استعمال هنگام ذكر اين كلمه همين معنى تداعى مى شود. تعبير ((لله ميراث السموات و الارض )) از اين نظر است كه نه تنها اموال و ثروتهاى روى زمين بلكه آنچه در تمام آسمان و زمين وجود دارد به ذات پاك او برمى گردد، همه خلايق مى ميرند و خداوند وارث همه آنها است . و از آنجا كه انفاق در شرائط و احوال مختلف ارزشهاى متفاوتى دارد در جمله بعد مى افزايد: آنهائى كه قبل از ((پيروزى )) انفاق كردند و پيكار نمودند با كسانى كه بعد از فتح اين كار را انجام دادند مساوى نيستند)) (لا يستوى منكم من انفق من قبل الفتح و قاتل ). در اينكه منظور از اين ((فتح )) كدام فتح است ميان مفسران گفتگو است ، بعضى آنرا اشاره به ((فتح مكه )) در سال هشتم هجرت مى دادند، و بعضى آنرا اشاره به ((فتح حديبيه )) در سال ششم . البته نظر به اينكه كلمه ((فتح )) در سوره انا فتحنا لك فتحا مبينا به ((فتح حديبيه )) تفسير شده است مناسب اين است كه در اينجا نيز فتح حديبيه باشد، ولى تعبير به ((قاتل )) (پيكار كند) مناسب با فتح مكه است زيرا در حديبيه پيكارى رخ نداد، اما در فتح مكه پيكارى سريع و كوتاه كه با مقاومت چندانى روبرو نشد صورت گرفت . اين احتمال نيز وجود دارد كه مراد از ((الفتح )) در اين آيه جنس فتح و هرگونه پيروزى مسلمين در جنگهاى اسلامى باشد، يعنى : آنها كه در مواقع بحرانى از بذل مال و جان ابا داشتند از آنها كه بعد از فرونشستن طوفانها به يارى اسلام شتافتند برترند. لذا براى تاءكيد بيشتر مى افزايد: ((اين گروه مقامشان برتر و بالاتر از كسانى است كه بعد از فتح انفاق كردند و جهاد نمودند)) (اولئك اعظم درجة من الذين انفقوا من بعد و قاتلوا) عجب اينكه جمعى از مفسران كه آيه را ناظر به فتح مكه يا حديبيه مى دادند مصداق انفاق كننده را در اين آيه ابوبكر دانسته اند، در حالى كه بدون شك از زمان هجرت تا آن زمان كه 6 تا 8 سال طول كشيد و غزوات زيادى رخ داد هزاران نفر در راه اسلام انفاق كردند و پيكار نمودند، چرا كه در فتح مكه طبق تواريخ ده هزار نفر شركت كردند و مسلما از اين گروه عده زيادى به برنامه هاى جنگى كمك مالى نمودند و انفاق فى سبيل الله كردند، و مسلم است كه تعبير به ((قبل )) به معنى انفاق در آستانه اين فتح است نه در آغاز اسلام و بيست و يك سال قبل ! اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه بعضى از مفسران اصرار دارند كه انفاق برتر از جهاد است تا با پيشداوريهاى آنها هماهنگ شود و شايد ذكر انفاق را در آيه فوق قبل از جهاد گواه بر اين مطلب بدانند، در حالى كه روشن است مقدم داشتن انفاق مالى به خاطر اين است كه وسائل و مقدمات و ابزار جنگ به وسيله آن فراهم مى گردد، و گرنه بدون شك بذل جان و آمادگى براى شهادت از انفاق مالى برتر و بالاتر است . به هر حال از آنجا كه هر دو گروه با تفاوت درجه مشمول عنايات حقند در پايان آيه مى افزايد: ((خداوند به هر دو گروه وعده نيك داده است )) (و كلا وعد الله الحسنى ). اين يك قدردانى براى عموم كسانى است كه در اين مسير گام برداشتند و ((حسنى )) در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه ثواب و پاداش ‍ نيك دنيا و آخرت را دربرمى گيرد. و از آنجا كه ارزش عمل به خلوص آن است ، در پايان آيه مى افزايد: ((خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است )) (و الله بما تعملون خبير). هم از كميت و كيفيت اعمال شما باخبر است و هم از نيات و ميزان خلوص شما. و در آخرين آيه مورد بحث باز هم براى تشويق در مورد ((انفاق فى سبيل الله )) از تعبير جالب ديگرى استفاده كرده ، مى گويد: ((كيست كه به خدا قرض نيكوئى دهد و از اموالى كه به او بخشيده است انفاق نمايد، تا آن را براى او چندين برابر كند؟ و براى او پاداش فراوان و پرارزشى است )) (من ذاالذى يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له و له اجر كريم ). راستى تعبير عجيبى است خدائى كه بخشنده تمام نعمتها است ، و همه ذرات وجود ما لحظه به لحظه از درياى بى پايان فيض او بهره مى گيرد و مملوك او است ، ما را صاحبان اموال شمرده ، و در مقام گرفتن وام از ما برآمده ، و برخلاف وامهاى معمولى عين همان مقدار باز پس مى دهند، او چندين برابر، گاه صدها و گاه هزار برابر، بر آن اضافه مى كند و علاوه بر اينها وعده اجر كريم كه پاداشى است عظيم كه جز خدا نمى داند نيز مى دهد.

 1 - انگيزه هاى انفاق قابل توجه اينكه در آيات گذشته براى تشويق به انفاق - اعم از كمك به موضوع جهاد يا انفاقهاى ديگر به نيازمندان - تعبيرات مختلفى ديده مى شود كه هر يك مى تواند عاملى براى حركت به سوى اين هدف باشد. در آيه هفتم اشاره به مساءله استخلاف و جانشينى مردم از يكديگر، يا از خداوند در اين ثروتها است كه مالكيت حقيقى را مخصوص خدا مى شمرد، و همه را نماينده او در اين اموال اين بينش مى تواند دست و دل انسان را در انفاق باز كند و عاملى براى حركت در اين زمينه باشد. در آيه دهم تعبير ديگرى آمده كه از ناپايدارى اموال و سرمايه ها و بازماندن آن بعد از همه انسانها حكايت مى كند، و آن تعبير به ((ميراث )) است مى گويد، ميراث آسمانها و زمين از آن خدا است . و در آيه يازدهم تعبير از همه حساستر است : خدا را وام گيرنده ، و انسانها را وام دهنده مى شمرد، وامى كه مساءله تحريم ربا در آن راه ندارد و چندين برابر تا هزاران برابر در مقابل آن پرداخته مى شود، اضافه بر پاداش عظيمى كه در هيچ انديشه اى نمى گنجد! اينها همه براى اين است كه بينشهاى انحرافى و انگيزه هاى حرص و آز و حسد و خودخواهى و طول امل را كه مانع از انفاق است از ميان ببرد، و جامعه اى بر اساس پيوندهاى عاطفى و روح اجتماعى و تعاون عميق بسازد.

 2 - شرايط انفاق در راه خدا تعبير به ((قرضا حسنا)) در آيه فوق اشاره اى به اين حقيقت است كه وام دادن خود انواع و اقسامى دارد كه بعضى را ((وام نيكو)) و بعضى را وام كم ارزش و يا حتى بى ارزش مى توان شمرد. قرآن مجيد شرائط وام نيكو را در برابر خداوند يا به تعبير ديگر ((انفاق ارزشمند)) را در آيات مختلف بيان كرده است ، و بعضى از مفسران از جمع آورى آن ده شرط استفاده كرده اند. 1 - از بهترين قسمت مال انتخاب شود نه از اموال كم ارزش يا ايها الذين آمنوا انفقوا من طيبات ما كسبتم و مما اخرجنا لكم من الارض و لا تيمموا الخبيث منه تنفقون و لستم باخذيه الا ان تغمضوا فيه و اعلموا ان الله غنى حميد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد از اموال پاكيزه اى كه به دست آورده ايد، يا از زمين براى شما خارج ساخته ايم انفاق كنيد، و به سراغ قسمتهاى ناپاك براى انفاق نرويد در حالى كه خودتان حاضر نيستيد آنها را بپذيريد مگر از روى اغماض ، و بدانيد خداوند بى نياز و شايسته ستايش است )) (بقره - 267). 2 - از اموالى كه مورد نياز انسان است باشد، چنانكه مى فرمايد و يؤ ثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة : ((آنها ديگران را بر خود مقدم مى دارند هر چند شخصا شديدا نيازمند باشند)). (حشر - 9). 3 - به كسانى انفاق كند كه سخت به آن نيازمندند و اولويتها را در نظر گيرد للفقراء الذين احصروا فى سبيل الله : ((انفاق شما (مخصوصا) براى نيازمندانى باشد كه در راه خدا در محاصره قرار گرفته اند)) (بقره 273). 4 - انفاق اگر مكتوم باشد بهتر است : و ان تخفوها و تؤ توها الفقراء فهو خير لكم : ((هر گاه آنها را مخفى ساخته و به نيازمندان بدهيد براى شما بهتر است )) (بقره 271). 5 - هرگز منت و آزارى با آن همراه نباشد يا ايها الذين آمنوا لا تبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذى : ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد انفاقهاى خود را با منت و آزار باطل نكنيد)) (بقره 264). 6 - انفاق بايد تواءم با اخلاص و خلوص نيت باشد ينفقون اموالهم ابتغاء مرضات الله : ((كسانى كه اموالشان را براى جلب خشنودى خداوند انفاق مى كنند)) (بقره 265). 7 - آنچه را انفاق مى كند كوچك و كم اهميت بشمرد هر چند ظاهرا بزرگ باشد: و لا تمنن تستكثر: ((به هنگام انفاق منت مگذار و آنرا بزرگ مشمر)) (مدثر 6). 8 - از اموالى باشد كه به آن دل بسته است و مورد علاقه او است لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون : ((هرگز به حقيقت نيكوكارى نمى رسيد مگر اينكه از آنچه دوست داريد انفاق كنيد)) (آل عمران - 92). 9 - هرگز خود را مالك حقيقى تصور نكند، بلكه خود را واسطه اى ميان خالق و خلق بداند: و انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه : ((انفاق كنيد از آنچه خداوند شما را نماينده خود در آن قرار داده است )) (حديد 7) 10 - و قبل از هر چيز بايد انفاق از اموال حلال باشد، چرا كه خداوند فقط آنرا مى پذيرد: انما يتقبل الله من المتقين ((خداوند تنها از پرهيزگاران قبول مى كند)) (مائده 27). و در حديث آمده كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: لا يقبل الله صدقة من غلول ((خداوند هيچگاه انفاقى را كه از طريق خيانت است نمى پذيرد)). آنچه گفته شد در واقع قسمت مهمى از اوصاف و شرائط لازم است ، ولى منحصر به اينها نيست ، و با دقت و تاءمل در آيات و روايات اسلامى به شرايط ديگرى نيز مى توان دست يافت . ضمنا آنچه گفته شد بعضى از شرائط ((واجب )) محسوب مى شود (مانند عدم منت و آزار و تظاهر) و بعضى از شرائط كمال است (مانند ايثار به نفس در موقع حاجت خويشتن ) كه عدم وجود آن ارزش انفاق را از ميان نمى برد هر چند در سطح اعلا قرار ندارد. و نيز آنچه گفته شد گرچه در مورد انفاق (وام به خداوند) بود، ولى بسيارى از آنها در مورد وامهاى معمولى نيز صادق است ، و به اصطلاح از شرائط لازم ، يا شرط كمال ((قرض الحسنه )) مى باشد.

3 - پيشگامان در ايمان و جهاد و انفاق بدون شك كسانى كه در ايمان و اعمال خير بر ديگران مقدم مى شوند هم شجاعت و آگاهى بيشترى دارند، و هم ايثار و فداكارى فزونتر، و به همين دليل در پيشگاه خدا يكسان نيستند، و لذا در آيات فوق روى همين مساءله تكيه شده بود كه كسانى كه قبل از فتح (فتح مكه يا حديبيه ، و يا مطلق فتوحات اسلامى ) انفاق كردند و جهاد نمودند در پيشگاه خدا با ديگران يكسان نيستند. در حديثى از ((ابو سعيد خدرى )) نقل شده كه مى گويد: در سال حديبيه (سال ششم هجرت ) ما با رسول خدا بوديم ، هنگامى كه به ((عسفان )) (مكانى نزديك مكه ) رسيديم فرمود: ممكن است در آينده قومى بيايند كه اعمال شما را در مقايسه با اعمال خود كوچك بشمرند! گفتيم : آنها كيانند اى رسول خدا! آيا منظور قريش است ؟ فرمود نه ! آنها اهل يمن هستند كه دلهائى رقيقتر و نرمتر از شما دارند (و اعمالى فزونتر). گفتيم : آيا آنها از ما بهترند، اى رسول خدا؟! فرمود: اگر براى يكى از آنها كوهى از طلا باشد و در راه خدا انفاق كند به اندازه يك مد يا نصف آن كه شما انفاق مى كنيد پاداش ندارد، بدانيد اين تفاوتى است ميان ما و مردم و شاهد آن ، اين سخن خدا است : لا يستوى منكم من انفق من قبل الفتح و قاتل .... اين نكته نيز قابل توجه است كه منظور از قرض دادن به پروردگار هر گونه انفاق در راه او است كه يكى از مصاديق مهم آن كمك كردن به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و امام مسلمين مى باشد تا در مصارف لازم براى اداره حكومت اسلامى به كار گيرد. لذا در روايتى در كافى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است كه فرمود ان الله لم يسئل خلقه مما فى ايديهم قرضا من حاجة به الى ذلك ، و ما كان لله من حق فانما هو لوليه ((خداوند از بندگانش وامى مطالبه نكرده است به خاطر احتياج او، آنچه از حقوق براى خدا است براى ولى و نماينده او است )) و در حديث ديگرى از امام كاظم (عليه السلام ) ذيل آيه مورد بحث (من ذا الذى يقرض الله ...) آمده است كه ((نزلت فى صلة الامام )): ((اين آيه در مورد هديه و كمك به امام نازل شده است )).

به طرف من بیا و ببین اگه متوجهت نشدم وبطرفت نیامدم ،بعد بگو!
درراه من قدم بردار و ببین تمام راهها رو برات باز(هموار)نکردم ،بعدبگو!
بخاطر من راستگو باش و ببین اگه سکون و آرامش بهت عطا نکردم،بعدبگو!
از من سوال کن(دست گدایی بطرفم دراز کن)وببین بخشش بی حد بهت نکردم(اگه بی نهایت بهت ندادم )،بعدبگو!
بخاطر من خودت روازهمه کمتر(کوچکتر)کن وببین قدرومنزلت توروتا بالاها نبردم،بعدبگو!
بخاطرمن ازملامت (سرزنش)دلگیرمباش وببین اکرام وعزت تورا بی انتها نکردم،بعدبگو!
بخاطرمن سختی و مشکلات را تحمل کن وببین اگه خزانه رحمت را برات باز نکردم ،بعدبگو!
بخاطرمن از حرام دوری کن وببین اگه خزانه رزق را بهت عطا نکردم،بعدبگو!
مرابعنوان رّب خود قبول کن وببین از همه بی نیازت نکردم ،بعدبگو!
از خوف من اشک بریز وببین دریای مغفرت رو بهت ندادم،بعدبگو!
کشتی وفا را بساز(وفاداری پیشه کن)وببین دریای عطا را زیر قدمهایت نگذاشتم،بعدبگو!
نام مرا تعظیم کن وببین تکریم و کرامت بی حّد بهت ندادم،بعدبگو!
در راه من بیرون بیا و ببین اگه اسرار را برات عیان نکردم،بعدبگو!
مرا بعنوان حیّ القیّوم قبول کن وببین زندگی جاودان بهت ندادم ،بعدبگو!
بخاطرمن تمام هستی خود را فدا کن وببین از جام بقا سرافرازت نکردم،بعدبگو!
بلاخره تو مال من باش وببین همه کس وهمه چیز را مال تو نکردم ،بعدبگو

درد دل من با خدا

گفتم : خسته ام

گفتی :  لاتقنطوا من رﺣﻤﺔالله)   ?سوره زمر/ 53)

گفتم : هیشکی نمی دونه تو دلم چی می گذره

گفتی:  ان الله یحول بین المرء وقلبه)   انفال 24)

گفتم : غیرازتوکسی رو ندارم

گفتی:  فاذکرونی اذکرکم (بقره152)

گفتم : تاکی باید صبرکرد؟

گفتی: و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا (احزاب 63)

گفتم : تو بزرگی ونزدیکیت برای من کوچیک خیلی دوره ! تا اون موقع چیکارکنم ؟

گفتی:  واتبع ما یوحی الیک واصبرحتی یحکم الله(  یونس109)

گفتم : خیلی خونسردی ! توخدایی و صبور ! من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچیک.... یه اشاره کنی تمومه

گفتی:  عسی ان تحبوا شیئا وهو شرلکم (بقره216)

گفتم : انا عبدک الضعف الذلیل..... اصلا چطوردلت مییاد؟

گفتی:   ان الله بالناس لرئوف رحیم (بقره143)

گفتم: دلم گرفته

گفتی : بفضل الله وبرحمته فبذلک فلیفرحوا (یونس58)

گفتم : اصلا بی خیال ! توکلت علی الله

گفتی:  ان الله یحب المتوکلینعمران159)

گفتم فکرم رو اصلاح کن

ولی این بار، انگار گفتی : حواست رو خوب جمع کن ! یادت باشد که :

ومن الناس من بعید الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به وان اصابته فتنه انقلب علی وجهه خسرالدنیا والاخرهحج11)

 

 

 

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ

بسم ربک العلی

ابتدا خواستم فقط راجع به آیه معروف لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ صحبت کنم اما با توجه به مفاهیم این سوره راجع به اصحاب ((اصحاب الميمنة )) و ((اصحاب المشئمة )) لازم دیدم مطالب کوتاهی راجع به سوره بلد ذکر شود.

آشنايى با اين سوره:

1 - نام اين سوره: واژه «بلد» نام ارجمند اين سوره است. منظور از آن، شهر مكه، زادگاه و وطن پيامبر گرامى است. اين نام از نخستين آيه اين سوره بر گرفته شده و خدا به آن سوگند ياد مى‏كند. 2 - فرود گاه آن: از ديدگاه همه مفسران و قرآن‏پژوهان اين سوره در مكّه و در سال سوم از بعثت و پس از سوره «ق» بر پيامبر گرامى فرود آمده است. 3 - شماره آيه و واژه‏هاى آن: اين سوره از 20 آيه، 82 واژه، و 331 حرف شكل گرفته است.

دورنمايى از محتواى اين سوره‏:

 در اين سوره پس از سوگندهاى بيدار كننده و انديشاننده به اين مفاهم بلند و انسان‏پرور توجه داده شده، و اين بحث‏ها به تابلو مى‏رود: آفرينش انسان در كوره‏اى از رنجها و سختى‏ها، انبوهى از رويدادهاى رنگارنگ در جهت ساخته و پرداخته شدن انسان، سراى آخرت، سراى آرامش و آسودگى است، نه دنيا، بخشى ديگر از نعمت‏هاى ارزشمند و حياتى به انسان، نا سپاسى در برابر نعمت‏ها، نظارت بر عملكرد انسان، با اين همه وسايل رستگارى چرا نگونسارى؟ ابزارهاى شناخت و رشد و بهره‏ورى شايسته از آنها، گردنه دشوار زندگى، دو گروه رستكار و تيره‏بخت، دو راهى سرنوشت، طبيعت زندگى انسان در اين جهان. 1 - سوگند ياد مى‏كنم به اين شهر، 2 - در حالى كه تو در اين شهر جاگرفته‏اى، 3 - و [سوگند] به پدرى [گران‏قدر] و آنچه‏زاده است، 4 - كه بى گمان ما انسان را در رنج آفريديم. 5 - آيا [انسان‏] مى‏پندارد كه هرگز كسى بر [دست يافتن به‏] او توان ندارد؟! 6 - مى‏گويد: «ثروت هنگفتى را [با انفاق خود] تباه كردم.» 7 - آيا مى‏پندارد كه هيچ كس او را نديده است؟! 8 - مگر براى او دو چشم قرار نداديم؟! 9 - و [نيز] يك زبان و دو لب؛ 10 - و هر دو راه [حق و باطل‏] را به او نمايانديم. 11 - پس او به آن گردنه در نيامد، 12 - و تو چه مى‏دانى كه آن گردنه چيست؟! 13 - آزاد ساختن برده‏اى است، 14 - يا خوراك دادن در روز گرسنگى [جانكاه‏]، 15 - به يتيمى خويشاوند، 16 - يا بينوايى خاك‏نشين؛ 17 - سپس از كسانى باشد كه ايمان آورده و يكديگر را به شكيبايى سفارش كرده و به مهربانى توصيه نموده‏اند؛ 18 - آنان نيك‏بختانند. 19 - و كسانى كه به آيات ما كفر ورزيدند، آنان تيره‏بختانند. 20 - بر آنان آتشى است سرپوشيده.

نگرشى بر واژه‏ها:

 حِلّ: اين واژه به معنى مقيم و ساكن و جاگرفته در مكان مى‏باشد. كبد: اين واژه در اصل به معنى «شدت» و سختى آمده است؛ به همين دليل به شير، آن‏گاه كه غليظ گردد، «تكبد اللبن» گفته مى‏شود. واژه «كبد» يا «جگر سياه» نيز به خاطر آن‏كه گويى خون غليط است، به اين نام آمده است. لُبد: به معنى انبوه و متراكم آمده و در آيه منظور ثروت بسيار است. نجد: اين واژه به معنى ارتفاع و بلندى آمده است، و سرزمين «نجد» را به تناسب بلندى آن از سر زمين «تهامه» - كه در گودى قرار دارد - به اين عنوان خوانده‏اند. اين واژه مفرد است و جمع آن «نجود» مى‏باشد. اقتحام: در اصل به معنى واردآمدن در كار سخت و پر تنگنا، و يا وارد شدن و گذشتن از راه، و يا چيزى با سختى و رنج است. عقبه: راهى است بسيار دشوار براى بالا رفتن از كوه كه به آن گردنه گفته مى‏شود. پاره‏اى بر آنند كه: اين واژه گردنه باريكى است بر فراز كوه كه مردم براى صعود و گذشتن از كوه از آن مى‏گذرند. فكّ: به معنى جدا كردن، باز كردن و برداشتن هر مانع از دست و پا و سر وگردن آمده است؛ نظير جداكردن و برداشتن زنجير از دست و گردن انسان. و نيز به معنى برداشتن حالتى از انسان، نظير حالت بردگى و آزاد ساختن او. مسغبه: از ريشه «سغب» به معنى «گرسنگى» آمده است. واژه «ساغبه» به معنى گرسنه است. «و يوم ذى مسغبه» به مفهوم روز گرسنگى است. مقربه: به معنى قرابت و خويشاوندى آمده است. اين واژه مصدر است. متربه: به معنى «خاك نشين» و به شدت تهى‏دست و بينوا آمده است. اين واژه از ماده «ترب» از «تراب» به معنى خاك برگرفته شده و مصدر مى‏باشد. هنگامى‏كه گفته شود: «ترب الرجل» منظور اين است كه: آن مرد سخت فقير و خاك‏نشين گرديد.

تفسير:

 به شهر و ديارى كه در آن هستى سوگند آيات پايانى سوره پيش باياد «روح آرامش يافته» و بانويد به «جان آرام گرفته» به پايان رسيد، اينك راه رسيدن به اين نعمت‏گران را نشان مى‏دهد و روشنگرى مى‏كند كه اين در گرو شناخت پديدآورنده هستى است؛ به همين جهت باسوگندهاى بيدارگر به اين نكته توجه مى دهد. نخست مى‏فرمايد: لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ سوگند به اين شهر پرقداست، به باور همه مفسران منظور از واژه «بلد» در آيه «مكه» مى‏باشد، و خدا در نخستين آيه اين سوره به مكه سوگند ياد مى‏كند. آن‏گاه مى‏فرمايد: وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ در حالى كه تو اى پيامبر، در اين شهر مقدس جاى دارى. آيه نشانگر آن است كه شرافت و عظمت هر شهرى در گرو شرافت و معنويت مردم آن است، و خداى فرزانه بدان دليل به مكه سوگند ياد مى‏كند، كه افزون بر ميزبانى كهن‏ترين معبد توحيد و تقوا، پيامبر را در بر گرفته است؛ درست همان سان كه با سكونت آن پيشواى بشردوست و توحيدگرا و آزادمنش شهر مدينه نيز شرافت و شكوه يافت و براى هميشه به «طيّبه» مفتخر گرديد. افزون بر آنچه آمد، دو تفسير ديگر براى آيه آمده است: 1 - به باور گروهى از مفسران پيشين از جمله «ابن عباس» منظور اين است كه: و تو اى پيامبر! در اين شهر در حالت احرام نيستى، بلكه بر تو روا و حلال است كه هركدام از كفرگرايان تجاوزكار را ديدى و به آنها دست يافتى، به كيفر كارش او را از پا درآورى. اين آيه نشانگر آن شرايط ويژه‏اى است كه در فتح مكه، خداى فرزانه به پيامبرش اجازه داد تا براى گشودن شهر و كيفر چند تن از پليدترين سردمداران مرگ‏انديش و تجاوزكار، در حريم خانه خدا براى يك ساعت دست به شمشير عدالت برد. درست به همين جهت بود كه شمارى از اصلاح ستيزان بيدادپيشه و كفرگرا، نظير «ابن اختل» و «مقبس» و... كه برخى فريب‏كارانه به پرده كعبه چنگ انداخته بودند، به كيفر رسيدند، آن‏گاه پيامبر فرمود: بر هيج كس پيش از من و پس از من پيكار با كفرگرايان جز همين يك ساعت كه خدا به من اجازه داد روا نيست كه در اين شهر دست به شمشير برد. 2 - به باور «ابو مسلم» منظور اين است كه: من به اين شهر سوگند ياد نمى‏كنم در حالى كه در اين شهر به تو احترام نمى‏كنند و جان، مال، آبرو و كرامت تورا در امنيت نمى‏شمارند. اين ديدگاه از امام صادق نيز روايت شده است كه فرمود: سردمداران قريش به شهر مكه احترام مى‏كردند، اما حرمت پيامبر را رعايت نمى‏نمودند و طبيعى‏ترين حق او را پايمال مى‏ساختند. به همين جهت خدا پيام فرستاد كه: من به اين شهر سوگند ياد نمى‏كنم در حالى كه تو در آن هستى اما حرمت و عظمت تو از سوى كفر وبيداد در معرض تهديد و خطر است. آنان رسالت تورا دروغ مى‏انگارند، به تو ناسزا نثار مى‏كنند، در حالى كه از دير باز هيچ كس كشنده پدر خود را در حريم اين خانه و اين شهر نمى‏كشت و بسيارى با آويختن شاخه‏اى از درخت حريم اين خانه برگردن خويش به امنيت مى‏رسند، اين بيدادگران اين حقوق را براى تو اى پيامبر! به رسميت نمى‏شناسند و هجوم ددمنشانه و خشونت‏بار بر مال و جان و آبرو و كرامت و شخصيت و معنويت و دين و آيين تورا، نه تنها روا كه لازم مى‏شمارند، بر اين اساس من به اين شهر سوگند ياد نمى‏كنم. و اين سرزنش و نكوهش سختى از كفر گرايان و ظالمانى بود كه خود را خدمتگزاران حرم جا مى‏زدند! در آيه بعد در سوگندى ديگر مى‏فرمايد: وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ سوگند به پدرى گرانقدر و آن كسى را كه زاده است در تفسير اين آيه نيز ديدگاه‏ها يكسان نيست: 1 - به باور گروهى منظور آدم و نسل او مى‏باشند، چرا كه از نظر آفرينش بسيار شگفت‏انگيز هستند و دنيا را آباد مى‏سازند. از امام صادق آورده‏اند كه: منظور آدم و پيامبران و جانشينان آنان از نسل آدم و پيروان شايسته كردار آنان مى‏باشند. 2 - اما به باور پاره‏اى منظور ابراهيم، پدر توحيدگرايان و آزادى خواهان گيتى و فرزندان او هستند، و به همين دليل هنگامى كه به شهر مكه سوگند ياد مى‏كند، به بنيان‏گذار آن ابراهيم، و فرزندان عرب او سوگند ياد مى‏كند، چرا كه آنان فرزندان اصلى اين شهرند. 3 - از ديدگاه «ابن عباس» آيه به هر پدر و فرزندش سوگند ياد مى‏كند، چرا كه آفرينش و ادامه نسل انسان بسيار شگفت آور است. 4 - و از ديدگاه «سعيد بن جبير» منظور سوگند به هر پدرى است كه فرزند آورد و يا نياورد و عاقر باشد. با اين بيان از نظر اين ديدگاه، «ما» نافيه شناخته شده است، كه به باور ما جالب نيست، چرا كه در اين صورت بايد گفته شود كه «ما» موصوله و يا موصوفه حذف شده و در حقيقت اين‏گونه است: «و ما ما ولد» كه بسيار ثقيل است. آن‏گاه در بيان هدف اين سوگندها مى‏فرمايد: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي كَبَدٍ راستى كه ما انسان را در رنج و سختى آفريديم. در تفسير آيه چند نظر آمده است: 1 - به باور گروهى از مفسران پيشين از جمله «ابن عباس» و «سعيد بن جبير» و....منظور اين است كه: ما انسان را در درون رنج و سختى آفريديم، و او رنج‏هاى دنيا و گرفتارى‏هاى آخرت را با هم به دوش مى‏كشد. به همين دليل هم گفته اند: فرزند آدم همواره رنج و سختى‏هارا به دوش مى‏كشد و با آنها مبارزه مى‏كند تا جهان را بدرود گويد. 2 - اما به باور گروهى آيه به رنج‏هاى گوناگون انسان از آعازين لحظات زندگى تا پايان آن اشاره دارد و نشان مى دهد كه انسان مراحل گوناگونى از رنج‏ها و دردها و مشكلات را از دوران باردارى، زادن و به دنياآوردن كودك، دوران شيرخوارگى، جداكردن از شير مادر، كار و تلاش براى معاش و معاد را به دوش مى‏كشد و طبيعت زندگى او با رنج درآميخته‏است. خداى فرزانه پديده‏اى بسان انسان پديد نياورده، چرا كه از سويى نا توان‏ترين پديده‏هاست، اما از سوى ديگر با پنچه نيرومند خرد و انديشه بار گران همه رنج‏ها و سختى‏ها را به دوش مى‏كشد و زندگى را مى‏سازد! 3 - از ديدگاه گروهى ديگر منظور اين است كه: ما انسان را به گونه‏اى آفريديم كه بر روى دو پاى خويش ايستاده، و سربلند راه مى‏رود، نه بسان حيوانات و جانداران بر روى چهار دست و پا، يا شكم. 4 - از ديدگاه پاره‏اى آيه به مسئوليت‏پذيرى انسان اشاره دارد، و روشنگرى مى‏كند كه: ما انسان را هدفمند و هدفدار و با انبوهى از ارشاد و هشدار آفريديم و اورا به مقررات دينى، عبادى، اجتماعى، اخلاقى، اقتصادى، انسانى، از رعايت نظافت و بهداشت گرفته تا نماز و نيايش، راستى و درستكارى عدالت و پروا و زندگى عادلانه و آزاد منشانه موظف ساختيم، و او بايد بداند كه اين جهان سراى رنج و گرفتارى است و بهشت سراى آرامش و راحتى و نعمت است، و بايد براى رسيدن به آن بكوشد. در آيه بعد در قالب يك پرسش انكارى و بيدار گر مى‏فرمايد: أَ يَحْسَبُ أَنْ لَنْ يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ آيا اين انسان مى‏پندارد كه هر گز كسى توانايى آن را ندارد كه بر او دست يابد! او، با اين پندار سست گناه مى‏كند، و مقررات خدا را مى‏شكند و حقوق مردم را پايمال مى‏سازد كه كسى نمى‏تواند از او بازخواست كند، و او را به كيفر عملكرد ظالمانه‏اش برساند، اما سخت اشتباه مى‏كند. گفتنى است كه پرسش در آيه شريفه انكارى است و منظور اين است كه او هر گز نبايد چنين فكر كند. به باور «حسن» منظور اين است كه: آيا انسان به ثروت و امكانات خويش مغرور است و چنين مى‏پندارد كه هماره همراه اويند و كسى نمى‏تواند آنها را از او بستاند؟ اما به باور «قتاده» منظور اين است كه: آيا انسان مى‏پندارد كه از مال و امكانات او پرسش نمى‏گردد كه از كجا به دست آورده و كجا هزينه كرده است؟ «كلبى» مى‏گويد: از نمونه‏هاى چنين انسان‏ها «ابوالاسد»، مردى از قبيله «جمح»، در مكه بود، كه آيه به او اشاره دارد. او به قدرى توانمند و درشت بود كه در بازار عكاظ بر روى قطعه پوستى مى‏نشست و ده نفر مى كوشيدند تا آن را از زير پاى او بكشند، اما نمى‏توانستند و پوست تكه تكه مى‏گرديد! در ادامه همين مطلب مى‏افزايد: يَقُولُ أَهْلَكْتُ مالاً لُبَداً او، مى‏گويد: من ثروت و دارايى بسيارى را تباه ساختم! آيه شريفه به كسى اشاره دارد كه با فخر و مباهات اعلام مى‏كرد كه در راه دشمنى باپيامبر و راه و رسم مترقى و آزاديخواهانه او ثروت هنگفتى را هزينه كرده است. به باور «مقاتل» آيه به مردى مغرور به نام «حرث» اشاره دارد كه مى‏گفت از روزى كه به دين محمد(ص) گرويده است ثروت بسيارى را از دست داده، چرا كه او به گناه دست يازيد و پيامبر به او رهنمود داد كه بايد كفاره بدهد. او كفاره داد و آن‏گاه چنين سخن نا روايى را به زبان آورد. و مى‏افزايد: أَ يَحْسَبُ أَنْ لَمْ يَرَهُ أَحَدٌ آيا مى‏پندارد كه هيج كسى او را نديده است. به باور «قتاده» و «سعيد بن جبير» منظور اين است كه: آيا او مى‏پندارد كسى او را نخواهد ديد تا از او باز خواست كند كه ثروت خود را از كجا به دست آورده و كجا هزينه كرده است؟ از پيامبر آورده‏اند كه فرمود: لا تزول قدما العبد حتى يسأل عن اربعة: عن عمره فى ما افناه، و عن ماله من عين جمعه، و فيما انفقه، و عن عمله ما ذا عمل به و عن حب اهل البيت. در روز رستاخيز هيج بنده‏اى گام بر نخواهد داشت، تا از چهار چيز پرسش و باز خواست گردد. 1 - از عمر او، كه در چه راهى سپرى شده است؟ 2 - از ثروت و دارايى‏اش، كه از كدامين راه به دست آورده، و كجا هزينه كرده است؟ 3 - از عملكرد او در زندگى، كه چه كارهايى انجام داده است؟ 4 - و از دوستى ما خاندان وحى ورسالت. در تفسير آيه، «كلبى» مى گويد: گويى انسان بدون هيچ انفاق و بخششى در راه حق، ادّعا كرد كه انفاق نموده است،به همين جهت قرآن در اين آيه مى‏فرمايد: آيا او گمان مى‏برد كه خدا از عملكرد او آگاه نيست و انفاق و يا انفاق نكردن او را نديده است؟ رهنمود فطرى انسان به سوى سعادت و رشد در ادامه آيات خداى فرزانه با توجه دادن انسان خردمند و خردورز به نعمت‏هاى ارزشمند و وصف‏ناپذيرى كه به انسان ارزانى داشته است، او را به يكتايى خود رهنمون مى‏گردد و مى‏فرمايد: أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ آيا ما براى اين انسان دو چشم قرار نداديم؟ آيا به او اين نعمت گران را ارزانى نداشتيم تا به كمك آنها به آيات و نشانه‏هاى شگفت‏انگيز قدرت و حكمت خدا بنگرد و راه خود را بجويد؟ و آيا يك زبان گويا كه به يارى آن انديشه‏ها و نيت‏هاى درونى خود را باز گويد، به او نداديم؟ و چنان مقرر نكرديم كه هرگاه خواست لب باز كند، و هر گاه نخواست لب فروبندد؟ وَ لِساناً وَ شَفَتَيْنِ در اين مورد «قتاده» مى‏گويد: هان اى انسان خردمند! نعمت‏هاى گران خدا بر تو هويداست و بيان آنها تنها به منظور انگيزش تو به انديشه و سپاس نعمت‏هاست. از پيامبر آورده‏اند كه فرمود خداى فرزانه مى‏فرمايد: يا بن آدم ان نازعك لسانك فيماحرمت عليك فقد اعنتك عليه بطبقتين فاطبق، و ان نازعك بصرك الى بعض ما حرمت عليك فقد اعنتك عليه بطبقتين... هان اى فرزند آدم! اگر زبانت خواست تورا به حرام وادار سازد، من دو لب براى جلوگيرى از آن به تو داده‏ام، لب‏هاى خود را فروبند. اگر دو ديده‏ات بخواهند تو را به سوى حرام برند، من پلك‏هايى را به تو داده‏ام، آنهارا فروبند. اگر اندام جنسى‏ات خواست تا به سوى حرام روى آورى، دو ران پا را به يارى تو گماشتم آن‏ها را فروبند. و مى‏افزايد: وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ‏ و آيا هر دو راه خير و شر و حق و باطل را بر او ننموديم؟ به باور گروهى از جمله «ابن مسعود» او را به راه خير و شر راه نموديم. اما به باور گروهى ديگر، او را به پستان مادرش راه نموديم كه پس از ولادت چگونه براى زنده ماندن بمكد و شير بنوشد. برخى آورده‏اند كه: به اميرمؤمنان گفته شد: برخى برآنند كه منظور از آيه «و هدينا..» رهنمود انسان به پستان مادر پس از ولادت است. آن حضرت فرمود: نه، بلكه منظور راه نمودن او به ارزش‏ها و ضد ارزش‏ها يا حق و باطل است. لا هما الخير والشر. و «حسن» آورده است كه پيامبر فرمود: هان اى مردم، منظور از دو «نجد» در آيه شريفه راه نيك و بد و خير و شرّ است، و چنان نيست كه راه بد براى شما محبوب‏تر از راه رشد و كمال باشد. ممكن است پاره‏اى اين پرسش را طرح كنند كه: با همه پستى و بدى كوره‏راه شرارت و گناه، چگونه اين راه با واژه «نجد» آمده است؟ پاسخ اين است كه هدف قرآن بيان روشن خير و شر و آشكار ساختن هر دو راه براى انتخاب آگاهانه راه زندگى است، نه همسان و برابر شمردن آن دو راه از نظر برترى و فروترى. افزون بر اين از آنجايى كه آشكار ساختن كوره راه شرّ، به منظور دورى‏گزيدن از آن و انتخاب راه خير است، اين كار مى‏تواند به صورت راه خير و به خاطر عظمت آن بيان شود. پاره‏اى گفته‏اند: اين سبك از گفتار در فرهنگ عرب رايج است كه هر گاه بخواهد پاره‏اى از شباهت‏هاى دو پديده را بيان كند، از واژه و قالب يكى از آن بهره مى‏جويد؛ بسان واژه «شمسين» و يا «قمرين» كه هر كدام در مورد خورشيد و ماه به كار مى‏روند.. براى نمونه، در اين شعر واژه «قمراها» به معنى ماه و خورشيد آمده است كه مى‏گويد: اخذنا بآفاق السماء عليكم‏ لنا قمراها و النجوم الطوالع‏ ما راه‏هاى آسمان را بر شما بستيم؛ خورشيد، ماه و ستارگان روشن از آن ماست. گفتنى است كه از اين نمونه‏ها در شعر و نثر عرب بسيار است. با اين همه وسايل رستگارى چرا نگونسارى؟ پس از توجه دادن به نعمت‏هاى گرانى چون، نعمت بينايى و بصيرت، نعمت بيان و قدرت سخن، نعمت هدايت و راهيابى فطرى، و نعمت خرد، اينك روشنگرى مى‏كند كه انسان بايد بكوشد تا در پرتو اين وسايل نجات اوج گيرد و رشد كند و به خودشكوفايى برسد، نه اين كه همه چيز را خراب كند. در اين مورد مى فرمايد: فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ اما با همه وسايل رشد و رستگارى، اين انسان از ان گردنه سخت بالا نرفت. در تفسير آيه ديدگاه‏ها متفاوت است: 1 - به باور گروهى منظور اين است كه: اين انسان از آن گردنه عبور نكرده و آن را نپيموده است. طبق اين ديدگاه «لا» هنگامى كه بر سر فعل ماضى در آيد - اگر نه هميشه - بيشتر مواقع تكرار مى‏گردد، بسان آين آيه كه مى‏فرمايد: او هرگز ايمان نياورد و نماز نخواند. فلا صدق و لا صلى در شعر عرب نيز همين گونه است و «لا»، بيشتر تكرار مى‏گردد، نظير اين شعر: و ان كانت النعماء فيهم جزوا بها و ان انعموا لا كدورها و لا كدوا اگر نعمت‏هايى در ميان آنان باشد، آن‏ها را پاداش مى‏دهند، و اگر نعمت بخشند نه منت مى‏نهند و نه كم مى‏گذارند. اما گاه بدون تكرار هم آمده است. 2 - اما به باور گروهى ديگر آيه به صورت نفرين آمده، و منظور اين است كه: او از گردنه‏اى عبور نكند و موفق نشود. در اين صورت جمله بسان اين است كه گفته شود: «لا غفر اللَّه له و لا نجا و لاسلم» خدا او را نيامرزد و نجات ندهد و سلامت‏اش ندارد. با اين بيان معنى آيه اين است كه: او از گردنه دوزخ نگذرد و نجات نيابد. 3 - از ديدگاه گروهى از جمله«جبايى» منظور اين است كه: پس آيا او از آن گردنه نمى گذرد؟ چرا كه تقدير آيه « افلا اقتحم» مى‏باشد. گواه اين ديدگاه آدامه آيات است كه سرانجام مى‏فرمايد: ثم كان من الذين آمنوا... سپس از كسانى باشد كه ايمان آورده و يكديگر را به شكيبايى سفارش كرده و به مهر توصيه نموده‏اند... نكته مورد نظر اين است كه اگر نفى آيه مورد بحث را اراده كرده بود، پيوند كلام درست نبود. طرفدران اين ديدگاه شعرى را نمونه آورده‏اند كه «همزه پرسشى» در تقدير است و واژه «اتحبها» در اين شعر بدون همزه آمده است. ثم قالوا اتحبها قلت بهراً ... سپس گفتند آيا اورا دوست مى دارى؟ گفتم آرى به شمار ريگ ها و سنگريزه‏ها و خاك‏ها... اما مرحوم «سيد مرتضى» اين ديدگاه را سست شمرده و بر آن است كه نمى‏توان گفت در آيه حرف استفهام بوده و حذف شده است، چرا كه حذف آن در اينجا جالب نيست. آن‏گاه ضمن نادرست خواندن استدلال به شعر، در مورد عدم پيوند آيات در صورتى كه اراده نفى شده باشد، مى‏فرمايد: اين نيز مشكلى ايجاد نمى‏كند، چرا كه در اين صورت معنى آيه اين‏گونه است: آن انسان ناسپاس نه از گردنه بالا رفت و نه ايمان آورد... در تفسير «عقبه» نيز ديدگاه‏ها يكسان نيست: 1 - به باور برخى اين بيان مثالى است كه خداى فرزانه در جهت انگيزش انسان براى مبارزه با هواى دل و شيطان، و انجام كارهاى شايسته زده است، چرا كه دين‏باورى و ديندارى نه به زبان و لاف و گزاف، بلكه با عبور از گردنه‏هاى دشوار انجام وظايف و رعايت مقررات خداست. در اين صورت منظور اين است كه: آن انسان ناسپاس در مبارزه با نفس، خود را براى پرواى از خدا و آزادساختن بردگان و سيركردن گرسنگان و انجام وظايف، نساخت و تربيت نكرد. 2 - اما از ديدگاه گروهى ديگر از جمله «حسن» منظور از «عقبه» گردنه بسيار دشوارى است در آتش شعله‏ور دوزخ. اين گردنه سخت چيزى غير از پل روى دوزخ است كه تنها با فرمانبردارى از خدا مى‏توان از آن گذشت. از پيامبر آورده‏اند كه فرمود: ان امامكم عقبة كؤداً لا يجوزها المثقلون، و انا اُريد اَن اُخفف عنكم لتلك العقبة.بر سر راه شما گردنه دشوارى است كه گرانباران از آن نخواهند گذشت، و من مى‏خواهم بار شما را براى گذشتن از آن سبك سازم. از «ابن عباس» روايت كرده‏اند كه: منظور از آن گردنه آتش دوزخ است، اما در روايت ديگرى آورده‏اند كه: منظور گردنه‏اى است از آتش. 3 - و از ديدگاه شمارى ديگر از جمله «مجاهد»، منظور گذرگاهى است بسان لبه تيز و صيقل داده شده شمشير بر روى دوزخ به مسافت سه هزار فرسنگ، كه يك سوم آن صاف و هموار است، و يك سوم آن به صورت گردنه‏اى است دشوار كه بايد بالا رفت، و يك سوم آن سرازيرى و سراشيبى است، و در دو سوى آن چنگك‏ها و قلاب‏هايى تيز و برنده - بسان خارهاى سعدان نشانده شده است، و مردمى كه از آن مى‏گذرند، از نظر فرجام كار و نيز چگونگى عبور از آن چند دسته‏اند: پاره‏اى به سلامت و با رستگارى از آن مى‏گذرند، و گروهى با گرفتارى و دشوارى، و برخى نيز از همانجا به آتش دوزخ سرنگون مى‏گردند. از نظر چگونگى عبور نيز پاره‏اى بسان برق، برخى همانند تندباد، پاره‏اى بسان سوار تيز تك، گروهى همانند دونده‏اى چابك، شمارى چون راه پيمايى آرام، برخى به حالت خزيده، پاره‏اى با لغزش و افتان و خيزان از آن مى‏گذرند، اما گروهى نيز در پايان كار به آتش دوزخ سرنگون مى‏گردند؛ اما گذشتن از آن بر مردم توحيدگرا و شايسته كردار به اندازه فاصله ميان نماز عصر و مغرب است. در آيه بعد مى‏فرمايد: وَ ما أَدْراكَ مَا الْعَقَبَةُ و تو چه مى‏دانى كه آن گردنه دشوار چيست؟ آن‏گاه در تفسير آن مى‏فرمايد: فَكُّ رَقَبَةٍ آزاد ساختن برده‏اى است. از پيامبر آورده‏اند كه: مردى به حضورش شرفياب گرديد و گفت: اى پيامبر خدا! كار و برنامه‏اى به من بياموز كه مرا به بهشت پرطراوت و زيبا درآورد. علمنى عملا يدخلنى الجنة. پيامبر فرمود: اگر چه سخن كوتاهى بر زبان آوردى، اما سخن بزرگى گفتى. ان كنت اقصرت الخطبة لقد عرضت المسألة. آن‏گاه فرمود: بردگان را آزاد نما و گردن‏ها را از بند بردگى بگشااعتق النسمة و فكّ الرقبة. آن مرد پرسيد مگر اين دو كار يكى نيست؟ فرمود: نه، آزادساختن بنده آن است كه خود به تنهايى آن را آزاد كنى، اما رها ساختن برده آن است كه به پرداخت قيمت آن كمك كنى. آن‏گاه افزود: والفى‏ء على ذى‏الرحم الظالم، فان لم يكن ذلك فاطعم الجائع، واسق الظمأن و امر بالمعروف و انه عن المنكر... به سوى خويشاوندانى كه از تو گسسته‏اند بار گرد و نيكى كن، اگر اين كارها ممكن نبود به گرسنگان غذادادن، تشنگان را سيراب ساختن، دعوت به عدالت و كارهاى شايسته و هشدار از گناه و ظلم راپيشه ساز، و اگر توان اين كارها را نيز ندارى پس جز سخن حق و خداپسندانه بر زبان مياور. « عكرمه» بر آن است كه منظور از «فك رقبه» آزاد ساختن خويش از اسارت گناه با توبه واقعى و جبران لغزش‏ها و اصلاح و خودسازى است. و از ديدگاه «جبايى» منظور آزاد ساختن خويشتن از عذاب و آتش دوزخ با عبادت‏هاى خالصانه و رعايت مقررات خداست. و نيز روشنگرى مى‏كند كه آن گردنه دشوار افزون بر آنچه آمد، خوراك دادن به گرسنگان و سير كردن آنان در شرايط سخت و جانكاه است. أَوْ إِطْعامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ از نظر «ابن عباس» واژه «مسغبه» در آيه به معنى گرسنگى مى‏باشد و منظور اين است كه: يا خوراك دادن در روزگار گرسنگى و قحطى. از پيامبر آورده‏اند كه فرمود: من اشبع جائعاً فى يوم سغب ادخله اللَّه يوم القيامة من باب من ابواب الجنة لا يدخلها الا من فعل مثل ما فعل. كسى كه گرسنه‏اى را در روزگار گرسنگى سير كند، خدا او را در روز رستاخير از درى از درهاى بهشت به درون آن در مى‏آورد كه هيچ كس ديگرى، جز كسى كه كارى همانند او انجام دهد، از آن در وارد نمى‏گردد. و نيز از آن حضرت آورده‏اند كه فرمود: من موجبات المغفرة اطعام المسلم السغبان. از چيزهايى كه باعث آمرزش گناهان مى‏گردد غذا دادن به گرسنگان است. يكى از ياران امام رضا آورده است كه: به آن حضرت گفتم: سرورم، پسرى دارم كه سخت بيمار شده است. فرمود: به او دستور ده تا براى خشنودى خدا به گرسنگان غذا دهد و آن‏گاه به تلاوت آيه مورد بحث پرداخت. در ادامه آيات و در تفسير «عقبه» مى‏افزايد: يَتِيماً ذا مَقْرَبَةٍ يا خوراك دادن در روز گرسنگى به يتيمى از خويشاوندان. و بدين سان نيكى كردن و غذا دادن به خويشاوندان را بر بيگانگان مقدم مى‏شمارد و بر اين كار تشويق مى‏كند. و مى‏فرمايد: أَوْ مِسْكِيناً ذا مَتْرَبَةٍ يا به بينوايى خاك نشين و تهيدست، كه از شدت فقر و فلاكت به خاك افتاده و خاك نشين گرديده است. آرى، گذشتن از آن گردنه دشوار در گرو آزادساختن بندگان در بند و گرفتار خدا، سير كردن خويشاوند و بيگانه در روزگار قحطى و گرسنگى به انگيزه خداجويى و انسان دوستى، رسيدگى مادى و معنوى و فكرى و تربيتى به يتيمان و احياى حقوق آسيب پذيران جامعه و ساماندهى جامعه بر اساس عدالت و برابرى و ازادى است. در آيه بعد و در ادامه تفسير از «عقبه» روشنگرى مى‏كند كه انجام اين كارهاى شايسته همراه ايمان به خداى يكتاست كه سودبخش و خالصانه مى‏گردد: ثُمَّ كانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَواصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ سپس انجام رسان اين كارهاى شايسته از كسانى باشد كه ايمان آورده و يكديگر را به شكيبايى و مهر و محبت و انسان دوستى سفارش نموده باشند. با اين بيان گذشتن از آن گردنه، افزون بر انجام آن كارهاى شايسته، در گرو اين گام‏هاى بلند است: 1 - ايمان استوار و خالصانه به خدا و معاد و پايدارى در آن. 2 - سفارش ديگران بر رعايت مقررات خدا و دورى از قانون شكنى و گناه و سفارش به پايدارى و شكيبايى در اين راه. 3 - و ديگر سفارش به مهر و محبت و بشردوستى، به ويژه به محرومان و بينوايان و دفع دشمنى و تندخويى و خشونت‏انگيزى و افشاندن بذر عداوت و نفرت. در پايان اين آيات در وصف آراستگان به اوصافى كه ترسيم گرديد، روشنگرى مى‏كند كه: أُولئِكَ أَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ آنان هستند كه سعادتمندان و نيك بختانند. اينانند كه كارنامه زندگى‏شان در روز رستاخيز به دست راست آنان داده مى‏شود. به باور «جبايى» اينان هستند كه پرونده عمل خود را از سمت راست خود مى گيرند. اما به باور گروهى ديگر از جمله «ابومسلم» اينان مردمى هستند كه وجودشان براى خود و ديگران سرشار از بركت است. در برابر اين نيك بختان و سعادتمندان در مورد كسانى كه نتوانستند از گردنه ايمان و عمل شايسته بگذرند و به نعمت‏هاى بهشت برسند، مى‏فرمايد: وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِ‏آياتِنا هُمْ أَصْحابُ الْمَشْأَمَةِ اما آن كسانى كه به آيات ما كفر ورزيدند، آنان تيره‏بختانند. اينان هستند كه پرونده زندگى خود را در روز رستاخير با دست چپ خود مى‏گيرند. به باور برخى اينان تيره‏بختان هستند كه وجودشان براى خود و ديگران مايه شومى است. و در آخرين آيه مورد بحث كه پايان بخش اين سوره است مى‏فرمايد: عَلَيْهِمْ نارٌ مُؤْصَدَةٌ براى آنان آتشى است سرپوشيده و فروبسته. از ديدگاه گروهى از جمله «ابن عباس» براى اين تيره‏بختان آتشى است با درهاى بسته كه راهى براى فرار نخواهند داشت. و به باور «مقاتل» منظور اين است كه: براى آنان آتشى است كه درهاى آن بسته است و آنان راهى براى گريز نخواهند يافت، و براى هميشه در آتش سوزان و اندوه و ناراحتى هماره خواهند بود.

 نظم و پيوند آيات:

‏ در مورد نظم و ترتيب آيات سه نظر آمده است: 1 - آيه شريفه «الم نجعل له ...» به پيش از خود پيوند مى‏خورد و منظور اين است كه: چگونه انسان مى‏پندارد كه خدا او را نمى‏بيند و از انديشه و عملكرد او با خبر نيست؟ آيا نه اين است كه خدا انسان را آفريد و به او چشم و گوش و زبان و ديگر نعمت‏ها ارزانى داشت؟ 2 - اما به باور پاره‏اى اين آيات به آيه سوم «لقد خلقنا الانسان فى كبد» پيوند مى‏خورد، و منظور اين است كه: ما انسان را آفريده و در بوته آزمون قرار داديم و براى آزمونش رسالت و برنامه و تكليف فرستاديم و براى موفقيت در آزمون زندگى، به او دو چشم و زبان و دل و ابزارهاى ديگر شناخت ارزانى داشتيم. 3 - و از ديدگاه برخى آيات مورد اشاره به آيه پيش از خود پيوند مى‏خورد «ايحسب ان لن نقدر عليه احد» و منظور اين است كه: راستى انسان چگونه مى‏پندارد كه ما قدرت دست يافتن به او و بازخواست و حسابرسى از عملكردش را در زندگى او نداريم، در حالى كه ما او را آفريديم و به او نعمت زندگى و ابزارهاى شناخت داديم؟

پرتوى از سوره مباركه:

‏ در اين سوره مباركه اين نكات اساسى در خور تدبر و تعمق بسيار است و انسان‏هاى كمال‏جو مى‏توانند از اين نكات درس‏هاى رشد و ترقى و آراستگى به ارزش‏ها و والايى‏ها و نجات از تيره‏بختى دنيا و آخرت گيرند. به پاره‏اى از آن نكات با اشاره‏اى كوتاه مى‏نگريم و مى‏گذريم:

1 - طبيعت زندگى انسان در اين جهان:‏ آغازين آيات اين سوره پس از چندين سوگند بيدارگر و الهام‏بخش به انسان توجه مى‏دهد كه طبيعت زندگى او در اين جهان هماره با دردها و رنج‏ها و گرفتارى‏ها قرين است و هيچ فرد و جامعه‏اى - گر چه صنعتى‏ترين و ثروتمندترين و پرتوان‏ترين ها- را نمى‏توان از دردها و رنج‏ها بر كنار ديد، بلكه اگر بنگريم و دقيق شويم رفاه و آسايش آنان رونمايى است كه آن سوى آن دردهاست، و اين گل سر سبد آفرينش بايد بداند كه از آغازين لحظه‏هاى پيدايش او از نطفه تا مراحل رشد او در شكم مادر تا ولادت و مراحل چندگانه زندگى و مرگ، همه و همه با رنج‏ها و مشكلات در آميخته است. با اين بيان زندگى ميدان پيكار است؛ پيكار با هواى نفس، با شيطان، با شيطان صفتان فريب‏كار و زورمدار و متجاوز به حقوق انسان‏ها براى ساختن زندگى سالم و آرام

2 - دو راهى سرنوشت:‏ اصل ديگرى كه در اين سوره به آن توجه داده مى‏شود اصل مسئوليت پذيرى و محاسبه‏پذيرى انسان و يا محاسبه ناپذيرى است كه به راستى آغاز دو راهى سرنوشت است. قرآن روشنگرى مى‏كند كه اگر انسان باور داشت كه قدرتى هست كه از او بازخواست كند و او را پاى حساب بكشد، در انديشه و عملكرد و اخلاق و رفتار خويش مسئولانه و همراه با پروا رفتار مى‏كند، اما اگر پنداشت كه حسابرسى و نقدپذيرى و چون و چرايى در كار نيست، تباه مى‏گردد و تباه مى‏كند و از قدرت و امكانات گوناگون در جهت تيره‏بختى و اسارت خود و ديگران بهره مى جويد و نه در راه رشد و كمال و آزادى و نيك بختى و نجات و احياى حقوق و كرامت انسان‏ها، و اين چيزى بسيار فراتر از محاسبه‏پذيرى با زبان و شعار و گفتگو است و محاسبه پذيرى در عمل را شامل مى‏شود.

 3- ابزارهاى شناخت و رشد و بهره‏ورى شايسته از آنها: در آيات 10 - 8 قرآن به مهر و لطف و حكمت خدا در مورد انسان، و ارزانى شدن ابزارهاى شگفت‏انگيز شناخت و رشد به او، توجه مى‏دهد: به نگرش عميق به ابزارهاى ظاهرى شناخت، نظير: چشم، گوش و... به ابزارهاى باطنى شناخت، نظير: دستگاه خرد و انديشه، فطرت و وجدان و كشش‏هاى اوج خواه و كمال جو. به چگونگى بهره ورى از آنها، اصل هدفدارى و هدفمندى در آفرينش آنها، وبه مسئول بودن در برابر آنها و عملكردشان؛ موفقيت و سرفرازى در آزمون زندگى و زندگى انسانى و خردمندانه و سرشار از مهر و منطق و مدارا و بشر دوستى و رعايت حقوق بشر در گرو اينهاست.

4 - گردنه دشوار زندگى: از آيات 17 - 11 چنين دريافت مى‏گردد كه دين‏باورى و ديندارى آگاهانه و خالصانه و به دور از خرافه و سوداگرى، با لاف و گزاف و شعارهاى ميان تهى بيگانه است، و در گرو شناخت درست دين، اخلاص و راستى در آن، عمل به مقررات دين و الگوگيرى از سمبل‏ها و نمونه‏هاى دين خداست، و اين كار سترگ در گرو گذشتن از گردنه‏هاى دشوارى است كه كار هر فرد و جامعه و حكومتى نيست. اين راه بزرگ از كوره راه فريب و ريا، استبداد و خودكامگى، انحصار قدرت و امكانات مردم، پايمال ساختن حقوق بشر و كرامت انسانى و خود را چوپان و مردم را بره‏اى آرام و دنباله رو خواستن نمى‏گذرد، نه، هرگز بلكه در گرو گذشتن از شاهراه ايمان و اخلاص، و اخلاق و معنويت و رعايت حقوق خدا و حقوق انسان‏هاست. درست به همين دليل است كه در اين آيات و روايات رسيده، گذشتن از اين گردنه دشوار در گرو اين گام‏هاى سترگ قلمداد شده است: 1 - پيكار با هواى نفس يا «جهاد اكبر» به منظور خودسازى و خودشكوفايى. 2 - بهره‏ورى شايسته و بايسته از ابزارهاى شناخت و وسايل هدايت و نجات كه از آنها سخن رفت. 3 - شناخت نعمت‏بخش واقعى، و سپاس زبانى و قلبى و عملى از او با ايمان عميق و انجام كارهاى شايسته. 4 - گراميداشت مقررات دين خدا و قانون گرايى. 5 - الگوگيرى از پيشوايان معصوم. 6 - آزاد ساختن خويش از انواع اسارت‏ها و بردگى‏ها ظاهرى و درونى و آشكار و نهان و به رسميت شناختن حقوق و آزادى ديگران. 7 - تلاش در راه آزادى توده‏هاى دربند. 8 - رسيدن به محرومان در فراز و نشيب‏هاى زندگى و دشوارى. 9 - مهر به ايتام و تربيت شايسته و تضمين حقوق آنان. 10 - تلاش در راه رفاه و آسايش و نجات خاك نشينان يا قشر آسيب‏پذير. 11 - افشاندن بذر مهر و بشر دوستى، نه كينه و نفرت و خشم و خشونت. 12 - سفارش به مدارا و شكيبايى در زندگى.

5 - دو گروه رستكار و تيره‏بخت‏: و سرانجام در آيات 20 - 18 به فرجام كار دو گروه توجه مى‏دهد؛ فرجام كار كسانى كه از گردنه دشوار زندگى با روشن بينى و اخلاق و تلاش مى‏گذرند و به بهشت مى‏رسند، و فرجام تيره‏بختان كه در دوزخ انحصارگرى و خودكامگى و خودپرستى و زورمدارى غرق مى‏شوند و از آنجا به دوزخ سرنگون مى‏گردند. بار خدايا، ما را از اين خطرها به لطف و مهرت برهان و به نعمت خشنودى خويش برسانى

پناه می برم به پروردگار مردم (تفسیر سوره ناس)

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ﴿1﴾مَلِكِ النَّاسِ ﴿2﴾إِلَهِ النَّاسِ ﴿3﴾مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ ﴿4﴾الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ ﴿5﴾ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ ﴿6﴾

در اين سوره فروفرستنده قرآن روى سخن را به بنده محبوب بارگاه‏اش مى‏كند و به او فرمان مى‏دهد كه از شرّ وسوسه‏گر نهانى، به پروردگار مردم پناه برد.

نام اين سوره: از همان آيه نخست اقتباس شده است.

فرودگاه آن:‏ اين سوره بسان سوره پيشین آن، در مدينه بر جان نازنين پيامبرِ دانش و آزادى فرود آمده ست. اين دو سوره را(سوره های ناس و فلق) «معوّذ تين» نيز خوانده‏اند، چرا كه در آغازِ هر دو، به پيامبر و مردم خداجو فرمان داده مى‏شود كه از شرور و فتنه‏هاى حسودان و افسونگران به خدا پناه برند. اين سوره پس از سوره «فلق» و پيش از «اخلاص» فرود آمده است.

 شمار آيه‏ها و واژه‏هاى آن:‏ اين سوره داراى 6 آيه است؛ و نيز از 20 واژه و 80 حرف شكل گرفته است.

پاداش تلاوت آن‏: از حضرت باقر آورده‏اند كه در مورد فضيلت و پاداش تلاوت اين سوره فرمود: پيامبر گرامى سخت بيمار شد. دو فرشته گرانقدر، جبرئيل و ميكائيل به عيادت آن حضرت آمدند. يكى از آن دو كنار سر او نشست و ديگرى كنار پاى آن بزرگوار. جبرئيل سوره «فلق» را خواند و به وسيله آن پيامبر را در پناه پديدآورنده هستى قرار داد، و ميكائيل نيز با تلاوت سوره ناس چنين كرد. در روايت ديگرى آورده‏اند كه آن بزرگوار از درد بيمارى ناله و دادخواهى مى‏كرد كه فرشته وحى آمد و به وسيله سه سوره «فلق»، «ناس» و «اخلاص» همه شرور و ناراحتى‏ها را از آن حضرت دور ساخت و او را در پناه خدا قرار داد و گفت: موجودات پليد و شرور را به نام خدا از وجود گرانمايه‏ات دور مى‏سازم و از دردى كه تو را بيازارد از بارگاه او برايت سلامتى و شفا مى‏خواهم، بگير آن را كه گوارايت باد. آن‏گاه به تلاوت اين سوره پرداخت كه: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ،قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ، مَلِكِ النَّاسِ، إِلهِ النَّاسِ...

دورنمايى از اين سوره‏: مفاهيم اين سوره چيزى شبيه به محتواى سوره پيش است، چرا كه در هر دو، پيامبر گرامى به عنوان الگو و سرمشق و نمونه پرجاذبه پروا و ايمان و سمبل اخلاص و راستى و بزرگ پرچمدار آزادى و آزادگى و رعايت حرمت و حقوق انسان و احياگر كرامت او، فرمان مى‏يابد تا از همه شرور و فتنه‏هاى زيانبار و آفت‏ها به خدا پناه برد و به امت خويش با گفتار و عمل بياموزد كه انسان به هر اندازه از نظر موقعيت علمى و اخلاقى پر فراز باشد و در اوجى باشد كه خدا او را نمونه اخلاق و معنويت و مدارا و نرمخويى و بشردوستى و خداپرستى وصف كند، باز هم بايد هماره به او پناه برد، تا انسان‏هاى آگاه و كمال‏طلب بياموزند كه در زندگى چقدر آسب پذيرند دريابند كه هماره در خطر تيرگى‏ها و تاريكى‏ها، در خطر شرارت افسونگران رنگارنگ، در خطر مشاوران و اطرافيان تاريك انديش و حسود، در خطر شرارت حسودان و بدانديشان، در خطر گمراهگرى چاپلوسان و متملقان و بت‏سازان، در خطر وسوسه‏گران آشكار و نهان از هر گروه و قماشى هستند و جز با ايمان و راستى و درستى و رعايت حقوق خدا و بندگانش و جز با محاسبه از نفس و محاسبه پذيرى از ديگران و پناه بردن به ذات بى‏همتاى او، افق تيره و تار است و راه نجاتى نيست.

ترجمه آیات:  1- بگو: پناه مى‏برم به پروردگار مردم، 2 - فرمانرواى مردم، 3 - معبود مردم، 4 - از شرّ آن وسوسه گر نهانى، 5 - كه در سينه‏هاى مردم وسوسه مى‏كند، 6 - از پريان و آدميان.

 نگرشى بر واژه‏ها:  وسواس: اين واژه در اصل به معنى حديث نفس و خطورات و افكار نامطلوب و ناخوشايند آن، و نداى آهسته‏اى است كه گويى از ژرفاى دل به گوش مى‏رسد. اين واژه مفهوم مصدرى دارد، امّا گاه به معنى اسم «فاعل» آمده كه منظور «وسوسه‏گر» است. خنوس: اين واژه به معنى «نهان شدن پس از ظاهر و آشكار گرديدن» آمده است. واژه «خنّاس» به مفهوم «وسوسه‏گر نهانى» از اين ريشه است و مفهوم مبالغه دارد. ناس: اين واژه به معنى مردم آمده است. در اصل «اناس» بوده است كه همزه حذف گرديده است.

تفسير: به پرودگار مردم پناه مى‏برم‏ در آغاز اين سوره نيز فروفرستنده قرآن بنده برگزيده‏اش را مخاطب مى‏سازد و مى‏فرمايد: قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ هان اى پيامبر! بگو پناه مى‏برم به پرورگار مردم، به همو كه انسان‏هارا آفريد، و تدبير امور و شئون آنان را به كف قدرت خويش دارد و فرجام و بازگشت آنان نيز به سوى اوست. آن‏گاه مى‏فرمايد: مَلِكِ النَّاسِ به فرمانروايى مردم، به همو كه سالار و مالك و حاكم مردم است، در آيه مورد بحث واژه «مَلِك» به مفهوم «فرمانروا» مى‏باشد و جز به اين معنا راو نيست كه خوانده، يا تفسير گردد، امّا در سوره «فاتحه» «مَلِك» و «يا مالك» هر دو وجه جايز است. دليل اين نكته آن است كه وصف «مَلِك» به مفهوم «فرمانروا»، نشانگر تدبيرگرى و گردانندگى آگاهانه و هدف‏دار و حكيمانه كار كسى است كه تدبير وتربيت را در مى‏يابد، امّا وصف «مالك» داراى اين بار و مفهوم نيست. به همين دليل مى‏توان گفت: او، مالك اين پيراهن است، امّا نمى‏توان گفت فرمانروا و تدبيرگر آن است، چرا كه پيراهن فاقد شعور و دركِ تدبير و تربيت است‏ با اين بيان در آيه مورد بحث منظور اين است كه: بگو: پناه مى‏برم به پروردگار مردم، فر مانروا و تدبيرگر امور و شئون مردم، همو كه انسان‏ها در همه نيازها و گرفتارى‏ها به او پناه مى‏برند و از او يارى مى‏جويند. سپس در بيان وصف ديگر او مى‏فرمايد: إِلهِ النَّاسِ به خداى يكتا و معبود راستين مردم پناه مى‏برم، به همو كه بر انسان‏ها واجب است تنها او را بپرستند، چرا كه تنها او شايسته عبادت است، و هيچ كس ديگرى در خور پرستش نيست. با اين كه پديد آورنده هستى پروردگار و تدبيرگر همه پديده‏هاست، بدان جهت فرمود: به خداى مردم، و به فرمانرواى مردم پناه ببريد، تا روشنگرى كند كه با وجود بزرگان و خردمندان و قدرتمندان بسيارى در ميان انسان‏ها، بايد به او پناه برد، چرا كه او پروردگار همگان است و تدبير امور و تنظيم شئون و حيات و مرگ همه، حتى همان صاحبان قدرت و صولت به دست اوست، نه هيچ كس ديگر. افزون بر اين بدان دليل كه در ميان انسان‏ها شاهان و رهبران و زورمداران بسيارى ظهور مى‏كنند، بدين وسيله روشنگرى مى كند كه نه خود اينان فرمانرواى پاينده و ماندگارى هستند، نه فرمانروايى و سلطنت اينان، پس بايد به فرمانرواى جاودانه و پاينده و هستى‏بخش پناه برد. و نيز بدان جهت كه در ميان مردم كسانى پيدا مى‏شوند كه به پرستش‏هاى ذلت‏بار گرفتار مى‏شوند، و زورمداران و يا ديگر پديده‏ها را مى‏پرستند، بدين وسيله روشنگرى مى‏كند كه بايد به معبود راستين مردم پناه برد و تنها اورا پرستيد، نه جز او را؛ چرا كه جز او در خور پرستش نيست. يكى از قرآن پژوهان مى‏گويد: واژه «ناس» در اين سوره گر چه چندين بار به كار رفته، امّا هرگز تكرار نشده است، چرا كه واژه «ناس» در آيه نخست به جنين‏ها و كودكانى اشاره دارد كه در عالم رحم نهانند و فرمانرواى مردم آنان را تربيت مى‏كند و رشد مى‏بخشد. در آيه دوّم به كودكان اشاره دارد، كه آن تدبيرگر فرزانه آنان را نيرو وتوان ارزانى مى‏دارد. در آيه سوّم منظور جوانان هستند و ذات بى‏همتاى او خداى آنان است و اينان بايد تنها او را بپرستند، و در آيه پنجم منظور از «ناس» دانشمندان هستند كه شيطان آنان را وسوسه مى‏كند، نه مردم نادادن را، چرا كه نادان خود در كام گمراهى و نادانى خويش اسير است. آرى، شيطان در وسوسه دانشمندان مى‏كوشد، نه عناصر نادان و بايد به هوش بود كه هر قدر مقام علمى و موقعيت اجتماعى و قدرت و امكانات افزونتر بود، وسوسه شيطان‏ها نيز بيشتر است، تا با به تباهى كشاندن عالم بزرگ و يا حاكم جامعه‏اى، همه را تباه سازد.(372) در چهارمين آيه مورد بحث روشنگرى مى‏كند كه از شرّ و بيداد چه كسانى بايد به پروردگار مردم، و فرمانرواى مردم، و خداى مردم پناه برد. در اين مورد مى‏فرمايد: مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ از شرّ آن وسوسه‏گر نهانى. در تفسير اين آيه دو نظر است: 1 - به باور پاره‏اى منظور اين است كه از شرّ وسوسه جنّيان بايد به خداى آدميان پناه برد. 2 - امّا به باور برخى، از شرّ شيطان وسوسه‏گر بايد به خداى مردم پناه برد. در روايت است كه شيطان انسان را به گناه و زشتى وسوسه مى‏كند، امّا آن‏گاه كه انسان خدارا به ياد آورد، او مى‏گريزد و نهان مى‏شود. انّه يوسوس فاذا ذكر العبد ربه خنس. آيه بعد تفسير آيه پيش و بيان وصف آن وسوسه‏گر است كه مى‏فرمايد: الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ همان كسى كه در ژرفاى سينه‏هاى مردم، به گونه‏اى آهسته و نهان وسوسه مى‏كند و افكار نامطلوب و انديشه‏هاى ناروا را مى‏پراكند و مى‏نشاند. و سرانجام مى‏فرمايد: مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ وسوسه‏گرى از جنّيان و انسان‏ها. در آيه روشنگرى مى‏گردد كه كه اين وسوسه‏گران از دو گروه‏اند. گروهى از آن‏ها از ميان پريان برخاسته‏اند كه شيطان‏ها هستند، كه خدا در اين مورد مى‏فرمايد: ... فسجدوا الا ابليس كان من الجنّ ففسق عن امر ربه.... و هنگامى را به ياد آور كه به فرشتگان گفتيم: آدم را سجده كنيد؛ پس همه - جز ابليس - سجده كردند، كه از گروه جنّ بود و از فرمان پرودگارش سرپيچيد... و گروهى ديگر از وسوسه‏گران انسان‏هاى تاريك‏انديش و گمراهگرند كه شيطان صفتانه خود و ديگران را به ستم و گناه وسوسه مى‏كنند و مى‏فريبند، و بايد از هر دو گروه به خدا پناه برد. نكته ديگر اين است كه: وسوسه انسان‏ها بر دو گونه است: 1 - نخست اين كه انسان با وسوسه و توجيه خود را فريب دهد. 2 - فريب ديگران با نيرنگ و نقشه‏هاى باريك و پيچيده و به صورت خيرخواهى و دلسوزى‏هاى دروغين. اين ديدگاه از قرآن نيز دريافت مى‏گردد كه از فريبكاران جنّ و انس به شيطان‏ها تعبير مى‏كند. «مجاهد» مى‏گويد: «خنّاس»، شيطانى است كه هرگاه نام خدا برده شود و انسان او را ياد كند بساط خود را جمع مى‏كند و نهان مى‏گردد و هنگامى كه خدا ياد نگردد، بر گستره دل چيره مى‏شود. اين ديدگاه را روايت رسيده از پيامبر تأييد مى‏كند كه در بيانى تشبيه گونه فرمود: ان الشيطان واضع خطمه على قلب ابن آدم فاذا ذكراللّه سبحانه خنس و اذا نسى التقم قلبه. شيطان پوزه‏اش را بر سراچه قلب فرزندان انسان مى‏گذارد، هنگامى كه انسان خدا را ياد كند شيطان سرش را مى‏كشد و نهان مى‏گردد و آن‏گاه كه از ياد خدا غفلت ورزد، قلب او را فرو مى‏برد، و وسوسه آن وسوسه‏گر نهانى اين است. از ديدگاه پاره‏اى واژه «خنّاس» به معنى نهان شدن بسيار پس از آشكار شدن است، و منظور از آن شيطان است كه دور از چشم انسان او را وسوسه مى‏كند. «تميمى» در اين مورد مى‏گويد: نخستين جايى كه اين وسوسه‏گر نهانى دست به كار وسوسه مى‏شود، پيش از وضو ساختن براى نماز و عبادت خداست. پاره‏اى بر آنند كه «خنّاس» و شيطان‏هاى همكار و همراه او بذر وسوسه را بر دل‏هاى مردم مى‏افكنند، و آن‏ها به سينه مردم بسيار نزديكند، و اين نشانگر خطر آن‏ها و توانايى‏شان بر وسوسه‏گرى و فريبكارى و پديد آوردن زشتى هاست؛ و اگر جز اين بود كه پناه بردن به پروردگار سپيده‏دم از شرارت و وسوسه آن‏ها سفارش نمى‏شد. نكته ديگر آن است كه همه خطر و زيان وسوسه‏گرى‏هاى آن‏ها، آن كسانى را تهديد مى‏كند، كه از ياد خدا غفلت ورزند وبه او پناه نبرند، امّا آن كسانى كه به آفريدگار هستى پناه برند، او آنان را پناه مى‏دهد و شرّ وسوسه‏گران را از پناهجوى به بارگاه خويش دور مى‏سازد، چرا كه اگر جز اين بود، دعوت به پناهجويى و پناه بردن به پروردگار مردم و خداى توانا و بى‏نياز چرا؟! آرى، او ذات بى‏همتاى خود را پروردگار مردم، و خداى بى نياز از كران تا كران هستى وصف فرمود، چرا كه اگر جز اين باشد خداى مردم نيست؛ و خدايى كه به خاطر توانايى‏اش از همگان بى‏نياز است، هرگز زشتى و ناروا را پديد نمى‏آورد و نمى‏پسندد؛ بر اين باور پناه بردن به او از شرّ هر موجود وسوسه‏گر و زيان‏رسانى، نيكو و تنها راه نجات و رستگارى است. از امام صادق آورده‏اند كه فرمود: هنگامى كه سوره «فلق» را خواندى و به پرورگار سپيده‏دم پناه بردى، در ژرفاى جان بگو: به پرودگار سپيده‏دم پناه مى‏برم. و زمانى كه سوره «ناس» را خواندى با همه وجود در اعماق جان بگو: به پروردگار مردم پناه مى‏برم! از پيامبر گرامى آورده‏اند كه فرمود: ما من مؤمن الّا و لقلبه فى صدره اذنان: اذن ينفث فيها الملك، و اذن ينفث فيها الوسواس الخناس فيؤيد اللّه المؤمن بالملك، فهو قوله سبحانه: و ايدهم بروح منه. قلب هر انسان با ايمانى داراى دو گوش است؛ گوشى كه در آن فرشته الهام‏بخش مى‏دمد، و گوشى كه وسوسه‏گر خناس. خداى فرزانه انسان با ايمان و كمال‏جو را به وسيله فرشته وحى يارى مى‏رساند و اين است مفهوم اين آيه كه مى‏فرمايد: ... و ايدهم بروح منه. ... خدا ايمان را در دل‏هاى آنان نوشته و آن‏ها را با روحى از جانب خود تأييد كرده است

فراز هایی از دعای مکارم اخلاق

خدايا مرا به منطق هدايت گويا ساز، و به آئين تقوى ملهم نماى و به خوى و خصلتى كه پاكيزه‏تر است موفق‏دار و به كارى كه پسنديده‏تر است بگمار. خدايا مرا به بهترين راه روان ساز و چنان كن كه بر آئين تو بميرم و هم بر آن آئين زندگى از سر گيرم. خدايا بر محمد و آلش رحمت فرست و مرا در مجارى اعمال و مجالى احوال از نعمت اعتدال برخوردار ساز و در اقوال و افعال از اهل صواب و سداد و از ادله هدايت و رشاد و از زمره صالحين عباد قرار ده و رستگارى در معاد و سلامت از كمينگاه عذاب را نصيبم فرماى. خدايا براى خودت از نيروهاى نفس من آنچه را كه باعث آزادى و پيراستگيش گردد بستان و آنچه را كه وسيله تأمين حوائج و اصلاح كار نفس من شود به آن باز گذار، زيرا نفس من در معرض هلاك است مگر آنكه توأش نگاه دارى. خدايا اگر عم بسوى من لشگر انگيزد ساز و سلاح من توئى و اگر از همه جا و همه كس محروم شوم هدف اميدم توئى و اگر حوادث و شدائد بر من هجوم آورد استغاثه‏ام بتو است و هر چه از دست برود عوضش، و هر چه تباه شود اصلاحش نزد تو، و هر چه را ناپسند دارى تغييرش به دست تو است. پس پيش از بلا عافيت، و پيش از طلب توانگرى، و پيش از گمراه شدن هدايت را بر من انعام كن، و مرا از رنج عيب جوئى بندگان محفوظ دار، و ايمنى از عذاب روز بازپسينم ارزانى دار، و از رهبرى كاملم برخوردار ساز.

 

قرآن مجید برترین فرقان است(2)

بسم الله الرحمن الرحیم

                                      تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيرًا

بزرگ و بزرگوار است آن [خداى‏] كه اين فرقان- جداكننده ميان حق و باطل: قرآن- را بر بنده خويش فرو فرستاد تا جهانيان را بيم‏كننده باشد.

مطالبی مرتبط از تفسیر نمونه:

سوره فرقان مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 77 آيه است محتواى سوره فرقان اين سوره به حكم آنكه از سوره هاى مكى است <بعضي از مفسران ، اصرار بر اين دارند که سه آيه از اين سوره (68 و 69 و 70) در مدينه نازل شده است ، شايد به خاطر اينکه در اين چند آيه سخن از احکامي مانند حرمت قتل نفس و زنا مطرح شده ، در حالي که دقت در آيات قبل و بعد از آن به خوبي نشان مي دهد که يک رشته کاملا متصل و منسجم پيرامون بندگان خاص خدا (عباد الرحمن) و اوصاف آنها را بيان مي کند ، لذا ظاهر اين است که همه سوره در مکه نازل شده است.> بيشترين تكيه اش بر مسائل مربوط به مبداء و معاد، و بيان نبوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )، و مبارزه با شرك و مشركان و انذار از عواقب شوم كفر و بت پرستى و گناه است . اين سوره در حقيقت از سه بخش تشكيل مى شود: بخش اول كه آغاز اين سوره را تشكيل مى دهد منطق مشركان را شديدا در هم مى كوبد، و بهانه جوئيهاى آنها را مطرح كرده و پاسخ مى گويد، و آنها را از عذاب خدا و حساب قيامت و مجازاتهاى دردناك دوزخ بيم مى دهد، و به دنبال آن قسمتهائى از سرگذشت اقوام پيشين را كه بر اثر مخالفت با دعوت پيامبران گرفتار سختترين بلاها و كيفرها شدند، به عنوان درس عبرت ، براى اين مشركان لجوج و حق ستيز بازگو مى كند. در بخش دوم براى تكميل اين بحث قسمتى از دلائل توحيد و نشانه هاى عظمت خدا را در جهان آفرينش ، از روشنائى آفتاب گرفته ، تا ظلمت و تاريكى شب ، و وزش بادها، و نزول باران ، و زنده شدن زمينه اى مرده ، و آفرينش آسمانها و زمينها در شش دوران و آفرينش ‍ خورشيد و ماه و سير منظم آنها در بروج آسمانى و مانند آن سخن مى گويد. در حقيقت بخش اول مفهوم ((لا اله )) را مشخص مى كند و بخش ‍ دوم ((الا الله )) را. بخش سوم فشرده بسيار جامع و جالبى از صفات مؤ منان راستين (عباد الرحمان ) و بندگان خالص خدا است كه در مقايسه با كفار متعصب و بهانه گير و آلوده اى كه در بخش اول مطرح بودند، موضع هر دو گروه كاملا مشخص مى شود و چنانكه خواهيم ديد اين صفات مجموعه اى است از اعتقادات ، عمل صالح ، مبارزه با شهوات ، داشتن آگاهى كافى ، و تعهد و احساس مسئوليت اجتماعى . و نام اين سوره از آيه اول آن گرفته شده كه از قرآن تعبير به فرقان (جدا كننده حق از باطل ) مى كند. و چنانكه در تفسير اين سوره خواهيم ديد آنچنان صفات بندگان خالص ‍ خدا در آن تشريح شده كه هر كس براستى آن را از جان و دل بخواند و صفات و اعمال خود را بر آن منطبق سازد جايگاهش فردوس اعلى است .

تفسير: برترين معيار شناخت اين سوره با جمله ((تبارك )) آغاز مى شود كه از ماده بركت است و مى دانيم بركت داشتن چيزى عبارت از آن است كه داراى دوام و خير و نفع كامل باشد. مى فرمايد: ((پر بركت و زوال ناپذير است خدائى كه ((فرقان )) را بر بنده اش نازل كرد، تا جهانيان را انذار كند)) (تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا). <در جلد ششم صفحه 208 ذيل آيه 56 سوره اعراف ريشه اصلي «برکت» تشريح شده است.> جالب اينكه مبارك بودن ذات پروردگار به وسيله نزول فرقان ، يعنى قرآنى كه جدا كننده حق از باطل است معرفى شده ، و اين نشان ميدهد كه برترين خير و بركت آن است كه انسان وسيله اى براى شناخت - شناخت حق از باطل - در دست داشته باشد! اين نكته نيز قابل توجه است كه ((فرقان )) گاه به معنى قرآن و گاه به معنى معجزاتى كه روشنگر حق از باطل است ، و گاه در مورد تورات به كار رفته است ، ولى در اينجا با قرائنى كه در آيه و آيات بعد است منظور قرآن است . در بعضى از روايات هنگامى كه از امام صادق (عليه السلام ) مى پرسند كه آيا ميان قرآن و فرقان فرقى است ؟ مى فرمايد: ((قرآن اشاره به مجموع اين كتاب آسمانى است ، و فرقان اشاره به آيات محكمات است )). <تفسير برهان جلد 3 صفحه 155> اين سخن منافات با فرقان بودن همه آيات قرآن ندارد و منظور اين است كه آيات محكمات قرآن مصداق روشنتر و بارزترى براى فرقان و جداسازى حق از باطل محسوب مى شود. موهبت ((فرقان و شناخت )) تا آن حد اهميت دارد كه قرآن مجيد آن را به عنوان پاداش بزرگ پرهيزكاران ذكر كرده است : يا ايها الذين آمنوا ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر تقوى پيشه كنيد خداوند فرقان در اختيار شما مى گذارد)). <سوره انفال - > آرى بدون تقوا، شناخت حق از باطل ممكن نيست ، چرا كه حب و بغضها و گناهان حجاب ضخيمى بر چهره حق مى افكند و درك و ديد آدمى را كور مى كند. به هر حال قرآن مجيد برترين فرقان است . وسيله شناخت حق از باطل ، در تمام نظام حيات بشر است . وسيله شناخت حق از باطل در مسير زندگى فردى و اجتماعى است ، و معيار و محكى است در زمينه افكار و عقائد، و قوانين و احكام و آداب و اخلاق . اين نكته نيز قابل توجه است كه مى گويد: ((فرقان را بر بنده اش نازل كرد)) آرى مقام عبوديت و بندگى خالص است كه شايستگى نزول فرقان و پذيرا شدن معيارهاى شناخت حق از باطل را به وجود مى آورد. و بالاخره آخرين نكته اى كه در اين آيه مطرح شده اين است كه هدف نهائى فرقان را انذار جهانيان بيان مى كند، انذارى كه نتيجه اش احساس ‍ مسئوليت در برابر تكاليف و وظائفى است كه بر عهده انسان قرار گرفته و تعبير ((للعالمين )) روشنگر اين است كه آئين اسلام جنبه جهانى دارد و مخصوص به منطقه و نژاد و قوم معينى نيست ، بلكه بعضى از آن استفاده خاتميت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده اند، چرا كه ((عالمين )) نه فقط از نظر مكانى محدود نيست كه از نظر زمانى هم قيدى ندارد و همه آيندگان را نيز شامل مى شود.(دقت كنيد). در دومين آيه مورد بحث خداوند را كه نازل كننده فرقان است به چهار صفت توصيف مى كند كه يكى در حقيقت پايه و بقيه نتيجه ها و شاخه هاى آن است : نخست مى گويد: او خدائى است كه مالكيت و حكومت آسمانها و زمين منحصر به او است (الذى له ملك السماوات و الارض ). <واژه «ملک« (بر وزن کرک) چنانکه «راغب» در «مفردات» گويد : به معني در اختيار گرفتن چيزي و حاکميت بر آن است ، در حالي که ملک (بر وزن پلک) هميشه دليل بر حاکميت و تصرف مالکانه نيست ، و به اين ترتيب هر ملکي ، ملک است ، در حالي که هر ملکي ، ملک نيست.> آرى او حاكم بر كل عالم هستى و تمام آسمانها و زمين است ، و چيزى از قلمرو حكومت او بيرون نمى باشد. با توجه به مقدم شدن ((له )) بر ((ملك السماوات )) كه طبق ادبيات عرب دليل بر انحصار است چنين استفاده مى شود كه حكومت واقعى و فرمانروائى آسمانها و زمين منحصر به او است ، چرا كه حكومتش كلى و جاودانى و واقعى است بر خلاف حاكميت غير او كه جزئى و ناپايدار و در عين حال وابسته به او است . سپس به نفى عقائد مشركان يكى پس از ديگرى پرداخته مى گويد: ((خدائى كه فرزندى براى خود انتخاب نكرد)) (و لم يتخذ ولدا). <توضيح بيشتر درباره نفي فرزند از خداوند و دلائل آن در جلد اول تفسير نمونه ذيل آيه 116 سوره بقره آمده است> اصولا نياز به فرزند چنانكه قبلا هم گفته ايم يا به خاطر استفاده از نيروى انسانى او در كارها است ، يا براى يارى گرفتن به هنگام ضعف و پيرى و ناتوانى است ، و يا براى انس گرفتن در تنهائى است ، و مسلم است كه هيچيك از اين نيازها در ذات پاك او راه ندارد. و به اين ترتيب اعتقاد نصارى را به اينكه حضرت مسيح فرزند خدا است و يا يهود كه عزير را فرزند خدا مى دانستند و همچنين اعتقاد مشركان عرب را نفى مى نمايد. سپس مى افزايد: ((او شريكى در مالكيت و حاكميت بر عالم هستى ندارد)) (و لم يكن له شريك فى الملك ). و اگر مشركان عرب ، اعتقاد به وجود شريك يا شريكهائى داشتند، و آنها را در عبادت شريك خدا مى پنداشتند، در شفاعت به آنها توسل مى جستند و در حاجات خود از آنها كمك مى طلبيدند، تا آنجا كه با صراحت در هنگام گفتن ((لبيك )) براى حج اين جمله و جمله هائى شرك آلود و زشت به اين صورت بر زبان جارى مى كردند: لبيك لا شريك لك ، الا شريكا هو لك ، تملكه و ما ملك !: ((اجابت دعوت تو را كردم اى خدائى كه شريكى ندارى ، جز شريكى كه از آن تو است كه تو مالك اين شريكى و مالك مملوك او هستى ))! قرآن همه اين موهومات را نفى و محكوم مى كند. و در آخرين جمله مى گويد: او تمام موجودات را آفريده ، نه تنها آفريده بلكه تقدير و تدبير و اندازه گيرى آنها را دقيقا معين كرده است )) (و خلق كل شى ء فقدره تقديرا). نه همچون اعتقاد ثنويين كه بخشى از موجودات اين عالم را مخلوق ((يزدان )) مى دانستند و بخشى را مخلوق ((اهريمن !)) و به اين ترتيب آفرينش و خلقت را در ميان يزدان و اهريمن تقسيم مى كردند چرا كه دنيا را مجموعه اى از خير و شر و نيكى و بدى مى پنداشتند، در حالى كه از ديدگاه يك موحد راستين در عالم هستى چيزى جز خير نيست و اگر شرى مى بينيم يا جنبه نسبى دارد يا عدمى و يا نتيجه اعمال ما است (دقت كنيد). اندازه گيرى دقيق موجودات نه تنها نظام حساب شده و متقن جهان از دلايل محكم توحيد و شناسائى خدا است كه اندازه گيرى دقيق آن نيز دليل روشن ديگرى مى باشد، ما هرگز نمى توانيم اندازه گيرى موجودات مختلف اين جهان و كميت و كيفيت حساب شده آنرا معلول تصادف بدانيم كه با حساب احتمالات سازگار نيست . دانشمندان در اين زمينه مطالعاتى كرده و پرده از روى اسرارى برداشته اند كه انسان را در اعجاب عميقى فرو مى برد آنچنان كه بى اختيار زبان او به ستايش از عظمت و قدرت پروردگار مترنم ميگردد. در اينجا گوشه اى از آن را از نظر شما مى گذرانيم . دانشمندان مى گويند اگر قشر خارجى كره زمين ده پا كلفت تر از آنچه هست مى بود اكسيژن يعنى ماده اصلى حيات وجود پيدا نمى كرد، يا هر گاه عمق درياها چند پا بيشتر از عمق فعلى بود كليه اكسيژن و كربن زمين جذب مى شد، و ديگر امكان هيچگونه زندگى نباتى يا حيوانى در سطح خاك باقى نمى ماند، به احتمال قوى كليه اكسيژن موجود را قشر زمين و آب درياها جذب مى كردند و انسان براى نشو و نماى خود بايد منتظر بنشيند تا نباتات برويند و از پرتو وجود آنها اكسيژن لازم بانسان برسد. با حسابهاى دقيقى كه بعمل آمده معلوم شده است اكسيژن براى تنفس ‍ انسان ممكن است از منابع مختلف به دست آيد، اما نكته مهم آنست كه مقدار اين اكسيژن درست باندازه اى كه براى تنفس ما لازم است در هوا پخش شده . اگر هواى محيط زمين اندكى از آنچه هست رقيقتر مى بود اجرام سماوى و شهاب هاى ثاقب كه هر روز به مقدار چند ميليون عدد به آن اصابت مى كنند و در همان فضاى خارج منفجر و نابود مى شوند دائما به سطح زمين مى رسيدند، و هر گوشه آنرا مورد اصابت قرار مى دادند! اين اجرام فلكى به سرعت هر ثانيه از 6 تا چهل مايل حركت مى كنند و به هر كجا برخورد كنند ايجاد انفجار و حريق مى نمايند، اگر سرعت حركت اين اجرام كمتر از آنچه هست مى بود، مثلا به اندازه سرعت يك گلوله بود، همه آنها به سطح زمين مى ريختند، و نتيجه خرابكارى آنها معلوم بود. اگر خود انسان در مسير كوچك ترين قطعه اين اجرام سماوى واقع شود شدت حرارت آنها كه با سرعتى معادل نود برابر سرعت گلوله حركت مى كنند او را تكه پاره و متلاشى مى سازد. غلظت هواى محيط زمين به اندازه اى است كه اشعه كيهانى را تا ميزانى كه براى رشد و نمو نباتات لازم است به سوى زمين عبور مى دهد، و كليه ميكربهاى مضر را در همان فضا معدوم مى سازد، و ويتامينهاى مفيد را ايجاد مى نمايد. با وجود بخارهاى مختلفى كه در طى قرون متمادى از اعماق زمين بر آمده و در هوا منتشر شده است ، و غالب آنها هم گازهاى سمى هستند معهذا هواى محيط زمين آلودگى پيدا نكرده ، و هميشه به همان حالت متعادل كه براى ادامه حيات انسانى مناسب باشد باقى مانده است . دستگاه عظيمى كه اين موازنه عجيب را ايجاد مينمايد و تعادل را حفظ ميكند همان دريا و اقيانوس است كه مواد حياتى و غذائى و باران و اعتدال هوا و گياهان و بالاخره وجود خود انسان از منبع فيض آن سرچشمه ميگيرد، هر كس كه درك معانى ميكند بايد در مقابل عظمت دريا سر تعظيم فرود آورد و سپاس گزار موهبتهاى آن باشد!... تناسب عجيب و تعادل بسيار دقيقى كه بين ((اكسيژن و اسيد كربونيك بر قرار گرديده تا حيات حيوانى و گياهى به وجود آيد جلب توجه همه متفكرين را كرده ، و آنها را به انديشه واداشته است . اما اهميت حياتى اسيد كربونيك هنوز در نظر بسيارى از مردم مكتوم مى باشد، نا گفته نماند كه اسيد كربونيك همان گازى است كه نوشابه هاى گازدار را با آن درست ميكنند، و در ميان مردم معروف است . اسيد كربونيك گاز سنگين و غليظى است كه خوشبختانه نزديك به سطح زمين قرار دارد و تجزيه آن از اكسيژن به زحمت و اشكال انجام ميگيرد، وقتى آتشى افروخته ميشود چوب كه خود مركب از اكسيژن و كربن و ئيدروژن است بر اثر حرارت تجزيه شيميائى ميشود، و كربن با نهايت سرعت با اكسيژن آميخته و تشكيل اسيد كربونيك ميدهد ئيدروژن آن نيز با همان شتاب با اكسيژن آميخته و تشكيل بخار آب مى دهد، دود عبارت از كربن خالص و تركيب نشده است . انسان هنگام تنفس مقدارى اكسيژن فرو مى برد، و خون آن را در تمام قسمتهاى بدن توزيع ميكند، و همين اكسيژن غذا را در سلولهاى مختلف آهسته و آرام و با حرارتى ضعيف ميسوزاند، و اسيد كربنيك و بخار آب آن خارج مى شود به همين جهت وقتى از راه شوخى گفته ميشود فلانى مانند ((تنور)) آه ميكشد حقيقت واقعى اظهار شده است !. گاز اسيد كربونيكى كه بر اثر احتراق غذا در سلولها ايجاد ميشود داخل ريه ميگردد، با تنفسهاى بعدى از بدن خارج شده ، و به هواى محيط برميگردد به اين ترتيب كليه جانوران اكسيژن استنشاق ميكنند، و اسيد كربونيك بيرون ميدهند. چقدر شگفت آور است طريقه كنترل و موازنه در اين عالم در نتيجه همين موازنه طبيعت مانع آن شده است كه حيوانات هر قدر هم بزرگ يا درنده و سبع باشند بتوانند بر دنيا تسلط يابند، فقط انسان اين موازنه طبيعت را بهم ميزند، و نباتات و حيوانات را از محلى به محل ديگر منتقل مينمايد، و اتفاقا به فوريت هم جريمه اين شوخ چشمى خود را ميپردازد، زيرا آفات نباتى و امراض حيوانى خسارت جبران ناپذير به او ميزند! داستان ذيل مثل بسيار خوبى است كه نشان ميدهد انسان براى ادامه حيات خود چگونه بايد رعايت اين كنترل و موازنه را بنمايد: چندين سال قبل در استراليا نوعى از بوته معروف به ((كاكتوس )) را كنار نرده هاى مزارع مى كاشتند و چون حشره دشمن اين نبات در آن موقع در استراليا وجود نداشت بوته كاكتوس شروع به ازدياد و توسعه عجيب نمود، ديرى نگذشت كه مساحتى به اندازه سطح جزيره انگلستان را فرا گرفت ، و مردم را از قرا و قصبات بيرون كرد، و زراعت آنها را منهدم نمود، و امر كشاورزى را مختل و غير ممكن ساخت . ساكنين محل آنچه وسيله در دسترس خود داشتند بكار بردند و نتيجه نگرفتند، استراليا در خطر آن قرار گرفت كه قشون بى صدا و لجوج گياه كاكتوس آن را بالمره در حيطه تصرف خود درآورده ! علما و متخصصين در صدد چاره جوئى اين خطر برآمدند و به اين منظور دور عالم را تجسس كردند تا عاقبت حشرهاى را يافتند كه منحصرا با ساق و برگ و ته كاكتوس تغذيه ميكند و جز آن غذاى ديگر نميخورد، و به سهولت هم زاد و ولد ميكند و در استراليا دشمنى ندارد. در اين مورد حيوان بر نبات غلبه كرد و امروز خطر هجوم كاكتوس به كلى بر طرف شده است ، و با معدوم شدن كاكتوس حشرات مزبور هم از ميان رفتند و فقط عده قليلى باقى ماند كه پيوسته مقدار نمو و توسعه كاكتوس را كنترل كنند! آفرينش اين كنترل و تعادل را در طبيعت بر قرار كرده و بسيار هم مفيد واقع گرديده است . چه شده است كه پشه مالاريا سطح زمين را فرا نگرفته ، و باعث انهدام نسل انسانى نشده است ؟ در حالى كه پشه معمولى حتى در نواحى قطبى نيز فراوان است ؟ يا چه شده است كه پشه تب زرد كه در موقعى تا نزديكيهاى نيويورك آمده بود دنيا را ويران نكرد؟ يا چه شده است كه مگس خواب آور طورى آفريده شده كه جز در مناطق گرمسير استوائى نميتواند زيست نمايد نسل آدمى را از روى زمين بر نداشته است ؟! (همه اينها از طريق يك نظام كنترل حساب شده جلوگيرى گرديده ). كافى است به ياد آوريم كه در طول زمان با چه آفات و امراضى دست به گريبان بوده ايم ، و چگونه تا ديروز وسيله مدافعه در مقابل آنها را نداشته و از هيچ يك از اصول بهداشت نيز اطلاعى نداشته ايم آنوقت متوجه ميشويم كه وجود ما با چه طرز حيرت آورى محفوظ و مصون مانده است . <تلخيص از کتاب «راز آفرينش انسان» صفحه هاي 33 تا 36 و 39 تا 41 و 49 تا 152>

 



 

 

 

 

قرآن مجید برترین فرقان است(1)

بسم الله الرحمن الرحیم

                                      تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيرًا

بزرگ و بزرگوار است آن [خداى‏] كه اين فرقان- جداكننده ميان حق و باطل: قرآن- را بر بنده خويش فرو فرستاد تا جهانيان را بيم‏كننده باشد.

سخنی کوتاه پیرامون سوره فرقان

آشنايى با سوره فرقان:‏ اين سوره مباركه، در حقيقت، بيست و پنجمين سوره از سوره‏هاى قرآن شريف است؛ و بسيار مناسب و بجاست كه پيش از ورود به ترجمه و تفسير آن، به نكاتى از شناسنامه‏اش براى آگاهى از آن بنگريم.

1 - نام و تناسب: اين نامگذارى‏ نام بلند و جاودانه اين سوره همانسان كه آمد، «فرقان» است و واژه مقدّس و پرمعنويّت «فرقان» كه به مفهوم جدا سازنده حق از باطل و درست از نادرست و عدل و داد از ستم و بيداد است، نام ديگرى است كه بر قرآن يا كتاب پرشكوه خدا به كار رفته است. اين سوره مباركه بدان دليل فرقان ناميده شده است كه: 1 - در نخستين آيه آن، اين واژه به كار رفته و اين نام از آن برگرفته شده است. 2 - در اين سوره منطق توحيدگرايان و يكتاپرستان از يكسو، و منطق پوسيده و سست شرك‏گرايان از سوى ديگر روياروى هم قرار گرفته و بدينسان حقّانيّت آن ديدگاه، و پوچى و نادرستى اين ديدگاه به تابلو رفته است. 3 - و ديگر اينكه در آيات اين سوره، ويژگيهاى «عبادالرّحمان» به سبك ويژه‏اى به تابلو رفته و آنان از ديگر بندگان به روشنى باز شناخته شده‏اند.

2 - فرودگاه آن‏: به باور بيشتر مفسّران و محدّثان، اين سوره مباركه در مكّه و در كنار كهنترين معبد توحيد و تقوا بر جان گرامى و قلب نورانى پيامبر فرود آمده است. امّا به باور پاره‏اى از جمله «ابن عباس»، سه آيه 68 - 70 اين سوره در مدينه فرود آمده است.

 3 - شمار آيات و واژه‏هاى آن‏ : اين سوره مباركه به باور همه مفسّران داراى 77 آيه است، و نيز ساختمان آن با واژه و با حرف پديد آمده و به چندين بخش قابل تقسيم است. نيز از هشتمين امام نور؛ حضرت رضا عليه السلام آورده‏اند كه به يكى از ياران فرمود: لا تدع قرائة سورة «تبارك الّذى نزل الفرقان على عبده» فانّ من قرأها فى كلّ ليلة لم يعذّبه ابداً و لم يحاسبه و كان منزله فى الفردوس الاعلى.(226) هاى اى پسر «عمّار»! هرگز تلاوت شايسته و بايسته و تفكّرانگيز سوره «فرقان» را وامگذار؛ چرا كه هر كس اين سوره را در هر شب تلاوت كند، خدا او را هرگز عذاب نخواهد كرد و او را پاى حساب سخت نخواهد برد و جايگاه بلند و پرشكوهى به خواست خدا در بهشت برين خواهد داشت.

 4 - دورنمايى از محتواى اين سوره:‏ اين سوره مباركه با ياد بلند و نام جاودانه و پرشكوه آفريدگار هستى آغاز مى‏گردد و از پى آن در آيات هفتاد و هفت‏گانه آن، اين معارف انسانساز و اين مفاهيم دل‏انگيز را به تابلو مى‏برد و از اين موضوعات پيام دارد: از شكوه و عظمت خدا؛ فرو فرستادن قرآن؛ از برانگيخته شدن پيامبر، براى هشدار دادن به جهانيان؛ از يكتايى و بى‏همتايى آفريدگار هستى؛ از آفرينش هر پديده‏اى بر اساس حساب و اندازه‏گيرى و نظام دقيق؛ از بهانه‏جوييها و حق‏ستيزيهاى كافران و ظالمان و تهمتهاى رنگارنگ آنان به پيامبران؛ از بهشت پرطراوت و زيبا؛ از دوزخ و عذاب مرگبار آن؛ از محاكمه خدايان دروغين و پرستشگران گمراه؛ از نشانه‏هاى رستاخيز؛ از همنشين بد؛ از نقش سازنده دوست خوب در سرنوشت انسان؛ از آثار شوم هواپرستى؛ زنجيره‏اى از نشانه‏هاى قدرت و دانش وصف‏ناپذير خدا؛ از دو درياى شور و شيرين يا دو نشان قدرت خدا؛ از پاداش رسالت پيامبر؛ از ويژگيهاى بندگان خاص خدا يا «عبادالرحمن»؛ از پاداش پرشكوه آنان؛ از نقش دعا در زندگى انسان؛ و در لابه‏لاى اين مفاهيم، از پند و اندرزهاى دلنشين و انسانساز و درسهاى عبرت‏انگيز و عبرت‏آموز و هشدارهاى تكاندهنده بسيارى در قالبهاى گوناگون و چهره‏هاى متنوّع پيامها دارد كه خواهد آمد ان شاء اللّه.

5- ترجمه:

 1 - پر بركت [و خجسته‏] است آن كسى كه «فرقان» [اين كتاب پرشكوه و جدا سازنده حق از باطل‏] را بر بنده [برگزيده‏]اش فرو فرستاد تا براى جهانيان بيم‏رسانى باشد [و آنان را از نافرمانى خدا هشدار دهد]. 2 - آن كسى كه فرمانروايى آسمانها و زمين از آن اوست، و فرزندى [براى خود ]برنگرفته، و براى او [همتا و] شريكى در فرمانروايى نبوده است، و او هر چيزى را آفريده و آن را آن سان كه شايسته [و بايسته‏] آن بوده، اندازه‏گيرى كرده [و نظام بخشيده‏] است. 3 - و آنان به جاى او براى خود خدايانى برگرفته‏اند كه چيزى را نمى‏آفرينند و خود [نيز] آفريده شده‏اند؛ و براى خود نه زيانى را در توان دارند و نه سودى را؛ و نه مرگى را در اختيار دارند و نه حياتى و نه رستاخيزى را؛[آرى! شرك‏گرايان چنين پديده‏هاى ناتوانى را بجاى خداى يكتا و توانا به خدايى و پرستش برگزيده‏اند]. 4 - و آن كسانى كه كفر ورزيدند،گفتند: اين [قرآن‏] جز دروغ بزرگى كه [پيامبر ]آن را بربافته، و گروهى ديگر او را بر اين [كار ]يارى رسانده‏اند، [چيز ديگرى ]نيست؛ و بى‏گمان [با اين نسبت زشت و ناروا] به بيداد و بهتانى سهمگين دست يازيدند. 5 - و [نيز در دروغى ديگر] گفتند: [اين كتاب همان‏] افسانه‏هاى پيشينيان است كه [پيامبر] آنها را [از جايى‏] براى خود نوشته و هر بامداد و شامگاه بر او املا مى‏گردد. 6 - [هان اى پيامبر! به آنان‏] بگو: آن [كتاب آسمانى‏] را كسى فرو فرستاده است كه راز نهانها را در آسمانها و زمين مى‏داند، و هموست كه هماره آمرزنده و مهربان است. 7 - و گفتند: اين چه پيامبرى است كه [نه شيوه فرمانروايان را دارد و نه روش فرشتگان را، بلكه‏] غذا مى‏خورد و در بازارها راه مى‏رود؟! چرا فرشته‏اى به سوى او فروفرستاده نشده است تا همراه وى مردم را هشدار دهد [و رسالت او را گواهى كند]. 8 - يا [چرا] گنجى [از جانب خدا] به سوى او افكنده نشده يا بوستانى ندارد كه [از ميوه‏هاى رنگارنگ‏] آن بخورد؛ و بيدادگران گفتند: شما تنها از مردى افسون‏شده پيروى مى‏كنيد. 9 - [هان اى پيامبر!] بنگر كه چگونه براى تو مثالها زدند و گمراه شدند، آن گونه كه نمى‏توانند راهى [به سوى هدايت و نجات ]بيابند. 10 - پربركت [و خجسته‏] است آن كسى كه اگر بخواهد بهتر از اين را براى تو قرار مى‏دهد؛ بوستانهايى كه جويبارها از زير درختان آن روان است؛ و براى تو كاخهايى [پرشكوه‏] پديد مى‏آورد.

تفسير

 جدا سازنده حق از باطل‏ سوره مباركه نور با ترسيم عظمت و فرمانروايى آفريدگار هستى به پايان رسيد و اين سوره با اشاره به بزرگى و اقتدار ذات پاك او آغاز مى‏گردد و مى‏فرمايد: تَبَارَكَ الَّذِى نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلى عَبْدِهِ‏ بزرگ و پربركت است آن خدايى كه فرقان، اين كتاب پرشكوه و جدا سازنده حق از باطل را بر بنده برگزيده‏اش محمد صلى الله عليه وآله فرو فرستاد. به باور برخى، واژه «بركت» به مفهوم نعمت بسيار و خير فراوان آمده است. امّا به باور برخى ديگر، به مفهوم بزرگ و مقدّس و بى‏همتاست كه نظير و شريكى براى ذات پاك او نيست. و پاره‏اى نيز آن را به پديد آورنده همه نعمتها و بركتها وصف كرده‏اند. لِيَكُوْنَ لِلْعَالَمِيْنَ نَذِيْراً بزرگ و بى‏همتاست آن كسى كه قرآن را بر بنده‏اش محمد صلى الله عليه وآله فرو فرستاد تا همه خردمندان و انسانهاى رشد يافته را هشدار دهد و آنان را از نافرمانى خدا و گناه بترساند. در دوّمين آيه مورد بحث، در وصف همان زوال‏ناپذير يكتا مى‏فرمايد: اَلَّذِى لَهُ مُلْكُ السَّمَاواتِ وَ الْأَرْضِ‏ آن خدايى كه فرمانروايى آسمانها و زمين از آن اوست. وَلَمْ يَتَّخِذْوَلَداً و بر خلاف پندار پوچ يهود و نصارى و شرك‏گرايان، او براى خود فرزندى بر نگرفته است؛ وَ لَمْ يَكُنْ لَّهُ شَرِيْكٌ فِى الْمُلْكِ‏ و در فرمانروايى كران تا كران هستى براى او شريك و همتايى وجود ندارد. وَخَلَقَ كُلَّ شَىْ‏ءٍ و او همه پديده‏ها را آفريده است؛ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيْراً. آرى! آفريدگار هستى همه پديده‏ها و مخلوقات را آفريده و آنها را بر اساس حكمت و تدبير اندازه‏گيرى كرده و نظام بخشيده است. به باور پاره‏اى، منظور از «اندازه‏گيرى نمودن شايسته و بايسته» آن است كه همه آنها را در كتابى كه فرشتگان مى‏نويسند به ثبت رسانده است. امّا به باور پاره‏اى ديگر، او همه پديده‏ها را آفريده و آنها را از نظر طول و عرض و رنگ و صفات، مدّت زندگى و بقا و ديگر ويژگيها اندازه‏گيرى نموده و نظام بخشيده است. در سوّمين آيه مورد بحث، در اشاره به انحراف فكرى و عقيدتى شرك‏گرايان و ظالمان مى‏فرمايد: وَاتَّخَذُوْا مِنْ دُوْنِهِ ءالِهَةً و شرك‏گرايان و ظالمان، بتهاى گوناگون را بجاى خدا به پرستش و خدايى برگرفتند. آنگاه در وصف اين خدايان دروغين مى‏افزايد: لا يَخْلُقُوْنَ شَيْئاً وَهُمْ يُخْلَقُوْنَ‏ اين بتها و خدايان دروغين نه‏تنها آفريننده پديده‏اى نيستند، كه خود پديده و آفريده‏اى ناتوانند. وَ لاَيَمْلِكُوْنَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَراًّ وَلاَنَفْعاً و نيز اين خدايان پندارى و ناتوان، نه مى‏توانند زيان و گزندى را از خود دور سازند و نه سودى را به سوى خود جلب نمايند. وَلاَيَمْلِكُوْنَ مَوْتاً وَ لاَحَيوةً وَلاَنُشُوْرًا. و آنها نه قدرت دارند تا زندگى بخشند و نه مى‏توانند بميرانند و نه زنده ساختن مردگان در توان و اختيار اين خدايان دروغين و پندارى است؛ چراكه همه اين كارها ويژه آفريدگار يكتا و گرداننده تواناى هستى است و بس. تهمتهاى رسواى كفرگرايان و حق‏ستيزان‏ در چهارمين آيه مورد بحث، در اشاره به بهانه‏جوييها و تهمتهاى زشت و رسواى كفرگرايان و ظالمان مى‏فرمايد: وَقَالَ الَّذِيْنَ كَفَرُوْا إِنْ هذَا إِلاَّ إِفْكٌ افْتَريهُ‏ و آن كسانى كه كفر ورزيدند، در برابر دعوت پيامبر توحيد و تقوا، و پيام و كتاب او گفتند: اين تنها دروغى است كه خود او ساخته و پرداخته و گروهى نيز او را در اين راه يارى رسانده‏اند. وَ أَعَانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ ءاخَرُوْنَ‏ آرى! او را در اين راه، عناصرى چون: «عداس»، «يسار» و «حبر» - كه هرسه برده و پيرو كتابهاى آسمانى پيشين بودند - يارى رسانده‏اند. پاره‏اى آورده‏اند كه به پندار كفرگرايان و ظالمان، پيامبر را در آوردن قرآن و آيات خيره‏كننده آن، يهوديان يارى رسانده‏اند. فَقَدْ جَآءُوْا ظُلْماً وَزُوْراً. امّا آنان با اين تهمت‏تراشى بر ضد پيامبر و قرآن، به ستم بزرگ و دروغ رسوايى دست يازيدند؛ چراكه پيامبر، قرآن را از راه وحى و رسالت و از جانب خدا آورده است؛ نه آن گونه كه آن حق‏ستيزان به دروغ، اتّهام مى‏بستند. آرى كفرگرايان با اين تهمت رسواى خود حق را انكار كردند؛ قرآن بدان دليل در پاسخ اتّهامات رسواى آنان به اين پاسخ كوتاه امّا روشن و كوبنده بسنده مى‏كند كه پيشتر اعجاز قرآن را به روشنى به نمايش نهاده و مخالفان را از آوردن كتاب يا سوره و يا آيه‏اى همانند آن ناتوان و ذليل ساخته است. در پنجمين آيه مورد بحث، در ترسيم ديگر دروغها و تهمتهاى بيدادگران مى‏فرمايد: وَقَالُوْا أَسَاطِيْرُ الْأَوَّلِيْنَ اكْتَتَبَهَا و باز حق‏ستيزان گفتند: اين آيات همان افسانه‏هاى پيشينيان و نوشته‏هاى ديرين و كهنه‏اى است كه محمد صلى الله عليه وآله از روى نوشته‏هاى گذشتگان براى خود نوشته است. فَهِىَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيْلاً. آرى! او براى ادامه كار خويش هميشه از ديگران يارى مى‏گيرد و اين واژه‏ها و جملات و آيات، هر بامداد و شامگاه بر او املا مى‏شود تا فرا گيرد و يادداشت نمايد و آنگاه آنها را با آب و تاب بر مردم تلاوت كند. و بدينسان مى‏نگريم كه دستگاه ستم و بيداد حاكم، چگونه در برابر قرآن و پيامبر، دستخوش تناقض‏گويى و ياوه‏سرايى مى‏گردد؛ چراكه از سويى مى‏گويد: اين آيات را خود ساخته و پرداخته است و از سوى خدا نيست، امّا از دگرسو مى‏گويد: ديگران اين نوشته‏ها را براى وى املا مى‏كنند و از ديگران مى‏آموزد؛ و اين دروغ رسواى آنان در حالى بود كه آنان به خوبى مى‏دانستند كه پيامبر گرامى به مكتب نرفته و خط نوشتن را نزد كسى نياموخته بود. اينك در پاسخگويى به اتّهامات آنان مى‏فرمايد: قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِىْ يَعْلَمُ السِّرَّ فِى السَّمَاواتِ وَ الْأَرْضِ‏ هان اى پيامبر! به اين كفرگرايان بگو: اين گونه نيست كه شما مى‏گوييد و تهمت مى‏زنيد؛ بلكه قرآن، اين كتاب پرشكوه را آن خداى يكتايى فروفرستاده است كه به رازهاى آسمانها و زمين آگاه است و اوست كه آن را برابر حكمت و مصلحت خويش فروفرستاده است. إِنَّهُ كَانَ غَفُوْراً رَّحِيْماً. چراكه او هماره آمرزنده و مهربان است. آرى ذات پاك و بى‏همتاى او، در كيفر گناهكاران شتاب نمى‏ورزد، بلكه با فرستادن پيامبر و كتاب، بر آنان اتمام حجّت مى‏نمايد. چرا نه شيوه فرمانروايان دارد و نه سبك فرشتگان؟! دگرباره به ترسيم بهانه‏هاى كفرگرايان و حق‏ستيزان باز مى‏گردد و در اين مورد مى‏فرمايد: وَقَالُوْا مَالِ هَذا الرَّسُوْلِ يَأْكُلُ الطَّعَامَ وَيَمْشِى فِى الْأَسْواقِ‏ و آنان گفتند: اين ديگر چه پيامبرى است كه بسان ما انسانها غذا مى‏خورد و در كوچه و بازار براى فراهم آوردن امكانات زندگى حركت مى‏كند و با مردم به گفت و شنود مى‏نشيند؟! لَوْلاَ أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُوْنَ مَعَهُ نَذِيْراً. چرا به همراه او فرشته‏اى فروفرستاده نشد تا رسالت و دعوت او را گواهى و به همراه او مردم را هشدار دهد؟! اين پندار و يا بهانه‏جويى نيز از سخنان كفرگرايان و حق‏ستيزان است كه مى‏گفتند: چرا فرشته‏اى به همراه او نيامده است؟ آنان چنين مى‏پنداشتند كه اگر فرشته‏اى به يارى پيامبر مى‏آمد بهتر بود، در حالى كه انسان با همنوع خويش بهتر مى‏تواند رابطه برقرار سازد تا با فرشته‏اى كه از جنس انسانها نيست، و اين در حقيقت بهانه ديگر آنان بود. أَوْ يُلْقى إِلَيْهِ كَنْزٌ چرا به سوى او گنجى از آسمانها افكنده نشد و از آسمان ثروتى هنگفت و پايان‏ناپذير براى او نيامد تا نيازى به كار و تحصيل معاش نداشته باشد؟! أَوْ تَكُوْنُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْهَا و يا چرا بوستانى بزرگ و پر از ميوه‏هاى گوناگون به او ارزانى نگرديد تا از ميوه‏هاى آن بخورد؟! وَ قَالَ‏الظَّالِمَوْنَ إِنْ تَتَّبِعُوْنَ إِلاَّ رَجُلاً مَسْحُوْراً. و ظالمان با نهايت خيره‏سرى و گستاخى رو به ايمان‏آوردگان كردند كه: شما تنها از مردى پيروى مى‏كنيد كه افسون شده و خردش از او سلب شده است! و آنگاه روى سخن را به پيامبر نموده و در پاسخ همه اين دروغهاى رسوا مى‏فرمايد: انظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوْا لَكَ الْأَمْثَالَ‏ هان اى پيامبر! ببين درباره تو و رسالت آسمانى‏ات چه مثالهاى ناروايى مى‏زنند و چه دروغها مى‏سازند! آرى! آنان گاهى تو را افسون شده مى‏خوانند، و گاه نيازمند به پول و بوستان، گاه به همراهت فرشته‏اى مى‏جويند و گاه برايت آرزوى گنج مى‏نمايند! فَضَلُّوْا فَلاَ يَسْتَطِيْعُوْنَ سَبِيْلاً. و از پى اين بافته‏هاى دروغين گمراه شده و به گونه‏اى از حق به دور افتاده‏اند كه ديگر نمى‏توانند راهى براى نجات خود از بافته‏هاى بى‏اساسى كه بافته‏اند بيابند و حقّ و عدالت را كه گم كرده‏اند پيدا كنند، چراكه به سه آفت دنباله‏روى، تعصب كور، و عادتهاى غلط گرفتار آمده‏اند. در آخرين آيه مورد بحث مى‏فرمايد: تَبَارَكَ الَّذِى إِنْ شَآءَ جَعَلَ لَكَ خَيْراً مِنْ ذلِكَ‏ بزرگ و بى‏همتاست آن خدايى كه اگر بخواهد نعمت گرانى به تو ارزانى مى‏دارد كه از گنج و بوستان برتر و بالاتر است. جَنَّاتٍ تَجْرِىْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ وَيَجْعَلَ لَّكَ قُصُوْراً. او باغها و بوستانهايى به تو ارزانى مى‏دارد كه جويبارها از فرودين درختان آنها روان است و كاخهايى پرشكوه به تو مى‏بخشد كه زيبا و ماندگارند؛ آرى او اين نعمتهاى گران را در آخرت به تو مى‏دهد. به باور پاره‏اى، منظور اين است كه اگر بخواهد در همين جهان به تو ارزانى مى‏دارد.

چند دستور اخلاقی مؤکد

بسم ربک العلی

آیات 11 و 12 سوره حجرات:

 يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَومٌ مِّن قَوْمٍ عَسَى أَن يَكُونُوا خَيْرًا مِّنْهُمْ وَلَا نِسَاء مِّن نِّسَاء عَسَى أَن يَكُنَّ خَيْرًا مِّنْهُنَّ وَلَا تَلْمِزُوا أَنفُسَكُمْ وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ وَمَن لَّمْ يَتُبْ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ ﴿11﴾

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِيم ﴿12﴾

 

ترجمه فولادوند
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد نبايد قومى قوم ديگر را ريشخند كند شايد آنها از اينها بهتر باشند و نبايد زنانى زنان [ديگر] را [ريشخند كنند ] شايد آنها از اينها بهتر باشند و از يكديگر عيب مگيريد و به همديگر لقبهاى زشت مدهيد چه ناپسنديده است نام زشت پس از ايمان و هر كه توبه نكرد آنان خود ستمكارند(11). اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، از بسيارى از گمانها بپرهيزيد كه پاره‏اى از گمانها گناه است، و جاسوسى مكنيد، و بعضى از شما غيبت بعضى نكند آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده‏اش را بخورد؟ از آن كراهت داريد. [پس‏] از خدا بترسيد، كه خدا توبه‏پذير مهربان است. (12)


ترجمه مشکینی
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، هرگز گروهى (از مردان شما) گروه ديگر را مسخره نكند شايد آن گروه (مسخره‏شدگان) بهتر از آنان باشند، و نه زنانى زنان ديگر را، شايد آن گروه بهتر از آنان باشند، و از يكديگر عيب‏جويى نكنيد، و همديگر را به لقب‏هاى زشت مخوانيد بد نامگذارى است (ياد كردن مؤمن به) فسق پس از ايمان (مؤمن را به نام مرتكب گناهان خواندن)، و آنان كه توبه نكنند آنهايند كه ستمكارند (11)اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، از گمان‏ها جدّا بپرهيزيد، زيرا كه (پيروى) برخى از گمان‏ها (گمان بدى كه مخالف واقع باشد) گناه است و (چون معلوم نيست پس بايد از همه پرهيز نمود و از عيوب و اسرار ديگران) تجسس و كاوش نكنيد و از يكديگر غيبت ننماييد، آيا يكى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ (مسلّما) آن را مبغوض داريد! و از خدا پروا نماييد، كه خدا بسيار عطف توجه كننده و توبه‏پذير و مهربان است(12)

 

شان نزول:

مفسران براى اين آيات شاءن نزولهاى مختلفى نقل كرده اند، از جمله اينكه : جمله ((لا يسخر قوم من قوم )) درباره ((ثابت بن قيس )) (خطيب پيامبر صلى اللّه عليه و آله ) نازل شده است كه گوشهايش سنگين بود، و هنگامى كه وارد مسجد مى شد كنار دست پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) براى او جائى باز مى كردند، تا سخن حضرت را بشنود روزى وارد مسجد شد در حالى كه مردم از نماز فراغت پيدا كرده ، و جاى خود نشسته بودند، او جمعيت را مى شكافت و مى گفت : جا بدهيد! جا بدهيد! تا به يكى از مسلمانان رسيد، و او گفت همينجا بنشين ! او پشت سرش نشست ، اما خشمگين شد، هنگامى كه هوا روشن گشت ((ثابت )) به آن مرد گفت : كيستى ؟ او نام خود را برد و گفت فلانكس ‍ هستم ، ((ثابت )) گفت : فرزند فلان زن ؟! و در اينجا نام مادرش را با لقب زشتى كه در جاهليت مى بردند ياد كرد، آن مرد شرمگين شد و سر خود را بزير انداخت ، آيه نازل شد و مسلمانان را از اين گونه كارهاى زشت نهى كرد. و گفته اند: ((و لا نساء من نساء)) درباره ((ام سلمه )) نازل گرديد كه بعضى از همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) او را به خاطر لباس ‍ مخصوصى كه پوشيده بود، يا به خاطر كوتاهى قدش مسخره كردند، آيه نازل شد و آنها را از اين عمل بازداشت . و نيز گفته اند جمله ((و لا يغتب بعضكم بعضا)) درباره دو نفر از اصحاب رسول الله (صلى اللّه عليه و آله ) است كه رفيقشان ((سلمان )) را غيبت كردند، زيرا او را خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) فرستاده بودند تا غذائى براى آنها بياورد، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) سلمان را سراغ ((اسامة بن زيد)) كه مسئول ((بيت المال )) بود فرستاد، ((اسامه )) گفت : الان چيزى ندارم ،آن دو نفر از ((اسامه )) غيبت كردند و گفتند: او بخل ورزيده و درباره ((سلمان )) گفتند: اگر او را به سراغ چاه سميحه (چاه پر آبى بود) بفرستيم آب آن فروكش خواهد كرد! سپس خودشان به راه افتادند تا نزد ((اسامه )) بيايند، و درباره موضوع كار خود تجسس كنند، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود من آثار خوردن گوشت در دهان شما مى بينم ، عرض كردند: اى رسول خدا ما امروز مطلقا گوشت نخورده ايم ! فرمود: آرى گوشت ((سلمان )) و ((اسامه )) را مى خورديد، آيه نازل شد و مسلمانان را از غيبت نهى كرد.

تفسیر:

استهزاء، بدگمانى ، غيبت ، تجسس ، و القاب زشت ممنوع ! از آنجا كه قرآن مجيد در اين سوره به ساختن جامعه اسلامى بر اساس ‍ معيارهاى اخلاقى پرداخته ، پس از بحث درباره وظائف مسلمانان در مورد نزاع و مخاصمه گروههاى مختلف اسلامى در آيات مورد بحث به شرح قسمتى از ريشه هاى اين اختلافات پرداخته تا با قطع آنها اختلافات نيز برچيده شود، و درگيرى و نزاع پايان گيرد. در هر يك از دو آيه فوق به سه قسمت از امورى كه مى تواند جرقه اى براى روشن كردن آتش جنگ و اختلاف باشد با تعبيراتى صريح و گويا پرداخته . نخست مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگرى را استهزاء كند)) (يا ايها الذين آمنوا لا يسخر قوم من قوم ). چه اينكه ((شايد آنها كه مورد سخريه قرار گرفته اند از اينها بهتر باشند)) (عسى ان يكونوا خيرا منهم ). ((همچنين هيچ گروهى از زنان نبايد زنان ديگرى را مورد سخريه قرار دهند، چرا كه ممكن است آنها از اينها بهتر باشند)) (و لا نساء من نساء عسى ان يكن خيرا منهن ). در اينجا مخاطب مؤ منانند، اعم از مردان و زنان ، قرآن به همه هشدار مى دهد كه از اين عمل زشت بپرهيزند، چرا كه سرچشمه استهزاء و سخريه همان حس خود برتربينى و كبر و غرور است كه عامل بسيارى از جنگهاى خونين در طول تاريخ بوده . و اين ((خود برتربينى )) بيشتر از ارزشهاى ظاهرى و مادى سرچشمه مى گيرد مثلا فلان كس خود را از ديگرى ثروتمندتر، زيباتر، يا از قبيله اى سرشناستر مى شمرد، و احيانا اين پندار كه از نظر علم و عبادت و معنويات از فلان جمعيت برتر است او را وادار به سخريه مى كند، در حالى كه معيار ارزش در پيشگاه خداوند تقوا است ، و اين بستگى به پاكى قلب و نيت و تواضع و اخلاق و ادب دارد. هيچ كس نمى تواند بگويد: من در پيشگاه خدا از فلان كس برترم ، و به همين دليل تحقير ديگران و خود را برتر شمردن يكى از بدترين كارها، و زشترين عيوب اخلاقى است كه بازتاب آن در تمام زندگى انسانها ممكن است آشكار شود. سپس در دومين مرحله مى فرمايد: ((و يكديگر را مورد طعن و عيبجوئى قرار ندهيد)) (و لا تلمزوا انفسكم ). ((لا تلمزوا)) از ماده ((لمز)) بر وزن (طنز) به معنى عيبجوئى و طعنه زدن است ، و بعضى فرق ميان ((همز)) و ((لمز)) را چنين گفته اند كه ((لمز)) شمردن عيوب افراد است در حضور آنها، و ((همز)) ذكر عيوب در غياب آنها است ، و نيز گفته اند كه ((لمز)) عيبجوئى با چشم و اشاره است ، در حالى كه ((همز)) عيبجوئى با زبان است (شرح بيشتر پيرامون اين موضوع به خواست خدا در تفسير سوره همزه خواهد آمد). جالب اينكه قرآن در اين آيه با تعبير ((انفسكم )) به وحدت و يكپارچگى مؤ منان اشاره كرده و اعلام مى دارد كه همه مؤ منان به منزله نفس واحدى هستند و اگر از ديگرى عيبجوئى كنيد در واقع از خودتان عيبجوئى كرده ايد!. و بالاخره در مرحله سوم مى افزايد: ((و يكديگر را با القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد)) (و لا تنابزوا بالالقاب ). بسيارى از افراد بى بند و بار در گذشته و حال اصرار داشته و دارند كه بر ديگران القاب زشتى بگذارند، و از اين طريق آنها را تحقير كنند، شخصيتشان را بكوبند، و يا احيانا از آنان انتقام گيرند، و يا اگر كسى در سابق كار بدى داشته سپس توبه كرده و كاملا پاك شده باز هم لقبى كه بازگو كننده وضع سابق باشد بر او بگذارند. اسلام صريحا از اين عمل زشت نهى مى كند، و هر اسم و لقبى را كه كوچكترين مفهوم نامطلوبى دارد و مايه تحقير مسلمانى است ممنوع شمرده . در حديثى آمده است كه روزى ((صفيه )) دختر ((حيى ابن اخطب )) (همان زن يهودى كه بعد از ماجراى فتح خيبر مسلمان شد و به همسرى پيغمبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) در آمد) روزى خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آمد در حالى كه اشك مى ريخت ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) از ماجرا پرسيد، گفت : عايشه مرا سرزنش مى كند و مى گويد: ((اى يهودى زاده ))! پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: چرا نگفتى پدرم هارون است ، و عمويم موسى ، و همسرم محمد (صلى اللّه عليه و آله )؟ و در اينجا بود كه اين آيه نازل شد. به همين جهت در پايان آيه مى افزايد: ((بسيار بد است كه بر كسى بعد از ايمان آوردن نام كفر بگذارند)) (بئس الاسم الفسوق بعد الايمان ). بعضى در تفسير اين جمله احتمال ديگرى داده اند و آن اينكه خداوند مؤ منان را نهى مى كند از اينكه بعد از ايمان به خاطر عيبجوئى مردم نام فسق را بر خود پذيرند. ولى تفسير اول با توجه به صدر آيه و شاءن نزولى كه ذكر شد مناسبتر به نظر مى رسد. و در پايان آيه براى تاءكيد بيشتر مى فرمايد: ((و آنها كه توبه نكنند و از اين اعمال دست برندارند ظالم و ستمگرند)) (و من لم يتب فاولئك هم الظالمون ). چه ظلمى از اين بدتر كه انسان با سخنان نيش دار، و تحقير و عيبجوئى ، قلب مردم با ايمان را كه مركز عشق خدا است بيازارد، و شخصيت و آبروى آنها را كه سرمايه بزرگ زندگى آنان است از بين ببرد. گفتيم : در هر يك از دو آيه مورد بحث سه حكم اسلامى در زمينه مسائل اخلاق اجتماعى مطرح شده ، احكام سه گانه آيه اول به ترتيب : عدم سخريه ، و ترك عيبجوئى ، و تنابز به القاب بود، و احكام سه گانه آيه دوم به ترتيب : اجتناب از گمان بد، تجسس و غيبت است . در اين آيه نخست مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از بسيارى از گمانها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمانها گناه است ))! (يا ايها الذين آمنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم ). منظور از ((كثيرا من الظن )) گمانهاى بد است كه نسبت به گمانهاى خوب در ميان مردم بيشتر است لذا از آن تعبير به كثير شده و گرنه ((حسن ظن و گمان خير)) نه تنها ممنوع نيست بلكه مستحسن است ، چنانكه قرآن مجيد در آيه 12 سوره نور مى فرمايد: لو لا اذ سمعتموه ظن المؤ منون و المؤ منات بانفسهم خيرا: ((چرا هنگامى كه آن نسبت ناروا را شنيديد مردان و زنان باايمان نسبت به خود (و كسى كه همچون خود آنها بود) گمان خير نبردند))؟! قابل توجه اينكه : نهى از ((كثيرى )) از گمانها شده ، ولى در مقام تعليل مى گويد زيرا ((بعضى )) از گمانها گناه است اين تفاوت تعبير ممكن است از اين جهت باشد كه گمانهاى بد بعضى مطابق واقع است ، و بعضى مخالف واقع ، آنكه مخالف واقع است مسلما گناه است ، و لذا تعبير به ((ان بعض الظن اثم )) شده است ، بنابراين وجود همين گناه كافى است كه از همه بپرهيزد. در اينجا اين سؤ ال مطرح مى شود كه گمان بد و خوب غالبا اختيارى نيست ، يعنى بر اثر يك سلسله مقدمات كه از اختيار انسان بيرون است در ذهن منعكس مى شود، بنابراين چگونه مى شود از آن نهى كرد؟! 1 - منظور از اين نهى ، نهى از ترتيب آثار است ، يعنى هر گاه گمان بدى نسبت به مسلمانى در ذهن شما پيدا شد، در عمل كوچكترين اعتنائى به آن نكنيد، طرز رفتار خود را دگرگون نسازيد، و مناسبات خود را با طرف تغيير ندهيد، بنابراين آنچه گناه است ترتيب اثر دادن به گمان بد مى باشد. لذا در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) مى خوانيم : ثلاث فى المؤ من لا يستحسن ، و له منهن مخرج ، فمخرجه من سوءالظن ان لا يحققه : ((سه چيز است كه وجود آن در مؤ من پسنديده نيست ، و راه فرار دارد، از جمله سوءظن است كه راه فرارش اين است كه به آن جامه عمل نپوشاند)). 2 - انسان مى تواند با تفكر روى مسائل مختلفى ، گمان بد را در بسيارى از موارد از خود دور سازد، به اين ترتيب كه در راههاى حمل بر صحت بينديشد و احتمالات صحيحى را كه در مورد آن عمل وجود دارد در ذهن خود مجسم سازد و تدريجا بر گمان بد غلبه كند. بنابراين گمان بد چيزى نيست كه هميشه از اختيار آدمى بيرون باشد. لذا در روايات دستور داده شده كه اعمال برادرت را بر نيكوترين وجه ممكن حمل كن ، تا دليلى برخلاف آن قائم شود، و هرگز نسبت به سخنى كه از برادر مسلمانت صادر شده گمان بد مبر، مادام كه مى توانى محمل نيكى براى آن بيابى ،قال اءميرالمؤ منين (عليه السلام ): ضع امر اخيك على احسنه حتى ياتيك ما يقلبك منه . و لا تظنن بكلمة خرجت من اخيك سوء و انت تجدلها فى الخير محملا. به هر حال اين دستور اسلامى يكى از جامعترين و حساب شده ترين دستورها در زمينه روابط اجتماعى انسانها است ، كه مساءله امنيت را به طور كامل در جامعه تضمين مى كند. كه شرح آن در بحث نكات خواهد آمد. سپس در دستور بعد مساءله ((نهى از تجسس )) را مطرح كرده ، مى فرمايد: ((و هرگز در كار ديگران تجسس نكنيد)) (و لا تجسسوا). ((تجسس )) و ((تحسس )) هر دو به معنى جستجوگرى است ولى اولى معمولا در امور نامطلوب مى آيد، و دومى غالبا در امر خير، چنانكه يعقوب به فرزندانش دستور مى دهد: يا بنى اذهبوا فتحسسوا من يوسف و اخيه : ((اى فرزندان من ! برويد و از (گمشده من ) يوسف و برادرش جستجو كنيد)) (يوسف - 87). در حقيقت گمان بد عاملى است براى جستجوگرى ، و جستجوگرى عاملى است براى كشف اسرار و رازهاى نهانى مردم ، و اسلام هرگز اجازه نمى دهد كه رازهاى خصوصى آنها فاش شود. و به تعبير ديگر اسلام مى خواهد مردم در زندگى خصوصى خود از هر نظر در امنيت باشند. بديهى است اگر اجازه داده شود هر كس به جستجوگرى درباره ديگران برخيزد حيثيت و آبروى مردم بر باد مى رود، و جهنمى به وجود مى آيد كه همه افراد اجتماع در آن معذب خواهند بود. البته اين دستور منافاتى با وجود دستگاههاى اطلاعاتى در حكومت اسلامى براى مبارزه با توطئه ها نخواهد داشت ولى اين بدان معنى نيست كه اين دستگاهها حق دارند در زندگى خصوصى مردم جستجوگرى كنند چنانكه به خواست خدا شرح داده خواهد شد. و بالاخره در سومين و آخرين دستور كه در حقيقت معلول و نتيجه دو برنامه قبل است مى فرمايد: ((هيچكدام از شما ديگرى را غيبت نكند)) (و لا يغتب بعضكم بعضا). و به اين ترتيب گمان بد سرچشمه تجسس ، و تجسس موجب افشاى عيوب و اسرار پنهانى ، و آگاهى بر اين امور سبب غيبت مى شود كه اسلام از معلول و علت همگى نهى كرده است . سپس براى اينكه قبح و زشتى اين عمل را كاملا مجسم كند آن را در ضمن يك مثال گويا ريخته ، مى گويد: ((آيا هيچ يك از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد))؟! (ايحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا). ((به يقين همه شما از اين امر كراهت داريد)) (فكرهتموه ). آرى آبروى برادر مسلمان همچون گوشت تن او است ، و ريختن اين آبرو به وسيله غيبت و افشاى اسرار پنهانى همچون خوردن گوشت تن او است ، و تعبير به ((مرده )) به خاطر آن است كه ((غيبت )) در غياب افراد صورت مى گيرد، كه همچون مردگان قادر بر دفاع از خويشتن نيستند. و اين ناجوانمردانه ترين ستمى است كه ممكن است انسان درباره برادر خود روا دارد. آرى اين تشبيه بيانگر زشتى فوق العاده غيبت و گناه عظيم آن است . در روايات اسلامى - چنانكه خواهد آمد - نيز اهميت فوق العاده اى به مساءله ((غيبت )) داده شده است ، و كمتر گناهى است كه مجازات آن از نظر اسلام تا اين حد سنگين باشد. و از آنجا كه ممكن است افرادى آلوده به بعضى از اين گناهان سه گانه باشند و با شنيدن اين آيات متنبه شوند، و در صدد جبران بر آيند در پايان آيه راه را به روى آنها گشوده ، مى فرمايد: ((تقواى الهى ، پيشه كنيد و از خدا بترسيد كه خداوند توبه پذير و مهربان است )) (و اتقوا الله ان الله تواب رحيم ). نخست بايد روح تقوا و خداترسى زنده شود، و به دنبال آن توبه از گناه صورت گيرد، تا لطف و رحمت الهى شامل حال آنها شود.

 

نکات تکمیلی:

1 - امنيت كامل و همه جانبه اجتماعى دستورهاى ششگانه اى كه در دو آيه فوق مطرح شده (نهى از سخريه ، و عيبجوئى ، و القاب زشت ، و گمان بد، و تجسس ، و غيبت ) هرگاه به طور كامل در يك جامعه پياده شود آبرو و حيثيت افراد جامعه را از هر نظر بيمه مى كند، نه كسى مى تواند به عنوان خود برتربينى ديگران را وسيله تفريح و سخريه قرار دهد، و نه مى تواند زبان به عيبجوئى اين و آن بگشايد، و نه با القاب زشت حرمت و شخصيت افراد را در هم بشكند. نه حق دارد حتى گمان بد ببرد، نه در زندگى خصوصى افراد به جستجو پردازد، و نه عيب پنهانى آنها را براى ديگران فاش كند. به تعبير ديگر انسان چهار سرمايه دارد كه همه آنها بايد در دژهاى اين قانون قرار گيرد و محفوظ باشد: جان ، و مال ، و ناموس ، و آبرو. تعبيرات آيات فوق و روايات اسلامى نشان مى دهد كه آبرو و حيثيت افراد همچون مال و جان آنها است ،بلكه از بعضى جهات مهمتر است ! اسلام مى خواهد در جامعه اسلامى امنيت كامل حكمفرما باشد نه تنها مردم در عمل و با دست به يكديگر هجوم نكنند، بلكه از نظر زبان مردم ، و از آن بالاتر از نظر انديشه و فكر آنان نيز در امان باشند، و هر كس ‍ احساس كند كه ديگرى حتى در منطقه افكار خود تيرهاى تهمت را به سوى او نشانه گيرى نمى كند، و اين امنيتى است در بالاترين سطح كه جز در يك جامعه مذهبى و مؤ من امكان پذير نيست . پيغمبر گرامى (صلى اللّه عليه و آله ) در حديثى مى فرمايد: ان الله حرم من المسلم دمه و ماله و عرضه ، و ان يظن به السؤ : ((خداوند خون و مال و آبروى مسلمان را بر ديگران حرام كرده ، و همچنين گمان بد درباره او بردن )). گمان بد نه تنها به طرف مقابل و حيثيت او لطمه وارد مى كند، بلكه براى صاحب آن نيز بلائى است بزرگ زيرا سبب مى شود كه او را از همكارى با مردم و تعاون اجتماعى بركنار كند، و دنيائى وحشتناك آكنده از غربت و انزوا فراهم سازد، چنانكه در حديثى از اءمير مؤ منان على (عليه السلام ) آمده است : من لم يحسن ظنه استوحش من كل احد: ((كسى كه گمان بد داشته باشد از همه كس مى ترسد و وحشت دارد))!. به تعبير ديگر: چيزى كه زندگى انسان را از حيوانات جدا مى كند، و به آن رونق و حركت و تكامل مى بخشد، روح تعاون و همكارى دسته جمعى است ، و اين در صورتى امكان پذير است كه اعتماد و خوشبينى بر مردم حاكم باشد، در حالى كه سوءظن پايه هاى اين اعتماد را در هم مى كوبد، پيوندهاى تعاون را از بين مى برد و روح اجتماعى را تضعيف مى كند. نه تنها سوءظن كه مساءله تجسس و غيبت نيز چنين است . افراد بدبين از همه چيز مى ترسند، و از همه كس وحشت دارند، و نگرانى جانكاهى دائما بر روح آنها مستولى است ، نه مى توانند يار و مونسى غمخوار پيدا كنند، و نه شريك و همكارى براى فعاليتهاى اجتماعى ، و نه يار و ياورى براى روز درماندگى . توجه به اين نكته نيز لازم است كه منظور از ((ظن )) در اينجا گمانهاى بى دليل است بنابراين در مواردى كه گمان متكى به دليل يعنى ظن معتبر باشد از اين حكم مستثنى است مانند گمانى كه از شهادت دو نفر عادل حاصل مى شود.

2 - تجسس نكنيد! ديديم قرآن با صراحت تمام تجسس را در آيه فوق منع نموده ، و از آنجا كه هيچگونه قيد و شرطى براى آن قائل نشده نشان مى دهد كه جستجوگرى در كار ديگران و تلاش براى افشاى اسرار آنها گناه است ، ولى البته قرائنى كه در داخل و خارج آيه است نشان مى دهد كه اين حكم مربوط به زندگى شخصى و خصوصى افراد است ، و در زندگى اجتماعى تا آنجا كه تاءثيرى در سرنوشت جامعه نداشته باشد نيز اين حكم صادق است . اما روشن است آنجا كه ارتباطى با سرنوشت ديگران و كيان جامعه پيدا مى كند مساءله شكل ديگرى به خود مى گيرد،لذا شخص پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله ) ماءمورانى براى جمع آورى اطلاعات قرار داده بود كه از آنها بعنوان ((عيون )) تعبير مى شود، تا آنچه را ارتباط با سرنوشت جامعه اسلامى در داخل و خارج داشت براى او گردآورى كنند. و نيز به همين دليل حكومت اسلامى مى تواند ماءموران اطلاعاتى داشته باشد، يا سازمان گسترده اى براى گردآورى اطلاعات تاءسيس كند، و آنجا كه بيم توطئه بر ضد جامعه ، و يا به خطر انداختن امنيت و حكومت اسلامى مى رود به تجسس برخيزند، و حتى در داخل زندگى خصوصى افراد جستجوگرى كنند. ولى اين امر هرگز نبايد بهانه اى براى شكستن حرمت اين قانون اصيل اسلامى شود، و افرادى به بهانه مساءله توطئه و اخلال به امنيت به خود اجازه دهند كه به زندگى خصوصى مردم يورش برند، نامه هاى آنها را باز كنند، تلفنها را كنترل نمايند و وقت و بى وقت به خانه آنها هجوم آورند. خلاصه اينكه مرز ميان تجسس و به دست آوردن اطلاعات لازم براى حفظ امنيت جامعه بسيار دقيق و ظريف است ، و مسئولين اداره امور اجتماع بايد دقيقا مراقب اين مرز باشند، تا حرمت اسرار انسانها حفظ شود، و هم امنيت جامعه و حكومت اسلامى به خطر نيفتد.

3 - غيبت از بزرگترين گناهان است گفتيم سرمايه بزرگ انسان در زندگى حيثيت و آبرو و شخصيت او است ، و هر چيز آن را به خطر بيندازد مانند آن است كه جان او را به خطر انداخته باشد، بلكه گاه ترور شخصيت از ترور شخص مهمتر محسوب مى شود، و اينجا است كه گاه گناه آن از قتل نفس نيز سنگين تر است . يكى از فلسفه هاى تحريم غيبت اين است كه اين سرمايه بزرگ بر باد نرود، و حرمت اشخاص در هم نشكند، و حيثيت آنها را لكه دار نسازد، و اين مطلبى است كه اسلام آن را بااهميت بسيار تلقى مى كند. نكته ديگر اينكه ((غيبت )) ((بد بينى )) مى آفريند، پيوندهاى اجتماعى را سست مى كند، سرمايه اعتماد را از بين مى برد، و پايه هاى تعاون و همكارى را متزلزل مى سازد. مى دانيم اسلام براى مساءله وحدت و يكپارچگى جامعه اسلامى و انسجام و استحكام آن اهميت فوق العاده اى قائل شده است ، هر چيز اين وحدت را تحكيم كند مورد علاقه اسلام است ، و هر چيز آن را تضعيف نمايد منفور است ، و غيبت يكى از عوامل مهم تضعيف است . از اينها گذشته ((غيبت )) بذر كينه و عداوت را در دلها مى پاشد، و گاه سرچشمه نزاعهاى خونين و قتل و كشتار مى گردد. خلاصه اين كه اگر در اسلام غيبت به عنوان يكى از بزرگترين گناهان كبيره شمرده شده به خاطر آثار سوء فردى و اجتماعى آن است . در روايات اسلامى تعبيراتى بسيار تكان دهنده در اين زمينه ديده مى شود، كه نمونه اى از آن را ذيلا مى آوريم : پيغمبر گرامى اسلام فرمود: ان الدرهم يصيبه الرجل من الربا اعظم عند الله فى الخطيئة من ست و ثلاثين زنية ، يزنيها الرجل ! و اربى الربا عرض ‍ الرجل المسلم !: ((درهمى كه انسان از ربا به دست مى آورد گناهش نزد خدا از سى و شش زنا بزرگتر است ! و از هر ربا بالاتر آبروى مسلمان است ))!. اين مقايسه به خاطر آن است كه ((زنا)) هر اندازه قبيح و زشت است جنبه ((حق الله )) دارد، ولى رباخوارى ، و از آن بدتر ريختن آبروى مردم از طريق غيبت ، يا غير آن ، جنبه ((حق الناس )) دارد. در حديث ديگرى آمده است : روزى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) با صداى بلند خطبه خواند و فرياد زد: يا معشر من آمن بلسانه و لم يؤ من بقلبه ! لا تغتابوا المسلمين ، و لا تتبعوا عوراتهم ، فانه من تتبع عورة اخيه تتبع الله عورته ، و من تتبع الله عورته يفضحه فى جوف بيته !؟ ((اى گروهى كه به زبان ايمان آورده ايد و نه با قلب ! غيبت مسلمانان نكنيد، و از عيوب پنهانى آنها جستجو ننمائيد، زيرا كسى كه در امور پنهانى برادر دينى خود جستجو كند خداوند اسرار او را فاش مى سازد، و در دل خانه اش رسوايش مى كند))!. و در حديث ديگرى آمده است كه خداوند به موسى وحى فرستاد: من مات تائبا من الغيبة فهو آخر من يدخل الجنة ، و من مات مصرا عليها فهو اول من يدخل النار!: ((كسى كه بميرد در حالى كه از غيبت توبه كرده باشد آخرين كسى است كه وارد بهشت مى شود و كسى كه بميرد در حالى كه اصرار بر آن داشته باشد اولين كسى است كه وارد دوزخ مى گردد))!. و نيز در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) مى خوانيم : الغيبة اسرع فى دين الرجل المسلم من الا كلة فى جوفه !: ((تاءثير غيبت در دين مسلمان از خوره در جسم او سريعتر است ))!. اين تشبيه نشان مى دهد كه غيبت همانند خوره كه گوشت تن را مى خورد و متلاشى مى كند به سرعت ايمان انسان را بر باد مى دهد، و با توجه به اينكه انگيزه هاى غيبت امورى همچون حسد، تكبر، بخل ، كينه توزى ، انحصارطلبى و مانند اين صفات زشت و نكوهيده است روشن مى شود كه چرا غيبت و از بين بردن آبرو و احترام مسلمانان از اين طريق اين چنين ايمان انسان را بر باد مى دهد (دقت كنيد). روايات در اين زمينه در منابع اسلامى بسيار زياد است كه با ذكر حديث ديگرى اين بحث را پايان مى دهيم امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: من روى على مؤ من رواية يريد بها شينه ، و هدم مروته ، ليسقط من اعين الناس ، اخرجه الله من ولايته الى ولاية الشيطان ، فلا يقبله الشيطان !: ((كسى كه به منظور عيبجوئى و آبروريزى مؤ منى سخنى نقل كند تا او را از نظر مردم بيندازد، خداوند او را از ولايت خودش بيرون كرده ، به سوى ولايت شيطان مى فرستد، و اما شيطان هم او را نمى پذيرد))!. تمام اين تاءكيدات و عبارات تكان دهنده به خاطر اهميت فوق العاده اى است كه اسلام براى حفظ آبرو، و حيثيت اجتماعى مؤ منان قائل است ، و نيز به خاطر تاءثير مخربى است كه غيبت در وحدت جامعه ، و اعتماد متقابل و پيوند دلها دارد، و از آن بدتر اينكه غيبت عاملى است براى دامن زدن به آتش كينه و عداوت و دشمنى و نفاق و اشاعه فحشاء در سطح اجتماع ، چرا كه وقتى عيوب پنهانى مردم از طريق غيبت آشكار شود اهميت و عظمت گناه از ميان مى رود و آلودگى به آن آسان مى شود.

4 - مفهوم غيبت ((غيبت )) چنانكه از اسمش پيدا است اين است كه در غياب كسى سخنى گويند، منتهى سخنى كه عيبى از عيوب او را فاش سازد، خواه اين عيب جسمانى باشد، يا اخلاقى ، در اعمال او باشد يا در سخنش ، و حتى در امورى كه مربوط به او است مانند لباس ، خانه ، همسر و فرزندان و مانند اينها. بنابراين اگر كسى صفات ظاهر و آشكار ديگرى را بيان كند غيبت نخواهد بود. مگر اينكه قصد مذمت و عيبجوئى داشته باشد كه در اين صورت حرام است ، مثل اينكه در مقام مذمت بگويد آن مرد نابينا، يا كوتاه قد، يا سياهرنگ يا كوسه ! به اين ترتيب ذكر عيوب پنهانى به هر قصد و نيتى كه باشد غيبت و حرام است ، و ذكر عيوب آشكار اگر به قصد مذمت باشد آن نيز حرام است ، خواه آن را در مفهوم غيبت وارد بدانيم يا نه . اينها همه در صورتى است كه اين صفات واقعا در طرف باشد، اما اگر صفتى اصلا وجود نداشته باشد داخل در عنوان ((تهمت )) خواهد بود كه گناه آن به مراتب شديدتر و سنگينتر است . در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : الغيبة ان تقول فى اخيك ما ستره الله عليه ، و اما الامر الظاهر فيه ، مثل الحدة و العجلة ، فلا، و البهتان ان تقول ما ليس فيه : ((غيبت آن است كه درباره برادر مسلمانت چيزى را بگوئى كه خداوند پنهان داشته ، و اما چيزى كه ظاهر است مانند تندخوئى و عجله داخل در غيبت نيست ، اما بهتان اين است كه چيزى را بگوئى كه در او وجود ندارد)). و از اينجا روشن مى شود عذرهاى عوامانه اى كه بعضى براى غيبت مى آورند مسموع نيست ، مثلا گاهى غيبت كننده مى گويد اين غيبت نيست ، بلكه صفت او است ! در حالى كه اگر صفتش نباشد تهمت است نه غيبت . يا اين كه مى گويد: اين سخنى است كه در حضور او نيز مى گويم ، در حالى كه گفتن آن پيش روى طرف نه تنها از گناه غيبت نمى كاهد بلكه به خاطر ايذاء، گناه سنگينترى را به بار مى آورد.

 5 - علاج غيبت و توبه آن ((غيبت )) مانند بسيارى از صفات ذميمه تدريجا به صورت يك بيمارى روانى درمى آيد، به گونه اى كه غيبت كننده از كار خود لذت مى برد، و از اين كه پيوسته آبروى اين و آن را بريزد احساس رضا و خشنودى مى كند، و اين يكى از مراحل بسيار خطرناك اخلاقى است . اينجا است كه غيبت كننده بايد قبل از هر چيز به درمان انگيزه هاى درونى غيبت كه در اعماق روح او است و به اين گناه دامن مى زند بپردازد، انگيزه هائى همچون ((بخل )) و ((حسد)) و ((كينه توزى )) و ((عداوت )) و ((خود برتربينى )). بايد از طريق خودسازى ، و تفكر در عواقب سوء اين صفات زشت و نتائج شومى كه ببار مى آورد، و همچنين از طريق رياضت نفس اين آلودگيها را از جان و دل بشويد، تا بتواند زبان را از آلودگى به غيبت باز دارد. سپس در مقام توبه برآيد، و از آنجا كه غيبت جنبه حق الناس دارد اگر دسترسى به صاحب غيبت دارد و مشكل تازه اى ايجاد نمى كند، از او عذرخواهى كند، هر چند بصورت سر بسته باشد، مثلا بگويد من گاهى بر اثر نادانى و بيخبرى از شما غيبت كرده ام مرا ببخش ، و شرح بيشترى ندهد، مبادا عامل فساد تازه اى شود. و اگر دسترسى به طرف ندارد يا او را نمى شناسد، يا از دنيا رفته است ، براى او استغفار كند، و عمل نيك انجام دهد، شايد به بركت آن خداوند متعال وى را ببخشد و طرف مقابل را راضى سازد.

6 - موارد استثناء آخرين سخن درباره غيبت اينكه قانون غيبت مانند هر قانون ديگر استثناهائى دارد، از جمله اين كه گاه در مقام ((مشورت )) مثلا براى انتخاب همسر، يا شريك در كسب و كار و مانند آن كسى سؤ الى از انسان مى كند، امانت در مشورت كه يك قانون مسلم اسلامى است ايجاب مى كند اگر عيوبى از طرف سراغ دارد بگويد، مبادا مسلمانى در دام بيفتد، و چنين غيبتى كه با چنين نيت انجام مى گيرد حرام نيست . همچنين در موارد ديگرى كه اهداف مهمى مانند هدف مشورت در كار باشد، يا براى احقاق حق و تظلم صورت گيرد. البته كسى كه آشكارا گناه مى كند و به اصطلاح ((متجاهر به فسق )) است از موضوع غيبت خارج است ، و اگر گناه او را پشت سر او بازگو كنند ايرادى ندارد، ولى بايد توجه داشت اين حكم مخصوص گناهى است كه نسبت به آن متجاهر است . اين نكته نيز قابل توجه است كه نه تنها غيبت كردن حرام است ، گوش به غيبت دادن ، و در مجلس غيبت حضور يافتن آن نيز جزء محرمات است ، بلكه طبق پاره اى از روايات بر مسلمانان واجب است كه رد غيبت كنند، يعنى در برابر غيبت به دفاع برخيزند، و از برادر مسلمانى كه حيثيتش به خطر افتاده دفاع كنند، و چه زيبا است جامعه اى كه اين اصول اخلاقى در آن دقيقا اجرا شود.


سلام بر حسین

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائكَ عَلَیْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَبَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ  آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَولادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ.

ایه 2 سوره فتح و عصمت پیامبر

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

 

 

لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِرَاطًا مُّسْتَقِيمًا ﴿2﴾وَيَنصُرَكَ اللَّهُ نَصْرًا عَزِيزًا ﴿3﴾- سوره فتح

 

 تا خداوند گناهان گذشته و آينده تو را بيامرزد (گناهانى را كه كفار بر تو مى‏ديدند مانند هتك مقدساتشان، به اعلاى كلمة اللَّه بزدايد، و ترك اولى‏ها را كه خود گناه مى‏ديدى به شمول رحمت ببخشايد) و نعمتش را بر تو تمام نمايد و تو را به راهى راست هدايت كند ﴿2﴾و تو را به نصرتى ارجمند يارى نمايد﴿3﴾- سوره فتح

 

تفسیر

نتایج بزرگ فتح المبين: در اين دو آيه قسمتى از نتائج پر بركت ((فتح مبين )) (صلح حديبيه ) كه در آيه قبل آمده است تشريح شده، مى فرمايد: هدف اين بود كه خداوند گناهان قبل و بعد تو را بيامرزد و نعمتش را بر تو تمام كند و تو را به راه راست هدايت فرمايد (ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر و يتم نعمته عليك و يهديك صراطا مستقيما). ((و تو را به پيروزى شكست ناپذيرى برساند)) (و ينصرك الله نصرا عزيزا). و به اين ترتيب خداوند چهار موهبت عظيم در سايه اين فتح مبين نصيب پيامبرش كرد: مغفرت ، تكميل نعمت ، هدايت ، و نصرت . 1 - پاسخ به چند سؤ ال مهم در اينجا سؤ الات زيادى مطرح شده و مفسران از قديمترين ايام تاكنون به پاسخ اين سؤ الات پرداخته اند. مخصوصا سه سؤ ال زير درباره نخستين موهبت الهى يعنى موهبت ((مغفرت گناهان گذشته و آينده )) مطرح است. 1 - با اينكه پيامبر به حكم مقام عصمت از هر گناهى پاك است منظور از اين جمله چيست ؟ 2 - به فرض كه از اين ايراد صرف نظر كنيم چه ارتباطى ميان فتح حديبيه و آمرزش گناهان مطرح است. 3 - اگر منظور از جمله ((ما تاخر)) گناهان آينده است ، چگونه ممكن است گناهى كه صورت نگرفته مورد عفو قرار گيرد؟ آيا اين اجازه ارتكاب گناه در آينده نيست؟ و هر يك از مفسران به نحوى به حل اين اشكالات پرداخته­اند، اما براى پى بردن به جامعترين پاسخ و تفسير دقيق اين آيات ذكر مقدمه اى لازم به نظر مى رسد و آن اينكه : مهم اين است كه ما رابطه ((فتح حديبيه )) را با مساءله ((آمرزش ‍ گناه )) پيدا كنيم كه كليد اصلى پاسخ به سؤ الات سه­گانه فوق در آن نهفته است . با دقت در حوادث و رويدادهاى تاريخى به اين نتيجه مى رسيم : هنگامى كه مكتبى راستين ظاهر مى شود و قد بر مى افرازد، وفاداران به سنن خرافى كه موجوديت خود را در خطر مى بينند هر گونه تهمت و نسبت ناروا به آن مى بندند، شايعه ها مى سازند، و دروغها ميپردازند، گناهان مختلف براى او مى شمرند و در انتظارند ببينند سرانجام كارش به كجا مى رسد؟. اگر اين مكتب در مسير پيشرفت خود مواجه با شكست شود، دستاويزى محكم براى اثبات نسبتهاى ناروا بدست مخالفان مى افتد، و فرياد مى كشند نگفتيم چنين است ، نگفتيم چنان است ؟ اما هنگامى كه به پيروزى نائل گردد و برنامه هاى خود را از بوته آزمايش ‍ موفق بيرون آورد، تمام نسبتهاى ناروا نقش بر آب مى شود، و تمام ((نگفتيم ها)) به افسوس و ندامت مبدل مى گردد و جاى خود را به ((ندانستيم ها)) مى دهد!. مخصوصا در مورد پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) اين نسبتهاى ناروا و گناهان پندارى بسيار فراوان بود، او را جنگ طلب ، آتش­افروز، بى اعتنا به سنتهاى راستين، غير قابل تفاهم ، و مانند آن مى شمردند. صلح حديبيه به خوبى نشان داد كه آئين او بر خلاف آنچه دشمنان ميپندارند يك آئين پيشرو و الهى است و آيات قرآنش ضامن تربيت نفوس انسانها و پايانگر ظلم و ستم و جنگ و خونريزى است . او به خانه خدا احترام مى گذارد، هرگز بى دليل به قوم و جمعيتى حمله نمى كند، او اهل منطق و حساب است ، پيروانش به او عشق مى ورزند، او به راستى همه انسانها را به سوى محبوبشان الله دعوت مى كند، و اگر دشمنانش جنگ را بر او تحميل نكنند او طالب صلح و آرامش ‍ است . به اين ترتيب فتح حديبيه تمام گناهانى كه قبل از هجرت ، و بعد از هجرت ، يا تمام گناهانى كه قبل از اين ماجرا و حتى در آينده ممكن بود به او نسبت دهند همه را شست ، و چون خداوند اين پيروزى را نصيب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نمود ميتوان گفت خداوند همه آنها را شستشو كرد. نتيجه اينكه اين گناهان ، گناهان واقعى نبود، بلكه گناهانى بود پندارى و در افكار مردم و در باور آنها، چنانكه در آيه 14 سوره شعراء داستان موسى (عليه السلام ) مى خوانيم كه موسى به پيشگاه خدا عرضه داشت : و لهم على ذنب فاخاف ان يقتلون : ((فرعونيان بر من گناهى دارند كه ميترسم به جرم آن گناه مرا بكشند)) در حالى كه گناه او چيزى جز يارى فرد مظلومى از بنى اسرائيل و كوبيدن ستمگرى از فرعونيان نبود. بديهى است اين نه تنها گناه نبود بلكه حمايت از مظلوم ، بود ولى از دريچه چشم فرعونيان گناه محسوب مى شد. به تعبير ديگر ((ذنب )) در لغت به معنى آثار شوم و تبعات كارى است ، ظهور اسلام در آغاز، زندگى مشركان را به هم ريخت ، ولى پيروزيهاى بعد سبب شد كه آن تبعات به دست فراموشى سپرده شود. هر گاه خانه كهنه و فرسوده­اى را كه سر پناه فعلى ما است ، و به آن دلبستگى داريم خراب كنند ممكن است اين كار را تخطئه كنيم ، ولى بعد از آنكه ساختمانى محكم و مجهز بجاى آن ساخته شد، و تمام ناراحتيها بر طرف گشت ، قضاوت ما به كلى دگرگون مى شود. مشركان مكه ، چه قبل از هجرت و چه بعد از آن ، ذهنيات نادرستى درباره اسلام و شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) داشتند كه پيروزيهاى بعد بر همه آنها خط بطلان كشيد. آرى اگر رابطه آمرزش اين گناهان را با مساءله فتح حديبيه در نظر بگيريم مطلب كاملا روشن است ، رابطه­اى كه از ((لام )) ((ليغفر لك الله )) استفاده مى شود و كليد رمز براى گشودن معنى آيه است . اما آنها كه به اين نكته توجه نكرده اند در اينجا مقام عصمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را زير سؤ ال برده اند و براى او (نعوذ بالله ) گناهانى قائل شده اند كه خدا در پرتو فتح حديبيه آنها را بخشيده است ، يا آيه را بر خلاف ظاهر معنى كرده اند. از جمله گفته اند: مراد گناهان است ! و بعضى گفته اند: منظور گناهانى است كه مردم درباره پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) مرتكب شده بودند مانند اذيت و آزارها، كه با فتح حديبيه از ميان رفت ! (در اين صورت ذنب اضافه به مفعول شده نه فاعل )!. و يا آن را به معنى ((ترك اولى )) گرفته اند. و يا به معنى گناهان فرضى تفسير كرده اند كه اگر فرضا گناهى در آينده يا گذشته مرتكب ميشدى ما آنها را مى بخشيديم . اما روشن است كه همه اينها تكلفاتى است بدون دليل ، چه اينكه اگر ما عصمت انبياء را مخدوش كنيم فلسفه وجودى آنها از ميان مى رود،زيرا پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بايد در همه چيز سرمشق باشد چگونه يك فرد گنهكار مى تواند اين نقش را ايفا كند. به علاوه او خود نياز به رهبر و راهنماى ديگرى دارد تا هدايتش ‍ نمايد. تفسيرهاى ديگر نيز بسيار مخالف ظاهر است و اشكال مهم اين است كه ارتباط آمرزش گناه را از مساءله صلح حديبيه قطع مى كند. بهترين تفسير همان است كه در بالا اشاره شد كه هر سه سؤ ال را يكجا پاسخ مى گويد، و ارتباط جمله هاى آيه را مشخص مى سازد. اينها همه درباره نخستين موهبت از مواهب چهارگانه­اى است كه خداوند در پرتو صلح ((صلح حديبيه )) به پيامبرش داد. اما ((اتمام نعمت پروردگار)) و ((هدايت به جاده صاف و مستقيم )) و ((نصرت شكست ناپذير الهى )) بعد از پيروزى حديبيه چيزى نيست كه بر كسى مكتوم بماند، اسلام به سرعت گسترش يافت قلوب آماده را تسخير كرد، عظمت تعليمات آن بر همگان آشكار شد، سمپاشيها را خنثى نمود، نعمت خداوندى را كامل كرد، و براهى مستقيم به سوى پيروزيهاى عظيم هموار ساخت به طورى كه در ماجراى فتح مكه لشكر اسلام بدون هيچگونه مقاومت مهمترين دژ دشمن را گشود. 2 - منظور از ((ما تقدم )) و ((ما تاخر)) چيست ؟ در آيه مورد بحث خوانديم كه خداوند مى فرمايد: در سايه اين فتح مبين گناهان متقدم و متاخر تو را بخشيده ، در اينكه منظور از ((متقدم )) و ((متاخر)) چيست ؟ بين مفسران گفتگو است . بعضى ((ما تقدم )) را اشاره به عصيان و ترك اولى آدم و حوا دانسته اند و ((ما تاخر)) را اشاره به گناهان امت . بعضى ديگر ((ما تقدم )) را به مسائل مربوط به قبل از نبوت و ما تاخر را مربوط به بعد از نبوت مى دانند. بعضى ديگر ((ما تقدم )) را به آنچه قبل از صلح حديبيه بوده ، و ما تاخر را به آنچه بعد از صلح حديبيه رخ داده است مربوط دانسته اند. اما با توجه به تفسيرى كه درباره اصل معنى آيه ، و مخصوصا رابطه اين آمرزش ، با مساءله فتح حديبيه بيان كرديم روشن مى شود كه مراد تمام نسبتهاى ناروا و گناهانى است كه به زعم خود در ((گذشته )) و ((آينده )) به پيغمبر اكرم نسبت مى دادند، و اگر اين پيروزى بزرگ نصيب نشده بود تمام اين گناهان را قطعى مى پنداشتند، ولى با حصول اين پيروزى هم نسبتهاى نارواى گذشته برچيده شد، و هم آنچه ممكن بود در آينده نسبت دهند. شاهد ديگر اين تفسير حديثى است كه از امام على ابن موسى الرضا (عليهم السلام ) آمده است كه مامون هنگامى كه از اين آيه سؤ ال كرد امام در پاسخ فرمود: هيچ كس نزد مشركان مكه گناهش سنگينتر از رسول الله (صلى اللّه عليه و آله ) نبود، زيرا آنها 330 بت مى پرستيدند، هنگامى كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنها را به توحيد دعوت كرد بسيار بر آنها گران آمد و گفتند: آيا او همه خدايان ما را تبديل به يك خدا كرده ؟ چيز عجيبى است ...ما هرگز چنين چيزى را از پدران خود نشنيده ايم اين فقط يك دروغ بزرگ است . اما هنگامى كه خداوند مكه را براى پيامبرش (بعد از صلح حديبيه ) گشود خداوند فرمود اى محمد (صلى اللّه عليه و آله ) ما فتح مبينى را براى تو فراهم كرديم تا گناهان گذشته و آينده­اى كه نزد مشركان عرب بخاطر دعوت به توحيد داشته و دارى ببخشد، زيرا بعضى از مشركان مكه تا آنروز ايمان آورده و بعضيها از مكه بيرون رفتند و ايمان نياوردند، ولى قادر بر انكار توحيد نبودند، و لذا گناه پيامبر در نظر آنها نيز بخاطر پيروزى بخشوده شد.هنگامى كه مامون اين سخن را شنيد عرض كرد بارك الله اى ابو الحسن (نور الثقلين جلد 5 صفحه 56).

 

 

 

هدف از خلقت جهان آفرینش

بسم ربک العلی

لَوْ أَرَدْنَا أَن نَّتَّخِذَ لَهْوًا لَّاتَّخَذْنَاهُ مِن لَّدُنَّا إِن كُنَّا فَاعِلِينَ (17- انبیاء)

ترجمه فولادوند

اگر مى‏خواستيم بازيچه‏اى بگيريم، قطعاً آن را از پيش خود اختيار مى‏كرديم.

ترجمه مشکینی
اگر ما اراده مى‏كرديم كه لهوى (بازيچه و سرگرمى يا زن و فرزندى) بگيريم بى‏ترديد از ذات خود (و به تناسب وجود خود) مى‏گرفتيم، اگر ما (به فرض محال) انجام دهنده (اين كار) بوديم

 

 

بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ (18 - انبیاء)

ترجمه فولادوند
بلكه حق را بر باطل فرو مى‏افكنيم، پس آن را در هم مى‏شكند، و بناگاه آن نابود مى‏گردد. واى بر شما از آنچه وصف مى‏كنيد.

 

ترجمه مشکینی
بلكه ما به سبب حق بر سر باطل مى‏كوبيم تا به مغز او مى‏رسد پس به ناگاه باطل نابود شده است (ادله روشن توحيد و آيات قرآنى را بر عقايد كفر و شرك مى‏افكنيم كه به كلّى آن را باطل كند). و واى بر شما از آنچه (درباره توحيد و نبوت و معاد) توصيف مى‏كنيد.

 

تفسیر

آفرينش آسمان و زمين بازيچه نيست از آنجا كه در آيات گذشته اين حقيقت منعكس بود كه ظالمان بى ايمان هدفى براى آفرينش خود جز عيش و نوش قائل نبودند، و در واقع عالم را بى هدف مى پنداشتند، قرآن مجيد در آيات مورد بحث براى ابطال اين طرز فكر و اثبات وجود هدف با ارزشى براى آفرينش كل جهان مخصوصا انسانها چنين مى گويد: ((ما آسمان و زمين و آنچه ميان آن دو است بيهوده نيافريديم )) (و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين ) اين زمين گسترده ، اين آسمان پهناور، و اين همه موجودات متنوع و بديعى كه در صحنه آنها است نشان مى دهد، غرض مهمى در كار بوده است ، آرى هدف اين بوده كه از يكسو بيانگر آن آفريننده بزرگ باشند و نشانه اى از عظمتش ، و از سوى ديگر دليلى بر ((معاد)) باشد و گرنه اين همه غوغا براى اين چند روز معنى نداشت . آيا ممكن است انسانى در وسط بيابانى ، كاخ مجهزى با تمام وسائل فراهم كند، تنها براى اينكه در تمام عمر يك ساعت از آنجا مى گذرد، در آن استراحت مى كند؟ كوتاه سخن اينكه : اگر اين جهان با عظمت را از دريچه چشم مردم بى ايمان بنگريم پوچ و بى هدف است ، تنها ايمان به ((مبدء)) و ((معاد)) است كه آن را هدفدار مى كند. آيه بعد مى گويد: اكنون كه مسلم شد عالم بى هدف نيست ، اين هم مسلم است كه هدف اين آفرينش ، سرگرمى خدا به امر خلقت نبوده است كه اين سرگرمى نامعقولى است : ((به فرض محال كه ما مى خواستيم وسيله اى براى سرگرمى خود انتخاب كنيم چيزى انتخاب مى كرديم كه متناسب ما باشد)) (لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا ان كنا فاعلين ). در حقيقت ((لعب )) به معنى كار بى هدف است ،و ((لهو)) اشاره به هدفهاى نامعقول يا سرگرميهاست . آيه مورد بحث بازگوى دو حقيقت است : نخست با توجه به كلمه ((لو)) كه در لغت عرب براى امتناع است ، اشاره به اين مى كند كه محال است هدف پروردگار سرگرمى خويشتن باشد. سپس مى گويد: به فرض كه هدف سرگرمى بود بايد سرگرمى مناسب ذات او باشد، از عالم مجردات و مانند آن ، نه عالم محدود ماده . سپس با لحن قاطعى براى ابطال اوهام بيخردانى كه دنيا را بى هدف يا تنها مايه سرگرمى مى پندارند چنين مى گويد: اين جهان ، مجموعه اى است از حق و واقعيت ، چنين نيست كه اساس آن بر باطل بوده باشد ((بلكه ما حق را بر سر باطل مى كوبيم تا آنرا نابود و هلاك سازد و باطل محو و نابود مى شود)) (بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق ). و در پايان آيه مى گويد: ((اما واى بر شما از اين توصيفى كه از بى هدفى عالم مى كنيد)) (و لكم الويل مما تصفون ). يعنى ما همواره دلائل عقلى و استدلالات روشن و معجزات آشكار خود را در برابر پندارها و اوهام بيهوده گرايان قرار مى دهيم ، تا در نظر انديشمندان و صاحبان عقل ، اين پندارها درهم كوبيده و نابود شود. دلائل شناسائى خدا روشن است ، دلائل وجود معاد آشكار، براهين حقانيت انبياء، واضح ، و در حقيقت براى آنها كه لجوج و بهانه گير نيستند، حق از باطل كاملا قابل شناسائى است . قابل توجه اينكه : جمله ((نقذف )) از ماده ((قذف )) به معنى پرتاب كردن است ، مخصوصا پرتاب كردن از راه دور، و از آنجا كه پرتاب از راه دور، شتاب و سرعت و قوت بيشترى دارد، اين تعبير بيانگر قدرت پيروزى حق بر باطل است ، كلمه ((على )) نيز مؤ يد اين معنى است ، زيرا اين كلمه معمولا در موارد ((علو)) به كار مى رود. جمله ((يد مغه )) كه به گفته راغب به معنى شكستن جمجمه و مغز سر است كه حساسترين نقطه بدن انسان محسوب مى شود، تعبير رسائى است براى غالب بودن لشگر حق ، غلبه اى چشمگير و قاطع . تعبير به ((اذا)) نشان مى دهد كه حتى در آنجائى كه انتظار نمى رود حق پيروز شود ما اين برنامه را انجام مى دهيم . تعبير به ((زاهق )) كه به معنى چيزى است كه به كلى مضمحل شده نيز تاكيد ديگرى است بر اين منظور. و اينكه جمله ((نقذف )) و ((يدمغ )) به صورت فعل مضارع آمده دليل بر استمرار اين برنامه است . هدف آفرينش در حالى كه ماديها هدفى براى آفرينش قائل نيستند، چرا كه مبدء آفرينش را طبيعت فاقد عقل و شعور و بى هدف مى دانند، و به همين دليل طرفدار پوچى در مجموعه هستى مى باشند، فلاسفه الهى و پيروان اديان همگى معتقد به وجود يك هدف عالى براى آفرينشند، زيرا مبدء قادر و حكيم عالم ، محال است كارى بى هدف انجام دهد. اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه اين هدف چيست ؟ گاهى به خاطر مقايسه كردن خداوند به خود گرفتار اين توهم مى شويم كه آيا خدا كمبودى داشته كه مى خواسته با آفرينش هستى و از جمله انسان ، آن كمبود را جبران كند؟! آيا او نيازى به عبادت و نيايشهاى ما دارد؟ آيا او مى خواسته است شناخته شود و خلق را آفريده است تا شناخته گردد؟! ولى همانگونه كه گفتيم اين يك اشتباه بزرگ است كه از مقايسه خدا و خلق ناشى مى گردد، در حالى كه در بحث شناخت صفات خدا، بزرگترين سد و مانع همين مقايسه نادرست است ، (لذا اصل اولى در اين بحث آنست كه ما بدانيم او در هيچ چيز به ما شباهت ندارد). ما موجودى هستيم از هر نظر محدود، و به همين دليل تمام تلاشهايمان براى رفع كمبودهايمان است ، درس مى خوانيم ، تا با سواد شويم و كمبود علممان از بين برود، بدنبال كسب و كار مى رويم تا با فقر و نادارى مبارزه كنيم ، لشكر و عسكر و نيرو تهيه مى كنيم تا كمبود قدرتمان را در برابر حريف جبران كنيم حتى در مسائل معنوى و تهذيب نفس و سير و مقامات روحانى ، باز تلاشها در جهت رفع كمبودها است . ولى آيا آن وجودى كه از هر نظر بينهايت است ، علم و قدرت و نيروهايش بيانتها، و از هيچ نظر كمبودى ندارد، معقول است كارى براى رفع كمبودش انجام دهد؟ از اين تحليل روشن به اينجا مى رسيم كه از يكسو آفرينش بى هدف نيست و از سوى ديگر اين هدف به آفريدگار باز نمى گردد. در اينجا به آسانى مى توان نتيجه گرفت كه هدف حتما و بدون شك چيزى مربوط به خود ماست . با توجه به اين مقدمه مى توان دريافت كه هدف آفرينش چيزى جز تكامل و تعالى ما نيست ، به تعبير ديگر عالم هستى ، دانشگاهى است براى تكامل ما در زمينه علم . پرورشگاهى است از نظر تربيتى براى تهذيب نفوس ما. تجارتخانه اى است براى كسب درآمدهاى معنوى . سرزمين زراعت پربارى است براى پرورش انواع محصولات انسان . آرى (الدنيا مزرعة الاخرة ... الدنيا دار صدق لمن صدقها و دار غنى لمن تزود منها و دار موعظة لمن اتعظ منها). اين قافله از عالم عدم به حركت درآمده و به سوى بينهايت دائما در حال پيشروى است . قرآن مجيد با اشارات كوتاه و بسيار پر معنى در آيات مختلف از يكسو به اصل وجود هدف در آفرينش اشاره مى كند، و از سوى ديگر اين هدف را مشخص مى سازد. در قسمت اول مى گويد: ا يحسب الانسان ان يترك سدى : ((آيا انسان گمان مى كند مهمل آفريده شده و بيهوده رها مى شود)) (قيامت - 36) ا فحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون : ((آيا چنين پنداشتيد كه ما بيهوده شما را آفريديم و به سوى ما بازگشت نمى كنيد)) (مؤ منون - 115). و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا: ((ما آسمان و زمين و آنچه ميان آنها است بيهوده نيافريديم ، اين گمان و پندار كافران است )) (ص - 27). و در قسمت دوم گاه در آيات قرآن ، هدف آفرينش ، عبوديت و بندگى خدا قرار داده شده ، و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون : ((من انسانها و جن را نيافريدم مگر براى اينكه عبادتم كنند)) (ذاريات - 56) بديهى است عبادت مكتبى است براى پرورش انسان در ابعاد مختلف ، عبادت به معنى وسيع كلمه كه تسليم فرمان خدا بودن است روح و جان انسان را در زمينه هاى گوناگون تكامل مى بخشد كه شرح آن را در ذيل آيات مربوط به عبادات مختلف بيان كرده ايم . و گاه مى گويد: هدف آفرينش آگاهى و بيدارى و تقويت ايمان و اعتقاد شما است الله الذى خلق سبع سماوات و من الارض مثلهن يتنزل الامر بينهن لتعلموا ان الله على كل شى ء قدير: ((خدا همان كسى است كه آسمانهاى هفتگانه و زمينهائى همانند آن را آفريد، فرمان او در ميان آنها جارى است ، همه اينها به خاطر آن بوده است تا شما بدانيد خدا بر هر چيزى قادر است )) (طلاق - 12). و گاه مى گويد: هدف آفرينش آزمايش حسن عمل شما است الذى خلق الموت و الحيوة ليبلوكم ايكم احسن عملا: ((او خدائى است كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را در ميدان حسن عمل بيازمايد و پرورش ‍ دهد)) (ملك - 2). آيات سه گانه فوق كه هر كدام به يكى از ابعاد سه گانه وجود انسان (بعد آگاهى و ايمان ، بعد اخلاق و بعد عمل ) اشاره مى كند بيانگر هدف تكاملى آفرينش است كه به خود انسانها باز مى گردد. ذكر اين نكته نيز لازم است كه بعضى چنين تصور مى كنند چون كلمه ((تكامل )) در آيات قرآن در اين مباحث مطرح نشده است نكند اين يك فكر وارداتى باشد؟ ولى پاسخ اين ايراد روشن است ، زيرا ما در بند الفاظ خاص نيستيم مفهوم و مصداقهاى تكامل در آيات فوق به خوبى روشن است ، آيا علم و آگاهى مصداق واضح آن نيست و همچنين پيشرفت در عبوديت و حسن عمل ؟! در آيه 17 سوره محمد مى خوانيم : و الذين اهتدوا زادهم هدى : ((آنها كه در مسير هدايت وارد شدند، خداوند بر هدايتشان مى افزايد)) آيا تعبير به ((افزايش )) چيزى جز تكامل است ؟! در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه اگر هدف تكامل بوده چرا خداوند از آغاز انسان را در همه ابعاد، كامل نيافريد تا نيازى به پيمودن مراحل تكامل نبوده باشد؟ سرچشمه اين ايراد غفلت از اين نكته است كه شاخه اصلى ((تكامل ، تكامل اختيارى )) است ، و به تعبير ديگر تكامل آنست كه انسان راه را با پاى خود و اراده و تصميم خويش بپيمايد، اگر دست او را بگيرند و به زور ببرند نه افتخار است و نه تكامل ، فى المثل اگر انسان ، يك ريال از مال خود را با تصميم و اراده خويش انفاق كند به همان نسبت راه كمال اخلاقى پيموده ، در حالى كه اگر مليونها از ثروت او را به اجبار بردارند و انفاق كنند، حتى يك گام هم در اين راه پيش نرفته است ، و لذا در آيات مختلف قرآن مجيد به اين واقعيت تصريح شده كه اگر خدا مى خواست همه مردم به اجبار ايمان مى آوردند ولى اين ايمان براى آنها سودى نداشت (و لو شاء ربك لا من من فى الارض كلهم جميعا - يونس - 99).

 

 

 

آشنايى با سوره توبه

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آشنايى با سوره توبه

 اين سوره مباركه نهمين سوره از قرآن شريف است كه پيش از آغاز ترجمه و تفسير آن، براى آشنايى بيشتر، به نكاتى از ويژگى‏هاى آن اشاره مى‏رود:

v  فرودگاه اين سوره: به باور بيشتر مفسّران همه آيات اين سوره مباركه در مدينه بر قلب پاك پيامبر نور فرود آمده، امّا برخى نيز بر آنند كه همه آيات اين سوره جز دو آيه از آخرين آيات آن، در مدينه فرود آمده است.

v  تاريخ فرود: اين سوره در سال نهم هجرى، درست يك سال پس از فتح «مكّه» و يك سال پيش از حجة الوداع فرود آمد؛ چراكه «مكّه» در سال هشتم فتح شد و آخرين حجّ پيامبر گرامى نيز در سال دهم هجرت بود. «مجاهد» و «قتاده» آورده‏اند كه: سوره توبه آخرين سوره‏اى بود كه در مدينه بر پيامبر گرامى فرود آمد.

v  شمار آيات و واژه‏هاى آن: اين سوره مباركه بنا بر شمار كوفيان داراى 129 آيه و از ديدگاه برخى داراى 130 آيه است. گفتنى است كه سوره توبه از 4098 واژه و 10488 حرف تشكيل شده و داراى بخش‏هاى متنوّع و مفاهيم بلند و معارف ارزشمند بسيارى است.

v  نام اين سوره: اين سوره داراى نام‏هاى متعدّدى است كه به ده نام آن اشاره مى‏رود: 1 - «برائه»، دليل نامگذارى اين سوره به اين نام آن است كه اين سوره با همين واژه آغاز مى‏گردد؛ و نيز هدف از فرود آن اعلان بيزارى از كفرگرايان است. 2 - «توبه»، و بدان دليل به اين نام خوانده شده است كه واژه «توبه» در آيات آن بسيار به كار رفته است، كه براى نمونه مى‏توان به آيات 15 و 75 و 118 نگريست. 3 - «فاضحه»، واژه «رسواگر» نام ديگر اين سوره است. «سعيد بن جبير» در اين مورد آورده است كه: من در حضور «ابن عباس» اين سوره مباركه را به نام سوره «توبه» خواندم كه او گفت: نام ديگر اين سوره «فاضحه» است، چرا كه آيات اين سوره به گونه‏اى يكى پس از ديگرى در مورد منافقان فرود مى‏آمد كه ما فكر مى‏كرديم نام و نشان يكى از آنان را نيز نگفته نگذارد و همه را رسوا سازد. و نيز بدان دليل به اين نام نامگذارى شده است كه بافرود آن، بى‏چهرگان و نفاق پيشگان در جامعه رسوا شدند. 4 - «مبعثره»، نام ديگر اين سوره مباركه «كاونده» است. در اين مورد «ابن عباس» آورده است كه بدان دليل اين سوره مباركه به اين نام ناميده شده است كه از درون آلوده و اسرار شرر بار منافقان و خودكامكان و تاريك انديشان كاوش مى‏كند و خبر مى‏دهد. 5 - «مقشقشه»، نام ديگر اين سوره «رهاننده» از آفت نفاق و شرك است. «ابن عباس» مى‏گويد: اين سوره بدان دليل به اين نام نامگذارى گرديده است كه هر كس بدان ايمان داشته باشد از آفت شرك و نفاق رها مى‏گردد؛ چرا كه در اين سوره همگان به اخلاص فراخوانده شده‏اند. 6 - «بحوث»، نام ديگر اين سوره «كاونده و پژوهنده» است. «ابو ايوب انصارا» آورده است كه اين سوره مباركه بدان دليل به اين نام خوانده شده كه از درون آلوده و اسرار خائنانه منافقان كاوش مى‏كند. 7 - «مدمدمه»، واژه «دمدم» به مفهوم هلاكت و نابودى است، و «مدمدمه» نيز به همين مفهوم مى‏باشد كه نام ديگر اين سوره است. 8 - «حافره»، نام ديگر اين سوره آشكار كننده است؛ چرا كه در آيات آن از نيت‏ها و هدف‏هاى زشت و ظالمانه منافقان كه در دل نهان مى‏داشتند پرده برداشته‏شده است. 9 - «مثيره»، نام ديگر اين سوره «افشاننده» و «انگيزاننده» است؛ چرا كه رسوايى‏هاى منافقان را برملا مى‏سازد. 10 - «سوره عذاب»، و پاره‏اى ديگر اين سوره را «سوره عذاب» ناميده‏اند؛ چرا كه اين سوره و آيات آن درمورد عذاب و كيفر كفرگرايان فرود آمده است.

v  پاداش تلاوت اين سوره: 1 - از پيامبر گرامى آورده‏اند كه فرمود: من قراء سورةالانفال و برأئَة فانا شفيع له... هركس سوره «انفال» و برائة» را تلاوت كند، من در روز رستاخيز شفاعتگر او خواهم بود... 2 - و از حضرت صادق عليه السلام آورده‏اند كه اين سوره مباركه و سوره انفال يك سوره مى‏باشند و پاداش تلاوت آن‏ها همانند است. الانفال و البرائة واحدة... 3 - ونيز از پيامبر گرامى آورده‏اند كه فرمود: همه قرآن شريف آيه آيه و به صورت واژه واژه فرود آمد، امّا دو سوره «برائه» و «اخلاص» به يكباره و به همراه هفتاد صف از فرشتگان بر من نازل گرديد و هر كدام از اهميت اين سوره و محتواى آن را كه بيانگر توحيد و يكتا گرايى و يكتا پرستى است سفارش مى‏كردند.

v  چرا در آغاز اين سوره «بسم الله» نيست؟ در اين مورد ديدگاه‏ها متفاوت است: 1 - به باور برخى بدان دليل اين سوره مباركه بدون «بسم الله» آغاز مى‏گردد كه در حقيقت ادامه سوره انفال است و هر دو يك سوره را تشكيل مى‏دهند؛ چرا كه در آن سوره سخن از عهدها و پيمان‏ها و در اين سوره سخن از اعلان پايان يافتن زمان آنهاست. 2 - از امير مؤمنان آورده‏اند كه فرمود: بدان دليل در آغاز اين سوره «بسم اللَّه» فرودنيامده است، كه عنوان آن نشانگر مهر و بخشايش خداست و هدف از فرود اين سوره، برداشتن امان و اعلان بيزارى از كفرگرايان و مشركان تجاوزكار است. 3 - «ابن عباس» در اين مورد آورده است كه: به «عثمان» گفتم: چرا سوره برائت و انفال را كه از سوره‏هاى «مئين» و «مثانى» مى‏باشند در رديف «سبع طوال» آورده و در آغازش «بسم الله» را نياورده‏ايد؟ او پاسخ داد: شيوه پيامبر اين گونه بود كه وقتى آيات قرآن بر او فرود مى‏آمد، به يكى از نويسندگان وحى دستور مى‏داد كه آنها را در كدامين سوره و در پى كدامين آيه بنگارد. سوره انفال از نخستين سوره‏هايى است كه در «مدينه» فرود آمد و سوره «برائه» از آخرين سوره‏هاى نازل شده در اين شهر مقدس است، و از آنجايى كه محتواى اين دو سوره بسيار به يكديگر شباهت دارند، ما چنين پنداشتيم كه سوره «برائه» به نوعى ادامه سوره انفال است، و خود پيامبر نيز در اين مورد چيزى نگفت؛ از اين رو ما اين سوره را در رديف هفت سوره طولانى قرار داده و ميان آن دو «بسم اللّه» ننوشتيم.

v  دورنمايى از سوره توبه: با عنايت به اين نكته ظريف كه اين سوره از آخرين سوره‏هايى است كه بر پيامبر گرامى فرود آمد، و بدان دليل كه هنگام فرود آن، روزگار قدرت و نيرو يافتن جامعه اسلامى و درهم نورديده شدن آخرين نقشه‏ها و شگردهاى تجاوزكارانه شرك گرايان و پايان ماجرا جويى‏هاى آشكار و ميدان دارى شرربار آنان بود، به همين جهت محتواى اين سوره و معارف و مفاهيم و مقررات آن از اهميّت ويژه‏اى برخوردار است. در اين سوره پيرامون حال و روز بقاياى شرك و جاهليت و لزوم بيگانگى با آنان، علايم و خصلت‏هاى نكوهيده نفاق گرايان و فرجام سياه آنان، شگردها و نقشه‏ها و بازى‏هاى شوم آنان، اعلان بيزارى خدا و پيامبر از حق ستيزان و حق ناپذيران، اعلان قطع رابطه با آنان و به دور افكندن عهدها و پيمان‏هاى جامعه اسلامى با آنان به كيفر پيمان شكنى پياپى‏شان سخن رفته است. ونيز موضوعات سرنوشت سازى چون اصل دفاع و جهاد در راه خدا و آمادگى رزمى هماره براى جلوگيرى از تجاوز شرك و بيداد، دعوت مردمِ با ايمان به اتحاد و يكپارچگى و پرهيز از تفرقه و پراكندگى، هشدار به عناصر و جريان‏هاى راحت طلب و بهانه جو و گريزان از دفاع و جهاد، ستايش از مهاجران و مؤمنان راستين و جهادگران پر اخلاص و پرشهامت، فراخوان همگانى به سوى توحيد گرايى و يكتا پرستى و هشدار از انحراف يهود و نصارا، هشدار به دانشوران و دانشمندان در وانهادن وظيفه روشنگرى و رسالت دعوت به حق و باز داشتن جامعه از لغزش و انحراف، بحث زكات و پرداخت حقوق مالى و هشدار از انحصار ثروت و امكانات جامعه، دعوت به فراگرفتن دانش و كسب بينش و لزوم آموزش و پرورش همگانى و گسترش فرهنگ و شناخت در جامعه، داستان هجرت تاريخى وتاريخ‏ساز پيامبر و ره آورد آن، ماه‏هاى حرام و حرمت جنگ و پيكار در آنها، دريافت «جزيه» يا نوعى ماليات از اقليت‏هاى سالم و خواهان همزيستى مسالمت آميز و تضمين امنيّت آنان، عمران و آبادانى مساجد و مفهوم حقيقى آن، هدفدارى و هدف خواهى، دو غزوه درس آموز، «حنين» و «تبوك» و دستاوردهاى آنها، و ده‏ها موضوع اصلى و فرعى ديگرى كه به تابلو رفته است. 1- [اين پيام،] اعلام بيزارى [و بى‏اساس اعلان كردن عهدها و پيمان‏ها] از طرف خدا و پيامبر او نسبت به آن شرك گرايانى است كه با آنان پيمان بسته‏ايد. 2 - بنا بر اين [به شما شرك گرايان‏] چهار ماه [ديگر مهلت داده مى‏شود كه با امنيّت ]در زمين بگرديد [و نيك بينديشيد] و بدانيد كه شما نمى‏توانيد [با حق ستيزى و بيداد خويش‏] خدا را به ستوه آوريد [و يا از قلمرو قدرت او بگريزيد] و اين خداست كه رسواگر كفرگرايان است. 3 - و [اين پيام،] اعلامى است از سوى خدا و پيامبرش به [همه ]مردم در روز حجّ اكبر [يا روز عيد قربان‏] كه خدا و پيامبرش از شرك گرايان بيزارند [و در برابر آنان تعهدى ندارند] با اين حال اگر [از كفرگرايى و حق ستيزى خويش‏] توبه نماييد، اين [كار ]براى شما بهتر است، اما اگر روى بر تابيد [و از پذيرش حق سرپيچى نماييد ]پس بدانيد كه شما نمى‏توانيد خدا را در مانده سازيد [و يا از كيفر او بگريزيد]. و كسانى را كه كفر ورزيده‏اند به عذابى دردناك نويد ده. 4 - مگر آن كسانى از شرك گرايان كه با آنان پيمان بسته‏ايد و چيزى از [مواد آن پيمان را نسبت به ]شما فروگذار ننموده و كسى را بر ضد شما پشتيبانى نكرده‏اند؛ پس پيمان آنان را تاپايان مدت [مقرر] شان محترم شماريد؛ چرا خدا كه پرواپيشگان را دوست مى‏دارد. 5 - امّا هنگامى كه ماه‏هاى حرام به پايان رسيد شرك گرايان را هركجا يافتيد بكشيد و آنان را باز داشت كنيد و به محاصره درآوريد و در هر كمينگاهى بر سر راهشان كمين كنيد. پس اگر توبه نمودند و نماز را بر پاداشتند و زكات [و حقوق مالى خويش‏] را پرداختند [رهاشان سازيد و ]راهشان را بازكنيد؛ چرا كه خدا آمرزنده و مهربان است. 6 - و اگر يكى از شرك گرايان از تو [اى پيامبر] پناه خواست به او پناه ده تا سخن [و پيام ]خدا را بشنود؛ آنگاه او را به مكان امنش برسان؛ چرا كه آنان گروهى هستند كه نمى‏دانند. نگرشى بر واژه‏ها برائت: اين واژه در لغت به مفهوم بريدن رشته است، امّا در اينجا به معناى اعلام بيزارى خدا و پيامبر از شرك گرايان و به مفهوم دور افكندن پيمان آنان است. سيح: از ماده «سياحت» به مفهوم آهسته گام سپردن و گردش همراه با آرامش است. اعجاز: ناتوان و درمانده ساختن ديگرى. اخزاء: به رسوايى كشيدن ديگرى آمده است. أذان: ندا و اعلام نمودن. مدّت: زمان. انسلاخ: بيرون رفتن چيزى از آنچه بر آن پوشيده شده است. اين معنا از «سلخ الشاة» به مفهوم «پوست گوسفند را كند»، برگرفته شده است. حصر: محاصره، بازداشت، به اسارت گرفتن، و جلوگيرى از بيرون آمدن از محيطى را مى‏گويند. مرصد: به مفهوم راه و يا كمينگاه است. تفسير هشدار به شرك گرايان در آغاز اين سوره مباركه با هشدار به شرك گرايان مى‏فرمايد: بَرآءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِه‏ اِلَى الَّذينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ‏ اين اعلام بيزارى است از سوى خدا و پيامبرش نسبت به شرك گرايانى كه با آنان عهد و پيمان بسته‏ايد. روى سخن در آيه شريفه با پيشواى بزرگ توحيد و مردم مسلمان است و در حقيقت به آنان فرمان مى‏دهد كه از شرك گرايان و كافرانى كه ميان شما و آنان عهد و پيمان همزيستى است، همه را باطل و بى‏اساس اعلان كنيد و از آنان بيزارى بجوييد؛ چرا كه خدا و پيامبرش از آنان به خاطر حق ستيزيشان بيزارند. به باور «زجاج» منظور اين است كه خدا و پيامبرش از بستن پيمان با آنان بيزارند؛ چرا كه آنها پيمان خويشتن را مى‏شكنند. چگونه؟ ممكن است از سوى برخى اين پرسش طرح گردد كه چگونه براى پيامبر گرامى رواست كه پيمان خويش با شرك گرايان را به طور يك جانبه ناديده انگارد، آن هم با عنايت به اين حقيقت كه او بزرگمرد وفاست و همگان را به رعايت عهدها و پيمان‏ها سفارش مى‏فرمود و سيره و سبك زندگى فردى و اجتماعى و سياسى او نشانگر راستى و صداقت و وفادارى و جوانمردى وصف‏ناپذير اوست؟ پاسخ‏ در پاسخ اين پرسش مى‏توان گفت به يكى از سه راه، پيامبر گرامى پيمان‏هاى شرك گرايان را لغو كرد: 1 - وفاى به عهد و پيمان از سوى پيامبر، از آغاز مشروط به اجازه خدا و آمدن پيك وحى بود، و آنگاه كه خدا پايان پيمان با شرك گرايان را اعلان كرد پيامبرگرامى نيز فرمان خدا را به جان خريد. 2 - وفاى به عهدها در صورتى لازم بود كه شرك گرايان نيز به تعهدات خويش عمل كنند، امّا زمانى كه آنان پيمان خويش را گسستند، ديگر وفاى به عهد با آنان لازم نبود؛ از اين رو پيامبر به فرمان خدا پيمان با آنان را بى‏اساس اعلان كرد. 3 - ممكن است پيمان پيامبر و جامعه اسلامى با شرك گرايان براى مدتى مقرّر بود كه پس از پايان آن مدت ديگر تجديد نگرديد. در روايات آمده است كه پيامبر در پيمان‏هاى خويش با آنان تعهّد متقابل را مقرّر فرمود، و چون آنان رعايت نكردند آن حضرت نيز لغو پيمان با آنان را جوانمردانه اعلان كرد. و نيز آمده است كه شرك گرايان پيمان خويش با پيامبر را شكستند و يا تصميم به شكستن آن گرفتند؛ از اين رو آفريدگار دانا نيز به پيامبرش فرمان داد تا پيمان با آنان را باطل اعلان كند. در آيه دوم قرآن روى سخن را به شرك گرايان نموده و مى‏فرمايد: فَسيحُوا فِى الْاَرْضِ اَرْبَعَةَ اَشْهُرٍ بنا بر اين با آرامش خاطر به مدت چهار ماه ديگر در اين سرزمين و كنار خانه خدا بگرديد و در كمال امنيّت نيازهاى خويش را برطرف سازيد كه از شمشير و كيفر در امان هستيد، امّا هنگامى كه اين مدت سپرى گرديد، اگر حق را نپذيرفتيد و اسلام نياورديد، رشته پيمان شما بريده شده و آنگاه از نظر مال و جان در امان نخواهيد بود. وَاعْلَمُوا اَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِى اللَّهِ و بدانيد كه شما از قلمرو قدرت خدا نخواهيد گريخت و او را به ستوه نخواهيد آورد؛ چرا كه در هر كجا باشيد و به هركجا گام سپاريد، در قلمرو قدرت او هستيد. وَاَنَّ اللَّهَ مُخْزِى الْكافِرينَ‏ و خدا رسواگر كفرگرايان است. چهارماهِ مورد نظر آن چهار ماه كه خدا به شرك گرايان مهلت داد تا بينديشند و تصميم بگيرند كدامين ماه‏ها بود؟ در اين مورد ديدگاه‏ها متفاوت است: 1 - به باور گروهى از جمله «مجاهد» آغاز آن مدّتِ مقرّر روز عيد قربان، و پايان آن دهم ربيع الثانى بود. گفتنى است كه اين ديدگاه از حضرت صادق‏عليه السلام نيز روايت شده است. 2 - امّا به باور برخى ديگر از جمله «ابن عباس» آغاز اين مدت مقرّر از اوّل شوال تا پايان محرّم بود؛ چرا كه اين آيات در ماه شوّال فرود آمد. 3 - از ديدگاه «فراء» پايان مدتِ مهلت آخر محرّم بود؛ چرا كه در ميان گروه‏هاى شرك گرا كسانى بودند كه مدتشان پنجاه روز بود. آنان با پيامبر عهد و پيمانى نداشتند و خدا بدين وسيله اين مدت را براى آنان مهلت مقرر داشت تا بينديشند و تصميم بگيرند. 4 - و از ديدگاه برخى ديگر هر فرد ياگروهى كه مدت پيمان همزيستى اش با پيامبر و مردم مسلمان فراتر از چهار ماه بود به چهارماه كاهش يافت، و هر گروه كه كمتر بود به چهار ماه افزايش يافت. 5 - و «جبايى» بر آن است كه اين چهار ماه مهلت، از روز بيستم ذى‏قعده كه روز قربانى آن سال بود آغاز گرديد و روز بيستم ربيع الاوّل پايان يافت؛ چرا كه حجّ در آن سال‏ها در ماه ذى‏قعده برگزار مى‏گرديد، و از سال «حجة الوداع» در ماه ذى حجّه برگزار شد و پس از آن هماره به اين صورت بود. يك رويداد تاريخى مفسّران و محدثان همگى اين واقعيت را آورده‏اند كه بافرود سوره مباركه برائت بر قلب با صفاى پيامبر گرامى در مدينه، آن بزرگوار ابوبكر را خواست و به او فرمان داد تا به سوى «مكّه» حركت نموده و در هنگام مراسم حجّ آيات خدا را بر مردم تلاوت كند، امّا پس از ساعتى آيات را از او گرفت و به امير مؤمنان‏عليه السلام سپرد. آرى، اصل اين خبر را همه مفسّران و مورّخان و محدّثان آورده‏اند، امّا در چگونگى اين رويداد روايات رسيده گوناگون است: 1 - برخى آورده‏اند كه پيامبر گرامى پس از فرود سوره مباركه برائت ابوبكر را به «مكّه» روان ساخت و به او فرمان داد تا آياتى از آغاز اين سوره را براى شرك گرايان بخواند و بدين وسيله پيمان با آنان را پايان يافته اعلان كند؛ آنگاه پس از حركت او بناگاه امير مؤمنان را خواست و به او فرمان داد تا سوار بر مركب ويژه پيامبر شود و خود را به ابوبكر برساند و آن كار را خود بر عهده گيرد. آن حضرت نيز در انجام فرمان پيشواى بزرگ توحيد حركت كرد و در ميانه راه به ابوبكر رسيد و آيات را از او گرفت و خود براى خواندن آنها روان شد. 2 - پاره‏اى افزون بر آنچه آمد آورده‏اند كه: ابوبكر از همانجا نزد پيامبر آمد و پرسيد: اى پيامبر خدا، آيا آيه‏اى در مورد من فرود آمده كه مرا از انجام اين كار بزرگ كنار نهادى؟ پيامبر فرمود: نه، آيه‏اى درباره تو نيامده، جز اين كه اين آيات را بايد خود پيامبر و يا مردى كه از من باشد به مردم بخواند و پيام خدا را برساند: لا إِلاّ خيراً، و لكن لا يؤدّى عنى إِلاّ انا او رجلٌ منّى... 3 - «حسن» و «قتاده» آورده‏اند كه سرانجام اين آيات را على‏عليه السلام بر شرك گرايان خواند و آن سال ابوبكر نيز «امير الحاج» بود. 4 - امّا گروهى از جمله «عروة بن زبير»، «ابو سعيد خدرى» و «ابوهريره» آورده‏اند كه: ابوبكر هنوز از مدينه حركت نكرده بود كه پيامبر آيات را از او گرفت و به على‏عليه السلام سپرد و فرمود: اين آيات را تنها من يا مردى كه از من است بايد به مردم برساند. و قال‏صلى الله عليه وآله وسلم لا يبلغ عنّى الاّ انا او رجل منّى. 5 - دانشمندان و بزرگان مذهب اهل بيت آورده‏اند كه در آن سال پيامبرگرامى افزون بر دستور خواندن آيات سوره برائت بر مردم به وسيله اميرمؤمنان‏عليه السلام، سرپرستى مراسم حجّ را نيز به او واگذار كرد، و هنگامى كه آن حضرت در ميانه راه آيات را از ابوبكر گرفت، نامبرده به سوى مدينه بازگشت. 6 - و حاكم ابوالقاسم حسكانى طبق سند خويش از پيامبرگرامى آورده است كه آن حضرت نخست سوره برائت را به ابوبكر سپرد تا در «مكّه» بر مردم بخواند، امّا پس از ساعتى كسى را از پى او روان ساخت و وى را بازگرداند و فرمود: لايذهب بهذا الاّ رجلٌ من اهل بيتى، فبعث عليّاً عليه السلام اين آيات را بايد تنها مردى از خاندان من به سوى مردم «مكّه» ومراسم حجّ ببرد و به گوش همگان برساند، و آنگاه على‏عليه السلام را براى انجام كار روانه ساخت. 7 - شعبى از فرزند «ابوهريره» آورده است كه: پدرم در اين مورد مى‏گفت: آن روزى كه پيامبر على‏عليه السلام را براى خواندن سوره برائت ورساندن پيام خدا بر مشركان روانه «مكّه» ومراسم حج ساخت من نيز آنجا بودم، به گونه‏اى كه هرگاه صداى اميرمؤمنان مى‏گرفت و به همه مردم نمى رسيد او را يارى مى‏كردم... آنگاه مى‏افزايد از پدرم پرسيدم: در آن مراسم پيام شما افزون برآيات چه بود؟ او گفت: پس از تلاوت آيات به وسيله اميرمؤمنان، به مردم مى‏گفتيم: هان اى مردم! بهوش باشيد كه پس از اين مراسم حجّ و سالى كه در آن هستيم، نبايد هيچ شرك گرايى وارد مراسم حجّ شود، و نبايد كسى به صورت برهنه طواف نمايد، و نبايد جز مردم با ايمان كسى وارد خانه خدا شود، و بدانيد كه هركس با پيامبر خدا پيمان دارد مدت آن تا چهار ماه ديگر پايان مى‏پذيرد... 8 - و از حضرت صادق‏عليه السلام آورده‏اند كه فرمود: امير مؤمنان آن روز شمشير ستم سوز خويش را از نيام بركشيد و به بيان پيام خدا و پيامبرش پرداخت؛ از جمله فرمود: لا يطوفنّ بالبيت عريان، و لا يحجنّ البيت مشرك، ومن كانت له مدة فهو الى مدّته... هان اى مردم! بهوش باشيد كه پس از اين نبايد كسى به صورت برهنه به طواف خانه خدا بپردازد، و نبايد شرك‏گرايى به مراسم حجّ وارد گردد و هر كسى پيمان با پيامبر دارد، مدت مقرّر آن محترم است وهر كسى ندارد به او چهار ماه مهلت داده مى‏شود تادرست بينديشد... آن حضرت اين سخنرانى را در روز قربانى ايراد كرد، و چهار ماه مهلتى را كه بيان فرمود، از بيستم ذى حجه تا دهم ربيع الثانى بود. يادآورى مى‏گردد كه حضرت صادق‏عليه السلام فرمود: منظور از روز قربانى كه امير مؤمنان در آن روز پيام خدا و پيامبر را رسانيد همان روز «حج اكبر» است. 9 - «جاحظ» به سند خويش از «زيد بن نقيع» آورده است كه: ما از امير مؤمنان در مورد محتواى پيام آن روزش پرسيديم، فرمود: بعثت باربعة: لا يدخل الكعبة الاّ نفس مؤمنة، و لا يطوف بالبيت عريان، و لا يجتمع مومن وكافر فى المسجد الحرام بعد عامه هذا... من آن روز بر رساندن اين پيام و اين مواد چهار گانه فرمان يافتم: 1 - جز انسان توحيدگرا و با ايمان و صلحجو، نبايد كسى وارد خانه خدا گردد. 2 - نبايد از اين پس كسى برهنه به طواف پردازد. 3 - پس از سال جارى، ديگر نبايد توحيدگرا و شرك گرا در كعبه باهم گردآيند؛ چرا كه اينجا معبد توحيد و مكان عبادت مؤمنان است نه مشركان و تجاوزكاران. 4 - هركس با پيامبر گرامى پيمان دارد بايد بداند كه آن پيمان تامدت مقررش محترم است، و هركس پيمان ندارد تنها چهار ماه به او مهلت داده مى‏شود. 10 - در روايت ديگرى آورده‏اند كه آن حضرت در كنار «جمره عقبه» ايستاد و فرمود: ايها الناس اِنّى‏ رسول اليكم بان لا يَدْخُل البيت كافر...هان اى مردم! من فرستاده پيامبر خدا به سوى شما مردم هستم كه از اين پس هيچ عنصر كفرگرايى نبايد وارد خانه كعبه گردد، و شرك گرايى نبايد حج به جاآورد، و كسى حق ندارد برهنه به طواف بپردازد... و آنگاه به تلاوت سوره برائت پرداخت... و نيز آورده‏اند كه چون آن حضرت ندا داد كه: هان اى مردم، بهوش باشيد كه خدا از شرك‏گرايان بيزار است. شرك‏گرايان فرياد برآوردند كه ماهم از پيمان تو و عموزاده‏ات محمدصلى الله عليه وآله وسلم و مهلتى كه مى‏دهيد بيزاريم. سال بعد كه حجة الوداع بود، پيامبر مراسم حج را برگزار نمود و به مدنيه بازگشت، و تاروزهايى از ربيع الاوّل در اين جهان زيست و آنگاه به سراى جاودانه و بهشت پرطراوت و زيباى خدا شتافت.(154) پايان عهد با عهدشكنان در اين آيه شريفه آفريدگار هستى روشنگرى مى‏كند كه بر پيامبر گرامى و فرستاده او لازم است كه بيزارى خويش را از شرك گرايان اعلام دارند و پيمان‏هاى آن عهد شكنان را دور افكنند تا آنان به جامعه اسلامى مارك پيمان شكنى و بيوفايى نزنند: وَاَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِه‏ اِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْاَكْبَرِ اين اعلامى است از خدا و پيامبرش به مردم شرك گرا در روز حج اكبر... اين فراز در حقيقت فرمان خداست كه به شرك گرايان و آنانى كه با شما پيمان دارند، بيزارى خدا و پيامبر و پايان مدت مقرر پيمان‏ها را با آنان اعلان كنيد... پاره‏اى بر آنند كه منظور از واژه «الناس» همه مردم است؛ چرا كه توحيد گرا و شرك‏گرا در اين پيام مورد خطابند و همه بايد آگاه گردند. «حجّ اكبر» چه روزى است؟ در مورد روز «حج اكبر» ديد گاه‏ها متفاوت است: 1 - به باور گروهى از جمله «عمر»، «عطاء»، «طاووس»، «مجاهد» و... روز «حج اكبر» روز عرفه است. اين ديدگاه از پيامبر و امير مؤمنان نيز روايت شده است. «عطا» در اين مورد مى‏گويد: «حج اكبر» آن است كه در آن، در عرفات توقّف گردد، و «حجّ اصغر» آن است كه وقوف در عرفات در آن نباشد و آن «عمره» است. 2 - امّا به باور گروهى ديگر، از جمله «ابن عباس»، «سعيد بن جبير»، «ابن زيد»، «مجاهد» و... «حج اكبر» روز عيد قربان است. اين ديدگاه از پيامبر گرامى، اميرمؤمنان و حضرت صادق عليه السلام نيز روايت شده است. «حسن» در اين مورد مى‏گويد: بدان دليل آن روز را در آن سال «حج اكبر» عنوان دادند كه توحيدگرايان و شرك گرايان همه باهم در مراسم حجّ آن سال شركت جستند و پس از آن ديگر به شرك گرايان اجازه انجام حجّ داده نشد. 3 - و ازديدگاه برخى چون «سفيان» و«مجاهد» منظور از «حج اكبر» همه روزهاى برگزارى مراسم حج است چنانكه به همه روزهاى جنگ جمل يا صفّين يا نهروان، روز جمل و صفين گفته مى‏شود و اختصاص به روز معينى ندارد. اَنَّ اللَّهَ بَرى‏ءٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ‏ كه خدا از شرك گرايان و از عهد و پيمان با آنان بيزار است. وَ رَسُولُهُ‏ و پيامبر او نيز از شرك‏گرايان و از عهدو پيمان با آنان بيزار است. به باور مفسّران منظور از بيزارى خدا و پيامبر در آيه نخست، اعلان بى‏اساس بودن پيمان با آنان است، و منظور از بيزارى دوّم كه در اين آيه آمده است، گسستن روابط دوستانه با آنها است، و با اين بيان در دو آيه تكرارى نيست. فَاِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ‏ پس اگر شما شرك گرايان در اين دوران چهار ماه كه مهلت داده شده‏ايد روى توبه به بارگاه خدا آورديد و از شرك به توحيد و از ستم و تجاوز به عدالت و تقوا و از تاريك‏انديشى و خشونت به قانون گرايى و زندگى مسالمت‏آميز و خردمندانه و بشر دوستانه بازگشتيد، اين كار براى شما بهتر است؛ چرا كه بدين وسيله از رسوايى دنيا و آخرت رهايى خواهيد يافت. وَ اِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا اَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِى اللَّهِ و اگر از حق روى برگردانيد و بركفر و بيداد خويش پاى فشاريد، بدانيد كه شما نمى‏توانيد خدا را به ستوه آورده و يا از عذاب و كيفر او بگريزيد و خويشتن را در اين جهان و جهان ديگر از عذاب دردناك او رهاسازيد. با اين بيان مهلت دادن به شما از سوى خدا نه به خاطر ناتوانى اوست، بلكه به خاطر اتمام حجت و از روى مهر و مصلحت است. در ادامه آيه شريفه آنان را از عذاب آخرت هشدار داده و مى‏فرمايد: وَ بَشِّرِ الَّذينَ كَفَرُوا بِعَذابٍ اَليمٍ‏ و كسانى را كه كفر ورزيده‏اند، به عذاب دردناكى نويده ده! در ادامه سخن در اين مورد مى‏افزايد: اِلاَّ الَّذينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئًا مگر آن شرك گرايانى كه با آنان پيمان بسته‏ايد و آنان چيزى از مقررات عهد و پيمان را نكاسته و پايمال نساخته و به حقوق شما تجاوز نكرده و زيانى به شما نرسانده‏اند. «فراء» در مورد اين فراز از آيه شريفه مى‏گويد: آفريدگار هستى در اعلان بيزارى از شرك گرايان دو گروه از آنان را كه «بنى كنانه» و «بنى ضمره» باشند، استثنا مى‏كند و فرمان مى‏دهد كه تا پايان پيمان مقرر با آنان، كه نه ماه ديگر باقى مانده بود، مقررات پيمان محترم شمرده شود؛ چرا كه آنان مردمى بودند كه پيمان خود با پيامبر را احترام نهاده و بر ضد خدا و پيامبر و جامعه نوبنياد اسلامى وارد عمل نشدند. «ابن عباس» نيز آورده است كه منظور آيه شريفه همه كسانى است كه پيش از فرود سوره مباركه برائت، با پيامبر خدا پيمان همزيستى بسته و به آن وفا دار بودند. به باور ما منظور «ابن عباس» آن كسانى هستند كه با پيامبر پيمان همزيستى و عدم تعرض بسته و هرگز در نقشه دشمنى و زيان رساندن به مسلمانان نبوده و به دشمنان اسلام نيز يارى نرسانده و به مقررات عهد و پيمان خود وفادار بودند؛ چرا كه پيامبر با گروه‏هايى بسيارى همچون مردم «هجر»، «بحرين»، «ايله» و... پيمان صلح ودوستى برقرار ساخت، ونيز با گروه‏هايى ديگر قرار داد پرداخت جزيه به مسلمانان امضا كرد، و اين پيمان‏ها تا رحلت آن حضرت محترم بود و پيامبر گرامى پس از فرود سوره مورد بحث نيز با اينان به پيكار برنخاست و آنان همچنان در پناه اسلام و حكومت اسلامى به راحتى زندگى مى‏كردند، و پس از رحلت پيامبر نيز آن پيمان‏ها از سوى مسلمانان محترم شمرده شد. در ادامه آيه مى‏فرمايد: وَلَمْ يُظاهِرُوا عَلَيْكُمُ اَحَداً و به هيچ يك از دشمنان شما يارى نرسانده‏اند. فَاَتِمُّوآ اِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ اِلى مُدَّتِهِمْ اِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الُمُتَّقينَ. پس پيمان با چنين كسانى را محترم شماريد و با آنان تا پايان مدّت مقرّر براساس عهدشان رفتار كنيد؛ چرا كه خدا پرواپيشگان و نيز كسانى را كه از پيمان شكنى دورى مى‏جويند و نيز همه شايسته‏كرداران را دوست مى‏دارد. برخوردعادلانه و انسانى براى زدودن تباهى‏هاى شرك و بيداد در ادامه آيات آفريدگار فرزانه هستى چگونگى برخورد عادلانه و قاطعانه باآفت شرك و شرك‏گرايى - پس از سپرى شدن مدّت اعلان شده - را كه به آنان مهلت داد ترسيم مى‏كند و مى‏فرمايد: فَاِذا انْسَلَخَ الْاَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ‏ و هنگامى كه ماه‏هاى حرام سپرى شد، شرك گرايان تجاوز كار و حق ستيز را در هركجا يافتيد بكشيد... در مورد ماه‏هاى حرام و منظور آيه شريفه دو نظر است: 1 - به باور گروهى منظور از ماه‏هاى حرام، همان چهار ماه شناخته شده ذى‏قعده، ذى‏حجه، محرم و ماه رجب است كه سه ماه آنها پياپى و يك ماه از آنها جداست. در اين ماه‏هايى كه جنگ و كشتار حرام و نارواست نيز به شرك گرايان مهلت داده شد تا همچنان در امان باشند و بگردند و براى تصميم نهايى بينديشيند، كه حق را مى‏پذيرند و خواهان زندگى در پرتو عدالت و آزادى و همزيستى‏اند و يا همچنان به حق ستيزى خويش پاى مى‏فشارند؟ با اين بيان و با توجّه به تفسير آيه دوم و مفهوم «اربعة اشهر»، معناى آيه شريفه اين است كه: چون ماه‏هاى حرام سپرى شد، شرك گرايان را در هركجا يافتيد بكشيد... و بدين وسيله به آنان كه با مردم مسلمان پيمان داشتند تا چهار ماه مهلت داده شد. آغاز اين مهلت از هنگام فرود سوره برائت در ماه شوال بود و پايان آن با سپرى شدن محرم فرا مى‏رسيد. و آن شرك گرايانى كه عهد و پيمانى نداشتند، آغاز اين چهار ماه را از روز اعلام بيزارى خدا و پيامبر از شرك گرايان در«مكّه» و در روز عيد قربان به وسيله امير مؤمنان بود، و پايان اين مهلت نيز پايان ماه‏هاى حرام، با سپرى شدن ماه محرم از راه مى‏رسيد و از آن پس پيكار با آنان و شدت عمل همراه با روشنگرى بيشتر براى زدودن شرك و خرافات آغاز مى‏گشت. بر اين اساس و طبق اين ديدگاه منظور از ماه‏هاى حرام. همان چهار ماه معروف است است كه جنگ و كشتار در آنها حرام است و با سپرى شدن آنها همه پيمان‏ها با شرك گرايانى كه پيمان داشتند و يا نداشتند و با اعلام چهار ماه مهلت در امان بودند، پايان مى‏پذيرفت. 2 - امّا به باور برخى منظور از ماه‏هاى حرام، سپرى شدن چهار ماه از آغاز روز رساندن پيام و خواندن آيات در «مكّه» بود، در اين صورت زمان مهلت به شرك‏گرايان از بيستم ذى حجّه آغاز مى‏شد و دهم ربيع الثانى پايان مى‏پذيرفت. وَخُذُوهُمُ‏ هنگامى كه آن مدت سپرى شد، شرك گرايان را در هركجا يافتيد بكشيد ودستگيرشان سازيد، و در هرزمان و هر حال شمشير عدالت و ستم سوز را برگردن آنان بگذاريد، و در ماه‏هاى حرام يا غير آن، و در قلمرو حرم يا خارج از آن، بر آنان سخت بگيريد تا درست بينديشند و در برابر حق و عدالت سر تسليم فرود آورند. ياد آورى مى‏گردد كه اين آيه شريفه ناسخ آيات صلح و آشتى و خود دارى از پيكار با شرك گرايان است. به باور برخى در آيه شريفه تقديم و تأخير به نظر مى‏رسد و گويى در اصل اين گونه است: فخذوا المشركين حيث وجدتموهم و اقتلوهم پس شرك گرايان را در هركجا يافتيد بگيريد و نابود شان سازيد. امّا به باور برخى ديگر در آيه تقديم و تأخيرى نيست بلكه در حقيقت اين گونه است: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ اَوْخُذُوهُمُ وَاحْصُرُوهُمْ شرك گرايان را در هركجا يافتيد نابود سازيد و يا بگيريد و زندانى كنيد، و بدين سان به انجام هركدام از اين دو كار كه مصلحت بيشترى داشت مسلمانان را اختيار مى‏دهد. وَاحْصُرُوهُمْ‏ و آنان را به محاصره درآوريد و پس از بازداشتشان به بردگى بگيريد و يا مال و ثروتى به عنوان فديه از آنان بستانيد و رهايشان سازيد. پاره‏اى نيز بر آنند كه آنان را از ورود به «مكّه» بازداشته و از فعاليت و داد و ستد در قلمرو اسلام بازشان داريد. وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ و در هر راه و هر گذرگاهى كه ممكن است از آنجا بگذرند، سر راهشان كمين كنيد و بابستن راه‏ها دستگيرشان سازيد. فَاِنْ تابُوا وَاَقامُوا الصَّلوةَ وَاتَوُا الزَّكوةَ فَخَلُّوا سَبيلَهُمْ‏ پس اگر از شرك و حق ستيزى خويش بازگشتند و با گرايش به اسلام نماز را به پاداشتند و حقوق مالى خويش را پرداختند، و يا پرداختن زكات را پذيرفتند، آنان را آزاد گذاريد تا در قلمرو اسلام بابرخوردارى از امنيّت و حقوق برابر با شما به فعاليت و تلاش سازنده بپردازند. پاره‏اى برآنند كه در اين صورت راه آنان را به سوى كعبه باز كنيد و اجازه دهيد تا با برخوردارى از امنيّت، با شما در مراسم حج شركت كنند. اِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ. چرا كه خدا بسيار آمرزنده و مهربان است. برخى به اين آيه شريفه استدلال كرده‏اند كه هركسى نماز را به طور آگاهانه و آزادانه و به طور عمد ترك كند كشتن او واجب است؛ چرا كه خدا به كشتار شرك گرايان فرمان داده است، مگر اين كه توبه كنند و نماز را به پادارند. آيين آزادگى و آزاد انديشى در اين آيه شريفه آفريدگار هستى چهره آزاد منشانه و جوانمردانه و وصف ناپذير پيشواى بزرگ توحيد و آزادگى را نشان مى‏دهد و مى‏فرمايد: وَاِنْ اَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ اسْتَجارَكَ فَاَجْرِهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ‏ و اگر يكى از شرك گرايانى كه دستور پيكار با آنان داده شد، پس از پايان مهلت مقرر از تو امان خواست تا دعوت تو و پيام دين را بشنود و دليل و برهان تو را از قرآن شريف و آيات خدا دريابد و بينديشد، به او امان ده و هدف از دعوت خويش و محتواى پيام دين و آيين را براى او روشن و گويا بيان نما و آزادى و امنيّت او را تضمين كن تا سخن خدا را بشنود و در آن تفكّر نمايد و آگاهانه و آزادانه راه خويش را برگزيند. گفتنى است كه در آيه تنها به شنيدن سخن و پيام خدا تكيه شده و اين بدان جهت است كه رساترين دليل و مهم ترين برهانها در كلام خداست. ثُمَّ اَبْلِغْهُ مَاْمَنَهُ‏ اگر پس از مطالعه كافى به اسلام گرايش يافت كه به نيكبختى دنيا و آخرت بال گشوده است، امّا اگر از حق روى برتافت باز هم وى را با برخوردار ساختن از امنيت جان و مال و سفر به سرزمين خويش بازگردان، و هشدار كه به او آسيبى نرسد كه اين با جوانمردى اسلامى ناسازگار است. ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَعْلَمُونَ. اين پناه دادن و امنيت آنها را تضمين نمودن، بدان دليل است كه آنان مردمى نا آگاه هستند و از محتواى اسلام و قرآن بى‏خبرند؛ از اين رو بايد به آنها امان داده شود تا آيات قرآن را بشنوند و از حقايق آن آگاه گردند. اين آيه مباركه نشانگر پوچى پندار كسانى است كه معارف و عقايد اسلامى را موضوعاتى بديهى و ضرورى مى‏پندارند و بر آنند كه براى شناخت آنها به مطالعه و تفكّر نيازى نيست. و نيز از آيه شريفه اين نكته دريافت مى‏گردد كه آنچه از آيات قرآن به وسيله كسى بدرستى تلاوت گردد آنها گفتار خداست، گرچه به وسيله ديگرى خوانده شود. پرتوى از آيات‏ در آياتى كه گذشت، افزون بر آنچه آمد سه نكته بسيار ظريف و درس آموز ديگر نيز استفاده مى‏شود كه به آنها اشاره مى‏رود: 1 - اصل توازن و تعادل‏ با نگرش به آغاز سوره برائت واعلام بيزارى خدا و پيامبر از شرك گرايان و بى‏اساس اعلان نمودن پيمان با آنان و دستور بازداشت و اسارت و كشتارشان به كيفر پيمان شكنى و كفر گرايى و حق ستيزى و تجاوز، چنين به نظر مى‏رسد كه قرآن راه شدت عمل و خشونت را اصل قرار مى‏دهد، امّا پس از ادامه آيات، پژوهشگر به اين نتيجه مى‏رسد كه هرگز، بلكه راه اسلام، راهِ ساختن وآراستن و تربيت كردن و شفابخشيدن است. براين اساس است كه گاه بناگزير شدت عمل را نيز در مسير كار خويش بسان يك طبيب دلسوز و پرمهر و كارآ در پيش مى‏گيرد، امّا پس از جراحى، به سرعت به درمان و نجات بيمار پرداخته و همه جا دو اصل تشويق و هشدار عادلانه و بجا را به كار گرفته و اصل تعادل و توازن را در نظر داشته و به افراط و تفريط نمى‏گرايد؛ براى نمونه. نخست پايان دوران نرمش و ملايمت و روشنگرى و تحمّل آزار شرك گرايان را اعلان مى‏كند و دستور شدّت عمل مى‏دهد تا تجاوزكاران و تاريك انديشان و خشونت طلبان و شرارت پيشگان را بترساند و كيفر كند؛ امّا در ادامه همان دستور، روشنگرى مى‏كند كه اگر كسانى از تو اى پيامبر امان خواستند تا مطالعه كنند و در اسلام بينديشند امنيّت آنان را تضمين كن. 2 - هدف، گسترش توحيد و عدالت است‏ پاره‏اى از مكاتب و يا جهانگشايان و زورمندان در مسير پيروزى، هدف خويش را قبضه قدرت و امكانات ملت‏ها و حكومت و فرمانروايى بر جامعه‏ها و گرفتن هستى و سرزمين ديگران قرار مى‏دهند و به هركجا پايشان رسيد، همه چيز را به نام خود تغيير مى‏دهند و به دست عوامل خويش مى‏سپارند؛ امّا از اين آيات اين نكته ظريف دريافت مى‏گردد كه هدف قرآن گسترش توحيد و تقوا و عدالت و آزادى و كرامت و تضمين حقوق انسان هاست و نه اسارت ديگران و انحصار قدرت و امكانات آنان. به همين جهت به پيامبر دستور مى‏رسد كه به مجرد توبه وگرايش آنان به حق و برپاداشتن نماز، آنان را با حقوق برابر با مسلمانان آزاد گذار: فَاِنْ تابُوا وَاَقامُوا الصَّلوةَ... ونيز به آن حضرت فرمان مى‏رسد كه به حق جويان و صاحبان خرد و انديشه نيز نه تنها مهلت مطالعه و انديشه بده كه امنيّت آنان را نيز تضمين نما تا درست بينديشند و تصميم بگيرند: وَاِنْ اَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ ... 3 - آزادگى و جوانمردى را تماشاكن! و سومين درس در پرتو اين آيات، درس آزادگى و جوانمردى وصف ناپذيرى است كه آخرين آيه مورد بحث به انسان‏ها مى‏دهد، و پيش از همه، خدا پيامبرش را موظف مى‏سازد كه به شرك گرايانى كه در انديشه مطالعه و باز نگرى به رفتار و پندار خويش و آگاهى و شناخت اسلام هستند و بر آنند تا پيام خدا را بشنوند و مطالعه نمايند و پس از تفكّر راه خويش را برگزينند امان دهد و حقوق آنان را تضمين نمايد تا آزادانه تصميم بگيرند. و شگفت اين كه دستور مى‏دهد حتى اگر آنان حق را نپذيرفتند نبايد دستگير گردند، بلكه بايد در كمال امنيت آنان را به سرزمين شان بازگردانيد؛ چرا كه به شما پناهنده شده‏اند. راستى آزادگى و جوانمردى مورد نظر قرآن را تماشا كن! در اين مورد آورده‏اند كه يكى از شرك گرايان پس از باطل و بى‏اساس اعلان نمودن پيمان‏هاى شرك گرايان به وسيله پيامبر، به امير مؤمنان گفت: اينك اگر پس از پايان مهلت مقرّر يكى از شرك گرايان بخواهد با پيامبر ديدار نمايد و يا با او به گفتگو بپردازد و پيام و دعوت او را بشنود به او امنيّت و آزادى مى‏دهيد يانه؟ آن حضرت پاسخ داد: آرى امنيّت او را تضمين مى‏كنيم؛ چرا كه قرآن ما را به اين كار آزادمنشانه و انسانى و جوانمردانه موظف مى‏سازد و مى‏فرمايد: وَاِنْ اَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ اسْتَجارَكَ... و اگر يكى از شرك گرايان از تو امان خواست تا كلام خدا را بشنود، به او امان ده....

 

نمونه-آیات 6 تا 18 سوره ابراهیم

بسم الله الرحمن ارحیم

تنها بر خدا توكل كنيد در اين دو آيه پاسخ پيامبران را از بهانه جوئيهاى مخالفان لجوج كه در آيات گذشته آمده مى خوانيم . در مقابل ايراد آنها كه ميگفتند: چرا از جنس بشر هستيد، ((پيامبران به آنها در مقابل ايراد آنها گفتند مسلما ما تنها بشرى همانند شما هستيم ، ولى خدا بر هر كس بخواهد از بندگانش منت ميگذارد و موهبت رسالت را به آنها ميبخشد)) (قالت لهم رسلهم ان نحن الا بشر مثلكم و لكن الله يمن على من يشاء من عباده ). يعنى فراموش نكنيد اگر فرضا به جاى بشر، فرشته اى انتخاب مى شد، باز فرشته از خودش چيزى ندارد، تمام مواهب از جمله موهبت رسالت و رهبرى از سوى خدا است ، آنكس كه مى تواند چنين مقامى را به فرشته اى بدهد مى تواند به انسانى بدهد. بديهى است بخشيدن اين موهبت از ناحيه خداوند بيحساب نيست و بارها گفته ايم كه مشيت خدا با حكمت او هماهنگ است ، يعنى هر جا مى خوانيم : خدا به هر كس بخواهد... مفهومش اين است هر كس را شايسته بداند درست است كه مقام رسالت بالاخره موهبت الهى است ولى آمادگيهائى در شخص پيامبر نيز حتما وجود دارد. سپس به پاسخ سؤ ال سوم ميپردازد بى آنكه از ايراد دوم پاسخ گويد گوئى ايراد دوم آنها در زمينه استناد به سنت نياكان آنقدر سست و بى اساس بوده كه هر انسان عاقلى با كمترين تامل جواب آن را ميفهمد، به علاوه در آيات ديگر قرآن ، پاسخ اين سخن داده شده است . آرى در پاسخ سؤ ال سوم چنين مى گويد كه آوردن معجزات ، كار ما نيست كه به صورت يك خارقالعاده گر گوشه اى بنشينيم و هر كس به ميل خودش معجزه اى پيشنهاد كند و مساله خرق عادت تبديل به يك بازيچه بيارزش شود، بلكه : ما نميتوانيم معجزه اى جز به فرمان خدا بياوريم (و ما كان لنا ان ناتيكم بسلطان الا باذن الله ). به علاوه هر پيامبرى حتى بدون تقاضاى مردم به اندازه كافى اعجاز نشان مى دهد تا سند اثبات حقانيت او گردد، هر چند مطالعه محتويات دعوت و مكتب آنها، خود به تنهائى بزرگترين اعجاز است ، ولى بهانه جويان غالبا گوششان بدهكار اين حرفها نبود، هر روز پيشنهاد تازه اى مى كردند و اگر پيامبر تسليم نميشد، جار و جنجال براه ميانداختند. سپس براى اينكه پاسخ قاطعى به تهديدهاى گوناگون اين بهانه جويان نيز بدهند با اين جمله موضع خود را مشخص ميساختند و ميگفتند: همه افراد با ايمان بايد تنها بر خدا تكيه كنند همان خدائى كه قدرتها در برابر قدرتش ناچيز و بيارزش است (و على الله فليتوكل المؤ منون ). بعد به استدلال روشنى براى همين مساله توكل ، پرداخته و مى گفتند: چرا ما بر الله توكل نكنيم ، و در همه مشكلات به او پناه نبريم ؟ چرا ما از قدرتهاى پوشالى و تهديدها بترسيم در حالى كه او ما را هدايت به راههاى سعادتمان كرده (و ما لنا الا نتوكل على الله و قد هدانا سبلنا). جائى كه برترين موهبت ، يعنى موهبت هدايت به راههاى سعادت را به ما عطا فرموده مسلما ما را در زير پوشش حمايت خويش در برابر هر گونه تهاجم و كارشكنى و مشكلى قرار خواهد داد. و سپس چنين ادامه مى دادند اكنون كه تكيه گاه ما خدا است ، تكيهگاهى شكست ناپذير و ما فوق همه چيز، ((بطور قطع ما در برابر تمام آزار و اذيت هاى شما ايستادگى و شكيبائى خواهيم كرد)) (و لنصبرن على ما آذيتمونا). و بالاخره گفتار خود را با اين سخن پايان مى دادند كه همه توكل كنندگان بايد تنها بر الله توكل كنند (و على الله فليتوكل المتوكلون ). 1 - در نخستين آيه مورد بحث مى خوانيم مؤ منان بايد بر خدا توكل كنند، و در آيه دوم مى خوانيم متوكلان بايد بر خدا توكل كنند، گويا جمله دوم مرحله اى است وسيعتر و فراتر از مرحله اول يعنى مؤ منان كه سهل است - چون ايمان به خدا از ايمان به قدرت و حمايت او و توكل بر او جدا نميتواند باشد - حتى غير مؤ منان و همه كس تكيه گاهى جز خدا پيدا نميكنند، زيرا به هر كس بنگرند از خود چيزى ندارد همه نعمتها و قدرتها و موهبتها به ذات پاك او بر مى گردد، پس آنها نيز بايد سر بر آستان او بگذارند و از او بخواهند كه اين توكل آنها را دعوت به ايمان به الله نيز مى كند. 2 - آيات فوق پاسخى روشن به كسانى مى دهد كه نفى اعجاز پيامبران مى كنند، يا نفى معجزات پيامبر اسلام غير از قرآن و به ما مى فهماند كه پيامبران هرگز نگفته اند ما معجزه نمى آوريم بلكه ميگفتند جز به فرمان خدا و اجازه او دست به اين كار نميزنيم زيرا اعجاز كار او است و در اختيار او و هر زمان صلاح بداند به ما مى دهد. 3 - حقيقت توكل و فلسفه آن ((توكل )) در اصل از ماده ((وكالت )) به معنى انتخاب وكيل كردن است ، و اين را مى دانيم كه يك وكيل خوب كسى است كه حداقل داراى چهار صفت باشد: آگاهى كافى ، امانت ، قدرت ، و دلسوزى . اين موضوع نيز شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه انتخاب يك وكيل مدافع در كارها در جائى است كه انسان شخصا قادر به دفاع نباشد، در اين موقع از نيروى ديگرى استفاده مى كند و با كمك او به حل مشكل خويش ‍ ميپردازد. بنابراين توكل كردن بر خدا مفهومى جز اين ندارد كه انسان در برابر مشكلات و حوادث زندگى و دشمنيها و سرسختيهاى مخالفان و پيچيدگيها و احيانا بنبستهائى كه در مسير خود به سوى هدف دارد در جائى كه توانائى بر گشودن آنها ندارد او را وكيل خود سازد، و به او تكيه كند، و از تلاش و كوشش باز نايستد، بلكه در آنجا هم كه توانائى بر انجام كارى دارد باز مؤ ثر اصلى را خدا بداند، زيرا از دريچه چشم يك موحد سرچشمه تمام قدرتها و نيروها او است . نقطه مقابل ((توكل بر خدا)) تكيه كردن بر غير او است يعنى به صورت اتكائى زيستن ، و وابسته به ديگرى بودن ، و از خود استقلال نداشتن است ، دانشمندان اخلاق مى گويند: توكل ثمره مستقيم توحيد افعالى خدا است ، زيرا همانطور كه گفتيم از نظر يك موحد هر حركت و كوشش و تلاش و جنبش ، و هر پديده اى كه در جهان صورت مى گيرد بالاخره به علت نخستين اين جهان يعنى ذات خداوند ارتباط مييابد، بنابراين يك موحد همه قدرتها و پيروزيها را از او ميداند. فلسفه توكل با توجه به آنچه ذكر كرديم استفاده مى شود كه : اولا: توكل بر خدا، بر آن منبع فنا ناپذير قدرت و توانائى ، سبب افزايش مقاومت انسان در برابر مشكلات و حوادث سخت زندگى است ، به همين دليل به هنگامى كه مسلمانان در ميدان ((احد)) ضربه سختى خوردند، و دشمنان پس از ترك اين ميدان بار ديگر از نيمه راه بازگشتند تا ضربه نهائى را به مسلمين بزنند، و اين خبر به گوش مؤ منان رسيد، قرآن مى گويد افراد با ايمان نه تنها در اين لحظه بسيار خطرناك كه قسمت عمده نيروى فعال خود را از دست داده بودند وحشت نكردند   بلكه با تكيه بر ((توكل )) و استمداد از نيروى ايمان بر پايدارى آنها افزوده شد و دشمن فاتح با شنيدن خبر اين آمادگى به سرعت عقب نشينى كرد (آل عمران آيه 173). نمونه اين پايدارى در سايه توكل در آيات متعددى به چشم ميخورد، از جمله در آيه 122 آل عمران قرآن مى گويد: ((توكل بر خدا جلو سستى دو طايفه از جنگجويان را در ميدان جهاد گرفت )). و در آيه 12 سوره ابراهيم ((توكل ملازم با صبر و استقامت در برابر جملات و صدمات دشمن ذكر شده است )). و در آيه 159 آل عمران براى انجام كارهاى مهم ، نخست دستور به مشورت و سپس تصميم راسخ ، و بعد توكل بر خدا داده شده است )). حتى قرآن مى گويد: در برابر وسوسه هاى شيطانى ((تنها كسانى مى توانند مقاومت كنند و از تحت نفوذ او در آيند كه داراى ايمان و توكل باشند)) انه ليس له سلطان على الذين آمنوا و على ربهم يتوكلون (نحل 99). از مجموع اين آيات استفاده مى شود كه منظور از توكل اين است كه در برابر عظمت مشكلات ، انسان احساس حقارت و ضعف نكند، بلكه با اتكاى بر قدرت بيپايان خداوند، خود را پيروز و فاتح بداند، و به اين ترتيب توكل اميد آفرين نيرو بخش و تقويت كننده ، و سبب فزونى پايدارى و مقاومت است . اگر مفهوم توكل به گوشه اى خزيدن و دست روى دست گذاشتن بود معنى نداشت كه در باره مجاهدان و مانند آنها پياده شود. و اگر كسانى چنين مى پندارند كه توجه به عالم اسباب و عوامل طبيعى با روح توكل ناسازگار است ، سخت در اشتباهند، زيرا جدا كردن اثرات عوامل طبيعى از اراده خدا يكنوع شرك محسوب مى شود، مگر نه اين است كه عوامل طبيعى نيز هر چه دارند از او دارند و همه به اراده و فرمان او است ، آرى اگر عوامل را دستگاهى مستقل در برابر اراده او بدانيم اينجا است كه با روح توكل سازگار نخواهد بود. (دقت كنيد). چطور ممكن است چنان تفسيرى براى توكل بشود با اينكه شخص پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه سر سلسله متوكلان بود براى پيشبرد اهدافش از هيچگونه فرصت ، نقشه صحيح ، تاكتيك مثبت ، و انواع وسائل و اسباب ظاهرى غفلت نمينمود اينها همه ثابت مى كند كه توكل ، آن مفهوم منفى را ندارد. ((ثانيا)): توكل بر خدا آدمى را از وابستگيها كه سرچشمه ذلت و بردگى است نجات مى دهد و باو آزادگى و اعتماد به نفس مى بخشد. ((توكل )) با ((قناعت )) ريشه هاى مشتركى دارد، و طبعا فلسفه آن دو نيز از جهاتى با هم شبيه است و در عين حال تفاوتى نيز دارند در اينجا چند روايت اسلامى در زمينه توكل - به عنوان پرتوى روى مفهوم اصلى و ريشه آن مى آوريم : امام صادق (عليهالسلام ) مى گويد ((ان الغنا و العز يجولان فاذا ظفرا بموضع التوكل اوطنا)) ((بى نيازى و عزت در حركتند هنگامى كه محل توكل را بيابند در آنجا وطن ميگزينند)). در اين حديث وطن اصلى بى نيازى و عزت ((توكل )) معرفى شده است از پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده كه فرمود از پيك وحى خدا، جبرئيل ، پرسيدم توكل چيست ؟ گفت ((العلم بان المخلوق لا يضر و لا ينفع ، و لا يعطى و لا يمنع ، و استعمال الياس من الخلق فاذا كان العبد كذلك لم يعمل لاحد سوى الله و لم يطمع فى احد سوى الله فهذا هو التوكل )) ((آگاهى به اين واقعيت كه مخلوق نه زيان و نفع ميرساند و نه عطا و منع دارد، و چشم از دست مخلوق برداشتن ، هنگامى كه بنده اى چنين شد جز براى خدا كار نمى كند و از غير او اميد ندارد، اين حقيقت توكل است )). كسى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) پرسيد: ((ما حد التوكل ؟ فقال ان لا تخاف مع الله احدا)) ((حد توكل چيست ؟ فرمود اينكه با اتكاى به خدا از هيچكس نترسى ))!.


 

آیات 11 تا 18 سوره ابراهیم- تفسیر مجمع البیان

پيام‏آورانشان [ خيرخواهانه و روشنگرانه به آنان‏] گفتند كه ما جز بشرى بسان شما نيستيم، امّا خدا بر هر كس از بندگانش كه بخواهد [ و او را شايسته بداند ]منّت مى‏نهد [ و او را فرمان بعثت مى‏دهد]، و ما را نرسد كه جز به خواست خدا برهانى براى شما بياوريم. و ايمان آوردگان بايد تنها بر خدا اعتماد نمايند. 12 - و ما را چه شده است كه بر خدا اعتماد نكنيم با اين‏كه او راه‏هاى [ نيك‏بختى و نجات‏] ما را براى ما رهنمون شده است؟! و ما بى‏گمان بر آزارى كه به ما مى‏رسانيد شكيبايى پيشه خواهيم ساخت. و توكل‏كنندگان بايد تنها بر خدا توكل نمايند. 13 - و آنان كه كفر ورزيدند، به پيام‏آورانشان گفتند: بى‏ترديد، [ ما ]شما را يا از سرزمين خودمان بيرون خواهيم راند، يا اين كه [ همه شما] به كيش ما بازخواهيد گشت. پس [ هنگامى كه پيام‏آوران خدا از حق‏پذيرى آنان نوميد شدند ]پروردگارشان به آنان وحى فرستاد كه بى گمان بيدادگران را نابود خواهيم ساخت. 14 - و شما را پس از آنان در اين سرزمين سكونت خواهيم داد، اين [ وعده ]براى كسى است كه از جايگاه [ و مقام والاى‏] من در [ روز رستاخيز] بترسد و از تهديد من [ به راستى‏] بهراسد. 15 - و [ پيامبران از بارگاه خدا پيروزى و] گشايش خواستند و [ آن گاه بود كه ]هر زورگوى ستيزه‏جويى نوميد [ و سرافكنده‏] شد. 16 - فراروى او [ آتش‏هاى شعله‏ور] دوزخ است، و به او آبى از چرك و خون نوشانده مى‏شود. 17 - آن [ نوشابه نفرت‏انگيز و مرگبار] را جرعه جرعه [ و با رنج و سختى ]مى‏نوشد و نمى‏تواند آن را به آسانى فرو برد، و مرگ از هر سو به سراغش مى‏آيد امّا او مردنى و [ نابود] شدنى نخواهد بود و عذابى خشن [ و سهمگين‏] فراروى او خواهد بود. 18 - وصف كسانى كه به پرودگارشان كفر ورزيدند، كردارهايشان بسان خاكسترى است كه در روزى طوفانى، تندبادى [ سخت‏] بر آن بوزد؛ آنان از آنچه به دست آورده‏اند هيچ [ سودى ]نخواهند برد. اين است همان گمراهى دور و دراز. نگرشى بر واژه‏ها استفتاح: طلب گشايش و پيروزى. خيبت: نوميدى و سرافكنديگى و رستگار نشدن. جبر: برترى‏جويى وصف‏ناپذير و بسيار افراطى. واژه «جبّار» در مورد انسان نكوهش است، و در مورد خدا- بدان دليل كه مقام او در نهايت اوج و عظمت و ذات پاكش در دانش و قدرت و شكوه، وصف‏ناپذير است - ستايش و مدح مى‏باشد. عنيد: حق‏ستيزى كه با وجود شناختِ حق آن را نمى‏پذيرد. اين واژه مبالغه «عاند» است. وراء: پشت، فراروى؛ اين واژه گاه به مفهوم فراروى نيز آمده است. صديد: چرك و خونى كه از زخم جريان مى‏يابد. تجرّع: اندك اندك و مداوم. اساغة: جارى كردن نوشابه در گلو. اشتداد: سرعت بخشيدن به حركت با همه توان و امكان. عاصف: تندباد. تفسير توكل و اعتماد به سرچشمه قدرت‏ها در اين آيات، خدا به ترسيم پاسخ پيامبران در برابر حق‏ستيزى و بهانه‏جويى كفرگرايان پرداخته و مى‏فرمايد: قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ پيامبران آنان گفتند: آرى، ما به ظاهر جز انسانى همانند شما نيستيم و هرگز ادّعا نداريم كه فرشته‏ايم. وَ لكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ امّا خدا به هر كس از بندگان خود كه بخواهد نعمتى گران ارزانى مى‏دارد و با منّت نهادن بر او، وى را به مقام والاى رسالت برمى‏گزيند و براى ارشاد مردم، به او معجزه و نشانه مى‏دهد تا درستى دعوت او را گواهى كند؛ و خدا به ما اين لطف را نموده است. وَ ما كانَ لَنا أَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطانٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ و ما را هرگز نرسد كه جز به خواست خدا و در پرتو قدرت او، براى نشان دادن درستى دعوت خويش دليل و معجزه‏اى برايتان بياوريم. وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ و ايمان‏آوردگان و مردمى كه به يكتايى خدا و رسالت پيامبرانش ايمان آورده‏اند بايد تنها بر خدا اعتماد نمايند. در دومين آيه مورد بحث گفتار خيرخواهانه آنان را اين گونه ترسيم مى‏كند كه: وَ ما لَنا أَلاَّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ و ما را چه شده است كه بر خدا توكّل نكنيم؟! و چرا كارهاى خود را به او وانگذاريم؟ با اين بيان «ما»، پرسشى است. امّا پاره‏اى «ما» را براى نفى گرفته و مى‏گويند: منظور اين است كه: اگر به خداى يكتا توكّل و اعتماد نكنيم، عذرى نخواهيم داشت. وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا با اين كه او راه توكّل و اعتماد را به ما نشان داده و راه‏هاى نجات و نيكبختى را براى ما رهنمون شده است. به باور پاره‏اى منظور اين است كه او ما را به راه هدايت و بر طريق شناخت خود راه نموده و براى عبادت و خودسازى، به ما توفيق ارزانى داشته و از آفت شرك و كفر دورمان ساخته و به ما پاداش بسيار ارزانى داشته است. با اين بيان منظور اين است كه: اگر ما به راستى مردمى هدايت‏يافته باشيم نبايد جز به خداى يكتا توكل كنيم. وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلى‏ ما آذَيْتُمُونا و ما بر آزار و اذيت شما شكيبايى خواهيم ورزيد؛ چرا كه او ما را يارى خواهد رساند. وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ. و توكل‏كنندگان بايد تنها بر خدا توكل كنند. خدا اين حقايق و مفاهيم بلند را از پيامبران خويش، براى برترين و والاترين آنان محمّد صلى الله عليه وآله بيان مى‏كند تا او به آنان اقتدا كند و در برابر شرارت و جهالت تاريك انديشان و بيدادگران و شرك‏گرايان و تلاش در هدايت و ارشادشان، پايدارى و شكيبايى پيشه ساخته و به خدا اعتماد كند. منطق پوسيده شرك و ارتجاع‏ اينك قرآن به ترسيم پاسخ تاريك انديشان و بيدادگران به دعوت خيرخواهانه و بشردوستانه و آسمانى پيامبران پرداخته و مى‏فرمايد: وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُمْ مِنْ أَرْضِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا و كفرگرايان به پيامبران خود گفتند: ما شما را از سرزمين و خانه و كاشانه خود بيرون مى‏رانيم، مگر اين كه همه شما به راه و رسم ما بازگرديد و كيش ما را بپذيريد. فَأَوْحى‏ إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمِينَ. آن گاه بود كه خدا به پيامبرانش وحى فرمود كه ما اين خودكامگان و بيدادگران را نابود خواهيم ساخت؛ چرا كه پيامبران عدالتخواه و بشردوست از تاريك انديشى و عملكرد زشت و ظالمانه آنان به ستوه آمده و به بارگاه خدا شكايت برده بودند. وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ و پس از نابودى آنان شما را در سرزمين و وطن‏شان جاى خواهيم داد. منظور اين است كه: اگر شما در برابر آنان پايدارى ورزيد و به رساندن پيام خدا همت گماريد، سرانجام آنان به كيفر كفر و بيدادشان نابود گرديده و شما وارث آنان خواهيد شد. در روايت است كه: هر كس همسايه خويشتن را بيازارد، خدا زمين و خانه‏اش را به همسايه مظلوم او واگذار خواهد كرد. ذلِكَ لِمَنْ خافَ مَقامِي اين موفقيت و رستگارى، رزق و روزى كسى مى‏گردد كه از حساب و كتاب خدا و كيفر او بترسد و از روزى كه در بارگاه او خواهد ايستاد بهراسد و به زشتى و گناه دست نيازد. وَ خافَ وَعِيدِ. و كسى كه از هشدار و كيفر من حساب برد. از آيه شريفه كه تهديد كفرگرايان را ترسيم مى‏كند، به ظاهر چنين دريافت مى‏شود كه پيامبران پيش از بعثت خويش، پيرو راه و رسم و كيش و مذهب آنان بودند و پس از برگزيده شدن به مقام والاى رسالت به دين و آيين غالب و حاكم پشت كرده‏اند كه آنان مى‏گويند: شما را از سرزمين خود مى‏رانيم مگر اين كه به دين و كيش غالب ما بازگرديد؛ امّا واقعيت اين است كه اين پندار بى اساس آن تاريك انديشان و بيدادگران و شرك‏گرايان‏است، وگرنه پيامبران هرگز نه روزى به كيش زورمدارانه و خرافى و خردستيز و توجيه‏گر ظلم و بيداد آنان عقيده داشتند، و نه بر اساس آن زندگى را آغاز نموده و تربيت شدند. كيفر خودكامگان‏ پيامبران با شكيبايى و پايدارى قهرمانانه به دعوت توحيدى و اصلاحى خويش ادامه دادند و تاريك انديشان و بيدادگران نيز در شرك و بيداد خود پاى فشردند و به اذيّت و آزار آنان پرداختند. درست در آن شرايط سخت و شكننده بود كه آنان براى نجات از چنگال خونبار استبداد و يارى طلبى از سرچسمه قدرت‏ها و پيروزى ها، رو به بارگاه خدا آوردند. قرآن در اين مورد مى فرمايد: وَ اسْتَفْتَحُوا و از او پيروزى و گشايش و راه نجات خواستند. به باور برخى از جمله «مجاهد»، آنان از خدا خواستند تا بر كفر و شرك و بيداد پيروزشان سازد. امّا به باور «جبايى»، واژه «فتح» به مفهوم حكم، و «فتاح» به معناى حاكم و داور است، و منظور اين است كه: پيامبران از خدا خواستند تا ميان آنان و امت‏هاى حق‏ستيزشان داورى كند. وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ. و آن گاه بود كه مردم زورگو و حق‏ستيز كه از حق دورى مى‏جستند، زيانكار و سرافكنده شدند. به باور پاره‏اى منظور اين است كه: تاريك انديشان وكفرگرايان سياه‏كار نيز بر آن بودند كه با دروغ شمردن دعوت پيامبران و تلاش شرارت‏بار بر ضد رهروان عدالتخواه و نوانديش و اصلاح طلب راه آنان، به هر صورت ممكن، حتى با خشونت و وحشت آفرينى عريان و ترور و ددمنشى ناجوانمردانه، بر آنان چيره گردند و هم چنان يكه تاز و مرزناشناس و افسار گسيخته حكم برانند. در ادامه سخن به فرجام شوم اين زورگويان حق‏ستيز پرداخته و مى‏فرمايد: مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ فراروى اين خودكامگان سياه‏رو آتش‏هاى شعله‏ور دوزخ است. «زجاج» در اين مورد مى‏گويد: آتش سوزان دوزخ فراروى اين زيانكاران و خودكامگان‏است و افزون بر چشيدن طعم تلخ زيانكارى، آتش دوزخ را نيز خواهند چشيد. امّا به باور پاره‏اى، دوزخ پشت سر آنان است؛ چرا كه مى‏توان زمان را هنگامى كه نرسيده است پشت سر ناميد، چون از پشت سر به انسان مى‏رسد. وَ يُسْقى‏ مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ. و از چرك و خون كثيف و نفرت‏انگيزى كه در دوزخ از زنان آلوده‏دامان جريان مى‏يابد، نوشانده مى‏شوند. از پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله آورده‏اند كه فرمود: اين نوشابه نفرت‏انگيز را به آنان نزديك مى‏سازند و آنان از آن، اظهار تنفّر مى‏كنند، امّا به ناگزير مى‏نوشند؛ هنگامى كه به دهانشان رسيد چهره‏هايشان گداخته مى‏گردد و پوست سر و صورتشان در آن مى‏ريزد؛ و زمانى كه نوشيدند، همه اعضاى درونى آنان متلاش گشته و از آنان دفع مى‏شود. قرآن در آيه ديگرى در اين مورد مى‏فرمايد: و سقوا ماء حميماً فقطع امعائهم. و آبى جوشان به دوزخيان تيره‏بخت نوشانده مى‏شود كه روده‏هايشان را از هم فرو پاشد. و نيز مى‏فرمايد: و ان يستغيثوا يغاثوا بماءٍ كالمهل يشوى الوجوه. و اگر فريادرسى بخواهند، به آبى چون مس گداخته كه چهره‏ها را بريان مى‏كند، يارى و فريادرسى مى‏گردند. و از پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله آورده‏اند كه فرمود: من شرب الخمر لم تقبل له صلوة اربعين يوماً، فان مات و فى بطنه شى‏ء من ذلك كان حقاً على اللّه ان يسقيه من طينة خبال و هو صديد اهل النّار و ما يخرج من فروج الزناة... كسى كه شراب بنوشد، تا چهل روز نمازش پذيرفته نمى‏شود، و اگر بميرد و چيزى از شراب در شكم او باشد، بر خداست كه از چرك و خون و خونابه‏اى كه از زنان آلوده‏دامان خارج مى‏گردد به او بنوشاند. آن گاه افزود: اين خونابه‏هاى آلوده و نفرت‏انگيز را در دوزخ در ظرف‏هايى گرد مى‏آورند و به دوزخيان مى‏نوشانند و آنان با نوشيدن آنها روده و معده و اعضاى داخلى‏شان مى‏گدازد و فرومى‏پاشد. يادآورى مى‏گردد كه نظير همين روايت از حضرت صادق عليه السلام نيز رسيده است. در بيان ديگرى درباره كيفر دردناك زورگويان حق‏ستيز مى‏فرمايد: يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسِيغُهُ حق‏ستيزان زورگو از آن نوشابه نفرت‏انگيز جرعه جرعه مى‏نوشند و نمى‏توانند به آسانى آن را فرو برند، امّا ناگزير از نوشيدن آنند. وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ و سكرات مرگ از هر سو آنان را تهديد مى‏كند و با فشارها و سختى‏هاى آن دست به گريبانند و مرگ را با همه وجود، از درون و برون و حتى از سوى موهاى سر خود حس مى‏كنند. به باور برخى از جمله «ابن عباس» و «جبايى» منظور اين است كه آنان همه جا با مرگ رو به رو هستند و مرگ از فراز سر و زير پا، از چپ و راست و پس و پيش به آنان چنگان و دندان نشان مى‏دهد. وَ ما هُوَ بِمَيِّتٍ و با اين كه همه اسباب مرگ و نيستى و سختى‏هاى آن گريبانشان را گرفته و آزارشان مى‏دهد، و تك تك آنها در اين جهان براى از پا درآوردن انسان كافى است، با اين وصف آنان در دوزخ نمى‏ميرند و همچنان زير فشار و در چنگال عذاب خواهند بود. در آيه ديگرى اشاره به اين وضعيت وخامت‏بار دوزخيان دارد كه مى‏فرمايد: لا يقضى عليهم فيموتوا... بر آنان حكم مرگ صادر نمى‏گردد تا بميرند. وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَلِيظٌ. و عذابى خشن و سهمگين فراروى خود خواهند داشت. «كلبى» مى‏گويد: منظور اين است كه آنان پس از اين عذاب مرگبار، عذابى سخن‏تر و دردناك‏تر و دشوارتر خواهند داشت. در آخرين آيه مورد بحث، قرآن پرده از روى حقيقت ديگرى برداشته و مى‏فرمايد: مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ وصف كار كسانى كه به پروردگارشان كفر ورزيدند... به باور «فراء» منظور اين است كه: گويى كارهاى كسانى كه به پروردگارشان كفر ورزيدند... با اين بيان مضاف حذف شده است؛ چرا كه قرينه‏اى كه نشانگر آن باشد در ادامه آيه آمده است. امّا به باور «سيبويه» منظور اين است كه: از داستان‏هايى كه براى تو بيان مى‏كنيم، وصف كسانى است كه كفر ورزيده‏اند... أَعْمالُهُمْ كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِفٍ كردارشان بسان خاكسترى است كه تندبادى بر آن بوزد و آن را به هر سو بپراكند. لا يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلى‏ شَيْ‏ءٍ همان گونه كه كسى نمى‏تواند آن خاكستر بر باد رفته را گردآورى كند، كفرگرايان نيز نمى‏توانند از عملكرد خود سودى برند. در آيه ديگرى در اين مورد مى‏فرمايد: و قد منا الى ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثوراً. و به هر گونه كارى كه انجام داده‏اند مى‏پردازيم و آن را بسان گردى پراكنده مى‏سازيم. ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ. و اين عملكرد زشت و ظالمانه و ميان‏تهى تاريك انديشان و بيدادگران، گمراهىِ دور و دراز، و فاقد هر سود و ثمره‏اى براى آنان است. آيه شريفه نشانگر پوچى پندار جبرگرايان است؛ چرا كه عملكرد زشت و ظالمانه زورگويان و حق‏ستيزان را به آنان نسبت مى‏دهد، و اگر عملكرد آنان - همان گونه كه جبرگرايان مى‏پندارند - آفريده خدا بود،نمى‏بايستى در آيه، به آنان اضافه شده و به آنان منسوب گردد. پرتوى از آيات‏ كيفرهاى ششگانه‏اى كه در انتظار خودكامگان است‏ در آيات درس‏آموز و انسانسازى كه گذشت، آفريدگار هستى تاريك انديشان زورگو و خودكامه و تعصب انگيز و خرافه ساز را از اين كيفرهاى سهمگين و وحشتناك هشدار مى‏دهد تا شايد به خود آيند و به خود و ديگران ستم نكنند و راه آزادى و آبادانى و رشد و توسعه را بر روى جامعه‏ها مسدود نسازند: 1 - نوميدى و زيانكارى جبران ناپذير وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ. و هر زورگو و خودكامه حق‏ستيزى نوميد و زيانكار شد. 2 - آتش شعله‏ور دوزخ‏ مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ از پى اين نوميدى و خسران جبران‏ناپذير آتش سوزان دوزخ را خواهند داشت. 3 - نوشانده شدن از مواد چركين‏ وَ يُسْقى‏ مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ در درون آتش‏هاى شعله‏ور دوزخ هنگامى كه تشنه مى‏شوند از آب بدبو و گنديده و چركينى كه از زنان آلوده خارج مى‏شود، نوشانده مى‏شوند. 4 - تحميل بدترين و نفرت‏انگيزترين عذاب‏ها به كيفر زورگويى‏ يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسِيغُهُ خودكامگان و زورگويان ازآن خونابه و نوشابه نفرت‏انگيز سخت بيزارى مى‏جويند و نمى‏خواهند آن را فرو برند و بنوشند، امّا به اجبار به آنان خورانده مى‏شود. 5 - و هر لحظه هزاران مرگ و نابودى گريبانگيرشان مى‏شود. وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيِّتٍ و مرگ از هر سو به سراغشان مى‏آيد، امّا نمى‏ميرند تا از عذاب مرگبار نجات يابند! 6 - و پس از اين همه، عذابى سخت‏تر و خشن‏تر و سهمگين‏تر خواهند داشت. وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَلِيظٌ و عذابى خشن و سهمگين فراروى خود خواهند داشت. و اين همه بدبختى و نگونسرى و كيفر و عذاب سهمگين - كه قرآن بر مى شمارد - اثر طبيعى تاريك انديشى و بيداد و اسبتداد و ستمى است كه در زندگى در حق ديگران روا داشتند و حقوق انسانى و كرامت و شرافت و امنيّت و آزادى مردم را پايمال نموده، و راه رشد و توسعه را بر روى جامعه‏هامسدود ساخته و هشدارهاى خدا و پيامبرانش را نشنيده گرفتند.

 

آیات 6 تا 18 سوره ابراهیم-تفسیر المیزان

بسم الله الرحمن الرحیم

 

صفحه‌ى 25 [سوره إبراهيم (14): آيات 6 تا 18] ترجمه آيات‏ و به ياد بياور آن زمانى را كه- موسى به قوم خود گفت نعمت‏هاى خدا را بر خود به ياد آوريد، زمانى كه (گروهى از) فرعونيان به سختى عذابتان مى‏كردند و پسرانتان را سر مى‏بريدند و زنانتان را (براى خدمتكارى) زنده نگه مى‏داشتند، نجاتتان داد و در اينها از جانب پروردگارتان آزمايش بزرگى بود (6). - و به ياد بياوريد آن زمانى را كه- پروردگارتان اعلام كرد كه اگر سپاسگزارى كنيد، حتما افزونتان دهم و اگر كفران كنيد، عذاب من بسيار سخت است (7). موسى (به بنى اسرائيل) گفت: اگر شما و هر كه در زمين هست همگى كافر شويد، خدا بى نياز و ستوده است (8). مگر خبر كسانى كه پيش از شما بوده‏اند از قوم نوح و عاد و ثمود و كسانى كه پس از آنها بوده‏اند به شما نرسيده؟ كه جز خداى آنها كسى نمى‏داند، پيغمبرانشان با دليل‏هاى روشن بسويشان آمدند و آنها دستهايشان را (از حيرت) به دهان‏هايشان بردند و گفتند: ما آئينى را كه به ابلاغ آن فرستاده شده‏ايد منكريم و درباره آن چيزهايى كه ما را به آنها مى‏خوانيد به سختى در شك هستيم (9). پيغمبرانشان گفتند: مگر در خداى يكتا و ايجاد كننده آسمانها و زمين، شكى هست؟! او شما را دعوت مى‏كند تا گناهانتان را بيامرزد، و تا مدتى معين، نگاهتان دارد. آنها گفتند: شما نيز جز بشرهايى مثل ما نيستيد، كه مى‏خواهيد ما را از خدايانى كه پدرانمان مى‏پرستيده‏اند منصرفمان كنيد، پس براى ما دليلى روشن بياوريد (10). پيغمبرانشان به آنها گفتند درست است كه ما نيز جز بشرهايى مثل شما نيستيم، ولى خدا بهر كس از بندگان خويش بخواهد منت مى‏نهد، و ما حق نداريم جز به اذن خدا براى شما دليل بياوريم، و مؤمنان بايد به خدا توكل كنند (11). چرا ما به خدا توكل نكنيم، در صورتى كه او ما را به راههايى كه مى‏رويم هدايت نمود. و ما حتما به اين آزارهايى كه شما به ما مى‏كنيد صبر خواهيم كرد، و توكل كنندگان بايد به خدا توكل كنند (12). كسانى كه كافر بودند به پيغمبرانشان گفتند: ما قطعا شما را از سرزمين خودمان بيرون‏ مى‏كنيم مگر اينكه به آيين ما بازگرديد، در اين حال پروردگارشان به آنها وحى كرد كه: اين ستمگران را هلاك خواهيم كرد (13). و شما را بعد از ايشان در اين سرزمين سكونت خواهيم داد، اين موهبت مخصوص كسانى است كه از عظمت من بترسند و از تهديد من بيمناك باشند (14). آنها (از خدا) تقاضاى فتح و پيروزى و گشايش كردند، و هر گردنكش ستيزه‏جو نوميد و نابود شد (15). جهنم در انتظار او است، و آب چرك و خون به او نوشانده مى‏شود (16). به زحمت، جرعه جرعه آن را سر مى‏كشد ولى هرگز به ميل خود حاضر نيست آن را بياشامد، و مرگ از هر طرفى به سراغ او مى‏آيد، اما مردنى در كار نيست و عذابى سخت در انتظار او است (17). كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند، اعمالشان همانند خاكسترى است كه در روز طوفانى باد سختى بر آن بوزد، آنها توانى ندارند كمترين چيزى از آنچه را كه انجام داده‏اند به دست آورند، و اين همان گمراهى دور و دراز است (18). بيان آيات‏ اين آيات، مشتمل بر ذكر پاره‏اى از نعمتها و نقمتهاى خدا است كه هر كدام در روز معينى رخ داده است. از ظاهر سياق اين آيات بر مى‏آيد كه همه اين آيات غير از آيه" وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ ..." نقل كلام حضرت موسى (ع) است، كه موسى بن عمران (ع) در اين آيات، مردم خود را به پاره‏اى از ايام خداى سبحان كه به مقتضاى عزت مطلقه‏اش، نعمتها و يا عذابهايى فرستاده و هر كدام را به مقتضاى حكمت بالغه‏اش در جاى خود فرستاده تذكر مى‏دهد، و به يادشان مى‏آورد. " وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ ...". كلمه" يسومونكم" از" سوم" است و سوم، بطورى كه راغب گفته به معناى رفتن به طلب چيزى است. در اين صورت، اين كلمه هم رفتن را مى‏رساند و هم طلب كردن را «1». ولى گويا در آيه شريفه به معناى چشاندن عذاب است، و كلمه" استحياء" به معناى زنده نگهداشتن است. معناى آيه اين است كه: اى رسول ما! به ياد بياور- و با يادآوريت، ايستادگى و ايمانت را به عزيز و حميد بودن خدا زيادتر كن- آن زمانى را كه موسى به قوم خود (بنى اسرائيل) گفت: اى بنى اسرائيل! نعمتهاى خدا را بياد آوريد، آن روز كه از آل- فرعون و مخصوصا از قبطيان نجاتتان داد، قبطيانى كه دائما شما را شكنجه مى‏دادند و عذاب مى‏چشاندند، و اغلب، پسرانتان را مى‏كشتند و دخترانتان را براى كلفتى و رختشويى خود، زنده نگه مى‏داشتند، كه در اين وقايع، بلا و محنت (امتحان) بزرگى از ناحيه پروردگارتان بود. [بيان اينكه آيه:" و إذ تأذن ربكم ..." از سخنان موسى (ع) در ياد آورى ايام اللَّه به بنى اسرائيل است‏] " وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ". در مجمع البيان گفته است:" تاذن" به معناى اعلام است: و" آذن" و" تاذن" معنايشان يكى است، نظير" اوعد" و" توعد" «1». جمله" وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ ..."، عطف است بر جمله" إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ" و نسبتى كه آيه بعدى" قالَ مُوسى‏ ..."، با اين آيه دارد همان نسبتى است كه آيه" وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى‏ ..."، با آيه" كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ" دارد، (دقت بفرماييد) و تناسبى كه گفتيم، با سياق كلام سازگارتر از نسبتى است كه ديگر مفسران گفته‏اند. بعضى «2» از مفسرين گفته‏اند: آيه" وَ إِذْ تَأَذَّنَ"، كلام ابتدايى نبوده و همانند" إِذْ قالَ مُوسى‏" خطاب به رسول خدا (ص) نيست، بلكه بقيه كلام موسى بوده و عطف بر" نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ" است، و تقدير كلام چنين است كه موسى گفت:" به ياد آوريد نعمتى را كه خدا به شما ارزانى داشت، و به ياد آوريد زمانى را كه پروردگارتان اعلام داشت ...". ولى اين وجه، همانطور كه گفتيم، با سياق كلام مناسبت ندارد، زيرا اگر چنين بود، جا داشت به ملاحظه رعايت ترتيب، اول بفرمايد:" بياد آوريد زمانى را كه پروردگارتان شما را از شر فرعون كه چنين و چنانتان مى‏كرد نجات داد سپس بر شما انعام نمود و آن زمان كه پروردگارتان اعلام كرد كه ...". بعضى «3» ديگر گفته‏اند: جمله" وَ إِذْ تَأَذَّنَ ..." عطف است بر جمله" إِذْ أَنْجاكُمْ" و معناى اين دو جمله، روى هم چنين است كه:" بياد آوريد نعمتى را كه خداوند بر شما مجمع البيان، ج 6، ص 304. (2) تفسير فخر رازى، ج 19، ص 85. (3) روح المعانى، ج 13، ص 190. انعام نمود، آن زمان كه پروردگارتان اعلام داشت كه ..." زيرا همين اعلام داشتن هم خود نعمتى است از خدا، چون تشويق و ترهيب براى رسيدن به خير دنيا و آخرت است. ليكن اين وجه هم صحيح نيست، زيرا اعلام مذكور، تنها براى شكرگزاران نعمت است، و اما براى كفران كنندگان، نقمت و عذاب است، و با اين حال، در رديف و دنباله ذكر نعمت‏هاى خدا آوردن مناسب و به جا نيست، چرا كه اگر كفران كنندگان را استثناء مى‏كرد، باز ممكن بود بگوئيم: اول آيه تتمه ذكر نعمت‏ها است، و در آخر، كفران كنندگان بوسيله استثناء بيرون شده‏اند. و چون استثنايى در كلام نيست مى‏فهميم كه اين آيه، دنباله كلام موسى (ع) نيست. پس ظاهرا اين كلام كلامى ابتدايى است، علاوه بر اين، خداى تعالى در چند جاى از كلامش اين حقيقت را اعلام كرده كه شكر نعمت، كه خود در حقيقت استعمال نعمت است به نحوى كه احسان منعم را يادآورى و اظهار مى‏كند، و در مورد خداى تعالى برگشت به ايمان و تقوى مى‏شود) مايه زياد شدن نعمت، و كفران آن، باعث عذاب شديد است. آرى اگر قبلا اين معنا سابقه نمى‏داشت، ممكن بود بگوييم خداوند بوسيله موسى (ع) آن را اعلام كرده، و حال آنكه سابقه داشته، مثلا از حضرت نوح حكايت مى‏كند كه گفته است: " فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ" «1» و از لطايف كريمه خداى سبحان همان طور كه بعضى از مفسرين «2» بيان كرده‏اند- نكته باريكى است كه آن را در آيه مورد بحث بكار برده، و آن اين است كه وعده زياد كردن نعمت را بطور صريح (آن هم با نون تاكيد) آورده و فرموده:" لأزيدنكم: حتما نعمت را برايتان زياد مى‏كنم" ولى در تهديد عليه كفران كنندگان، به صراحت نفرموده كه عذابتان مى‏كنم، بلكه بطور تعريض و اشاره فرموده:" عذاب من سخت است"، آرى اين، شيوه و روش كريمان است كه در وعده و وعيدشان غالبا تصريح به عذاب نمى‏كنند. آيه شريفه مطلق است و دليلى نيست كه ما آن را به وعده و وعيدهاى دنيوى‏  پس گفتيم: از پروردگارتان طلب آمرزش كنيد كه او بسيار خداى آمرزنده است تا باران آسمان را بر شما فراوان نازل كند، و شما را به مال بسيار و پسران متعدد مدد فرمايد. سوره نوح، آيات 10- 12. (2) منهج الصادقين، ج 5، ص 125، و روح المعانى، ج 13، ص 191. اختصاص دهيم و يا مختص آخرتش بنماييم، وانگهى از آيات كريمه قرآن كاملا استفاده مى‏شود كه ايمان و كفر، و تقوى و فسق، هم در شؤون زندگى دنيا تاثير دارند، و هم در زندگى آخرت. بعضى «1» بر وجوب شكر منعم به اين آيه استدلال كرده‏اند، ولى حق اين است كه آيه شريفه، بيش از اين دلالت ندارد كه كافر از ناحيه كفر و كفرانش در خطر است، چون همانطور كه گفتيم خطر كفران را بطور صريح وعده نداده و بر فعليت و حتميت آن تصريح نكرده، بلكه فرموده اگر كفران كنيد عذاب من شديد است، آرى اگر مى‏فرمود در برابر هر كفر و كفرانى، عذاب من حتمى است، آن وقت ممكن بود بگوييم آيه شريفه، يكى از دليل‏هاى وجوب شكر منعم است. [معناى اين كلام موسى (ع) كه فرمود: اگر شما و تمامى اهل زمين كافر شويد خدا غنى و حميد است‏] " وَ قالَ مُوسى‏ إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ". بعد از آنكه خداى تعالى در آيه قبل، دستور مى‏دهد كه شكر نعمتهايش را بجاى آورند، و به مقتضاى عزت مطلقه‏اش اعلام مى‏دارد كه اگر شكرگزار باشند نعمتش را برايشان زياد مى‏كند، و اگر كفران كنند عذابش شديد است، اينك در اين آيه، سخن موسى را كه از آيه مورد بحث شروع شده و تا آخر آيات مورد بحث ادامه مى‏يابد بعنوان مثال ايراد مى‏فرمايد. و علت اينكه فرمود:" او غنى است، هر چند كه شما و تمامى مردم روى زمين كفر بورزيد". اين است كه غناى او از هر چيز، ذاتى اوست، و او از شكر كسى بهره‏مند، و از كفر كسى متضرر نمى‏شود، بلكه نفع شكر، و ضرر كفر به خود انسانهاى شاكر و كافر بر مى‏گردد. و جهت اين كه فرمود:" او در همه اين فرضها حميد است"، اين است كه حمد، عبارت از اين است كه: حمد كننده، جمال و زيبايى‏هايى را كه در فعل شخص منعم است اظهار كند، ولى چون افعال خدا از هر جهت زيبا است، پس خداى تعالى جميل، و جمالش هويدا و روشن است، و هيچ چيز نمى‏تواند آن را پنهان سازد، پس او در هر حال، محمود (حميد) است، خواه حامدى او را به زبان حمد بگويد يا نگويد. علاوه بر اين، چون هر موجودى با تمامى وجودش او را حمد مى‏كند حتى كافر نعمت او، هم چنان كه فرمود:" وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ" «2» پس او محمود است چه تفسير فخر رازى، ج 19، ص 86. (2) هيچ موجودى نيست مگر آنكه او را حمد و تسبيح مى‏گويد. سوره اسراء، آيه 44. كافران با زبان خود، حمدش بگويند يا نگويند، و تمامى حمدها از آن او است، چه اينكه حامدان در حمد خود، او را قصد كنند و يا غير او را قصد كنند. [شرح معناى آيه:" أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ ..." كه تكذيب انبياء (ع) توسط اقوام پيشين را حكايت مى‏كند و اقوال مفسرين در معناى اين آيه‏] " أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ ...". اين آيه نيز از سخنان موسى (ع) است كه ايام الهى را كه در امت‏هاى گذشته وجود داشته و در آن ايام، اقوام را دچار عذاب و انقراض نموده و آثارشان را از صفحه وجود محو نموده خاطرنشان مى‏سازد، و نيز اينكه كسى جز خدا بطور تفصيل از سرنوشت آن اقوام خبر ندارد، مانند قوم نوح و عاد و ثمود و اقوام بعد از ايشان. و از همين جا معلوم مى‏شود كه: اولا- مراد از" نبا" در جمله" أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ" خبر هلاكت و انقراض آن اقوام است، چون كلمه" نبا" به معناى خبر مهم و قابل اعتناء است، پس ديگر منافات ندارد كه بعد از آن بفرمايد:" لا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا اللَّهُ" (زيرا در اين جمله، اطلاع از جزئيات داستان اقوام گذشته را به خدا اختصاص مى‏دهد و در آن جمله خبر هلاكت و انقراض را بطور اجمال براى مردم اثبات مى‏كند و آنان را ملامت مى‏كند كه مگر نشنيده‏ايد). و ثانيا- شمردن قوم نوح و عاد و ثمود، از باب مثال است، و جمله" لا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا اللَّهُ" بيان است براى جمله" من قبلكم" و اينكه فرمود: جز خدا كسى ايشان را نمى‏شناسد و وضع ايشان را نمى‏داند، مقصود ندانستن حقيقت حال ايشان و بى اطلاعى از جزئيات تاريخ زندگى ايشان است. ممكن هم است جمله" لا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا اللَّهُ" را اعتراضيه گرفت، هر چند كه آنچه ما گفتيم با سياق كلام مناسب‏تر است، و اما احتمال اينكه جمله مذكور خبر جمله" وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ" بوده و معنى چنين باشد:" و الذين من بعدهم لا يعلمهم الا اللَّه اين‏ها كه پس از ايشان آمدند، احوالشان را كسى جز خدا نمى‏داند"- كما اينكه بعضى «1» از مفسرين ذكر كرده‏اند- احتمالى ضعيف، و معنايى سخيف و باطل است و از آن سخيف‏تر سخنى است كه يكى ديگر «2» گفته و جايز دانسته است كه: جمله مذكور، حال از ضمير" هم"، در جمله" من بعدهم" باشد و آن وقت جمله" جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ" خبر باشد- براى جمله" وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ". " جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْواهِهِمْ"- ظاهرا مراد از اين آيه، اين و 2) روح المعانى، ج 13، ص 192. باشد كه پيامبرانشان با حجت‏هايى آمدند كه آن حجت‏ها حق و حقيقت را بدون ابهام برايشان روشن مى‏ساخت، ولى مردم مانع آن شدند كه پيامبران لب به كلمه حقى بگشايند و بالأخره راه حرف زدن را بر روى ايشان بستند. بنا بر اين، دو ضميرى كه در كلمه" ايديهم" و كلمه" افواههم" است هر دو، به" رسل" بر مى‏گردد، و جمله" فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْواهِهِمْ دست‏هايشان را به دهانهايشان بردند" كنايه است از اينكه ايشان را مجبور به سكوت و نگفتن حق مى‏كردند، گويا دست انبياء را مى‏گرفتند و بر دهانهايشان مى‏گذاشتند و به اين وسيله اعلام مى‏كردند كه بايد از سخن حق، صرف نظر كنند. مؤيد اين هم كه چنين معنايى مقصود آيه است، اين است كه بعد از جمله مورد بحث مى‏فرمايد:" إِنَّا كَفَرْنا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنا إِلَيْهِ مُرِيبٍ" چون ادعاى شك و ترديد، در مقابل حجت روشن و حق صريح، كه جاى هيچ شكى را باقى نمى‏گذارد، از كسى قابل تصور است كه به اصطلاح جاحد و مكابر و متحكم و مجازف، و به اصطلاح فارسى لجباز بوده و اصلا طاقت شنيدن حق را نداشته باشد، و گوينده حق را مجبور به سكوت نمايد مفسرين در معناى اين آيه اقوال مختلفى دارند: از جمله، بعضى «1» گفته‏اند معنايش اين است كه:" كفار در تكذيب و رد ادعاى رسولان با دست خود جلو دهان ايشان را گرفتند". اين آقايان، ضمير در" ايديهم: دستهايشان" را به كفار، و ضمير در" افواههم: دهانهايشان" را به رسل برگردانده‏اند. ليكن عمل صحيحى انجام نداده‏اند، زيرا دو مرجع مختلف، براى دو ضمير گرفته‏اند، بدون اينكه قرينه و دليلى در كلام داشته باشند. بعضى «2» ديگر گفته‏اند: مراد اين است كه:" كفار، دستهاى خود را به دهان هاى خود گرفتند، در حالى كه به انبياء اشاره مى‏كردند كه ساكت باشيد، همانگونه كه مردم با يكديگر انجام مى‏دهند، وقتى كه مى‏خواهند به ديگرى بگويند حرف نزن دست به دهان مى‏گيرند كه حرف نزن" بنا بر اين نظر، هر دو ضمير به كفار بر مى‏گردد. و بعضى «3» گفته‏اند:" معناى آيه اين است كه كفار از شدت خشم و عصبانيت، انگشتهاى خود را مى‏گزيدند". بنا بر اين معنا هم، دو ضمير مانند وجه قبلى به كفار  روح المعانى، ج 13، ص 193. (3) تفسير فخر رازى، ج 19، ص 89. برمى‏گردد اشكال اين وجه اين است كه اين معنا كنايه بسيار بعيدى است، كه از لفظ فهميده نمى‏شود. بعضى «1» ديگر گفته‏اند: مراد از" ايدى" حجت‏ها و دليلها است، چون دليل، به منزله دست آدمى است و همان طور كه آدمى با دست خود دفاع و دادوستد مى‏كند با دليل نيز دفاع مى‏كند، اين در صورتى است كه ايدى، جمع" يد" به معناى دست باشد، اما اگر جمع يد به معناى نعمت باشد باز هم مى‏توان آن را به معناى دليل گرفت، زيرا دليل و حجتهاى انبياء، خود يكى از نعمتهاى ايشان به مردم است، و بنا بر اين، معناى آيه اين مى‏شود كه: مردم دليلهاى انبياء را به دهان ايشان كه از همانجا بيرون شده بر مى‏گرداندند. قريب به اين معنا، وجه ديگرى است كه بعضى «2» ذكر كرده و گفته‏اند: مراد از ايدى، نعمتهاى رسولان، يعنى اوامر و نواهى ايشان است، و هر دو ضمير به رسل بر مى‏گردد و معنى آيه اين است كه كفار، انبياء را تكذيب كرده، اوامر و نواهى ايشان را انكار كردند. باز قريب به اين معنى قول عده ديگرى «3» است كه گفته‏اند: مراد از ايدى، نعمتها است، و ضمير در" ايديهم" به رسل بر مى‏گردد، و كلمه" فى" در جمله" فِي أَفْواهِهِمْ" به معناى" باء" است، و ضمير در آن به كفار بر مى‏گردد، و معنايش اين است كه كفار با زبانهاى خود نعمت‏هاى رسولان، يعنى حجتهاى ايشان را انكار كردند. خواننده محترم به خوبى مى‏داند كه اين چند معنايى كه نقل كرديم معناهاى بعيدى است كه از فهم عرف به دور است، و كلام خداى تعالى برتر از اين است كه به چنين معانى حمل شود. " وَ قالُوا إِنَّا كَفَرْنا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنا إِلَيْهِ مُرِيبٍ"- اين جمله، به منزله بيان براى جمله" فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْواهِهِمْ" است و جمله اولى آن، يعنى" إِنَّا كَفَرْنا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ" انكار شريعت الهى است كه در حقيقت متن رسالت است و جمله دوم يعنى" وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ ..." انكار حجتها و معجزات ايشان و اظهار ترديد در آن چيزى است كه بدان دعوت مى‏كنند كه همان توحيد ربوبيت باشدتفسير فخر رازى، ج 19، ص 90. ‌صفحه‌ى 34 " قالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى". كلمه" فطر" بطورى كه راغب گفته «1» است در اصل به معناى پاره كردن از درازاى پارچه و يا چيز ديگر است، وقتى گفته مى‏شود:" فطرت الشي‏ء فطرا" معنايش اين است كه آن را از طرف طول شكافتم. و وقتى گفته مى‏شود:" افطر الشي‏ء فطورا و انفطر انفطارا" معنايش اين است كه قبول شكافتن و پاره شدن نمود. و در قرآن كريم هر جا كه اين ماده را به خداى تعالى نسبت داده به معناى ايجاد است، ولى در معناى ايجاد به نوعى عنايت استعمال شده، گويا خداى تعالى عالم عدم را شكافته، و از شكم آن موجودات را بيرون كشيده است، و اين موجودات تا زمانى وجود دارند كه خداى تعالى دو طرف عدم را هم چنان باز نگهداشته باشد، و اما اگر آنها را رها كند كه به يكديگر وصل شوند باز موجودات معدوم مى‏شوند، هم چنان كه فرموده" إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ" «2». بنا بر اين، تفسير كردن كلمه" فطر" به خلق، كه عبارت است از جمع آورى اجزاء، تفسير صحيحى نيست، و اگر در بعضى عبارات ديده مى‏شود، در حقيقت اشتباه است، به شهادت اينكه اگر فطر به معناى خلق بود بايد برهانى كه در آيه مورد بحث، يعنى در جمله" فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ" كه بر اثبات وجود خالق اقامه شده، برهانى ناقص و اجنبى از مدعا باشد، زيرا بت‏پرست هم وجود خالق را منكر نيست، و قبول دارد كه خالق عالم، همان خداى سبحان است و بس، ليكن توحيد ربوبيت را منكر است، و همچنين معبود را منحصر به يكى نمى‏داند، و در مقابل كسى كه منكر توحيد در ربوبيت و عبادت است، اثبات خالق فائده‏اى ندارد. از اينجا مى‏فهميم كه جمله مذكور، در مقام اثبات توحيد ربوبيت است، چون اين جمله، در مقابل كلام كفار و مشركين كه گفته بودند:" إِنَّا كَفَرْنا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنا إِلَيْهِ مُرِيبٍ" قرار گرفته، و قبلا هم گفتيم كه مشركين در اين گفتار خود، دو چيز را انكار كرده‏اند، يكى رسالت را و ديگرى توحيد در ربوبيت را، و ناگزير، كلام رسولان هم كه جواب اين گفتار مشركين است، بايد متضمن دو اثبات باشد. مفردات راغب، ماده" فطر". (2) به درستى كه خداى تعالى آسمانها و زمين را از اينكه نابود شوند، نگهداشته است و اگر بخواهند نابود شوند، كيست بعد از خدا كه آنها را نگهدارد. سوره فاطر، آيه 41. پس بايد جمله" أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ" برهان بر اثبات توحيد ربوبيت باشد، و جمله" يَدْعُوكُمْ ..." برهان بر اثبات رسالت و حقانيت ادعاى انبياء، زيرا اگر جمله اولى، صرفا عليه انكار كفار بوده و هيچ جنبه برهانى نداشته باشد، ديگر احتياجى نبود كه وصف" فاطر" را بياورد و آوردن وصف مذكور، براى اين است كه شك در ربوبيت او را بكلى از بين ببرد. توضيح اينكه: در اولين تعقل و دركى كه از اين عالم مشهود مى‏كنيم كه از موجودات تاليف شده و هر يك از آن موجودات، در حد خود، محدود و جداى از غير خود هستند، و هيچ يك از موجودات و اجزاى آنها وجودشان از خودشان و قائم به ذات خودشان نيست، چون اگر قائم به ذات خود بودند نه دستخوش دگرگونى مى‏شدند، و نه نابود مى‏گشتند، مى‏فهميم كه اين موجودات و اجزاى آنها و هر صفت و آثارى كه جنبه هستى و وجود دارد، از ديگرى و مال ديگرى است، و اين ديگرى همان كسى است كه ما خدايش مى‏ناميم، و او است كه اين عالم و اجزاى آن را ايجاد كرده، و براى هر يك حد و مرزى جداى از ديگرى قرار داده است، پس بايد خود او، موجودى بدون حد باشد، و گرنه خود او هم محتاج به ما فوقى است كه او را محدود كرده باشد، و نيز مى‏فهميم كه او واحدى است كه كثرت نمى‏پذيرد، چون كسى كه در حد نمى‏گنجد، متعدد هم نمى‏شود و باز مى‏فهميم كه او با اينكه يكتا است، تمامى امور را همانطور كه ايجاد كرده تدبير هم مى‏كند، زيرا او مالك وجود آنها و همه امور مربوط به آنها است، و كسى در هيچ چيز شريك او نيست- زيرا هيچ موجودى غير او، مالك خودش و غير خودش نيست- پس او رب هر چيزى است، و غير او هيچ ربى نيست، هم چنان كه او ايجاد كننده هر چيزى است و هيچ موجودى غير او نيست. اين برهان برهانى است تمام عيار، و در عين حال ساده و همه كس فهم، و هر انسانى كه با فطرت و و جدان خود بفهمد كه اين عالم مشهود و محسوس، حقيقت و واقعيتى داشته، و آن طور كه سوفسطائيان پنداشته‏اند صرف وهم و خيال نيست،، با اين برهان، توحيد الوهيت و ربوبيت را به آسانى اثبات مى‏كند، و به همين جهت قرآن كريم در آيات مورد بحث كه در مقام بحث با بت‏پرستان است، اين برهان را ايراد كرده است. و از همين جا مى‏توان فهميد اينكه بعضى «1» پنداشته‏اند كه جمله‏ تفسير فخر رازى، ج 19، ص 91. " أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ" برهانى است كه براى اثبات خالق عالم آورده شده، پندار غلطى است. و همچنين، پندار آنكه پنداشته است، جمله مورد بحث، از راه اتصال تدبير، توحيد ربوبيت را اثبات مى‏كند بطلانش روشن است بلكه همانطور كه گفتيم اين آيه برهانى است بر اثبات وجود خداى تعالى، از راه قيام وجود هر موجودى و آثار آن از هر جهت به ذات او، تا هم وحدانيت ربوبيت را اثبات كند، و هم گفتار آنان را كه به عنوان تاييد شك و ريب خود گفته بودند:" وَ إِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنا إِلَيْهِ مُرِيبٍ" باطل سازد پس در حقيقت، مضمون اين آيه، قريب به مضمون آيه" قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لا ضَرًّا" «1» است كه گذشت. [توضيح برهانى كه از جمله:" يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ ..." براى اثبات نبوت عامه استفاده مى‏شود] همانطور كه گفتيم: جمله مورد بحث، اشاره است به برهان توحيد ربوبيت، و جمله" يدعوكم ..." اشاره است به برهان بر نبوت، كه ايشان آن را انكار مى‏كردند و مى‏گفتند: " إِنَّا كَفَرْنا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ" و مقصودشان اين بود كه اصولا ما دين انبياء و شريعتهاى آسمانى را كه بوسيله وحى آمده باشد انكار مى‏كنيم. جمله مذكور گفتار ايشان را به اين بيان ابطال مى‏كند كه يكى از سنت‏هاى الهى اين است كه هر موجودى را به سوى كمال و سعادت نوعى‏اش هدايت نمايد، و انسان يكى از انواع موجودات و يكى از مشمولين اين هدايت است، و عنايت الهى، ايجاب مى‏كند كه او را هم به سوى سعادت زندگيش هدايت نمايد، و چون زندگى او، يك زندگى جاودانه و هميشگى است، و محدود به حدود دنيا و ختم پذير به رسيدن مرگ نيست، قهرا سعادت زندگى او هم، به اين خواهد بود كه در دنيا به نحوى زندگى كند كه زندگى او را تا ابد قرين سعادت نمايد، و آن به اين است كه در اين دنيا، بر اساس تعديل قوا، قدم بردارد، يعنى در بهره‏مندى از متاعهاى دنيوى، از خوردنى‏ها و آشاميدنيها و شهوات جنسى و غير ذلك، همه قواى خود را متمتع سازد، نه اينكه يكى را اشباع نموده ديگرى را بى بهره سازد، و اين قسم زندگى را همان عقايد حق و اعمال صالح تامين مى‏كند و در آخرت هم بوسيله همين عقائد و اعمال داراى زندگى خوشى خواهد بود. و هر چند كه خداوند انسان را مجهز به فطرت كرده، و آن فطرت همواره عقايد حق و اعمال صالح را به او گوشزد مى‏كند، ليكن از آنجايى كه از جهت ديگر، او اين سرشت‏ بگو آيا براى خود غير از خدا دوستانى انتخاب كرده‏ايد، دوستانى كه مالك نفع و ضرر خويش نيستند؟ سوره رعد، آيه 16. را هم دارد كه بايد بطور اجتماعى زندگى كند، و زندگى اجتماعى هم او را وادار بر پيروى هوا و هوسها، و ظلم و فسق مى‏كند، لذا تنها داشتن فطرت كافى نيست، كه او را بر پيروى روش‏هاى حق و عدل وادار سازد، و براى هميشه در عقايد حق و اعمال صالح استوار بماند، و گرنه، بايد اصلا گناهى موجود نشده و هيچ فردى از افراد و اجتماعى از اجتماعات، فاسد نگردد چون همه مجهز به فطرت هستند، پس اينكه مى‏بينيم بعضى از افراد با داشتن فطرت، منحرف مى‏شوند مى‏فهميم كه داشتن فطرت تنها كافى نيست. و عنايت الهى اقتضاء مى‏كند كه خصوص نوع انسانى را علاوه بر فطرت كه همواره او را به سوى صلاح و سعادت دعوت مى‏كند، به يك داعى ديگر نيز مدد كند كه او هدايت الهى را از درگاه خداى تعالى گرفته، به بندگان مى‏رساند، و آن داعى، همان مقام نبوت است كه دارنده آن، در مقامى از پاكى قرار دارد كه به خاطر آن مقام عقايد حق و عمل صالح، برايش كشف مى‏شود، به اين معنا كه رابطه وحى با او برقرار گشته و با غيب، سر سخن باز مى‏كند، و دستوراتى كه پيرويش ضامن سعادت فرد و اجتماع در دنيا و آخرت است مى‏گيرد. اما سعادت دنيا، بخاطر اين كه مكررا گفته‏ايم كه: ميان معصيت‏ها و ظلم‏ها، و ميان خوارى و عذاب الهى كه آخرش هلاكت است، رابطه‏اى قطعى وجود دارد، بطورى كه اگر فساد، در اجتماعى راه پيدا نكند، و همواره بر طبق صلاح فطرى قدم بردارند، هرگز دچار هلاكت نمى‏شوند، و عذاب و خوارى بدون خبر، ايشان را گريبان‏گير نمى‏شود، و در نتيجه آن مقدار از عمر طبيعى كه برايشان مقدر شده در كمال خوشى و سعادت مى‏گذرانند. و اما سعادت آخرت، زيرا پيروى دعوت الهى و به عبارت ديگر، ايمان و تقوى، دل انسان را به هياتى صالح در مى‏آورد، و آلودگى‏هاى نفس را مى‏شويد و در نتيجه زندگى آخرتيش هم قرين سعادت مى‏شود. پس ربوبيت خداى تعالى براى هر موجودى، همانطور كه اقتضاء مى‏كند آن موجود را به بهترين وجهى تدبير نموده و به سوى بهترين سعادت رهبرى كند، اين اقتضاء را نيز دارد كه در امر آدميان هم اعتنايى نموده، رسولانى از خود ايشان به سويشان گسيل دارد، تا هر قومى را به زبان خودش به سوى ايمان و عمل صالح دعوت كنند، تا بدين وسيله سعادت دنيا و آخرتشان تامين بشود، اما سعادت دنيا به اين است كه از عذاب و انقراض و عقابهاى دودمان برانداز محفوظ باشند و سعادت آخرت به اين است كه، به مقدار ايمان و عمل صالحشان، شامل مغفرت الهى گردند. حال كه اين معنا روشن گرديد، مطلب ديگرى را نيز به روشنى در خواهى يافت و آن اينكه جمله" يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى" كه نقل كلام رسولان است، اشاره به اين است كه حجت و برهان مزبور، برهان بر نبوت عامه است، نه نبوت پيغمبر خاصى، و جمله" لِيَغْفِرَ لَكُمْ ..." اشاره به نتيجه اخروى دعوت انبياء است، و جمله" وَ يُؤَخِّرَكُمْ ..." اشاره به نتيجه دنيوى آن است، و اگر نتيجه اخروى دعوت را، مقدم بر نتيجه دنيوى آن ذكر كرده، براى اين است كه آخرت خانه دائمى است و مقصود اصلى دعوت است. و اگر پيامبران، دعوت را در كلام خود به خداى سبحان نسبت دادند براى تنبيه و آگاهى دادن به حقانيت اين كلام بود در مقابل گفتار كفار كه دعوت را به انبياء نسبت داده و گفته بودند:" تَدْعُونَنا إِلَيْهِ". [معناى جمله:" لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ" و وجوهى كه در مورد حرف" من" در اين جمله گفته شده است‏] و اگر به جاى اينكه بفرمايد:" ليغفر لكم ذنوبكم تا گناهانتان را بيامرزد" فرمود: " من ذنوبكم از گناهانتان" به اين منظور بوده كه تبعيض را برساند و بفهماند كه بعضى از گناهان آمرزيده مى‏شود. و شايد از اين جهت باشد كه بطور كلى آمرزش بقدر اطاعت است، و چون جامعه بشرى از معصيتى كه موجب مؤاخذه باشد خالى نيست، پس به هر حال، گناهان آمرزيده شده، پاره‏اى از گناهان اجتماع است، نه همه آنها (دقت فرماييد). بعضى «1» گفته‏اند: مراد از گناهان مورد آمرزش، حق اللَّه است، نه حق الناس، ليكن اين قول رد شده، چون از رسول اكرم (ص) به طريق صحيحى روايت شده كه فرموده: اسلام، گناهان قبل را از بين مى‏برد، چه حق الناس و چه حق اللَّه. بعضى «2» ديگر از مفسرين گفته‏اند: كلمه" من" در" من ذنوبكم" زايد است، و به عنوان تاييد گفتار خود، آيه" يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ" را آورده‏اند كه كلمه" من" در آن نيست، و گفته‏اند: پس معلوم مى‏شود در اينجا هم كه هست، زيادى است و معنايى افاده نمى‏كند. اين را ما جواب مى‏دهيم كه حرف" من" تنها در كلام منفى، زائده مى‏شود نه در كلام مثبت، آن هم بطورى كه گفته‏اند به شرطى كه مدخولش نكره باشد نه معرفه، مثلا گفته مى‏شود:" ما جاءني من رجل هيچ مردى نزد من نيامد"، ولى گفته نمى‏شود:" ليغفر من‏  تفسير الكشاف، ج 2، ص 543. (2) فخر رازى، ج 19، ص 93. ذنوبكم" چون هم كلام مثبت است، و هم مدخول" من" معرفه است. علاوه بر اين، مورد اين آيه، با آيه‏اى كه به عنوان تاييد آورده است تفاوت دارد، چون آيه" يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ" كه ظهور در آمرزش همه گناهان دارد، در مورد ايمان و جهاد است، و آيه اش اين است:" تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ ... يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ" «1» و آيه‏اى كه در مثل مقام مورد بحث، از نوح (ع)- كه اولين پيامبر از پيامبرانى است كه در آيه ذكر شده- نقل مى‏كند كه گفت:" أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ وَ أَطِيعُونِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى" «2» و اين آيه با آيه مورد بحث ما موافقت دارد، چون مخصوص به مورد ايمان و جهاد نيست، پس ظاهرا چاره‏اى جز تبعيض نيست. از جمله توجيهاتى كه براى كلمه" من" در آيه مورد بحث كرده‏اند اين است كه: هر چند كه" من" براى تبعيض است، ليكن در آيه مورد بحث، مقصود از بعض گناهان، همه گناهان است و اين خود يك نوع مجاز است «3». و از جمله آنها اين است كه: مراد، آمرزش گناهان قبل از ايمان است، و آيه شريفه از گناهانى كه بعد از ايمان ارتكاب مى‏شوند ساكت است و وعده آمرزش آنها را نمى‏دهد «4» و از جمله آن توجيهات اين است كه: مقصود از بعضى گناهان، گناهان كبيره است، و معلوم است كه گناهان كبيره بعضى از گناهان است «5». اين توجيهات، وجوه ضعيفى هستند كه نبايد به آنها اعتناء نمود. زمخشرى در كشاف، بحثى به صورت سؤال و جواب ايراد كرده و مى‏گويد اگر بپرسى تبعيض در جمله" من ذنوبكم" به چه معنى است؟ در جواب مى‏گويم: هيچ جاى قرآن چنين تبعيضى نديدم، بجز در مواردى كه خطاب به كفار است، مانند آيه" وَ اتَّقُوهُ وَ أَطِيعُونِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ" و آيه" يا قَوْمَنا أَجِيبُوا داعِيَ اللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ" ولى در مواردى كه خطاب به مؤمنين است، همه جا تعبير" يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ" آورده است، مانند آيه" هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى‏ تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ ... يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ" و امثال اين‏  به خدا و رسولش ايمان آورده و در راه خدا با مالها و جانهايتان جهاد كنيد ... خدا گناهانتان را مى‏آمرزد. سوره صف، آيه 12. (2) خدا را عبادت نموده و پرهيزگار باشيد، و اطاعت مرا بكنيد، تا خدا بعضى از گناهان شما را بخشيده و مرگتان را تا موقع معين به تاخير بيندازند. سوره نوح، آيه 3 و 4. (3) تفسير فخر رازى، ج 19، ص 93. (4 و 5) تفسير روح المعانى، ج 13، ص 196. آيات كه اگر در قرآن كريم جستجو كنى خواهى يافت، و گويا اين تفاوت و اختلاف در خطاب بخاطر اين است كه دو گروه كفار و مؤمنين را به يك جور مورد خطاب قرار نداده باشد «1». گويا مراد زمخشرى از تفاوت در تعبير و خطاب، اين باشد كه گناه قابل آمرزش هر دو طايفه يكى است، و آن عبارت است از همه گناهان. چيزى كه هست، شرافت مقام ايمان اقتضاء دارد كه در خطاب به ايشان تصريح به اين معنا بكند و بفرمايد همه گناهان شما را مى‏آمرزد، و در خطاب به كفار اكتفاء به آمرزش بعضى از آنها بكند و نسبت به ما بقى سكوت كند، و آمرزش بعضى از گناهان منافات با آمرزش بعضى ديگر ندارد. بايد مراد زمخشرى از تفاوت مذكور اين باشد، و گرنه صرف تفاوت در خطاب، هيچگاه باعث نمى‏شود كه گوينده، مرتكب خلاف واقع شود. " وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى"- يعنى خداوند، در عقوبت و هلاكت شما عجله نمى‏كند، بلكه آن را تا زمانى كه هرگز تاخير ندارد، و براى شما معين كرده است به تاخير مى‏اندازد و قول او تخلف‏پذير نيست و ما در تفسير اول سوره انعام، گذرانديم كه اجل دو تا است: يكى اجل معلق و موقوف، و يكى اجل مسمى كه هيچ تاخير نمى‏پذيرد، و يكى از ادله اين معنا، گفتار حضرت نوح (ع) است كه در همين مقام به مردم خود گفته و خداوند آن را چنين حكايت مى‏كند:" وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ أَجَلَ اللَّهِ إِذا جاءَ لا يُؤَخَّرُ" «2». [توضيحى در باره معجزه در بيان جمله:" فاتوا بسلطان مبين"] " قالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونا عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتُونا بِسُلْطانٍ مُبِينٍ". در مباحث نبوت در جلد دوم اين كتاب گذشت كه گفتيم: آيت معجزه، حجت و دليلى است عام، بر نبوت هر پيغمبرى، نه حجت عاميانه و مخصوص عوام، مخصوصا معجزه وحى و نبوت كه خود يك نوع اتصال به غيب مى‏باشد امرى خارق العاده در ميان افراد بشر است كه در بين خود، نظير آن را نمى‏يابند، پس هر كه مدعى نبوت باشد بايد ادعاى خود را اثبات كند، و راهى براى اثبات آن ندارد جز از طريق خارق عادت ديگرى كه دلالت بر صحت تفسير كشاف، ج 2، ص 543. (2) و شما را تا اجل مسمى تاخير مى‏اندازد، آرى اجل خدا وقتى بيايد ديگر تاخيرپذير نيست. سوره نوح آيه 4. اين اتصال غيبى بكند. چون به اصطلاح اهل علم" حكم الامثال واحد حكم مثلها يكى است" و خلاصه، وقتى جايز و ممكن باشد كه كسى ارتباط و اتصال به عالم غيب، كه خود يك خارق عادت است داشته باشد، بايد بتواند خارق عادتهاى ديگرى هم بياورد تا خارق عادت اولى را تاييد و اثبات كند. پيغمبران بعد از آنكه عليه كفار معاصر خود، بر مساله نبوت عامه احتجاج مى‏كنند و مى‏فرمايند:" يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى" كفار بر مى‏گردند و مطالبه دليل مى‏كنند و عمل خود را چنين توجيه مى‏كنند كه:" إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا" آخر شما، جز يك بشرى مثل ما نيستيد، چرا ما بايد ادعاى شما را بپذيريم؟ و بعد از آنكه از عمل خود چنين اعتذار جستند، صراحتا و بدون پرده درخواست دليل نموده مى‏گفتند: " فَأْتُونا بِسُلْطانٍ مُبِينٍ" پس حالا كه اصرار مى‏ورزيد معجزه‏اى آشكار بياوريد. معناى كلامشان اين است كه بر فرض هم بپذيريم كه مقتضاى عنايت الهى اين است كه ما را بسوى مغفرت و رحمت خود دعوت كند، ليكن اين را ديگر نمى‏پذيريم كه اين دعوت را، به دست شخص شما انجام داده باشد، چون شما هم مثل ما يك فرد بشر هستيد و هيچ زيادى بر ما نداريد، و اگر رسيدن به چنين مقامى از آثار و خواص بشريت است ما نيز بشر هستيم و بايد آنچه را كه شما مى‏يابيد ما هم بيابيم، پس اگر شما در دعوت خود راست مى‏گوييد، و قدرتى ما فوق قدرت بشرى داريد، بايد بتوانيد كه كارهايى ما فوق كارهاى بشرى انجام داده و معجزه‏اى آشكار و دندان‏شكن بياوريد كه بر عقل‏هاى ما چيره شود، و ما را به اذعان و اعتراف بر نبوت شما مجبور سازد، و آن معجزه‏اى است كه مانند دعوتتان خارق عادت باشد. از اين بيان كه ذكر كرديم روشن مى‏شود كه: اولا- گفتار كفار در آيه مورد بحث، از قبيل انكار ادعاى انبياء است و جمله" إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا" سند انكار ايشان است، و جمله" فَأْتُونا بِسُلْطانٍ مُبِينٍ" تصريح به در خواست دليل است، (در جمله اول، مى‏گويند: ما به اين دليل قبول نداريم، و در جمله دوم مى‏گويند: دليل مدعاى شما چيست؟). و ثانيا- جمله" تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونا عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا" از قبيل جمله معترضه است كه بين انكار، و سند انكار فاصله انداخته، و معنايش اين است كه شما بشرى مانند ما هستيد و هيچ فضيلت و شرافتى بر ما نداريد، بنا بر اين، هيچ وجهى ندارد كه ما ادعاى شما را بدون دليل بپذيريم، آن هم ادعايى كه ما در خود و امثال خود سراغ نداريم، و اگر هم از كسى‏  ديده و شنيده باشيم، از كسانى شنيده‏ايم كه منافع و اغراض مادى محركشان بوده است، اينك حق داريم بگوئيم كه شما مى‏خواهيد ما را از سنت ديرينه و دين آباء و اجدادى‏مان برگردانيد. [پاسخ انبياء (ع) در مقابل مكذبان كه گفتند شما چون ما بشر هستيد، و سلطان مبين (معجزه) مطالبه كردند] " قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ ...". در اين آيه، انبياء پاسخ ايراد كفار را مى‏دهند كه مى‏گفتند: شما بشرى مانند ما هستيد و داراى هويتى مانند فرشتگان ملكوتى و متصل به غيب نيستيد چون اگر چنين ادعايى بكنيد، بايد براى صدق ادعاى خود، عملى انجام دهيد كه دلالت بر داشتن قدرت غيبى شما بكند. حاصل جواب رسولان اين است كه درست است كه ما مانند شما بشر هستيم، و ليكن اين كه گفتيد: مانند شما بشر بودن مستلزم نداشتن امتياز و خصايصى فوق العاده، از قبيل وحى و رسالت است، صحيح نيست، زيرا مماثلت و همانندى در بشريت، باعث همانندى در جميع كمالات صورى و معنوى انسانى نيست، هم چنان كه مى‏بينيم افراد عادى مردم در اعتدال و موزون بودن قد و قامت و زيبايى منظر، مثل هم نيستند، و همچنين در رزانت عقل و درستى رأى و فهم و ذكاوت همانند هم نيستند، در بعضى (اين كمالات ظاهرى و معنوى) يافت مى‏شود و در بعضى نمى‏شود، بنا بر اين، چه استبعادى دارد كه خداوند به بعضى از افراد بشر، تفضل و عنايت مخصوص كرده، و او را به وحى و رسالت، بر ساير مردم ترجيح داده باشد، و خدا به هر كس از بندگان خويش بخواهد منت مى‏نهد. دليلى هم كه آورديد و گفتيد:" بايد عملى انجام دهيد كه دلالت بر داشتن قدرت غيبى شما بكند" صحيح و تمام نيست، زيرا اين سخن وقتى صحيح است كه ما ادعاى شخصيت ملكوتى و قدرت غيبى كرده باشيم، قدرتى كه دارنده‏اش هر چه بخواهد مى‏كند، و ما چنين ادعايى نكرده‏ايم، ما خود و ساير انبياء را جز بشرى مانند شما نمى‏دانيم، تنها تفاوتى كه قائل هستيم، اين است كه به ما انبياء وحى مى‏شود، ما را فرمان رسالت مى‏دهند، و اگر معجزه‏اى هم مى‏آوريم به اذن خدا و مشيت او است. بنا بر اين، جمله" إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ" در حقيقت تسليمى است از انبياء (ع) نسبت به كلام كفار كه مى‏گفتند:" إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا" يعنى در برابر سخن كفار تسليم شدند تا از همان سخن، عكس آن نتيجه‏اى را كه خود آنان مى‏گرفتند بگيرند و جمله" وَ لكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ" اشاره به مقدمه‏اى است كه به انضمام آن، نتيجه مطلوب بدست مى‏آيد، و اصل جواب عبارت است از جمله" وَ ما كانَ لَنا أَنْ نَأْتِيَكُمْ‏  بِسُلْطانٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ" كه از بشر بودن خود، نتيجه گرفته‏اند. و اگر اين بحث را با جمله" وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ" خاتمه داده است براى اشاره به مطلبى است كه به منزله دليل ديگرى است كه اختصاص به مؤمنين دارد، و آن اين است كه: ايمان مؤمنين به خداى سبحان، اقتضاء مى‏كند كه معتقد باشند به اينكه آوردن معجزه، امرى است كه به خداى تعالى مربوط مى‏باشد چون حول و قوه همه، مال خدا و مخصوص او است و كسى بدون اذن او مالك چيزى از آن حول و قوه نيست. توضيح اين كه: بعد از آنكه مؤمنين معتقد شدند كه معبود آنها خدايى است كه تمامى عالم از او مبدأ گرفته و به او منتهى مى‏شود، و قوام هر چيزى به وجود او است، بايد معتقد گردند كه تنها او رب تمامى موجودات و مالك تدبير آنها است، و هيچ موجودى مالك چيزى بدون اذن و عنايت او نيست، پس او وكيل هر چيز، و قيوم تمامى امور مربوط به آن است. پس مؤمنين، بايد رب خود را وكيل خود در همه امور مربوط به خود بدانند حتى در اعمالى كه به خودشان نسبت مى‏دهند چون گفتيم: حول و قوه همه از اوست، رسول او نيز بايد اعتراف كند كه خودش نمى‏تواند از پيش خود معجزه‏اى بياورد، مگر آنكه خدا اذنش بدهد. اين آيه شريفه ظهور در اين مطلب دارد كه، انبياء (ع) چنين ادعايى نكرده‏اند كه: آوردن معجزه، كه آن را سلطان مبين ناميده‏اند، از ايشان محال است، بلكه خواسته‏اند بگويند در آوردن آن، استقلال نداريم، و چنين نيست كه اگر بخواهيم بياوريم، به اذن خدا محتاج نباشيم، و براى بيان اين معنى، دو دليل بالا را آورده‏اند. يكى براى كفار، و يكى براى مؤمنين نه براى امتناع و محال بودن آن. " وَ ما لَنا أَلَّا نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلى‏ ما آذَيْتُمُونا وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ". كلمه" ما" كه در اول اين آيه است استفهامى است، آن هم استفهام انكارى، كه معناى" چرا نبايد چنين باشيم" را مى‏دهد، و جمله" وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا"، حال از ضمير در" لنا" است، و سبل انبياء و رسل، همان شريعتهايى است كه مردم را به سوى آن دعوت مى‏كردند، هم چنان كه فرمود:" قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصِيرَةٍ"  بگو اين راه من است كه با بصيرت مردم را بسوى خدا مى‏خوانم. سوره يوسف، آيه 108. [معناى جمله:" وَ ما لَنا أَلَّا نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ ... وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ" در گفتگوى انبياء (ع) با مكذبان‏] و معناى آيه اين است كه: ما چه عذرى مى‏توانيم داشته باشيم در اين كه به خدا توكل نكنيم، و حال آن كه خداى تعالى ما را به راههايمان هدايت فرمود، و ما خود در اين سعادت و اين نعمت بزرگ كه بر ما منت نهاده دخالتى نداشته‏ايم، چون كه خداى سبحان، اين كار را با ما كرده و چنين نعمتى كه تمامى خيرات در آن است به ما ارزانى داشته، لازم است در ساير امور خود هم، بر او توكل كنيم. و اين كلام، در حقيقت حجت دومى است بر وجوب توكل بر خدا چون در اين حجت، مطلب را از راه دلالت ثبوت ملازمى بر ملازم ديگر اثبات نموده است يعنى از راه ثبوت هدايت، وجوب توكل را اثبات كرده هم چنان كه در حجت قبلى از راه خود مؤثر، برهان آورد، بيان اين حجت اين است كه: هدايت خدا ما را به راههايمان، خود دليل بر وجوب توكل ما بر اوست زيرا مى‏دانيم كه او به بندگان خود خيانت نمى‏كند، و جز خير براى ايشان چيز ديگرى نمى‏خواهد، و با اينكه چنين دليلى بر وجوب توكل داريم، ديگر چه دليلى بر عدم آن مى‏توانيم داشته باشيم تا عذر ما باشد. و چون با بودن دليل بر وجوب توكل، معقول نيست دليلى هم بر عدم وجوب باشد، ناگزير هيچ راه و عذرى براى عدم توكل بر خدا، نخواهيم داشت. پس جمله" وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ" به منزله دليل" لمى" «1» و جمله" وَ ما لَنا أَلَّا نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا" به منزله دليل" انى" «2» است. از خواننده گرامى تمنا مى‏شود در اين بيان شيرين و احتجاج" سهل و ممتنع" «3» كه قرآن كريم، در كوتاهترين عبارت، در اختيار متدبرين خود قرار داده است دقت فرمايند. در جمله" وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلى‏ ما آذَيْتُمُونا" صبر در برابر آزار و اذيت امت را، فرع بر وجوب توكل بر خدا قرار داده است و معنايش اين است كه: حال كه واجب شد بر او توكل  دليل لمى عبارت است از: استدلال از وجود مؤثر بر وجود اثر، مانند پى بردن از داشتن ايمان به وجوب توكل كه اثر آن است. (2) دليل انى بر خلاف آنچه در افواه معروف است كه مى‏گويند عبارت است از: پى بردن از معلول به وجود علت، عبارت است از پى بردن از وجود چيزى، به وجود ملازم آن، چون هيچ وقت از اثر پى به مؤثر برده نمى‏شود، زيرا تصور اثر، بدون تصور مؤثر محال است، در آيه مورد بحث، ملازم وجوب توكل، مساله هدايت است، كه از اين به آن پى مى‏بريم. (3) در اصطلاح اهل ادب، سهل و ممتنع به مطلبى مى‏گويند كه در عين دشوارى، ساده و آسان باشد. كنيم، و حال كه ما به او ايمان داريم، و حال كه مى‏بينيم او ما را به راههايمان دلالت و رهبرى فرموده است، جا دارد كه در راه دعوت شما به سوى او، در برابر آزار شما صبر كنيم، تا او به آنچه كه مى‏خواهد حكم فرمايد و هر چه مى‏خواهد بكند، بدون اينكه ما به حول و قوه خيالى خودمان اعتمادى بكنيم. و جمله" وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ" مطلب را ترقى داده، مى‏فهماند كه: نه تنها ما بايد چنين باشيم، بلكه هر كسى كه داراى توكل به خدا است بايد وصفش چنين باشد، چه مؤمن و چه كافر، زيرا غير او دليل و راهنماى ديگرى نيست، هر چند كه غير مؤمن نمى‏تواند متوكل حقيقى باشد، چون كسى كه داراى توكل حقيقى است، فكر مى‏كند كه همه امور به دست خدا است، و با چنين فكرى جز اطاعت در آنچه دستور مى‏دهد و دست بردارى از آنچه نهى مى‏كند و رضا به آنچه كه راضى مى‏شود و خشم بر آنچه كه او را به خشم در مى‏آورد چاره‏اى ندارد، و اين همان ايمان است. " وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُمْ مِنْ أَرْضِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا". اين كلام، تهديدى است كه كفار بعد از درماندن در بحث و مناظره با پيغمبران خود، به ايشان كرده‏اند، و خطاب در" لنخرجنكم ... حتما شما را بيرون مى‏كنيم ..." به پيغمبران و مؤمنين به ايشان است، و از آن بر مى‏آيد كه حتى به اين مقدار هم راضى نبودند كه پيغمبران از دين خدا دست بردارند ولى مؤمنين هم چنان بر دين توحيد پايدار باشند، بلكه از ايشان خواسته‏اند كه با اتباع خود از دين توحيد دست برداشته، به ملت كفر آنان روى آورند، و خداوند اين معنا را در آيه" قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يا شُعَيْبُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا" «1» تصريح فرموده است. [توضيح معناى" عود" در تهديد كفار خطاب به پيامبران (ع) و مؤمنان:" أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا"] كلمه" لتعودن" از ماده" عاد" به معناى" صار" است، و به همين جهت، جزء افعال ناقصه است، و معنايش برگشتن از حالى به حال ديگر است، چه اينكه حال دوم را قبلا داشته و يا نداشته، خلاصه، مى‏خواهيم بگوييم: كلمه" عود" در اين آيه، دليل بر اين نيست كه انبياء قبلا در ملت كفر بوده‏اند، و حال به حكم كفار، بايد دوباره به آن آيين برگردند، چون اگر چنين معنايى در كلمه" عود" خوابيده بود بايستى مى‏گفتند:" لتعودن الى ملتنا بايد به ملت ما برگردند" ولى چنين نگفتند بلكه گفتند:" بايد در ملت ما درآييد"  طبقه اشراف از قوم شعيب كه استكبار ورزيدند گفتند: اى شعيب؟ تو و آنانى را كه به تو ايمان آورده‏اند، بطور مسلم از قريه خود بيرون مى‏كنيم، مگر اينكه به آيين ما برگرديد. سوره اعراف، آيه 88. و اين خود، همانطور كه ديگران «1» نيز گفته‏اند دليل بر اين است كه انبياء، قبلا در ملت كفر نبوده‏اند. و از بيانى كه كرديم فساد گفتار بعضى «2» ظاهر مى‏شود كه گفته‏اند: ظاهر آيه اين است كه رسل، قبل از رسالت در ملت خود بوده‏اند، (بعد از رسالت هم) كفار، ايشان را مجبور كرده‏اند كه دوباره به آنچه كه قبلا در آن بوده‏اند برگردند. بعلاوه خطاب كفار و روى سخنشان، تنها به انبياء نبوده، بلكه مؤمنين به ايشان را نيز مخاطب قرار داده‏اند، و به خاطر اين كه مؤمنين قبلا در ملت كفر بوده‏اند، قرآن كريم هم تعبير به" عود برگشتن" كرده، چون بيشتر و بلكه همه منهاى يك نفر ايشان قبلا در كفر بوده‏اند. و از لطايف فصاحتى كه در آيه بكار رفته، اين است كه يك لام قسم و يك نون تاكيد بر يك طرف ترديد يعنى" لنخرجنكم" و يك لام و يك نون تاكيد هم بر طرف ديگر يعنى" لتعودن"، در آورده است، با اين كه كلمه" او" براى استدراك است كه مفيد استثناء مى‏باشد، و اگر كسى پيش خود فكر كند كه معنا ندارد. بگوييم:" به خدا قسم بايد از شهر ما حتما بيرون شويد مگر اين كه به خدا قسم به ملت ما برگرديد" پس قرآن كريم چرا اين طور تعبير كرده است؟. جوابش اين است كه: با اين عمل، خواسته است، بفهماند، از آنجايى كه برگشتن ايشان به ملت كفر، به اختيار خودشان نبوده، و بر حسب فرض، كفار ايشان را بر مى‏گرداندند، پس در حقيقت طرف ديگر ترديد:" لتعودن شما را به خدا قسم بر مى‏گردانيم" مى‏شود، و وقتى معنا چنين شد، لام قسم و نون تاكيد بر سرش در مى‏آيد، و برگشت معنا باين مى‏شود كه:" به خدا قسم يا از ديار خود بيرونتان مى‏كنيم و يا آن كه به خدا قسم شما را به ملت خود بر مى‏گردانيم". " فَأَوْحى‏ إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمِينَ وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ..." از ظاهر سياق برمى‏آيد كه ضمير جمع اولى كه در" اليهم" است و همچنين دومى كه در" ربهم" است به رسل، و ضمير جمع سومى در" من بعدهم" به كفار بر مى‏گردد، و اگر از ايشان به ظالمين تعبير كرده، براى اين بوده كه سبب هلاكت آنان همان ظلمشان‏  منهج الصادقين، ج 5، ص 128 و كشاف، ج 2، ص 544 و روح المعانى، ج 13، ص 199. (2) تفسير كبير فخر رازى، ج 19، ص 100. بوده است، چون معروف است كه مى‏گويند:" تعليق حكم بر وصف، مشعر به عليت وصف است"، هم چنان كه در جمله" ذلِكَ لِمَنْ خافَ مَقامِي وَ خافَ وَعِيدِ" مشعر بر اين است كه علت پيروز كردن مؤمنين و اسكانشان در زمين، همان ترس از قيامت است. كلمه" مقام" مصدر ميمى است كه مقصود از آن، قيام خدا بر همه امور است، و اگر آن را اسم بگيريم، مقصود مرتبه قيموميت خداى تعالى نسبت به همه امور خواهد بود، مراد از" وعيد" هم تهديداتى است كه خداوند به متخلفين از اوامرش نموده است. پس مراد از:" ترس از مقام خداى تعالى"، ترس از خدا به اين جهت است كه او قائم به همه امور بندگان است، و مقصود از:" ترس از وعيد خدا"، ترس از خدا است به اين جهت كه او كسى است كه بوسيله انبيايش بندگان را از مخالفت اوامرش تهديد نموده، كه البته برگشت اين هم، باز به تقوى و ترس از خدا است، آن وقت همانطور كه كشاف «1» هم اشاره كرده، آيه شريفه بر كلام موسى (ع) منطبق مى‏شود كه به قوم خود فرموده: " اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ" «2». [پاسخ خداوند در مقابل تهديد كافران مكذب:" لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمِينَ وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ الْأَرْضَ ..."] و معناى آن اين مى‏شود كه: پروردگار رسولان، به ايشان وحى فرستاد كه- صفت ربوبيت خاصه خدا نسبت به انبياء را به خاطر توكلى كه ايشان كردند و در نتيجه رحمت خدا و عنايت خاصه او را به خود جلب نمودند ذكر كرده- من سوگند مى‏خورم كه اين مردم كافر را- كه شما را بظلم خود تهديد مى‏كنند- هلاك خواهم كرد، و زمين را (آرى همين سرزمينى كه آنها تهديد مى‏كنند شما را از آن بيرون كنند) در اختيار شما قرار خواهم داد، و اين پاداش ترسى است كه از من و از تهديد من داشتيد، و اين خواست ما است كه زمين را به بندگان پرهيزگار خود بدهيم. " وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ". " استفتاح"، فتح و پيروزى خواستن، و" خيبه" نااميد شدن و زيان كردن و هلاكت است،" عنيد" هم مانند" معاند" به معناى لجوج است. ضمير در" استفتحوا" به رسولان بر مى‏گردد، يعنى رسولان وقتى دستشان از همه جا كوتاه شد و ظلم ظالمان و تكذيب معاندين به نهايت رسيد، از خدا طلب فتح و پيروزىتفسير كشاف، ج 2، ص 545. (2) از خدا استعانت نموده و شكيبايى كنيد كه زمين از آن خداست، به هر كه از بندگانش بخواهد مى‏دهد و سرانجام نيك از آن پرهيزگاران است. ، مانند حضرت نوح كه گفت:" أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ" «1» ممكن هم هست ضمير مذكور را هم به رسولان و هم به كفار برگردانيم، چون كفار هم اصرار داشتند كه انبياء آن نصرتى را كه براى خود پيشگويى كرده بودند نشان دهند و مكرر سركوب مى‏كردند كه پس چه شد نصرتى كه مى‏گفتيد؟" مَتى‏ هذَا الْفَتْحُ" «2» يا" مَتى‏ هذَا الْوَعْدُ" «3» بنا بر اين تقدير معناى آيه چنين مى‏شود كه، رسولان از يك سو و كفار از سوى ديگر فتح خدايى را مى‏خواستند، و سرانجام، خيبت و نوميدى و هلاكت نصيب كفار شد. " مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ يُسْقى‏ مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ ... وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَلِيظٌ". كلمه" صديد" به معناى چركى است كه از رحم سرازير شود، و اين معرفى آبى است كه كفار در جهنم مى‏نوشند، و كلمه" تجرع" به معناى نوشيدن مشروب بطور جرعه جرعه و دائم است، و كلمه" اساغة" به معناى جريان دادن نوشيدنى‏ها در حلق است، وقتى گفته مى‏شود" ساغ الشراب" معنايش اين است كه نوشيدنى را در حلق خود مى‏ريخت، و وقتى گفته مى‏شود" أسغيته الشراب" معنايش اين است كه من نوشيدنى را در حلق او ريختم، در مجمع البيان «4» چنين آمده، بقيه كلمات اين دو آيه هم روشن است. " مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمالُهُمْ كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِفٍ ...". " روز عاصف" روزى را مى‏گويند كه: در آن بادهاى تند بوزد، در اين آيه، اعمال كفار را از اين جهت كه به نتيجه نمى‏رسد و اثر سعادتى براى آنان ندارد به خاكسترى مثل مى‏زند كه دچار بادهاى تند گشته در يك لحظه نابود گردد، مانند آيه شريفه‏اى كه مى‏فرمايد:" وَ قَدِمْنا إِلى‏ ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً" «5» پس اعمال كفار، هر يك به منزله يك ذره خاكسترى است كه در برابر تندباد روزى طوفانى قرار گيرد و اثرى از آن باقى نماند. و از اينجا معلوم مى‏شود كه كلام تمام است و حاجت به تقدير چيزى ندارد و لازم نيست مانند برخى «6» بگوئيم تقدير آيه" مثل اعمال الذين كفروا ..."، است و به طورى كه از ظاهر آيه (1) خدايا من مغلوب شدم، لذا از تو يارى مى‏طلبم. سوره قمر آيه 10. (2) سوره الم سجده آيه، 18. (3) سوره يس، آيه 48. (4) مجمع البيان، ج 6، ص 308. (5) ما به يك يك عمل كرد كفار مى‏پردازيم و آنها را به باد فنا مى‏دهيم. سوره فرقان، آيه 23. (6) تفسير كبير فخر رازى، ج 19، ص 105 و مجمع البيان، ج 6، ص 309. بر مى‏آيد اين مثال تتمه كلام موسى (ع) نيست، بلكه نتيجه‏اى است كه از كلام او گرفته شده است. بحث روايتى [(رواياتى در باره شكر نعمت و چند روايت ديگر در ذيل آيات گذشته)] در كافى به سند خود، از معاوية بن وهب، از ابى عبد اللَّه (ع) روايت كرده كه فرمود: هر كه خداوند توفيق شكرش داده باشد، نعمتش را هم زياد مى‏كند، هم چنان كه خودش فرمود:" لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ" «1». و در الدر المنثور است كه ابن ابى الدنيا و بيهقى در كتاب" شعب الايمان" از ابى زهير يحيى بن عطارد بن مصعب، از پدرش روايت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا (ص) فرمود: به هيچ كس چهار چيز ندادند كه از چهار چيزش دريغ كرده باشند، به كسى توفيق شكر ندادند كه از زيادى نعمتش دريغ كرده باشند، زيرا خداى تعالى فرمود:" لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ" و به كسى توفيق دعا ندادند كه اجابت را از وى دريغ كرده باشند چون خداى تعالى فرموده:" ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ" و به كسى توفيق استغفار ندادند كه از آمرزشش دريغ كرده باشند، زيرا خداى تعالى فرموده:" اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً" و به كسى توفيق توبه ندادند كه از قبول توبه‏اش دريغ كرده باشند، چون خداى تعالى فرموده: " وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ" «2». و در همان كتاب است كه ابو نعيم، در كتاب،" حليه" از طريق مالك ابن انس، از جعفر بن محمد بن على بن الحسين روايت كرده كه گفت: وقتى سفيان ثورى به جعفر بن محمد گفت: من از محضرت بر نمى‏خيزم تا اينكه مرا حديث كنى، جعفر بن محمد گفت: پس گوش كن كه براى تو حديثى مى‏گويم كه از احاديث زيادى بهتر باشد، چون حديث زياد، براى تو خوب نيست: وقتى خداوند به تو نعمتى داد و خواستى هميشه برايت بماند شكر و سپاس خداى را بر آن زياد به جاى آر چون خداى تعالى در كتاب مجيدش فرموده: " لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ"، و هر وقت محروميت از نعمتى طول كشيد زياد استغفار كن، چون خداى تعالى در كتاب مجيدش فرموده:" اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ‏  كافى، ج 2، ص 78. (2) الدر المنثور، ج 4، ص 71. - يعنى در دنيا و آخرت «1»- وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً" اى سفيان اگر از ناحيه سلطان و يا كس ديگرى اندوهى به تو روى آورد زياد بگو" لا حول و لا قوة الا باللَّه"، كه اين كلمه، كليد فرج و گنجى از گنجهاى بهشت است «2». مؤلف: در اين معنا، روايات بسيارى از طريق شيعه و سنى رسيده است. و در كافى به سند خود، از عمر بن يزيد روايت كرده كه گفت: از امام صادق (ع) شنيدم كه مى‏فرمود: شكر هر نعمتى، هر قدر هم كه بزرگ باشد، اين است كه حمد خدا گويى «3». و در همان كتاب به سند خود، از حماد بن عثمان روايت كرده كه گفت: امام صادق (ع) از مسجد بيرون آمد، ديد مركبش گم شده، فرمود: اگر خدا مركبم را به من برگرداند حق شكر او را ادا خواهم كرد، چيزى نگذشت مركبش را آوردند، حضرت در شكر آن گفت: الحمد للَّه. شخصى پرسيد: فدايت شوم، مگر شما نفرموديد: هر آينه شكر خدا را آن طور كه حق او است بجا مى‏آورم؟ فرمود: مگر نشنيديد گفتم. الحمد للَّه «4». و در همان كتاب به سند خود، از ابى بصير روايت كرده كه گفت: خدمت امام صادق (ع) عرضه داشتم: آيا شكر خدا حدى دارد كه اگر بنده خدا به آن حد شكر كند، شكر خداى را كرده باشد؟ فرمود: آرى. عرضه داشتم: چيست؟ فرمود: در مقابل هر نعمتى، از اهل و مال كه به او داده، بگويد: الحمد للَّه، و اگر در نعمتى كه خداوند به او داده حقى باشد آن حق را ادا كند، و از همين باب است كه خداى تعالى به ما تعليم داده، در هنگام سوار شدن بر مركب بگوئيم" سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ" و نيز تعليم داده كه بگوئيم:" رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ" و همچنين آيه شريفه" رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً" «5». و در تفسير عياشى، از ابى ولاد روايت شده كه گفت: به امام صادق (ع) عرض كردم مگر غير از اين است كه اين نعمتى كه داريم (ولايت اهل بيت) از ناحيهدر نسخه روايت چنين است، اما ظاهرا بايد كلمه" و در آخرت" بعد از انهارا واقع شود. (2) الدر المنثور، ج 4، ص 71. (3) كافى، ج 2، ص 79، ح 17. (4) كافى، ج 2، ص 79، ح 18. (5) كافى، ج 2، ص 78، ح 12. خدا است؟ حال اگر شكرش را به جاى آورديم آن را زيادتر مى‏كند چون خودش فرموده: " لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ"؟ فرمود: چرا، هر كس خداى را بر هر نعمتى شكر و سپاس بگويد، و بداند كه نعمتش از ناحيه او است نه غير، خداوند نعمتش را بر او زياد مى‏كند «1». مؤلف: دو روايت آخرى به بهترين وجهى شكر را تفسير مى‏كنند، و بيان گذشته ما هم كه گفتيم: شكر، اظهار نعمت است، هم در اعتقاد و هم به زبان و هم به عمل با آن انطباق دارد، زيرا روايت ابى ولاد، شكر اعتقادى، و روايت ابى بصير شكر عملى، و هر دو روايت شكر زبانى را بيان مى‏كنند، و آيه شريفه" وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ" «2» هم آن را تاييد مى‏كند. و در تفسير قمى مى‏گويد: پدرم مرفوعا و بدون ذكر سند از رسول خدا (ص) حديث كرد كه ايشان فرمود: هر كه همسايه خود را به طمع منزلش اذيت كند، خداوند خانه خود او را به ارث، به آن همسايه مى‏دهد، و اين كلام خداى تعالى است كه مى‏فرمايد:" وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ ... فَأَوْحى‏ إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمِينَ وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ" «3». و در تفسير مجمع و روح المعانى از رسول خدا (ص) روايت شده كه هر كه همسايه‏اش را بيازارد خداى تعالى خانه‏اش را نصيب همان همسايه‏اش مى‏فرمايد «4». و در الدر المنثور است كه ابن ضريس از ابى مجلز روايت كرده كه گفت: مردى خدمت على بن ابى طالب (ع) عرض كرد: من داناترين مردم به انساب هستم. فرمود: تو نمى‏توانى همه مردم را به دودمانى نسبت دهى؟ عرض كرد: چرا مى‏توانم. فرمود: بگو ببينم، در آيه" وَ عاداً وَ ثَمُودَ (وَ أَصْحابَ الرَّسِّ) وَ قُرُوناً بَيْنَ ذلِكَ كَثِيراً" مى‏دانى اين قرون بسيار چه كسانى هستند؟ عرض كرد بله، من همه آنها را نسبت مى‏دهم (و مى‏گويم كدام پسر كدام و نوه كدام بود). فرمود: مگر آيه" أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ لا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا اللَّهُ" را نخوانده‏اى؟ آن مرد، ساكت ماند «5». (زيرا آيه شريفه صريحا مى‏فرمايد كه انسابى هستند كه جز خدا كسى آنها را نمى‏داند تفسير عياشى، ج 2، ص 222، ح 5. (2) نعمت پروردگارت را به زبان آور. سوره ضحى، آيه 11. (3) تفسير قمى، ج 1 ص 368. (4) مجمع البيان، ج 4، ص 206، طبع بيروت. روح المعانى، ج 13، ص 200. (5) الدر المنثور، ج 4، ص 72. و در مجمع از ابى عبد اللَّه (ع) روايت مى‏كند كه فرموده است: كلمه" صديد" به معناى چرك و خونى است كه از عورت زنان فاحشه به آتش دوزخ مى‏ريزد. «1» و در الدر المنثور است كه احمد و ترمذى و نسايى و ابن ابى الدنيا در كتاب" صفة النار" و ابو يعلى و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و طبرانى و ابو نعيم در كتاب" حليه" (وى حديث را صحيح دانسته) و ابن مردويه و بيهقى در كتاب" البعث و النشور" از ابى امامه از رسول خدا (ص) روايت كرده‏اند كه در ذيل آيه" وَ يُسْقى‏ مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ يَتَجَرَّعُهُ" فرموده: آن را نزديكش مى‏برند و او خود را پس مى‏كشد، و هر چه نزديك ترش مى‏آورند صورتش از حرارت آن كباب مى‏شود و پوست سرش كنده مى‏شود، و چون آن را مى‏آشامد امعاء و اعضاى داخلى‏اش پاره پاره مى‏گردد و از پايين تنش مى‏ريزد، خداى تعالى هم فرموده:" وَ سُقُوا ماءً حَمِيماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُمْ" و نيز فرمود: وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ" «2». و در تفسير قمى در ذيل همين آيه، از يكى از معصومين (ع) نقل كرده كه فرمود: چون نزديكش مى‏شوند بدش مى‏آيد، و چون نزديكش مى‏آورند صورتش كباب گشته پوست سرش كنده مى‏شود، و چون آن را مى‏خورد اعضاى داخلى‏اش پاره پاره گشته و نيز كف پاهايش بريده بريده مى‏گردد و از بعضى از ايشان صديد و چرك مانند سيل بيرون مى‏آيد ... «3». و در همان كتاب در روايت ابى الجارود از امام باقر (ع) چنين آمده: " عنيد" به معناى روى‏گردان از حق است

 

آیه 34 سوره نساء- تفسیر نمونه

بسم الله الرحمن الرحین

الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا(آیه 34 سوره نساء)

تفسیر آیه بر اساس تفسیر نمونه:

سرپرستى در نظام خانواده خـانـواده يـك واحـد كـوچـك اجـتماعى است و همانند يك اجتماع بزرگ بايد رهبر و سرپرست واحدى داشته باشد، زيرا رهبرى و سرپرستى دسته جمعى كه زن و مرد مشتركا آن را به عـهـده بـگـيـرنـد مـفـهـومـى نـدارد و در نتيجه مرد يا زن ، يكى بايد ((رئيس )) خانواده و ديـگـرى ((مـعـاون )) و تـحـت نـظـارت او بـاشد، قرآن در اينجا تصريح مى كند كه مقام سرپرستى بايد به مرد داده شود. ((مردان سرپرست و نگهبان زنان هستند)) (الرجال قوامون على النساء). البته مقصود از اين تعبير استبداد و اجحاف و تعدى نيست بلكه منظور رهبرى واحد منظم با توجه به مسؤ وليتها و مشورتهاى لازم است . ايـن مـسـاءله در دنـيـاى امـروز بيش از هر زمان روشن است كه اگر هياءتى (حتى يك هيئت دو نـفرى ) ماءمور انجام كارى شود حتما بايد يكى از آن دو ((رئيس )) و ديگرى ((معاون يا عضو)) باشد وگرنه هرج و مرج در كار آنها پيدا مى شود - سرپرستى مرد در خانواده نيز از همين قبيل است . و ايـن مـوقـعـيـت بـه خاطر وجود خصوصياتى در مرد است مانند ترجيح قدرت تفكر او بر نيروى عاطفه و احساسات (به عكس زن كه از نيروى سرشار عواطف بيشترى بهره مند است ) و ديـگرى داشتن بنيه و نيروى جسمى بيشتر كه با اولى بتواند بينديشد و نقشه طرح كند و با دومى بتواند از حريم خانواده خود دفاع نمايد. بـه عـلاوه تـعـهـد او در بـرابر زن و فرزندان نسبت به پرداختن هزينه هاى زندگى ، و پـرداخـت مـهـر و تـاءمـيـن زنـدگى آبرومندانه همسر و فرزند، اين حق را به او مى دهد كه وظيفه سرپرستى به عهده او باشد. البـتـه مـمـكـن است زنانى در جهات فوق بر شوهران خود امتياز داشته باشند ولى شايد كرارا گفته ايم كه قوانين به تك تك افراد و نفرات نظر ندارد بلكه نوع و كلى را در نظر مى گيرد، و شكى نيست كه از نظر كلى ، مردان نسبت به زنان براى اين كار آمادگى بـيـشترى دارند، اگر چه زنان نيز وظايفى مى توانند به عهده بگيرند كه اهميت آن مورد ترديد نيست . جـمـله بـعـد اشـاره بـه هـمـيـن حـقـيـقـت اسـت زيـرا در قـسـمـت اول مى فرمايد: ((اين سرپرستى به خاطر تفاوتهايى است كه خداوند از نظر آفرينش ، روى مـصـلحـت نـوع بـشـر مـيـان آنـهـا قـرار داده )) (بـمـا فضل الله بعضهم على بعض ). در قسمت ديگر مى فرمايد: ((و نيز اين سرپرستى به خاطر تعهداتى است كه مـردان در مـورد انفاق كردن و پرداختهاى مالى در برابر زنان و خانواده به عهده دارند)) (و بما انفقوا من اموالهم ). ولى نـاگـفـتـه پـيـدا اسـت كـه سـپـردن ايـن وظـيـفـه بـه مـردان نـه دليل بالاتر بودن شخصيت انسانى آنها است و نه سبب امتياز آنها در جهان ديگر، زيرا آن صرفا بستگى به تقوى و پرهيزگارى دارد، همانطور كه شخصيت انسانى يك معاون از يك رئيس ممكن است در جنبه هاى مختلفى بيشتر باشد اما رئيس براى سرپرستى كارى كه به او محول شده از معاون خود شايسته تر است . سـپـس اضـافـه مـى كند كه زنان در برابر وظايفى كه در خانواده بر عهده دارند به دو دسته اند: دسـتـه اول : ((صـالحان و درستكاران ، و آنها كسانى هستند كه خاضع و متعهد در برابر نـظـام خـانـواده مـى بـاشـنـد و نـه تـنـها در حضور شوهر بلكه در غياب او، حفظ الغيب مى كنند)) (فالصالحات قانتات حافظات للغيب بما حفظ الله ). يعنى مرتكب خيانت چه از نظر مال و چه از نظر ناموس و چه از نظر حفظ شخصيت شوهر و اسـرار خـانـواده در غـيـاب او نـمـى شـونـد، و در بـرابـر حـقـوقـى كـه خداوند براى آنها قـايل شده و با جمله ((بما حفظ الله )) به آن اشاره گرديده وظايف و مسؤ وليتهاى خود را به خوبى انجام مى دهند. بـديـهـى است مردان موظفند در برابر اين گونه زنان نهايت احترام و حق شناسى را انجام دهند. زنان متخلف دسته دوم : زنانى هستند كه از وظايف خود سرپيچى مى كنند و نشانه هاى ناسازگارى در آنـهـا ديـده مـى شـود، مـردان در برابر اين گونه زنان وظايف و مسؤ وليتهايى دارند كه بايد مرحله به مرحله انجام گردد. و در هر صورت مراقب بـاشـنـد كه از حريم عدالت ، تجاوز نكنند، اين وظايف به ترتيب زير در آيه بيان شده است : مرحله اول در مورد زنانى است كه نشانه هاى سركشى و عداوت و دشمنى در آنها آشكار مى گـردد كـه قـرآن در جـمـله فـوق از آنـهـا چـنـيـن تعبير مى كند: ((زنانى را كه از طغيان و سـركـشـى آنها مى ترسيد موعظه كنيد و پند و اندرز دهيد)) (و اللاتى تخافون نشوزهن <58> فعظوهن ). و بـه ايـن تـرتـيـب آنـهـا كـه پـا از حـريـم نـظـام خـانـوادگـى فـراتـر مـى گـذارنـد قـبـل از هـر چـيـز بـايد به وسيله اندرزهاى دوستانه و بيان نتايج سوء اين گونه كارها آنان را به راه آورد و متوجه مسؤ وليت خود نمود. سـپـس مـى فـرمـايد: ((در صورتى كه اندرزهاى شما سودى نداد، در بستر از آنها دورى كنيد)) (و اهجروهن فى المضاجع ). و بـا ايـن عـكـس العـمـل و بـى اعـتـنـايى و به اصطلاح قهر كردن ، عدم رضايت خود را از رفتار آنها آشكار سازيد شايد همين ((واكنش خفيف )) در روح آنان مؤ ثر گردد. در صـورتـى كـه سركشى و پشت پا زدن به وظايف و مسؤ وليتها از حد بگذرد و همچنان در راه قـانون شكنى با لجاجت و سرسختى گام بردارند، نه اندرزها تاءثير كند، و نه جـدا شـدن در بـسـتـر و كـم اعـتـنـايـى نـفـعـى بـبـخـشـد و راهـى جـز ((شـدت عمل )) باقى نماند ((آنها را تنبيه كنيد)) (و اضربوهن ). در اينجا اجازه داده شده كه از طريق ((تنبيه بدنى )) آنها را به انجام وظايف خويش وادار كنند. اشكال : مـمـكـن اسـت ايـراد كـنـنـد كـه چـگـونـه اسـلام بـه مـردان اجـازه داده كـه در مـورد زنـان متوسل به تنبيه بدنى شوند؟! پاسخ : جواب اين ايراد با توجه به معنى آيه و رواياتى كه در بيان آن وارد شده و توضيح آن در كـتـب فـقـهـى آمـده اسـت و هـمـچـنين با توضيحاتى كه روانشناسان امروز مى دهند چندان پيچيده نيست زيرا: اولا: آيه ، مساءله تنبيه بدنى را در مورد افراد وظيفه نشناسى مجاز شمرده كه هيچ وسيله ديـگـرى دربـاره آنـان مفيد واقع نشود، و اتفاقا اين موضوع تازه اى نيست كه منحصر به اسلام باشد، در تمام قوانين دنيا هنگامى كه طرق مسالمت آميز براى وادار كردن افراد به انـجـام وظـيـفـه ، مؤ ثر واقع نشود، متوسل به خشونت مى شوند، نه تنها از طريق ضرب بـلكـه گـاهـى در مـوارد خـاصـى مـجـازاتـهـايـى شـديـدتـر از آن نـيـز قايل مى شوند كه تا سرحد اعدام پيش مى رود. ثـانيا: ((تنبيه بدنى )) در اينجا - همانطور كه در كتب فقهى نيز آمده است - بايد ملايم و خـفـيـف بـاشـد بطورى كه نه موجب شكستگى و نه مجروح شدن گردد و نه باعث كبودى بدن . ثالثا: روانكاوان امروز معتقدند كه جمعى از زنان داراى حالتى بنام تفسير ((مازوشيسم )) (آزارطـلبـى ) هـسـتـنـد و گـاه كه اين حالت در آنها تشديد مى شود تنها راه آرامش آنان تـنـبـيـه مـختصر بدنى است ، بنابر اين ممكن است ناظر به چنين افرادى باشد كه تنبيه خفيف بدنى در موارد آنان جنبه آرام بخشى دارد و يك نوع درمان روانى است . مـسلم است كه اگر يكى از اين مراحل مؤ ثر واقع شود و زن به انجام وظيفه خود اقدام كند مـرد حـق نـدارد بـهـانـه گـيـرى كـرده ، در صـدد آزار زن بـرآيـد، لذا بـه دنبال ايـن جـمـله مـى فـرمـايـد: ((اگـر آنـها اطاعت كنند به آنها تعدى نكنيد)) (فان اطعنكم فلا تبغوا عليهن سبيلا). و اگـر گـفـتـه شود كه نظير اين طغيان و سركشى و تجاوز در مردان نيز ممكن است پديد آيد، آيا مردان نيز مشمول چنين مجازاتهايى خواهند شد؟ در پـاسـخ مى گوييم آرى مردان هم درست همانند زنان در صورت تخلف از وظايف مجازات مـى گـردنـد حـتـى مـجازات بدنى ، منتها چون اين كار غالبا از عهده زنان خارج است حاكم شرع موظف است كه مردان متخلف را از طرق مختلف و حتى از طريق تعزير (مجازات بدنى ) به وظايف خود آشنا سازد. داسـتـان مـردى كـه بـه هـمـسر خود اجحاف كرده بود و به هيچ قيمت حاضر به تسليم در بـرابـر حـق نـبـود و عـلى (عـليـه السـلام ) او را بـا شـدت عمل و حتى با تهديد به شمشير وادار به تسليم كرد معروف است . و در پـايـان مـجـددا بـه مـردان هـشـدار مـى دهـد كـه از مـوقـعيت سرپرستى خود در خانواده سـوءاسـتـفـاده نـكـنـنـد و بـه قدرت خدا كه بالاتر از همه قدرتها است بينديشند ((زيرا خداوند بلند مرتبه و بزرگ است )) (ان الله كان عليا كبيرا).

 

أَقِمِ الصَّلاَةَ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَى غَسَقِ اللَّيْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا ﴿78

 نماز را از زوال آفتاب تا نهايت تاريكى شب برپادار و [نيز] نماز صبح را زيرا نماز صبح همواره [مقرون با] حضور [فرشتگان] است

وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسَى أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَّحْمُودًا ﴿79

پاسى از شب را زنده بدار تا براى تو [به منزله] نافله‏اى باشد اميد كه پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند

وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًا ﴿80

و بگو پروردگارا مرا [در هر كارى] به طرز درست داخل كن و به طرز درست‏خارج ساز و از جانب خود براى من تسلطى يارى‏بخش قرار ده

وَقُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا ﴿81﴾

و بگو حق آمد و باطل نابود شد آرى باطل همواره نابودشدنى است

( سوره الإسراء، آیات 78 تا 81)

 

در آيات مورد بحث به مساله نماز و توجه به خدا و نيايش مى پردازد، كه عامل موثرى براى مبارزه با شرك است ، و وسيله اى براى طرد هر گونه وسوسه شيطانى از دل و جان آدمى . آرى نماز است كه انسان را به ياد خدا مى اندازد، گرد و غبار گناه را از دل و جانش مى شويد و وسوسه هاى شيطانى را طرد مى كند. نخست مى گويد: ((نماز را برپا دار، به هنگام زوال آفتاب ، تا نيمه شب ، و همچنين قرآن فجر (نماز صبح ) را، چرا كه اين نماز مورد توجه فرشتگان شب و روز است )) (اقم الصلوة لدلوك الشمس ‍ الى غسق الليل و قرآن الفجر ان قرآن الفجر كان مشهودا). ((دلوك شمس )) به معنى زوال آفتاب از دائره نصف النهار است كه وقت ظهر مى باشد، و در اصل از ماده ((دلك )) به معنى ماليدن گرفته شده ، چرا كه انسان در آن موقع بر اثر شدت تابش آفتاب چشم خود را مى مالد، و يا از دلك به معنى متمايل شدن است چرا كه خورشيد در اين موقع از دائره نصف النهار به سمت مغرب متمايل مى شود و يا اينكه انسان ، دست خود را در مقابل آفتاب حائل مى كند، گوئى نور آن را از چشم خود كنار مى زند و متمايل مى سازد. به هر حال در روايتى كه از منابع اهل بيت (عليهم السلام ) به ما رسيده ((دلوك )) به همين معنى زوال خورشيد تفسير شده است ، در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه ((عبيد بن زراره )) از تفسير همين آيه از امام ، (عليه السلام ) سؤ ال كرد امام فرمود: ((خداوند)) چهار نماز بر مسلمانان واجب كرده است كه آغاز آن وقت زوال شمس (ظهر) و پايان آن نيمه شب است )). <وسائل جلد 3 صفحه 115> در روايت ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) در تفسير همين آيه هنگامى كه زراره محدث بزرگ شيعه از آن سؤ ال كرد چنين فرمود: دلوكها زوالها، غسق الليل الى نصف الليل ، ذلك اربع صلوات وضعهن رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و وقتهن للناس و قرآن الفجر صلوة الغداة : ((دلوك شمس به معنى زوال آن (از دائره نصف النهار) است ، و غسق الليل به معنى نيمه شب است ، اين چهار نماز است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آنها را براى مردم قرار داد و توقيت نمود، و قرآن الفجر اشاره به نماز صبح است )). <نورالثقلين جلد 3 صفحه 205> البته بعضى از مفسران ، احتمالات ديگرى در معنى دلوك داده اند كه قابل ملاحظه نيست . و اما ((غسق الليل )) با توجه به اينكه غسق شدت ظلمت است ، و تاريكى شب در نيمه شب از هر وقت متراكمتر مى باشد اين كلمه روى هم رفته ((نيمه شب )) را مى رساند. ((قرآن )) به معنى چيزى است كه قرائت مى شود و ((قرآن فجر)) روى هم رفته اشاره به نماز فجر است . به همين دليل آيه فوق از آياتى است كه اشاره اجمالى به وقت نمازهاى پنجگانه مى كند، و با انضمام به ساير آيات قرآن در زمينه وقت نماز است ، و روايات فراوانى كه در اين رابطه وارد شده ، وقت نمازهاى پنجگانه دقيقا مشخص مى شود. البته توجه به اين نكته لازم است كه بعضى از آيات قرآن تنها اشاره به يك نماز كرده ، مانند حافظوا على الصلوات و الصلوة الوسطى (بقره - 238) كه نماز وسطى طبق تفسير صحيح همان نماز ظهر است . و گاهى اشاره به وقت سه نماز از نمازهاى پنجگانه كرده ، مانند و اقم الصلوة طرفى النهار و زلفا من الليل (هود - 114) كه ((طرف النهار)) اشاره به نماز صبح و مغرب و ((زلفا من الليل )) اشاره به نماز عشا است . و گاهى اوقات هر پنج نماز را اجمالا بيان مى كند، مانند آيه مورد بحث (شرح بيشتر در اين زمينه را در جلد نهم تفسير نمونه ذيل آيه 114 سوره هود صفحه 265 بیان شده است ). به هر حال جاى ترديد نيست كه جزئيات اوقات نمازهاى پنجگانه در اين آيات بيان نشده ، بلكه مانند بسيارى ديگر از احكام اسلامى تنها به كليات قناعت شده و شرح آن در سنت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و امامان راستين آمده است . نكته ديگرى كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه آيه فوق مى گويد: ان قرآن الفجر كان مشهودا: ((نماز صبح مورد مشاهده است )) اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه مشاهده چه كسانى ؟ رواياتى كه در تفسير اين آيه به ما رسيده مى گويد مشهود ملائكه شب و روز است ، زيرا در آغاز صبح فرشتگان شب كه مراقب بندگان خدايند جاى خود را به فرشتگان روز مى دهند، و چون نماز صبح در همان آغاز طلوع انجام مى گيرد هر دو گروه آنرا مشاهده كرده و بر آن گواهى مى دهند. اين روايات را دانشمندان شيعه و اهل تسنن هر دو نقل كرده اند. از جمله (طبق نقل تفسير روح المعانى ) احمد و نسائى و ابن ماجه و ترمذى و حاكم از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل كرده اند كه در تفسير اين جمله فرمود: تشهده ملائكة الليل و ملائكة النهار. <تفسير روح المعاني جلد 15 صفحه 126> محدث معروف اهل سنت بخارى و مسلم نيز همين معنى را در صحيح خود نقل كرده اند. <تفسير روح المعاني جلد 15 صفحه 126> براى آگاهى از احاديث اهلبيت (عليهمالسلام ) به تفسير نور الثقلين جلد سوم ذيل آيه مورد بحث مراجعه نمائيد. از اين تعبير به خوبى روشن مى شود كه بهترين موقع براى اداى نماز صبح همان لحظات آغاز طلوع فجر است . بعد از ذكر نمازهاى فريضه پنجگانه اين چنين اضافه مى كند ((پاسى از شب را از خواب برخيز و قرآن بخوان )) (و من الليل فتهجد به ). <-«تهجد» از ماده «هجود» در اصل - چنانکه راغب در مفردات مي گويد - به معني خواب است ، ولي هنگامي که به باب تفعل مي رود معني از بين بردن خواب و انتقال به حالت بيداري آمده است ، ضمير در «تهجد به» به قرآن بر مي گردد يعني قسمتي از شب را بيدار باش و قرآن بخوان ، ولي اين کلمه بعدا در لسان اهل شرع به معني نماز شب به کار رفته است و متهجد به کسي مي گويند که نماز شب مي خواند> مفسران معروف اسلامى اين تعبير را اشاره به نافله شب كه در فضيلت آن روايات بيشمارى وارد شده است دانسته اند، هر چند آيه صراحت در اين مساله ندارد ولى با قرائن مختلفى كه در دست است اين تفسير روشن به نظر مى رسد. سپس مى گويد: ((اين يك برنامه اضافى است ، علاوه بر نمازهاى فريضه براى تو)) (نافلة لك ) بسيارى اين جمله را دليل بر آن دانسته اند كه نماز شب بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) واجب بوده است ، زيرا ((نافله )) به معنى ((زياده )) است ، اشاره به اينكه اين فريضه اضافى مربوط به تو است . بعضى ديگر معتقدند كه نماز شب بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) قبلا واجب بوده است بقرينه آيات سوره مزمل ، سپس آيه فوق ، آن را نسخ كرده و مستحب بودن آن را اعلام كرده است . ولى اين تفسير، ضعيف به نظر مى رسد، چرا كه نافله در اصل ، به معنى مصطلح امروز يعنى ((نماز مستحب )) نبوده ، بلكه به معنى زياده و اضافه است ، و مى دانيم كه نماز شب هر گاه بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) واجب بوده باشد اضافه بر فرائض يوميه است . به هر حال در پايان آيه نتيجه اين برنامه الهى روحانى و صفابخش ‍ را چنين بيان مى كند: ((باشد كه در پرتو اين عمل ، خداوند تو را به ((مقام محمود)) مبعوث كند)) (عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا). بدون شك ((مقام محمود)) مقام بسيار برجسته اى است كه ستايش ‍ برانگيز است (چرا كه محمود از ماده حمد به معنى ستايش مى باشد). و از آنجا كه اين كلمه به طور مطلق آمده است ، شايد اشاره به اين باشد كه ستايش همگان را از اولين و آخرين متوجه تو ميكند. روايات اسلامى ، اعم از روايات اهلبيت (عليهم السلام ) و رواياتى كه از طرق برادران اهل تسنن نقل شده است مقام محمود را به عنوان مقام شفاعت كبرى تفسير كرده است ، چرا كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بزرگترين شفيعان در عالم ديگر است و آنها كه شايسته شفاعت باشند، مشمول اين شفاعت بزرگ خواهند شد. آيه بعد به يكى از دستورات اصولى اسلام كه از روح ايمان و توحيد، سر چشمه مى گيرد اشاره كرده مى گويد: ((بگو پروردگارا! ورود مرا در هر كار نيز صادقانه قرار ده )) (و قل رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق ) <مدخل» و «مخرج» در اينجا به معني «ادخال» و «اخراج» است ، و معني مصدري را مي رساند> هيچ كار فردى و اجتماعى را جز با صدق و راستى آغاز نكنم ، همچنين هيچ برنامه اى را جز به راستى پايان ندهم ، راستى و صداقت و درستى و امانت ، خط اصلى من در همه كارها باشد و آغاز و انجام همه چيز با آن صورت گيرد. گر چه مفسران بعضا خواسته اند مفهوم وسيع اين آيه را در مصداق يا مصاديق معينى محدود سازند، از جمله ورود به مدينه و خروج از آن به مكه ، يا دخول در قبر و خروج از آن به هنگام رستاخيز، و يا مانند اينها، ولى پر واضح است كه تعبير جامع فوق هيچگونه محدوديتى در آن نيست ، تقاضائى است براى ورود و خروج صادقانه در همه چيز، در همه كار، و در هر برنامه . در حقيقت رمز اصلى پيروزى در همين جا نهفته شده است و راه و روش انبياء و اولياى الهى همين بوده كه فكرشان ، گفتارشان و اعمالشان از هر گونه غش و تقلب و خدعه و نيرنگ و هر چه بر خلاف صدق و راستى است پاك باشد. اصولا بسيارى از بدبختيهائى كه امروز با چشم خود مى بينيم كه دامنگير افراد و اقوام و ملتها شده به خاطر انحراف از همين اصل است ، گاهى پايه اصلى كارشان بر اساس دروغ و نيرنگ است ، و گاه كه ورودشان در كارها بر اساس راستى است اين خط اصيل را تا پايان حفظ نمى كنند، و همين عامل شكست آنها خواهد بود. دومين اصل كه از يك نظر ميوه درخت توحيد، و از نظر ديگر نتيجه ورود و خروج صادقانه در كارها است ، همانست كه در پايان آيه به آن اشاره شده است : ((خداوندا براى من از سوى خودت سلطان و ياورى قرار ده )) (و اجعل لى من لدنك سلطانا نصيرا). چرا كه من تنها هستم ، و به تنهائى كارى نمى توان انجام داد، و با اتكاء بر قدرتم در برابر اينهمه مشكلات پيروز نخواهم شد، تو مرا يارى كن و تو ياورانى براى من فراهم ساز. به من منطقى نيرومند، دلائلى دندانشكن در برابر دشمنان ، دوستانى جانباز، اراده اى قوى ، فكرى روشن ، عقلى سرشار كه همه ياوران من در اين راه خواهند بود مرحمت فرما، كه جز تو كسى قادر بر اين كار نيست . و از آنجا كه به دنبال ((صدق )) و ((توكل )) كه در آيه قبل به آن اشاره شد، اميد به پيروزى قطعى ، خود عامل ديگرى براى موفقيت است در آخرين آيه مورد بحث به پيامبرش مى گويد: ((بگو حق فرا رسيد و باطل مضمحل و نابود شد)) (و قل جاء الحق و زهق الباطل ). <زهق از ماده «زهوق» به معني اضمحلال و هلاک و نابودي است ، و «زهوق» (بر وزن قبول) صيغه مبالغه و به معني چيزي است که به طور کامل محو و نابود مي شود> اصولا طبيعت باطل همين است كه مضمحل و نابود شدنى است (ان الباطل كان زهوقا). باطل جولانى دارد ولى دوام و بقائى نخواهد داشت ، و سرانجام پيروزى از آن حق و طرفداران و پيروان حق خواهد بود.

نکاتی پیرامون این آیات:

الف - نماز شب يك عبادت بزرگ روحانى غوغاى زندگى روزانه از جهات مختلف ، توجه انسان را به خود جلب مى كند و فكر آدمى را به واديهاى گوناگون مى كشاند، به طورى كه جمعيت خاطر و حضور قلب كامل ، در آن بسيار مشكل است ، اما در دل شب و به هنگام سحر و فرو نشستن غوغاى زندگى مادى ، و آرامش روح و جسم انسان در پرتو مقدارى خواب ، حالت توجه و نشاط خاصى به انسان دست مى دهد كه بى نظير است . آرى در اين محيط آرام و دور از هر گونه ريا و تظاهر و خودنمائى و توام با حضور قلب حالت توجهى به انسان دست مى دهد كه فوق العاده روح پرور و تكامل آفرين است . به همين دليل دوستان خدا هميشه از عبادتهاى آخر شب ، براى تصفيه روح و حيات قلب و تقويت اراده و تكميل اخلاص ، نيرو مى گرفته اند. در آغاز اسلام نيز پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با استفاده از همين برنامه روحانى مسلمانان را پرورش داد، و شخصيت آنها را آنقدر بالا برد كه گوئى آن انسان سابق نيستند، يعنى از آنها انسانهاى تازه اى آفريد، مصمم ، شجاع ، باايمان ، پاك و بااخلاص و شايد مقام محمود كه در آيات فوق به عنوان نتيجه نافله شب آمده است اشاره به همين حقيقت نيز باشد. بررسى رواياتى كه در منابع اسلام در فضيلت نماز شب وارد شده نيز روشنگر همين حقيقت است ، به عنوان نمونه : 1 - پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى فرمايد: خيركم من اطاب الكلام و اطعم الطعام و صلى بالليل و الناس نيام : ((بهترين شما كسانى هستند كه در سخن گفتن مودبند گرسنگان را سير مى كنند و در شب در آن هنگام كه مردم خوابند نماز مى خوانند)). <بحارالانوار جلد 87 صفحه 142 تا 148> امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى فرمايد: قيام الليل مصحة للبدن و مرضاة للرب عز و جل و تعرض للرحمة و تمسك باخلاق النبيين : ((قيام شب موجب صحت جسم و خشنودى پروردگار و در معرض رحمت او قرار گرفتن و تمسك به اخلاق پيامبران است )). <بحارالانوار جلد 87 صفحه 142 تا 148> 3 - امام صادق (عليه السلام ) به يكى از يارانش فرمود: لا تدع قيام الليل فان المغبون من حرم قيام الليل : ((دست از قيام شب برمدار، مغبون كسى است كه از قيام و عبادت شب محروم گردد)). <بحارالانوار جلد 87 صفحه 142 تا 148> 4 - رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى فرمايد: من صلى بالليل حسن وجهه بالنهار: ((كسى كه نماز شب بخواند صورت (و سيرتش ) در روز نيكو خواهد بود)). <بحارالانوار جلد 87 صفحه 142 تا 148> حتى در بعضى از روايات مى خوانيم كه اين عبادت بقدرى اهميت دارد كه جز پاكان و نيكان موفق به آن نمى شوند!. 5 - مردى نزد على امير مؤ منان (عليه السلام ) آمد و عرض كرد، من از نماز شب محروم شدم ، على (عليه السلام ) فرمود: انت رجل قد قيدتك ذنوبك : ((تو كسى هستى كه گناهانت تو را به بند كشيده است ))! <بحارالانوار جلد 87 صفحه 142 تا 138> 6 - در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : ان الرجل ليكذب الكذبة و يحرم بها صلوة الليل فاذا حرم بها صلوة الليل حرم بها الرزق : ((انسان گاهى دروغ مى گويد و سبب محروميتش از نماز شب مى شود، هنگامى كه از نماز شب محروم شد از روزى (و مواهب مادى و معنوى ) نيز محروم مى شود)). <همان مدرک> 7 - با اينكه مى دانيم كسى همچون على (عليه السلام ) هرگز ترك نماز شب نمى كرد در عين حال اهميت موضوع تا آن پايه است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در وصايايش به او فرمود: اوصيك فى نفسى بخصال فاحفظها - ثم قال اللهم اعنه -… و عليك بصلوة الليل ، و عليك بصلوة الليل ، و عليك بصلوة الليل ! تو را به امورى سفارش مى كنم همه را حفظ كن - سپس فرمود: خداوندا! او را بر انجام اين وظائف يارى فرما - تا آنجا كه فرمود: بر تو باد به نماز شب ، بر تو باد به نماز شب بر تو باد به نماز شب ! <وسائل الشيعه جلد 5 صفحه 268> 8 - پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به جبرئيل فرمود: مرا پند ده جبرئيل گفت : يا محمد عش ما شئت فانك ميت ، و احبب ما شئت فانك مفارقه ، و اعمل ما شئت فانك ملاقيه ، و اعلم ان شرف المومن صلوته بالليل ، و عزه كفه عن اعراض الناس : ((اى محمد هر چه مى خواهى عمر كن اما بدان كه سرانجام خواهى مرد، و به هر چه مى خواهى دل ببند اما بدان سرانجام از آن جدا خواهى شد، و هر عملى مى خواهى انجام ده ولى بدان سرانجام ، عملت را خواهى ديد، و نيز بدان كه شرف مومن نماز شب او است ، و عزتش خوددارى از ريختن آبروى مردم است )). <وسائل الشيعه جلد 5 صفحه 269> اين اندرزهاى ملكوتى جبرئيل كه همه حساب شده است نشان ميدهد كه نماز شب آنچنان شخصيت و تربيت و روحانيت و ايمانى به انسان ميدهد كه مايه شرف و آبروى او است همانگونه كه ترك مزاحمت نسبت به مردم ، سبب عزت خواهد شد 9 - امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: ثلاثة هن فخر المؤ من و زينة فى الدنيا و الاخرة ، الصلوة فى آخر الليل و ياسه مما فى ايدى الناس و ولاية الامام من آل محمد: سه چيز است كه افتخار مؤ من و زينت او در دنيا و آخرت است نماز در آخر شب ، و بى اعتنائى به آنچه در دست مردم است ، و ولايت امام از اهلبيت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ). <بحارالانوار جلد 87 صفحه 140> 10 - از همان امام نقل شده كه فرمود: هر كار نيكى كه انسان با ايمان انجام مى دهد پاداشش در قرآن صريحا آمده جز نماز شب كه خداوند به خاطر اهميت فوقالعاده اش آنرا با صراحت بيان نفرموده ، همينقدر فرموده است : تتجافى جنوبهم عن المضاجع يدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ينفقون - فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين جزاء بما كانوا يعملون : آنها شب هنگام از بسترها برميخيزند و پروردگارشان را با بيم و اميد ميخوانند و از آنچه به آنها روزى داده ايم انفاق ميكنند، اما هيچكس ‍ نميداند خداوند چه پاداشهائى كه موجب روشنى چشمها ميشود در برابر اعمالشان قرار داده است . <بحارالانوار جلد 87 صفحه 140> البته نماز شب آداب فراوانى دارد ولى بد نيست ساده ترين صورت آنرا در اينجا بياوريم تا عاشقان اين عمل روحانى بتوانند بهره بيشتر گيرند، نماز شب بطور كاملا ساده يازده ركعت است كه به ترتيب ذيل به سه بخش تقسيم ميشود. الف - چهار نماز دو ركعتى كه مجموعا هشت ركعت ميشود و نامش نافله شب است . ب - يك نماز دو ركعتى كه نامش نافله شفع است . ج - نماز يك ركعتى كه نامش نافله وتر است ، و طرز انجام اين نمازها درست همانند نماز صبح مى باشد، ولى اذان و اقامه ندارند و قنوت وتر را هر چه طولانيتر كنند بهتر است . <جمعي از فقهاء احتياط کرده اند که در نماز شفع قنوت نخوانند و يا به قصد رجاء بخوانند>

ب-  مقام محمود چيست ؟ مقام محمود چنانكه از لفظش پيداست معنى وسيعى دارد كه شامل هر مقامى كه درخور ستايش باشد ميشود ولى مسلما در اينجا اشاره به مقام ممتاز و فوق العادهاى است كه براى پيامبر در سايه عبادتهاى شبانه و نيايش در دل سحر حاصل ميشده است . معروف در ميان مفسرين - چنانكه سابقا گفتيم - اين است كه اين مقام همان شفاعت كبراى پيامبر است . اين تفسير در روايات متعددى نيز وارد شده است : در تفسير عياشى از امام باقر (عليه السلام ) يا امام صادق (عليه السلام ) ميخوانيم كه در تفسير جمله عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا فرمود: هى الشفاعة بعضى از مفسران كوشش كرده اند كه از مفهوم خود آيه اين حقيقت را دريابند: آنها معتقدند كه جمله عسى ان يبعثك دليل بر اين است كه اين مقامى است كه خدا در آينده به تو خواهد داد. مقامى است كه ستايش همگان را برمى انگيزد، زيرا سودش به همگان ميرسد، (چرا كه محمود در جمله بالا مطلق است و هيچگونه قيد و شرطى ندارد). از اين گذشته حمد و ستايش در برابر يك عمل اختيارى است ، و چيزى كه واجد همه اين صفات باشد چيزى جز شفاعت عامه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نيست . <-«الميزان» جلد 1 صفحه 178> اين احتمال نيز وجود دارد كه مقام محمود همان نهايت قرب به پروردگار است كه يكى از آثارش شفاعت كبرى ميباشد (دقت كنيد). گرچه مخاطب در اين آيه ظاهرا پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، ولى از يك نظر ميتوان حكم آن را تعميم داد و گفت همه افراد با ايمان كه برنامه الهى روحانى تلاوت و نماز شب را انجام ميدهند سهمى از مقام محمود خواهند داشت ، و به ميزان ايمان و عمل خود به بارگاه قرب پروردگار راه خواهند يافت ، و به همان نسبت ميتوانند شفيع و دستگير واماندگان در راه شوند. زيرا مى دانيم هر مؤ منى در شعاع ايمان خود از مقام شفاعت برخوردار خواهد بود، ولى مصداق اتم و اكمل اين آيه شخص ‍ پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است .

 ج- عوامل سه گانه پيروزى غالبا در ميدانهاى مبارزه حق و باطل لشكر باطل از عده و عده بيشترى برخوردار است ، و در عين حال لشكر حق با كمى نفرات و كمبود وسائل ظاهرى از پيروزيهاى چشمگيرى برخوردار ميشود كه نمونه هاى آن را در جنگهاى اسلامى بدر و احزاب و حنين و مانند آن و همچنين در عصر خود ما در انقلابهاى پيروزمند ملتهاى مستضعف در برابر ابرقدرتهاى مستكبر مشاهده ميكنيم . اين به خاطر آن است كه حاميان حق از نيروى معنوى خاصى برخوردارند كه از يك انسان يك امت ميسازد. در آيات فوق به سه عامل مهم پيروزى اشاره شد عواملى كه مسلمانان امروز غالبا از آن فاصله گرفته اند و به همين دليل شاهد شكستهاى پى در پى از دشمنان مستكبرند. اين سه عامل عبارتند از: ورود صادقانه و صميمانه در كارها، و ادامه اين برنامه تا پايان كار (رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق ). تكيه بر قدرت پروردگار و اعتماد به نفس و ترك هر گونه اتكاء و وابستگى ديگران (و اجعل لى من لدنك سلطانا نصيرا). و به اين ترتيب هيچ سياستى در مسير پيروزى مؤ ثرتر از صدق و راستى نيست و هيچ تكيه گاهى برتر از استقلال و نفى وابستگى و توكل بر خدا نمى باشد مسلمانان چگونه ميخواهند بر دشمنانى كه سرزمينهايشان را غصب كرده اند، و منابع حياتيشان را به غارت مى برند پيروز شوند، در حالى كه نظر نظامى و اقتصادى و سياسى وابسته به همانها هستند؟ آيا ميتوان با سلاحى كه از دشمن خريدارى مى كنيم بر دشمن پيروز شويم چه خيال خام و فكر باطلى ؟!.

 د - حق پيروز است و باطل نابود است در آيات فوق به يك اصل كلى و اساسى ديگر و يك سنت جاودان الهى برخورد مى كنيم كه مايه دلگرمى همه پيروان حق است و آن اينكه سرانجام حق پيروز است و باطل به طور قطع نابود شدنى است ، باطل صولت و دولتى دارد، رعد و برقى ميزند، كر و فرى نشان ميدهد ولى عمرش كوتاه است ، و سرانجام به دره نيستى سقوط مى كند. و يا به گفته قرآن همچون كفهاى روى آب چشمكى ميزند، غوغائى ميكند و خاموش ميگردد، و آب كه مايه حيات است ميماند (فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض ) (رعد - 18) دليل اين موضوع در باطن كلمه باطل نهفته شده ، زيرا چيزى است كه با قوانين عالم آفرينش هماهنگ نيست و سهمى از واقعيت و حقيقت ندارد. ساختگى است ، قلابى است ، بى ريشه است ، ميان تهى است ، و مسلما چيزى كه داراى اين صفات است نميتواند براى مدتى طولانى باقى بماند. اما حق عين واقعيت است توأ م با راستى و درستى و داراى عمق و ريشه و هماهنگ با قوانين خلقت است و چنين چيزى بايد باقى بماند!. پيروان حق متكى به سلاح ايمان ، منطق وفاى به عهد، صدق حديث ، فداكارى و گذشت ، و آمادگى براى جانبازى تا سر حد شهادتند، نور آگاهى قلبشان را روشن كرده ، از هيچ چيز جز الله نمى ترسند، و به غير او متكى نيستند، و همين است رمز پيروزى آنها!.

 ه - آيه جاء الحق … و قيام مهدى (عليه السلام ) در بعضى از روايات جمله جاء الحق و زهق الباطل به قيام مهدى تفسير شده است هنگامى امام باقر (عليه السلام ) فرمود: مفهوم اين سخن الهى اين است كه : اذا قام القائم ذهبت دولة الباطل : هنگامى كه امام قائم (عليه السلام ) قيام كند دولت باطل برچيده ميشود. <نورالثقلين جلد سوم صفحه 212 و 213> در روايت ديگرى ميخوانيم مهدى به هنگام تولد بر بازويش اين جمله نقش بسته بود: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا <نورالثقلين جلد سوم صفحه 212 و 213> مسلما مفهوم اين احاديث انحصار معنى وسيع آيه به اين مصداق نيست بلكه قيام مهدى از روشنترين مصداقهاى آن است كه نتيجه اش پيروزى نهائى حق بر باطل در سراسر جهان مى باشد. در حالات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم كه در روز فتح مكه وارد مسجد الحرام شد و 360 بت كه از قبائل عرب بر گرد خانه كعبه چيده شده بود هر يك را پس از ديگرى با عصاى خود سرنگون مى ساخت و پيوسته ميفرمود: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا. كوتاه سخن اينكه اين قانون كلى الهى و ناموس تخلف ناپذير آفرينش در هر عصر و زمانى مصداقى دارد، و قيام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و پيروزيش بر لشكر شرك و بت پرستى و همچنين قيام مهدى (عليه السلام ) ارواحنا له الفداء بر ستمگران و جباران جهان از چهره هاى روشن و تابناك اين قانون عمومى است . و همين قانون الهى است كه رهروان راه حق را در برابر مشكلات اميدوار و نيرومند و قوى و پر استقامت ميدارد و به ما در همه تلاشهاى اسلاميمان نشاط و نيرو مى بخشد.

 

آرامش روح در سایه ایمان

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

أَلا إِنَّ أَوْلِيَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ ﴿62﴾

الَّذِينَ آمَنُواْ وَكَانُواْ يَتَّقُونَ ﴿63﴾

لَهُمُ الْبُشْرَى فِي الْحَياةِ الدُّنْيَا وَفِي الآخِرَةِ لاَ تَبْدِيلَ لِكَلِمَاتِ اللّهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ﴿64﴾

وَلاَ يَحْزُنكَ قَوْلُهُمْ إِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِيعًا هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ﴿65﴾

(آیات 62 تا 65 سوره یونس)

 

در اين آيات شرح حال مؤ منان مخلص و مجاهد و پرهيزگار بيان گرديده كه درست نقطه مقابل مشركان و افراد بى ايمان هستند در آيات گذشته قسمتهائى از حالات آنان مطرح شده بود ، تا با مقايسه - همانگونه كه روش قرآن است - نور از ظلمت و سعادت از بدبختى شناخته شود. در نخستين آيه مى گويد: ((آگاه باشيد كه اولياى خدا نه ترسى بر آنان است و نه غمى دارند)) (الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون ). براى فهم دقيق محتواى اين سخن بايد معنى ((اولياء)) بخوبى شناخته شود. ((اولياء)) جمع ((ولى )) در اصل از ماده ((ولى يلى )) گرفته شده كه به معنى نبودن واسطه ميان دو چيز و نزديكى و پى در پى بودن آنها است ، به همين دليل به هر چيزى كه نسبت به ديگرى قرابت و نزديكى داشته باشد، خواه از نظر مكان يا زمان يا نسب و يا مقام ، ((ولى )) گفته مى شود، استعمال اين كلمه به معنى ((سرپرست )) و ((دوست )) و مانند اينها نيز از همين جا است . بنابراين اولياء خدا كسانى هستند كه ميان آنان و خدا حائل و فاصله اى نيست ، حجابها از قلبشان كنار رفته ، و در پرتو نور معرفت و ايمان و عمل پاك ، خدا را با چشم دل چنان مى بينند كه هيچگونه شك و ترديدى به دلهايشان راه نمى يابد، و به خاطر همين آشنائى با خدا كه وجود بى انتها و قدرت بى پايان و كمال مطلق است ، ماسواى خدا در نظرشان كوچك و كم ارزش و ناپايدار و بى مقدار است . كسى كه با اقيانوس آشنا است ، قطره در نظرش ارزشى ندارد و كسى كه خورشيد را مى بيند نسبت به يك شمع بى فروغ بى اعتنا است . و از اينجا روشن مى شود كه چرا آنها ترس و اندوهى ندارند، زيرا خوف و ترس معمولا از احتمال فقدان نعمتهائى كه انسان در اختيار دارد و يا خطراتى كه ممكن است در آينده او را تهديد كند، ناشى مى شود، همانگونه كه غم و اندوه معمولا نسبت به گذشته و فقدان امكاناتى است كه در اختيار داشته است ، اولياء و دوستان راستين خدا از هرگونه وابستگى و اسارت جهان ماده آزادند، و ((زهد)) به معنى حقيقيش بر وجود آنها حكومت مى كند، نه با از دست دادن امكانات مادى جزع و فزع مى كنند و نه ترس از آينده در اين گونه مسائل افكارشان را به خود مشغول مى دارد. بنابراين ((غمها)) و ((ترسهائى )) كه ديگران را دائما در حال اضطراب و نگرانى نسبت به گذشته و آينده نگه مى دارد در وجود آنها راه ندارد. يك ظرف كوچك آب ، از دميدن يك انسان متلاطم مى شود، ولى در پهنه اقيانوس كبير حتى طوفانها كم اثر است و به همين دليل اقيانوس آرامش مى نامند (لكى لا تاءسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم ) (حديد - 23). نه آن روز كه داشتند به آن دل بستند و نه امروز كه از آن جدا مى شوند غمى دارند، روحشان بزرگتر و فكرشان بالاتر از آن است كه اينگونه حوادث در گذشته و آينده در آنها اثر بگذارد. به اين ترتيب امنيت و آرامش واقعى بر وجود آنها حكمفرماست و بگفته قرآن اولئك لهم الامن (انعام - 82) و يا به تعبير ديگر الا بذكر الله تطمئن القلوب : ((ياد خدا مايه آرامش ‍ دلها است )) (رعد - 28). خلاصه اينكه غم و ترس در انسانها معمولا ناشى از روح دنياپرستى است ، آنها كه از اين روح تهى هستند، اگر غم و ترسى نداشته باشند بسيار طبيعى است . اين بيان استدلالى مساله بود و گاهى همين موضوع به بيان ديگرى كه شكل عرفانى دارد به اين صورت عرضه مى شود. اولياى خدا آنچنان غرق صفات جمال و جلال او هستند و آنچنان محو مشاهده ذات پاك او مى باشند كه غير او را به دست فراموشى مى سپردند، روشن است در غم و اندوه و ترس و وحشت حتما نياز به تصور فقدان و از دست دادن چيزى و يا مواجهه با دشمن و موجود خطرناكى دارد، كسى كه غير خدا در دل او نمى گنجد و به غير او نمى انديشد و جز او را در روح خود پذيرا نمى شود، چگونه ممكن است غم و اندوه و ترس و وحشتى داشته باشد. از آنچه گفتيم اين حقيقت نيز آشكار شد كه منظور غمهاى مادى و ترسهاى دنيوى است ، و گرنه دوستان خدا وجودشان از خوف او مالامال است ، ترس از عدم انجام وظائف و مسئوليتها، و اندوه بر آنچه از موفقيتها از آنان فوت شده ، كه اين ترس و اندوه جنبه معنوى دارد و مايه تكامل وجود انسان و ترقى او است ، به عكس ترس و اندوههاى مادى كه مايه انحطاط و تنزل است . اميرمؤ منان على (عليه السلام ) در خطبه معروف ((همام )) كه حالات اولياى خدا در آن به عاليترين وجهى ترسيم شده مى فرمايد: قلوبهم محزونة و شرورهم مامونة : ((دلهاى آنها محزون و مردم از شر آنها در امانند)) و نيز مى فرمايد و لو لا الاجل الذى كتب الله عليهم لم تستقر ارواحهم فى اجسادهم طرفة عين شوقا الى الثواب و خوفا من العقاب : ((اگر اجلى كه خداوند براى آنها مقرر كرده نبود حتى يك چشم بر هم زدن ارواح آنها در بدنهايشان آرام نمى گرفت ، به خاطر عشق به پاداش الهى و ترس و وحشت از مجازات و كيفر او)). <نهج البلاغه خطبه 193 > قرآن مجيد نيز در باره مؤ منان مى گويد: الذين يخشون ربهم بالغيب و هم من الساعه مشفقون : ((كسانى كه از پروردگارشان در نهان مى‏ترسند و از قيامت هراسناكند)) (انبياء - 49) بنابراين آنها خوف و ترس ديگرى دارند. در اينكه منظور از اولياء خدا چه كسانى است در ميان مفسران گفتگو است ولى آيه دوم مطلب را روشن ساخته و بگفتگوها پايان مى دهد و مى گويد: ((آنها كسانى هستند كه ايمان آورده اند و به طور مداوم تقوا و پرهيزكارى را پيشه خود ساخته اند)) (الذين آمنوا و كانوا يتقون ). جالب اينكه ايمان را به صورت فعل ماضى مطلق آورده و تقوا را به صورت ماضى استمرارى اشاره به اينكه ايمان آنها به سر حد كمال رسيده ولى مساله تقوا كه در عمل روزمره منعكس مى شود و هر روز و هر ساعت كار تازه اى مى طلبد و جنبه تدريجى دارد براى آنها به صورت يك برنامه و وظيفه دائمى در آمده است . آرى اينها هستند كه با داشتن اين دو ركن اساسى دين و شخصيت چنان آرامشى در درون جان خود احساس مى كنند كه هيچيك از طوفانهاى زندگى آنها را تكان نمى دهد بلكه به مضمون ((المؤ من كالجبل الراسخ لا تحركه العواصف )) همچون كوه در برابر تندباد حوادث استقامت به خرج مى دهند. در سومين آيه روى مساله عدم وجود ترس و غم و وحشت در وجود اولياى حق با اين عبارت تاكيد مى كند كه ((براى آنان در زندگى دنيا و در آخرت بشارت است )): (لهم البشرى فى الحيوة الدنيا و فى الاخرة ). به اين ترتيب نه تنها ترس و غمى ندارند بلكه بشارت و خوشحالى و سرور به خاطر نعمتهاى فراوان و مواهب بى پايان الهى هم در اين زندگى و هم در آن زندگى نصيب آنان مى شود (توجه داشته باشيد كه ((البشرى )) با الف و لام جنس و به صورت مطلق ذكر شده و انواع بشارتها را شامل مى شود). باز براى تاكيد اضافه مى كند سخنان پروردگار و وعده هاى الهى تغيير و تبديل ندارد، و خداوند به اين وعده خود نسبت به دوستانش وفا( لا تبديل لكلمات الله ). و اين پيروزى و سعادت بزرگى است براى هر كس كه نصيبش شودذلك هو الفوز العظيم ). و در آخرين آيه روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه سر سلسله اولياء و دوستان خدا است كرده و به صورت دلدارى و تسلى خاطر به او ميگويد: سخنان ناموزون مخالفان و مشركان غافل و بى خبر تو را غمگين نكند (و لا يحزنك قولهم ). چرا كه تمام عزت و قدرت از آن خدا است و در برابر اراده حق از دشمنان كارى ساخته نيست (ان العزة لله جميعا). او از تمام نقشه هاى آنها با خبر است ، سخنانشان را مى شنود و از اسرار درونشان آگاه است (هو السميع العليم ). در اينجا به دو نكته بايد توجه كرد: 1 - منظور از بشارت در اين آيه چيست ؟ در اينكه بشارتى را كه خداوند در آيات فوق به دوستانش در دنيا و آخرت ارزانى داشته چيست ؟ در ميان مفسران گفتگو است بعضى آن را مخصوص به بشارتى دانسته اند كه فرشتگان در آستانه مرگ و انتقال از اين جهان به مؤ منان مى دهد و مى گويند و ابشروا بالجنة التى كنتم توعدون (سجده - 30). و بعضى ديگر آنرا اشاره به وعده هاى پيروزى پروردگار و غلبه بر دشمنان و حكومت در روى زمين مادام كه مؤ منند و صالحند مى دانند. در بعضى از روايات اين بشارت به خوابهاى خوش كه مؤ منان مى بينند تفسير شده ولى همانگونه كه گفتيم با توجه به مطلق بودن اين كلمه و الف و لام جنس در البشرى مفهوم وسيعى نهفته شده كه هر گونه بشارت و شادى پيروزى و موفقيت را شامل مى شود، و همه آنچه در بالا ذكر شد در آن درج است ، و در واقع هر كدام اشاره به گوشه اى از اين بشارت وسيع الهى ميباشد. و شايد اينكه در بعضى از روايات به خوابهاى خوش و رؤ ياى صالحه تفسير شده اشاره به اين است كه هر گونه بشارت حتى بشارتهاى كوچك نيز در مفهوم البشرى افتاده است ، نه اينكه منحصر به آن باشد. در واقع همانطور كه قبلا هم گفته شد اين اثر تكوينى و طبيعى ايمان و تقوا است كه انسان را از انواع دلهره ها و وحشتهائى كه زائيده شك و ترديد و همچنين مولود گناه و انواع آلودگيها است از روح و جسم انسان دور ميسازد، چگونه ممكن است كسى ايمان و تكيه گاه معنوى در درون جان خود نداشته باشد باز احساس آرامش كند؟ او به يك كشتى بى لنگر در يك درياى طوفانى مى ماند كه امواج كوه پيكر هر لحظه او را به سوئى پرتاب مى كنند و گردابها براى بلعيدنش دهان باز كرده اند. چگونه كسى كه دست به ظلم و ستم و ريختن خون مردم و غصب اموال و حقوق ديگران آلوده كرده ممكن است آرامش خاطر داشته باشد، او بر خلاف مؤ منان حتى خواب آرام ندارد و غالبا خوابهاى وحشتناكى مى بيند كه در اثناء آن خود را با دشمنان درگير مشاهده مى كند و اين خود يك دليل بر ناآرامى و تلاطم روح آنهاست . طبيعى است يك شخص جانى بخصوص اينكه تحت تعقيب باشد در عالم خواب خود را در برابر اشباح هولناكى مى بيند كه براى گرفتن و تعقيب او كمر بسته اند و يا اينكه روح آن مقتول مظلوم از درون ضمير ناآگاهش فرياد مى زند و او را شكنجه مى دهد، لذا هنگامى كه بيدار مى شود همچون يزيد ما لى و للحسين ((مرا با حسين چكار))؟ و يا همچون حجاج ما لى و لسعيد بن جبير: ((مرا با سعيد بن جبير چه كار))؟! مى گويد. 2 - در ذيل آيات فوق روايات جالبى از ائمه اهلبيت (عليهم السلام ) وارد شده است كه به بعضى از آنها اشاره مى كنيم : امير مؤ منان على (عليه السلام ) آيه الا ان اولياء الله … را تلاوت فرمود و سپس از ياران خويش سؤ ال كرد مى دانيد ((اولياء الله )) چه اشخاصى هستند؟ عرض كردند اى امير مؤ منان شما خودتان بفرمائيد كه آنان كيانند: امام فرمود: هم نحن و اتباعنا فمن تبعنا من بعدنا طوبى لنا، و طوبى لهم افضل من طوبى لنا، قالوا يا امير المؤ منين ما شاءن طوبى لهم افضل من طوبى لنا؟ السنا نحن و هم على امر؟ قال لا، انهم حملوا ما لم تحملوا عليه ، و اطاقوا ما لم تطيقوا!: ((دوستان خدا، ما و پيروان ما كه بعد از ما مى آيند هستند، خوشا به حال ما، و بيشتر از آن خوشا به حال آنها - بعضى پرسيدند چرا بيشتر از ما؟ مگر ما و آنها هر دو پيرو يك مكتب نيستيم و كارمان يك نواخت نمى باشد؟ فرمود: نه ، آنها مسئوليتهائى بر دوش دارند كه شما نداريد و تن به مشكلاتى مى دهند كه شما نمى دهيد)) <تفسير نورالثقلين جلد 2 صفحه 309> در كتاب ((كمال الدين )) از ابو بصير از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: طوبى لشيعة قائمنا المنتظرين لظهوره فى غيبته ، و المطيعين له فى ظهوره ، اولئك اولياء الله الذين لا خوف عليهم و لا هم يحزنون : ((خوشا بحال پيروان امام قائم كه در غيبتش (با خودسازى ) انتظار ظهورش را مى كشند، و به هنگام ظهورش مطيع فرمان اويند، آنها اولياى خدا هستند همانها كه نه ترسى دارند و نه غمى )). <تفسير نورالثقلين جلد 2 صفحه 309> يكى از دوستان امام صادق (عليه السلام ) نقل مى كند كه امام (عليه السلام ) فرمود: پيروان اين مكتب در لحظات آخر عمر چيزهائى مى بينند كه چشمشان با آن روشن مى شود. راوى مى گويد من اصرار كردم چه چيز مى بينند؟ و اين سخن را بيش از ده بار تكرار كردم ولى در هر بار امام تنها به اين جمله قناعت مى كرد كه ((مى بينند)) …!. در آخر مجلس رو به سوى من كرد و مرا صدا زد فرمود: مثل اينكه اصرار دارى بدانى چه چيز را مى بينند؟ گفتم آرى قطعا! … سپس گريستم . امام به حال من رقت كرد و گفت آن دو را مى بينند، اصرار كردم كدام دو نفر؟ فرمود: پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و على (عليه السلام ) را، هيچ انسان با ايمانى چشم از جهان نمى پوشد مگر اينكه اين دو بزرگوار را خواهد ديد كه به او بشارت مى دهند، سپس فرمود اين را خداوند در قرآن بيان كرده ، سؤ ال كردند در كجا و كدام سوره ؟ فرمود در سوره يونس ‍ آنجا كه مى گويد الذين آمنوا و كانوا يتقون لهم البشرى فى الحياة الدنيا و فى الاخرة . <نورالثقلين جلد 2 صفحه 310 (با تلخيص).> به مضمون همين روايت ، روايات ديگرى نيز داريم . روشن است كه اين روايات اشاره به قسمتى از بشارتهاى افراد باايمان و تقوا است نه همه آن بشارتها، و نيز روشن است كه اين مشاهده ، مشاهده جسم مادى نيست ، بلكه مشاهده جسم برزخى با ديد برزخى است ، زيرا مى دانيم در جهان برزخ كه فاصله اى است ميان اين جهان و سراى آخرت ، روح انسان بر جسم برزخيش باقى مى ماند.

 

طورسینا

بسم الله الرحمن الرحیم

سوره مبارکه" طور"

1-نام آن‏: نام بلند و ماندگار اين سوره مباركه، نام كوهى است به نام «طور»، در صحراى سينا. اين كوه همان مكان مقدسى است كه حضرت موسى، آن پيامبر آزادى و ايمان، براى نماز و نيايش و مناجات و راز و نياز با خدا به آنجا مى‏رفت. اين واژه مقدس و اين نام الهام‏بخش از نخستين آيه اين سوره برگرفته شده است، چرا كه فرو فرستنده قرآن در آغازين آيات اين سوره مى‏فرمايد: و الطّور و كتاب مسطور فى رق منشور و البيت المعمور و السقف المرفوع و البحر المسجور انّ عذاب ربك لواقع

سوگند به كوه طور، و كتابى نگاشته شده، در صفحه‏اى گشوده و گسترده، و سوگند به آن خانه آباد و آزاد خدا، و به بام بلند آسمان و آن سقف برافراشته، و آن درياى سرشار و افروخته، آرى، به همه اين‏ها سوگند كه عذاب پروردگارت فرارسيدنى است و هيچ بازدارنده‏اى براى آن نيست.

2 - فرودگاه آن‏: آيات جانبخش اين سوره مباركه به باور همه مفسران و محدثان در سال چهارم از بعثت، در مكه و در كنار كهن‏ترين معبد توحيد و تقوا بر جان نورانى پيامبر فرود آمده است. اين نكته افزون بر اتفاق نظر مفسران، از حال و هواى آيات و فضاى حاكم بر آن نيز بر قرآن‏پژوهان آشكار است.

 3 - شمار آيه‏ها و واژه‏ها و حروف آن‏ : در مورد شمار آيه‏هاى آن، اندك تفاوت نظر ميان مفسران و قاريان پيشين وجود دارد؛ به گونه‏اى كه پاره‏اى از قاريان حجاز اين سوره را داراى 47 آيه، و قاريان بصره 48 آيه عنوان ساخته‏اند؛ امّا به باور قاريان كوفه وشام اين سوره 49 آيه دارد و ديدگاه مشهور و معروف همين ديدگاه است. و راز آن نيز اين است كه اين ديدگاه «و الطّور» را آيه‏اى جداگانه به حساب مى‏آورد. گفتنى است كه اين سوره از312 واژه و 1500 حرف ساخته شده است

 4- درباره سوره: اين سوره مباركه در مكه و در كنار كهن‏ترين معبد توحيد و تقوا و در آغازين سال‏هاى بعثت پيامبر نور، بر قلب مصفاى او فرود آمده است؛ به همين جهت بسان ديگر سوره‏هاى «مكى» بيشتر روى مسايل عقيدتى و پايه‏هاى فكرى سرمايه‏گذارى مى‏كند و در اين مايه‏ها سخن دارد، چرا كه اگر انديشه و دستگاه خرد يك انسان و جامعه‏اى در جهت مطلوب تغيير كند، از پى آن، گفتار و رفتار، جهت‏گيرى‏هاى و هدف‏ها و حتى عواطف و احساسات او نيز در راه شايسته و بايسته دگرگونى مى‏پذيرد؛ و راز پافشارى قرآن بر اصلاح انديشه‏ها و باورها و گرايش‏ها از اين نكته عميق و ظريف و دگرگون‏ساز سرچشمه مى‏گيرد. آغازين آيات اين سوره با سوگندهاى تكاندهنده و انديشاننده آغاز مى‏گردد و آن گاه از نشانه‏هاى رستاخيز و عذاب دردناك خدا براى حق‏ستيزان و ظالمان سخن دارد. آن گاه از پرواپيشگان و رعايت‏كنندگان مقررات خدا و حقوق انسان‏ها سخن دارد و پرتوى از نعمت‏هاى پرشكوهى را به تابلو مى‏برد كه خدا به آنان ارزانى داشته است، تا بدين وسيله با آن هشدارها و اين نويدهاى جانبخش، راه‏هاى شقاوت و ستم را مسدود ساخته، و راه‏هاى سعادت و رعايت حقوق و آزادى و امنيت را باز كند. سپس از آورنده قرآن و پيام‏رسان خدا سخن مى‏گويد و با اشاره به شگردهاى ناجوانمردانه استبدادگران و خودكامگان و انحصارگران قدرت و امكانات، كه در برابر هر نداى اصلاح‏طلبانه و هر دعوت آزاديخواهانه و بشردوستانه و خداجويانه‏اى آنها را به كار مى‏گيرند و با آن ساز و افزارها به ترور شخصيت خوبان و مخالفان ستم مى‏پردازند، آنها را برشمارد و رد مى‏كند و ساحت و دامان پيامبر آزادى و عدالت را از آن بافته‏هاى ظالمانه و تهمت‏هاى ناجوانمردانه پاك و پاكيزه مى‏سازد. از پى آن به پرتوى از دلايل توحيدگرايى و يكتاپرستى انگشت مى‏نهد و خداى يكتا را به بندگان خداجو و حق‏طلب وصف مى‏كند. بار ديگر پاره‏اى از نشانه‏هاى رستاخيز و سراى آخرت را وصف مى‏نمايد و در آيات پايانى نيز روى سخن را به پيامبر گرامى نموده و آن بزرگ‏آموزگار ايمان و اخلاص و بزرگ‏پرچمدار آزادى و نجات بشر را به شكيبايى و پايمردى و يارى‏جويى از سرچشمه قدرت‏ها براى ايجاد تحول مطلوب در جامعه و ساختن تاريخى ديگر براى انسان نيرو مى‏بخشد

5- ترجمه آیات: به نام خداوند بخشاينده مهربان‏ 1 - سوگند به [كوه‏] طور، 2 - و [به‏] كتابى نگاشته شده، 3 - در صفحه‏اى گشوده؛ 4 - و سوگند به آن خانه آباد [و الهام‏بخش خدا]؛ 5 - و سوگند به بام بلند آسمان [آن سقف برافراشته‏]، 6 - و [سوگند به‏] آن درياى لبريز [از آب‏]، 7 - [آرى، به همه اين نشانه‏هاى قدرت خدا سوگند] كه عذاب پروردگارت فرارسيدنى است؛ 8 - [و] هيچ بازدارنده‏اى براى آن نيست. 9 - روزى كه آسمان سخت به حركت [و هيجان‏] درآيد، 10 - و كوه‏ها روان گردند [و با زمين يكسان شوند]، 11 - پس در آن روز واى بر دروغ شمرندگان [وحى و رسالت‏]! 12 - همان كسانى كه در گردابى [از نادانى و غفلت و تعصب و خشونت فرو رفته و] بازى مى‏كنند. 13 - روزى كه با شدت [و قدرت‏] به سوى آتش [شعله‏ور] دوزخ رانده مى‏شوند، 14 - [و به آنان ندا مى‏رسد كه:] اين است همان آتشى كه دروغش مى‏شمرديد! 15 - آيا اين هم جادوست؟ يا شما [خودپرستانِ زورمدار ]نمى‏بينيد؟! 16 - به اين [آتش شعله‏ور] درآييد [و بسوزيد]، كه خواه شكيبايى ورزيد يا شكيبايى نورزيد براى شما يكسان است؛ [چرا كه‏] تنها در برابر آنچه انجام مى‏داديد كيفر داده مى‏شويد.

 6- نگرشى بر واژه‏ها:  طور: اين واژه در فرهنگ و زبان عرب به مفهوم كوه است، امّا هنگامى كه با «الف و لام» آمد، منظور كوه مشخصى است كه اين جا به نظر مى‏رسد كوهى باشد كه عبادتگاه و نيايش‏سراى حضرت موسى بود.  رَقّ: اين واژه از ماده «رقت» آمده كه در اصل به مفهوم ظريف و لطيف و درخشنده است و به كاغذ يا پوست آماده‏شده‏اى كه براى نوشتن از آن بهره مى‏برند نيز گفته مى‏شود. مسجور: اين واژه به مفهوم لبريز و سرشار آمده است؛ به همين جهت هنگامى كه گفته مى‏شود: «سجرت التنور» منظور اين است كه تنور را آكنده از آتش نمودم... برخى نيز آن را به مفهوم «برافروخته» گرفته‏اند. مور: به مفهوم تب و تاب، هيجان‏زدگى و رفت و آمد پديده‏ها آمده است. خوض: به مفهوم وارد شدن پا در آب و فرو رفتن آن آمده است، امّا در اينجا منظور غرق شدن در گرفتارى بيهوده است كه به آن تشبيه شده است. دعّاً: واژه «دع» به مفهوم دفع شديد و راندن با شدت و خشونت آمده است.

7- تفسير: آن روز موعود فرا خواهد رسيد خداى فرزانه سوره «ذاريات» را با هشدار از غذاب دردناك خود براى ستمكاران به پايان برد، اينك اين سوره را با چندين سوگند تكاندهنده و انديشاننده، كه از فرا رسيدن روز رستاخيز و تحقق آن هشدارهايى سخت دارد، آغاز مى‏كند. نخست مى‏فرمايد: وَ الطُّورِ سوگند به كوه طور، فرودگاه وحى موسى و نيايشگاه او. «واو» در آغاز آيه براى قسم آمده و آيات بعد هم بر آن پيوند مى‏خورد. به باور گروهى از مفسران پيشين از جمله «جبايى»، خداى فرزانه در آغازين آيه اين سوره به كوهى سوگند ياد مى‏كند كه در آن سرزمين مقدس با موسى سخن گفت. امّا به باور برخى از جمله «مجاهد» واژه «طور» به مفهوم كوه است، و خدا بدان دليل به كوه سوگند ياد مى‏كند كه انواع و اقسام نعمت‏هاى خويش را در آن به وديعت نهاده است. آن گاه به كتاب مورد نظرش سوگند ياد مى‏كند كه: وَ كِتابٍ مَسْطُورٍ و سوگند به كتابى كه نگاشته شده است. در مورد اين كتاب ديدگاه‏ها يكسان نيست:

1- از ديدگاه برخى منظور كتابى است كه خدا آن را براى فرشتگان در آسمان نوشته است و در آن هر آنچه روى داده است و خواهد داد، همه و همه آمده است. 2 - امّا از ديدگاه برخى ديگر منظور قرآن شريف است كه در پيشگاه خدا و در لوح محفوظ نگاشته شده و منظور از «رقّ منشور» يا «در صفحه‏اى گشوده» نيز اشاره به همين كتاب شكوهبار و پرمعنويت است. 3 - از «فراء» آورده‏اند كه: منظور كارنامه انسان‏هاست كه روز رستاخيز به آنان ارائه مى‏گردد و آن گاه پاره‏اى آن را با دست راست و برخى با دست چپ خويش دريافت مى‏دارند. با اين بيان آيه مورد بحث بسان اين آيه است كه مى‏فرمايد: و نخرج له يوم القيامة كتاباً يلقاه منشوراً(19) و كارنامه هر انسانى را به گردن او آويخته‏ايم و روز رستاخيز براى او نامه‏اى كه آن را گشوده مى‏نگرد، بيرون مى‏آوريم. 4 - و از «كلبى» آورده‏اند كه منظور از اين كتاب، تورات است كه خدا آن را براى موسى نگاشته است. 5 - و پاره‏اى نيز بر آنند كه منظور از كتاب در آيه مورد بحث، قرآن شريف است كه مردم توحيدگرا و باايمان آن را مى‏نويسند و معارف و مفاهيم آن را از آيات پرمعنويت و انسان‏پرورش دريافت مى‏دارند.

 چرا سوگند به كوه و كتاب؟ چرا خداى فرزانه در آغازين آيات اين سوره به «طور» يا آن كوه الهام‏بخش و به كتاب سوگند ياد مى‏كند؟ به باور ما پاسخ آن روشن است، چرا كه همه كوه‏ها، به ويژه كوه طور كه فرودگاه وحى موسى و نمازگاه و مركز نيايش و راز و نياز او با خداست، از سويى در بر دارنده منافع بسيارى براى مردم و زندگى آنان است و از دگرسو مركز الهام و انديشه و سازندگى و معنويت و بركت براى خداجويان و حق‏طلبان عصرها و نسل‏هاست و سوگند به آن به منظور توجه دادن به منافع مادى و بركات معنوى آن و برانگيختن انسان‏هاى خردمند و خردورز به راز آفرينش زمين و كوه‏ها و نگرش بر قدرت بى‏كران خدا و نيز به ياد آوردن وحى و رسالت است. و سوگند به «كتاب» نيز به خاطر موقعيت و جايگاه بلند آن در زندگى انسان و در دين خداست

و مى‏افزايد: فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ در صفحه‏اى گشوده و گسترده. واژه «رَق» به مفهوم صفحه‏اى است كه بر آن چيزى را مى‏نگارند. از «ابوعبيده» آورده‏اند كه اين واژه به مفهوم ورق و ورقه است كه بر آن مى‏نويسند. پاره‏اى نيز بر آنند كه: بدان دليل اين واژه در آيه آمده است كه «رَقّ» از جالب‏ترين و بهترين چيزهايى بود كه در آن زمان بر روى آن نوشته‏هاى حكيمانه و يا كتاب‏هاى خوب را مى‏نوشتند. و واژه «منشور» نيز به مفهوم گشوده و گسترده آمده است. با اين بيان منظور اين است كه: و به كتاب نگاشته شده كه آن را مى‏گشايند و مى‏خوانند سوگند. و سوگندهاى خدا ادامه مى‏يابد كه: وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ و سوگند به آن خانه آباد و پرمعنويت خدا، در مورد «بيت المعمور» و تفسير آن ديدگاه‏ها متفاوت است: 1 - از ديدگاه «ابن عباس» و «مجاهد» منظور از آن خانه، خانه‏اى است در آسمان چهارم كه در برابر خانه كعبه است و فرشتگان با عبادت خويش آن را آباد ساخته‏اند.(20) 2 - از اميرمؤمنان آورده‏اند كه: هر روز هفتاد هزار فرشته به زيارت آن خانه مى‏روند و هرگز بار ديگر به سوى آن باز نمى‏گردند. 3 - گروهى از پيامبر آورده‏اند كه منظور از آن، نهرى است در آسمان دنيا و آسمان چهارم كه در آن آب حيات و زندگى روان است و هر بامداد و طلوع خورشيد، جبرئيل بر آن وارد مى‏گردد و پس از بيرون آمدن و تكان دادن خود هفتاد هزار قطره از او مى‏تراود و خدا از هر قطره، فرشته‏اى مى‏آفريند و همه آنان به «بيت المعمور» براى نماز و نيايش وارد مى‏گردند.  4 - و نيز از «ابن عباس» آورده‏اند كه منظور خانه‏اى است در آسمان دنيا كه به آن «صراخ» مى‏گويند. اين خانه درست محاذى و برابر خانه خدا در زمين است، به گونه‏اى كه اگر كسى از آنجا سقوط كند، روى بام كعبه خواهد افتاد... 5 - و از ديدگاه پاره‏اى منظور از آن، خانه كعبه است كه با انجام شايسته و بايسته حج آباد مى‏گردد، و اين همان نخستين خانه و مكان راز و نياز و عبادت است كه در روى زمين ساخته شد. در پنجمين آيه مورد بحث مى‏فرمايد: وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ‏ و سوگند به آن سقف برافراشته؛ به باور گروهى از مفسران از جمله «مجاهد» منظور از آن، آسمان بلند است كه بسان سقفى بر فراز زمين برافراشته شده است. و مى‏افزايد: وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ و سوگند به آن درياى سرشار و لبريز از آب؛ از «قتاده» آورده‏اند كه: منظور درياى لبريز از آب است. امّا از گروهى از جمله «مجاهد» آورده‏اند كه: منظور درياى برافروخته و گداخته، همانند تنور آتش است.(21) در اين مورد آورده‏اند كه: در روز رستاخيز درياها به جوش خواهند آمد و به گونه‏اى يكپارچه آتش خواهند شد. و پس از اين سوگندهاى چندگانه و در جواب آن‏ها مى‏فرمايد: إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ لَواقِعٌ‏ آرى، به همه اين پديده‏هاى شگفت‏انگيز كه پرتوى از نشانه‏هاى قدرت بى‏كران خدا هستند، سوگند كه عذاب پروردگارت بى هيچ ترديدى فرا خواهد رسيد و شرك‏گرايان و ظالمان به كيفر گفتار و رفتار ناپسند و پايمال ساختن حقوق انسان‏ها گرفتار آن خواهند شد. و مى‏افزايد: ما لَهُ مِنْ دافِعٍ‏ و هيچ كس و هيچ قدرتى نمى‏تواند اين عذاب را از ستمكاران دور سازد و آنان را در برابر كيفر كردار زشت‏شان يارى كند.

در ادامه آيات قرآن شريف در اشاره به هنگامه فرا رسيدن اين عذاب و آن روز سخت مى‏فرمايد: يَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً اين عذاب مرگبار براى ستمكاران و ظالمان روزى خواهد بود كه آسمان در تب و تاب افتد و به شدت به لرزه و حركت درآيد. به باور پاره‏اى روزى كه آسمان به شدت دور زند. امّا به باور پاره‏اى ديگر روزى كه آسمان سخت به هيجان درآيد. از ديدگاه برخى روزى كه آسمان موج زند، و از ديدگاه برخى ديگر روزى كه آسمان به حركت درآيد و سخت بچرخد. آن گاه مى‏افزايد: وَ تَسِيرُ الْجِبالُ سَيْراً و كوه‏ها روان گردند و پس از كنده شدن از جاى خود، به گونه‏اى متلاشى شوند كه با زمين يكسان شوند.(22) برخى از خصلت‏هاى نكوهيده مخالفان وحى و رسالت‏ سپس در هشدار به مخالفان ستيزه‏گر و اصلاح ناپذير وحى و رسالت و پايمال‏كنندگان حقوق انسان‏ها مى‏فرمايد: فَوَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ‏ پس در آن روز واى بر دروغ شمرندگان وحى و رسالت. در آغاز آيه «فا» براى نتيجه و به مفهوم مجازات مى‏باشد و تقدير آيه اين گونه است: «اذا كان هذا فويل لمن يكذب الله و رسوله» اينك كه چنين است، پس واى به حال آن كسانى كه خدا و پيام‏آور او را تكذيب مى‏كنند. در ادامه آيات در اشاره به برخى خصلت‏هاى نكوهيده مخالفان اصلاح ناپذير وحى و رسالت و پايمال‏كنندگان حقوق انسان‏ها مى‏فرمايد: الَّذِينَ هُمْ فِي خَوْضٍ يَلْعَبُونَ‏ همان كسانى كه در گردابى از پندارها و بافته‏هاى باطل و بى‏اساس خود فرو رفته و با غفلت و بى‏خبرى بازى مى‏كنند. آن بافته‏هاى ناروا و بى‏اساسى كه كفرگرايان و ظالمان بدان سرگرم مى‏گردند، عبارت است از، انكار روز رستاخيز و حسابرسى، نفى پاداش و كيفر، و دروغ انگاشتن وحى و رسالت و پيام خدا و پيامبران بزرگ او

  و نيز در ترسيم بيشتر چگونگى روز رستاخيز مى‏افزايد: يَوْمَ يُدَعُّونَ إِلى‏ نارِ جَهَنَّمَ دَعًّا روزى كه اين تكذيب‏كنندگان خدا و پيام و پيام‏آور او با شدت و قدرت به سوى آتش دوزخ رانده مى‏شوند. به باور پاره‏اى منظور اين است كه: روزى كه اين دروغ‏انگارندگان خدا و پيامبر و پيام او با خشونت و تندى، به كيفر قانون‏شكنى و بيدادشان، به سوى آتش شعله‏ور دوزخ افكنده مى‏شوند. «مقاتل» مى‏گويد: منظور از اين افكندن به آتش آن است كه: دست‏هاى اين ظالمان را بر گردنشان قفل نموده و سرهايشان را ميان دو پايشان قرار مى‏دهند، آن گاه آنان را بر چهره‏هايشان به آتش دوزخ مى‏افكنند. و در آيه بعد سخن نگهبانان آتش را ترسيم مى‏كند كه به هنگام افكنده شدن آنان به درياى آتش ندا مى‏دهند كه: هذِهِ النَّارُ الَّتِي كُنْتُمْ بِها تُكَذِّبُونَ‏ اين همان آتش شعله‏ورى است كه شما حق‏ستيزان و خودكامگان در هنگامه مستى قدرت و ثروت خويش در دنيا آن را دروغ مى‏انگاشتيد. آن گاه با كيفر و عذاب آنان به وسيله همان آتش شعله‏ور به آنان ندا مى‏دهند كه: أَ فَسِحْرٌ هذا آيا اين هم افسون و جادو است كه اينك در كام آن مى‏سوزيد؟ أَمْ أَنْتُمْ لا تُبْصِرُونَ‏ و يا شما خودپرستان تبهكار نمى‏بينيد؟ اين گفتار و اين نكوهش بدان دليل است كه آنان به پيامبران، مارك ساحر و افسونگر مى‏زدند و روز رستاخيز را دروغ مى‏شمردند. مگر نه اين است كه شرك‏گرايان عصر رسالت، پيامبر گرامى اسلام را ساحر و افسونگر مارك مى‏زدند و مى‏گفتند

  او چشم‏بندى مى‏كند و ما را افسون مى‏نمايد. پس از آن كه شرك‏گرايان و ظالمان با چشم خويش وعده عذابى را كه پيامبران مى‏دادند، تماشا كردند، با سرزنش بسيار به آنان گفته مى‏شود: اصْلَوْها فَاصْبِرُوا أَوْ لا تَصْبِرُوا سَواءٌ عَلَيْكُمْ‏ در اين آتش شعله‏ور و سوزان درآييد و طعم تلخ آن را بچشيد، كه خواه بر اين عذاب دردناك شكيبايى ورزيد يا نورزيد و بى‏تابى كنيد، براى شما يكسان است. إِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏ چرا كه تنها در برابر آنچه انجام مى‏داديد، كيفر داده مى‏شويد. آرى، شما در دنيا وحى و رسالت را انكار كرديد، حساب و حسابرسى روز رستاخيز و كيفر و پاداش آن را به ريشخند گرفتيد، مرزهاى مقررات خدا را شكستيد و حقوق انسان‏ها را با خودسرى  و خشونت پايمال ساختيد؛ اينك اين عذاب دردناك، كيفر آن جنايت‏هاى شماست، اين را بچشيد

 

سوره مائده

بسم الله الرحمن الرحیم

سوره مائده

1-         نام سوره: نام اين سوره مباركه از يكصد و دوازدهمين آيه آن، كه داستان فرود مائده بر حواريّون مسيح را ترسيم مى‏كند، برگرفته شده است. 2 - فرودگاه آن‏: به باور گروهى، از جمله «ابن عباس»، اين سوره در «مدينه» منوّره بر قلب پاك پيامبر فرود آمد، و تنها سوّمين آيه آن، در آخرين سفر پيامبر به خانه خدا كه به «حجةالوداع» شهرت دارد، به هنگامى كه پيامبر ميان راه مكّه و مدينه بر شتر خود سوار بود، بر آن حضرت نازل شد. 3 - شمار آيات و واژه‏هاى آن‏ : اين سوره مباركه داراى 120 آيه، 2804 دو هزار و هشتصد و چهار واژه، و يازده هزار و نهصد و سى و سه حرف مى‏باشد. يادآورى مى‏گردد كه شمار آيات بنا بر عدد كوفى، 120 آيه و بنا بر شمار بصرى، 123 آيه است، و ديگران 122 آيه عنوان ساخته‏اند. اين اختلاف در شمار آيات به آن جا برمى‏گردد كه برخى، از آغاز سوره مباركه تا واژه «بالعقود» را آيه‏اى مستقل شناخته‏اند. نيز در آيه پانزدهم، جمله «و يعفوا عن كثير» را يك آيه شمرده‏اند. پاره‏اى هم افزون بر اين دو مورد، آيه 23 را دو آيه شمرده و گفته‏اند: تا «فانكم غالبون» يك آيه است اين سوره هنگامى فرود آمد كه پيامبر گرامى سوار بر مركب بود و عظمت و گرانى وحى به گونه‏اى بود كه مركب نخست از حركت باز ماند و آن گاه در زمين‏گير گرديد و پيامبر به حالت خاصِّ دريافت وحى فرو رفت و دست مبارك را بر سر يكى از ياران نهاد؛ سپس پس از دريافت وحى و بازگشت از آن حالتِ خاصّ معنوى به حالت عادى، به تلاوت سوره مائده پرداخت و ما به تلاوت و عمل به آن فرمان يافتيم.4-  دورنمايى از مفاهيم انسانساز اين سوره‏: در اين سوره مباركه روى سخن به ترتيب با پيامبر گرامى، مردم با ايمان و آن گاه با ستيزه‏جويان و بدانديشانى است كه از بيرون جامعه اسلامى به طور آشكار و اعلان شده، و يا از درون آن، به طور پيچيده، به كشمكش و ستيزه‏جويى بر ضدّ مسلمانان مى‏پرداختند. اگر بخواهيم دورنمايى از بحث‏هاى گوناگون اين سوره مباركه را ترسيم كنيم و آنها را در بخش‏هاى كلّى به تابلو ببريم، با اين عناوين و موضوعات متنوع روبه‏رو مى‏گرديم: با موضوعاتى چون: اهميّت عهدها پيمان‏ها، اصل تقوا و تقواپيشگى، تعاون در شايستگى‏ها، عدالت اجتماعى، قيام به عدل و داد، گواهى و داورى بر اساس حقّ و عدالت، تضمين و تأمين حقوقِ اساسى انسان‏ها از جمله حقّ حيات، اصل احساس مسئوليت و مسئوليت‏پذيرى، اصل هجرت و نخستين مهاجران مسلمان، ولايت امامان راستين پس از پيامبر گرامى، معرفى دين خداپسندانه و كامل، اصل اعتدال در زندگى، شيوه تدريجى در تربيت و سازندگى فرد و جامعه، اهميت كعبه و نقش دگرگونساز آن، و نيز با احكام و مقرراتى چون: بخشى از مقررات ازدواج و تشكيل خانواده، غسل، وضو، تيمّم و يا پاكسازى جسم و جان، كيفر تجاوز به دارايى ديگران، تحريم شراب و قمار... پاره‏اى از غذاهاى حلال و حرام، تحريم دوستى‏هاى نابجا، تحريم شكار حيوانات و پرندگان در حال احرام و در حريم حرم، آداب وصيّت و گواه گرفتن بر آن، سوگند و كفّاره آن، توسّل و حكم آن‏ اذان يا اعلان هنگامه نماز، و با سرگذشت‏هاى درس‏آموزى چون: سرگذشت برگزيدگان بنى‏اسرائيل، گفت‏گوى موسى با خدا، فرزندان آدم، سرگذشت مسيح، معجزات آن حضرت، توحيدگرايى مسيح و نفرت او از شرك‏گرايى و بيدادگرى، و ده‏ها موضوع سازنده و الهام‏بخش فكرى، عقيدتى، اخلاقى، اجتماعى، اقتصادى، خانوادگى، معنوى و تربيتى ديگرى كه خواهد آمد.

 

 

 

سوره المائدة (5): آيات 8 تا 14

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ ﴿۸﴾ وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ عَظِيمٌ ﴿۹﴾ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ وَكَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا أُوْلَئِكَ أَصْحَابُ الْجَحِيم﴿۱۰﴾ِيَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اذْكُرُواْ نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَن يَبْسُطُواْ إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ﴿۱۱﴾وَلَقَدْ أَخَذَ اللّهُ مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَبَعَثْنَا مِنهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيبًا وَقَالَ اللّهُ إِنِّي مَعَكُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاَةَ وَآتَيْتُمُ الزَّكَاةَ وَآمَنتُم بِرُسُلِي وَعَزَّرْتُمُوهُمْ وَأَقْرَضْتُمُ اللّهَ قَرْضًا حَسَنًا لَّأُكَفِّرَنَّ عَنكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَلأُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ فَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِيلِ ﴿۱۲﴾فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ لَعنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ وَنَسُواْ حَظًّا مِّمَّا ذُكِّرُواْ بِهِ وَلاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَىَ خَآئِنَةٍ مِّنْهُمْ إِلاَّ قَلِيلًا مِّنْهُمُ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ﴿۱۳﴾وَمِنَ الَّذِينَ قَالُواْ إِنَّا نَصَارَى أَخَذْنَا مِيثَاقَهُمْ فَنَسُواْ حَظًّا مِّمَّا ذُكِّرُواْ بِهِ فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَسَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللّهُ بِمَا كَانُواْ يَصْنَعُونَ ﴿۱۴

 ترجمه آيات: هان اى مردمى كه ايمان آورديد در آنجا كه هواى نفس وادارتان مى‏كند تا به انگيزه دشمنى، بنا حق شهادت دهيد به خاطر خدا قسط را بپا بداريد، و دشمنى با اشخاص و اقوام شما را به انحراف از حق نكشاند، عدالت كنيد كه آن به تقوا نزديك‏تر است، و از خدا بترسيد كه خدا از آنچه مى‏كنيد با خبر است (8). خدا به كسانى كه ايمان بياورند و عمل صالح كنند، اين وعده را داده كه آمرزشى و پاداشى عظيم دارند (9). و كسانى كه كفران ورزيده آيات ما را تكذيب كنند اهل جهنمند (10). هان اى كسانى كه ايمان آورديد نعمتى را كه خدا بر شما ارزانى داشت بياد آريد، به خاطر آوريد كه قومى تصميم گرفتند دست ستم به سوى شما دراز كنند، خدا دستشان را از شما كوتاه كرد، و از خدا بترسيد، و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند (11). و چرا نكنند؟ مگر سرگذشت بنى اسرائيل را نشنيدند كه خدا از آنان پيمان گرفت، و ما از آنان دوازده مراقب انتخاب و مبعوث كرديم، خداى تعالى به ايشان فرمود: من با شمايم اگر نماز بپا داريد و زكات دهيد و به فرستادگان من كه از اين پس مبعوث مى‏شوند ايمان بياوريد، و با رعايت احترام تقويتشان كنيد، و در راه خدا بطور شايسته وام دهيد، كه در اين صورت گناهانتان را مى‏پوشانم، و در بهشت‏ها كه جويها در آن جارى است داخلتان مى‏كنم- ميثاق ما از بنى اسرائيل اين بود كه- بعد از اين انتخاب و تعيين نقباء اگر كسى از شما كفر بورزد در حقيقت از وسط راه منحرف گشته، و آن را گم كرده است (12). ولى اين پيمان را شكستند و به خاطر همين جرم بزرگ لعنتشان كرديم، و دلهايشان را به قساوت و سختى مبتلا نموديم، و در نتيجه كارشان به جايى رسيد كه كلام خدا را وارونه تفسير كردند، و آن را جابجا نمودند، و قسمتى از اصول دين و رءوس حقائق دينى را از ياد بردند، و تو پيوسته به خيانتى از آنان مطلع مى‏شوى، مگر اندكى از آنان، پس ايشان را ببخش و از ايشان درگذر كه خدا نيكوكاران را دوست مى‏دارد (13). و همچنين از آن جمعيتى كه مى‏گويند ما نصارائيم ميثاق مخصوص بگرفتيم، آنها نيز قسمتى از اصول دينى خود را فراموش كردند، در نتيجه در بينشان تا روز قيامت دشمنى و كينه ورزى را تحريك كرديم، به زودى خدا از اعمالى كه مى‏كرده‏اند خبرشان خواهد داد (14).

بيان آيات‏: اتصال اين آيات به آيات قبل روشن است، و هيچ غبارى بر آن نيست، چون يك سلسله‏  خطابهايى است به مؤمنين كه در آنها كلياتى از امور مهم دنيايى و آخرتى، فردى و اجتماعى آنان را بيان مى‏كند. " يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ، وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى‏ أَلَّا تَعْدِلُوا" اين آيه شريفه نظير آيه‏اى است كه در سوره نساء آمده است مى‏فرمايد: " يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ، وَ لَوْ عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيراً فَاللَّهُ أَوْلى‏ بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى‏ أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً". « سوره نساء آيه 135» با اين تفاوت كه آيه 135سوره نساء در مقام نهى از انحراف از راه حق و عدالت در خصوص شهادت است، و مى‏فرمايد: كه هواى نفس شما را به انحراف نكشاند، مثلا به نفع كسى به خاطر اينكه قوم و خويش شما است بر خلاف حق شهادت ندهيد، (و يا به نفع فقيرى به خاطر دلسوزيتان و به نفع توانگرى به طمع پول او شهادت بنا حق ندهيد)، ولى آيه مورد بحث در مقام شهادت بنا حق دادن عليه كسى است به انگيزه بغضى كه شاهد نسبت به مشهود عليه دارد، به اين وسيله يعنى با از بين بردن حقش انتقام و داغ دلى گرفته باشد. واضح‏تر بگويم در سوره مائده فرموده:" كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ" و در آيه سوره نساء فرموده:" كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ" و اين تفاوت در تعبير بخاطر تفاوتى است كه در مقام اين دو آيه هست، در آيه سوره مائده غرض اين بوده كه مؤمنين را از ظلم در شهادت به انگيزه سابقه دشمنى شاهد نسبت به مشهود عليه نهى كند، لذا شهادت را مقيد به قسط كرد، و فرمود:" بايد كه شهادت شما به قسط و به حق باشد و در شهادت دادن عداوت و غرضهاى شخصى را دخالت ندهيد"، به خلاف آيه135 سوره نساء كه سخن از شهادت دادن به نفع كسى به انگيزه دوستى و هوا دارد، و شهادت دادن به نفع دوست و محبوب ظلم به او نيست، گو اينكه خالى از ظلم هم نيست (چون به غير مستقيم حق خصم محبوبش را ضايع كرده) و ليكن از آن جهت كه شهادت به نفع محبوب است ظلم شمرده نمى‏شود، و لذا در آيه8 سوره مائده امر كرد به شهادت به قسط و آن گاه اين شهادت به قسط را تفريع كرد بر يك مساله كلى و آن قيام للَّه است و در سوره نساء اول امر كرد به شهادت دادن براى خدا و دخالت ندادن هواها و دوستى‏ها را در شهادت، و سپس آن را تفريع كرد بر قيام به قسط. و نيز به همين جهت در آيه مائده جمله:" اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏ وَ اتَّقُوا اللَّهَ" را تفريع كرد بر شهادت دادن به قسط، و در اين جمله كه نتيجه شهادت بر قسط است امر كرد مؤمنين را به عدالت، و اين عدالت را وسيله‏اى شمرد براى حصول تقوا، ولى در آيه سوره نساء قضيه را به عكس كرد يعنى جمله:" فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى‏ أَنْ تَعْدِلُوا" را متفرع كرد بر امر به شهادت براى خدا، نخست امر كرد به اينكه براى خدا شهادت دهيد، و سپس از پيروى هوا و ترك تقوا نهى نموده، اين پيروى هوا و ترك تقوا را بدترين وسيله براى ترك عدل شمرد. آن گاه در هر دو آيه از ترك تقوا به يك جور تحذير كرد، در آيه سوره نساء فرمود:" وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً" يعنى اگر تقوا به خرج ندهيد خدا بدانچه مى‏كنيد با خبر است، و در سوره مائده فرموده:" وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ" «مائده-آیه 8»، و اما معناى جمله:" قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ ..." از سخنانى كه پيرامون آيات قبلى داشتيم روشن شده است. " اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏ ..." ضمير" هو" به كلمه" عدل" بر مى‏گردد،- گو اينكه قبل از ضمير چنين كلمه‏اى نبود، و ليكن از معناى" اعدلوا" فهميده مى‏شد، در نتيجه معناى جمله چنين است: عدالت پيشه كنيد كه عدالت به تقوا نزديكتر است. " وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ". جمله دوم يعنى جمله" لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ" انشاى وعده است كه قبلا يعنى در اول آيه داده، و فرموده بود:" وَعَدَ اللَّهُ ..." بطورى كه ديگران نيز گفته‏اند و اين تعبير مؤكدتر از آن است، مى‏فرمود:" وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً" «فتح-آیه 29»، البته اين مؤكدتر بودن به خاطر آن نيست كه در آيه مورد بحث جمله مورد گفتگو خبر بعد از خبر است «تفسیر المنار ج6 ص275»،. نه، اين اشتباهى است كه بعضى كرده‏اند، بلكه به خاطر اين است كه تصريح دارد به انشاى وعده، نه چون آيه سوره فتح كه ضمنا بر آن دلالت دارد. " وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ" راغب در مفردات مى‏گويد: ماده" جيم- حاء- ميم" به معناى شدت فوران آتش است، دوزخ را هم كه جحيم خوانده‏اند به اين مناسبت است « مفردات راغب ص 88»، و اين آيه مشتمل است بر خود وعيد (نه بر تهديد به آن)، در مقابل آيه قبلى كه خود وعده را ذكر مى‏كرد، و مى‏فرمود:" لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ". در آيه مورد بحث كفر را مقيد كرده به تكذيب آيات تا كفر بدون تكذيب را شامل نگردد، زيرا كفارى كه منشا كفرشان انكار حق با علم به حق بودن آن نيست بلكه اگر كافر بخاطر اين است كه حق بگوششان نخورده و يا مستضعفى هستند كه تشخيص حق از باطل را ندارند، اهل دوزخ نيستند بلكه كار آنان به دست خدا است، اگر بخواهد آنان را مى‏آمرزد و اگر خواست عذابشان مى‏كند، پس دو آيه مورد بحث يكى وعده جميل است به كسانى كه ايمان آورده اعمال صالح انجام مى‏دهند، و ديگرى تهديد شديدى است به كسانى كه به خدا كفر ورزيده، آيات خدا را تكذيب كنند، و معلوم است كه بين اين دو مرحله مراحلى است متوسط، كه خداى تعالى امر آن مراحل و عاقبت امر صاحب هر مرحله را ذكر نكرده. " يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا ..." اين مضمون قابل آن هست كه بر چندين واقعه منطبق گردد، وقايعى كه بين كفار و مسلمانان واقع شد، از قبيل داستان جنگ بدر و احد و احزاب و غيره و بنا بر اين نمى‏توان گفت نظر خاصى به واقعه خاصى دارد، بلكه منظورش مطلق توطئه‏هايى است كه مشركين عليه مسلمانان و براى كشتن آنان و محو كردن اثر اسلام و دين توحيد مى‏ريختند. و اينكه بعضى از مفسرين آن را بر واقعه خاصى حمل نموده و گفته‏اند مراد از آن داستانى است كه در آن آمده: مشركين تصميم گرفتند رسول خدا (ص) را به قتل برسانند، و يا بعضى از يهوديان تصميم گرفتند آن جناب را ترور كنند. « تفسير المنار ج 6 ص 276» كه هر دو داستان به زودى مى‏آيد سخنى است كه از ظاهر لفظ آيه بعيد است و اين ناسازگارى بر كسى پوشيده نيست. " وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ" در اين جمله مؤمنين را دعوت فرموده به اينكه تقوا پيشه نموده و بر خدا توكل كنند، و در  حقيقت منظور تحذير شديد از ترك تقوا و ترك توكل بر خداى سبحان است، دليل بر اينكه منظور نهى شديد است داستانى است كه از بنى اسرائيل و نصارا در همين سياق حكايت مى‏كند كه بعضى از آنها كه گفتند، ما نصارائيم چنين و چنان كردند، و يهود و نصارا هر دو عهد الهى را شكستند، و خداى تعالى آنان را به لعن خود و به قساوت قلب و فراموش كردن بهره‏هايى كه از دينشان داشتند و انداختن دشمنى و خشم بين آنان تا روز قيامت گرفتار ساخت. و معلوم است كه غرض از نقل اين قصه جز اين نبوده كه براى روشنگرى مؤمنين به آن استشهاد نموده و آن را پيش روى مؤمنين قرار داده، آويزه گوش آنان كند تا از آن عبرت گيرند، و هوشيار شده بدانند كه اگر يهود و نصارا مبتلا شدند به آن بلاهايى كه شدند، همه به خاطر اين بود كه ميثاقى را كه با خداى سبحان بسته بودند فراموش كردند، و آن ميثاق اين بود كه تسليم خداى تعالى باشند و دستوراتش را به سمع و طاعت تلقى كنند و لازمه اين معنا آن بود كه از مخالفت پروردگارشان بپرهيزند، و در امور دينيشان بر او توكل كنند، يعنى او را وكيل خويش بگيرند، در نتيجه اختيار نكنند مگر چيزى را كه خداى تعالى برايشان اختيار كرده و ترك كنند هر چيزى را كه خداى تعالى آن را براى آنان ناستوده دانسته و راه آن اسلام و اين لوازمش همانا طريقه طاعت رسولان او است، كسى كه بخواهد واقعا تسليم خداى تعالى باشد بجز اين نمى‏شود كه به رسولان او ايمان بياورد، و دست از پيروى غير خدا و رسولان او بردارد، دعوى هر كس كه از راه مى‏رسد و مردم را به اطاعت و خضوع در برابر دستورات خويش مى‏خواند نپذيرد، در برابر جباران و طاغوتها و غير آنان سر تسليم فرود نياورد، حتى از احبار و رهبان و يا از خاخامها و كشيشها هيچ سخنى را بدون دليل قبول نكند، و خلاصه اينكه بداند كه غير از خداى تعالى و هر كس كه خدا اطاعتش را واجب كرده باشد از احدى نبايد اطاعت كند. [ميثاقى كه خداوند از يهود و نصارا گرفت و پيمان شكنى آنان‏] اما مع الاسف يهود و نصارا ميثاق خدايى را پشت سر انداختند، و در نتيجه خداى تعالى آنان را از رحمت خود دور ساخت و به دنبال دور شدن از رحمت خدا دست به كارهاى جنايت آميزى زدند و آن اين بود كه آيات كلام خدا را جابجا و تحريف كردند، و آن را به غير آن معنايى كه خداى تعالى اراده كرده بود تفسير نمودند، و اين باعث شد كه بهره‏هايى از دين را از دست بدهند، و اين بهره‏ها امورى بود كه با از دست دادن آنها هر خير و سعادتى را از دست دادند، و علاوه بر اين، آن مقدار از دين هم كه برايشان باقى مانده بود را فاسد ساخت، آرى دين احكامى غير مربوط به هم نيست، مجموعه‏اى از معارف و احكامى است كه همه به هم ارتباط دارند، بطورى كه اگر بعضى از آنها فاسد شود فساد آن بعض باقيمانده را هم فاسد مى‏كند، مخصوصا احكامى كه جنبه ركن و زير بنا براى دين دارد، مثالى كه مطلب را روشن كند نماز خواندن‏ كسى است كه منظورش از نماز بندگى خدا نباشد بلكه منظورش اين باشد كه در بين جامعه نمازگزار خود را جا بزند، و همين كه جامعه به وى اعتماد نمود كلاه سر جامعه بگذارد، و معلوم است كه چنين نمازى و يا چنين انفاقى و يا جهاد به چنين منظورى در حقيقت با زبان شكار حرف زدن است، و به جاى اينكه قدمى به خدا نزديكترش كند قدمها و بلكه فرسنگها از خداى تعالى دورشان مى‏سازد پس نه آنچه برايشان مانده سودى به حالشان دارد، و نه از آنچه از دين كه تحريف كرده‏اند بى‏نيازند، چون هيچ انسانى بى نياز از دين نيست آن هم اصول و اركان دين. پس از اينجا مى‏فهميم كه مقام اقتضاء مى‏كرده كه مؤمنين را از مخالفت تقوا و ترك توكل بر خدا بر حذر داشته و وادارشان كند به اينكه از اين داستانى كه برايشان نقل كرد عبرت بگيرند. [مراد از توكل بر خدا] و نيز از همين جا روشن مى‏شود كه مراد از" توكل" چيزى است كه شامل امور تشريعى و تكوينى (هر دو) مى‏شود، و يا حد اقل مختص به امور تشريعى است، به اين معنا كه خداى تعالى مؤمنين را دستور داده به اينكه خدا و رسول را در احكام دينى اطاعت كنند و آنچه را كه پيامبرشان آورده و برايشان بيان كرده بكار ببندند، و امر دين و قوانين الهى را به خداى تعالى كه پروردگارشان است محول نموده و به وى واگذار كنند، و به هيچ وجه خود را مستقل ندانند، و در شرائطى كه خداى تعالى تشريع نموده و به دست آنان وديعت سپرده و دخل و تصرف ننمايند، هم چنان كه دستورشان داده كه او را در سنت اسباب و مسبباتى كه در عالم جارى ساخته اطاعت كنند و در عين اينكه بر طبق اين سنت عمل مى‏كنند در عين حال آن اسباب و مسببات را تكيه گاه خود ننموده، براى آنها استقلال در تاثير كه همان ربوبيت است معتقد نشوند، (بيمارانشان را مداوا بكنند، ولى دوا را مستقل در شفا ندانند، به دنبال كار و كسب بروند ولى كسب را رازق خود ندانند و همچنين) بلكه همه اين وظايف را به عنوان يكى از هزار شرط انجام داده منتظر آن باشند كه اگر خدا خواست نهصد و نود و نه شرط ديگرش را ايجاد كند در نتيجه اگر ايجاد كرد به مشيت و تدبير او رضا دهند و اگر هم نكرد باز به مشيت او راضى باشند. " وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً ..." راغب در مفردات خود مى‏گويد: كلمه" نقب" وقتى در مورد ديوار و يا پوست به كار مى‏رود معناى كلمه" ثقب" را كه در مورد چوب بكار رود مى‏دهد، آن گاه مى‏گويد: نقيب به معناى كسى است كه از قومى آمار مى‏گيرد، و احوال آن قوم را پى گيرى مى‏نمايد، و جمع آن‏ نقباء مى‏آيد. « مفردات راغب ص » خداى سبحان براى مؤمنين از اين امت داستانى كه بر بنى اسرائيل گذشت مى‏سرايد، كه چگونه برايشان احكام دينى تشريع كرد، و با اخذ ميثاق امر آنان را تثبيت نمود، و نقباء برايشان برگزيد، و بيان خود را به آنان ابلاغ فرموده حجت را بر آنان تمام كرد، ولى آنها در عوض به جاى آنكه شكر او را بگذارند ميثاقش را نقض كردند، و خداى تعالى هم به كيفر اين رفتارشان ايشان را لعنت كرد و دلهايشان را دچار قساوت نمود، ... و فرمود:" وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ" و اين مطلبى است كه در سوره بقره و سوره‏هاى ديگر تكرار كرده،" وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً" كه على الظاهر منظور از اين دوازده نقيب دوازده رئيس است، كه هر يك بر يكى از اسباط دوازده‏گانه بنى اسرائيل رياست داشتند، و به منزله والى بر آنان بودند، كارهاى آنان را فيصله مى‏دادند، و نسبتى كه اين دوازده نقيب به دوازده تيره بنى اسرائيل داشتند نظير نسبتى بوده كه اولى الامر به افراد اين امت دارند، در حقيقت مرجع مردم در امور دين و دنياى آنان بودند، چيزى كه هست خود آنان وحيى از آسمان نمى‏گرفتند و شريعتى را تشريع نمى‏كردند، و كار وحى و تشريع شرايع تنها به عهده موسى بود" وَ قالَ اللَّهُ إِنِّي مَعَكُمْ" و خداى تعالى به ايشان فرمود: كه من با شمايم، در اين جمله به بنى اسرائيل اعلام مى‏دارد در صورتى كه او را اطاعت كنند او ايشان را يارى مى‏كند، و گرنه بى ياورشان مى‏گذارد، و به همين جهت هر دو امر را خاطرنشان كرده و فرمود:" لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكاةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِي وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ"، كه تعزير همان نصرت است، البته نصرت توأم با تعظيم، و مراد از كلمه" رسلى" پيغمبرانى است كه بعد از موسى براى آنان مبعوث مى‏كند، كه شريعتى نو و دعوتى على حده دارند، مانند عيسى بن مريم (ع) و رسول اسلام محمد (ص)، و ساير رسولانى كه بين اين دو بزرگوار بودند، ولى شريعتى نياوردند." وَ أَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً" منظور از اين قرض دادن به خدا صدقه‏هاى مستحبى است نه زكات واجب" لَأُكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ لَأُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ" برگشت اين جمله به وعده جميلى است كه خداى تعالى به بنى اسرائيل داده، به شرطى كه نماز بپا دارند، و زكات واجب دهند، و به رسولان او ايمان آورده، هم يارى و هم تعظيمشان كنند و صدقه مستحبى بدهند، كه در اين صورت گناهانشان را محو نموده داخل در جناتشان مى‏كند كه از زير آنها نهرها روان است، آن گاه در تهديد كسانى‏ كه به اين دستورات عمل نكنند فرموده:" فَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ". [نقمت‏هايى كه به سبب پيمان شكنى به يهود رسيد] " فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً ..." خداى تعالى در آيه قبل سزاى كفر و قدر ناشناسى نسبت به ميثاق نامبرده را عبارت از گمراه شدن از راه ميانه و مستقيم، و اين ذكر اجمالى آن كيفر بود، و در آيه مورد بحث بطور مفصل آن كيفر را بيان مى‏كند، و آن عبارت است از انواع نقمت‏ها و عذابها كه خداى سبحان بعضى از آنها را كه همان لعنت و تقسيه قلوب باشد را به خودش نسبت داده، چون اين دو نقمت در واقع كار خود او است و بعضى ديگر را به خود بنى اسرائيل نسبت داده، و آن نقمتى است كه جمله" وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى‏ خائِنَةٍ مِنْهُمْ" آن را در نظر دارد همه اينها كيفر همه كفرانهاى آنان است، كه در رأس آنها كفر به ميثاق است، و يا كيفر تنها كفر به ميثاق است، براى اينكه ساير كفرهاشان در شكم اين يك كفر خوابيده هم چنان كه ساير كيفرهاشان در شكم كيفر آن نهفته است. آرى راه وسطى كه آنان گم كرده‏اند راه سعادتى است كه آبادى دنيا و آخرت آنان در آن راه است. پس اينكه فرمود:" فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ" على الظاهر مراد همان كفرى است كه در آيه قبلى از آن تهديد كرد و لفظ" ما" در كلمه:" فبما" هر جا كه استعمال شود دو اثر دارد، يكى اينكه مطلب را تاكيد مى‏كند و دوم اينكه ابهام آن را مى‏رساند، به اين معنا كه اهل زبان در جايى كه بخواهند شخصى يا غرضى را كه در جاى خود معين است نامعين و مبهم ذكر كنند تا در نتيجه آن شخص يا آن غرض را تعظيم يا تحقير كرده باشند اين كلمه را به كار مى‏برند" مثلا وقتى بپرسى كه چه كسى آمده بود در خانه و تو با او سخن مى‏گفتى او به منظور اينكه بفهماند مردى بود كه از بزرگى نمى‏شود نامش را برد و يا از پستى قابل آن نيست كه نامش را ببرم در پاسخت مى‏گويد:" رجل ما" مردى از مردها و بنا بر اين معناى آيه چنين مى‏شود كه بنى اسرائيل به خاطر پيمان‏شكنى‏هايى كه نمى‏شود گفت كه چيست مورد لعن ما واقع شدند" و لعن عبارت است از دور كردن كسى از رحمت خدا. " وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً" كلمه" قاسية" اسم فاعل از" ماده قسى" است و اين ماده به معناى سفتى و سختى است، و قساوت قلب از قسوت سنگ كه صلابت و سختى آن است گرفته شده، و قلب قسى (با قساوت) آن قلبى است كه در برابر حق خشوع ندارد، و تاثيرى بنام رحمت و رقت به آن دست نمى‏دهد، در قرآن كريم فرموده:" أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ؟ وَ لا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ‏فاسِقُونَ" « سوره حديد آيه 16». و سخن كوتاه اينكه خداى سبحان دنبال مساله قساوت قلبشان مى‏فرمايد: نتيجه آن اين شد كه برگشتند و دست به تحريف كلام خدا زدند" يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ"، يعنى آن را طورى تفسير كردند كه صاحب كلام آن معنا را در نظر نداشت و خداى تعالى كه صاحب كلام بود به آن تفسير راضى نبود و يا از كلام خدا هر چه را كه خوشايندشان نبود انداختند و چيزهايى كه دلشان مى‏خواست از پيش خود به آن اضافه كردند و يا كلام خدا را جابجا نمودند، همه اينها تحريف است، و بنى اسرائيل به اين ورطه نيفتادند مگر به خاطر اينكه دستشان از حقائق روشن دين بريد،" وَ نَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ"، و معلوم است كه اين حظى كه فراموش كردند قسمتى از اصول دينيشان بوده كه سعادتشان دائر مدار آن اصول بوده، اصولى كه هيچ چيزى جاى آن را اشغال نكرد مگر آنكه شقاوت دائمى را عليه آنان مسجل نمود مثل اينكه بجاى منزه دانستن خداى تعالى از داشتن شبيه كه يكى از اصول دين توحيد است مرتكب تشبيه شدند، و يا موسى را خاتم انبيا شمردند، و شريعت تورات را براى ابد هميشگى پنداشتند، و نسخ و بداء را باطل دانستند، و گرفتار عقائد باطل غير اينها شدند. " وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى‏ خائِنَةٍ مِنْهُمْ" كلمه" خائنة" چه به معناى اسم فاعل باشد و چه به معناى خيانت بدان جهت كه نكره آمده و به خاطر كلمه" منهم" طائفه‏اى از آنان را شامل مى‏شود، و معناى جمله اين است كه" تو همواره به طائفه‏اى از آنان اطلاع پيدا مى‏كنى كه خائنند، و يا هميشه بر خيانت طائفه‏اى از آنان اطلاع پيدا مى‏كنى،" إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ، فَاعْفُ عَنْهُمْ، وَ اصْفَحْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ"، در سابق مكرر گفته‏ايم كه استثناى قليلى از بنى اسرائيل منافات با اين معنا ندارد كه لعنت و عذاب متوجه اين امت و اين نژاد بشود. و يكى از حرف‏هاى عجيبى كه بعضى از مفسرين در تفسير اين آيه زده‏اند اين است كه گفته‏اند: مراد از كلمه" قليل" عبد اللَّه بن سلام و اصحاب او است، و آيه شريفه مى‏خواهد بفرمايد همه يهوديان خائنند، مگر او و دوستانش « تفسير المنار ج 6 ص 285»، و وجه عجيب بودن اين تفسير اين است كه‏ آيا براى كسانى كه ايمان آورده‏اند آن لحظه نرسيده كه دلهاشان براى ياد خدا و عمل به معارف و احكام حقى كه نازل شده نرم شود؟ و مانند اهل كتاب نباشند، كه قبل از شما برايشان كتاب آمد، و سالها از عصر پيامبرشان گذشت، در نتيجه دلهايشان قساوت يافت و اينك بسيارى از آنان فاسقند. عبد اللَّه بن سلام مدتها قبل از نازل شدن سوره مائده اسلام آورد، و معنا ندارد كه آيه شريفه شامل مسلمانان در روز نزول بشود، زيرا آيات مورد بحث سخن از ميثاق بنى اسرائيل و سخن از بديهاى يهود دارد، يهوديانى كه در آن ايام هم چنان يهودى مانده بودند و عبد اللَّه بن سلام در آن روز يهودى نبود. [پيمان شكنى نصارا و عواقب آن‏] " وَ مِنَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ أَخَذْنا مِيثاقَهُمْ فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ فَأَغْرَيْنا" راغب در مفردات گفته وقتى گفته مى‏شود" غرى بكذا" معنايش اين است كه به فلان چيز چسبيد، و ملازم آن شد، و اصل اين كلمه از غراء است، كه به معناى سريش و سريشم و امثال آن است، و چون گفته شود:" اغريت فلانا بكذا" كه باب افعال اين ماده است همان معناى ثلاثى مجرد را مى‏دهد، و مى‏فهماند كه" من او را به فلان چيز چسباندم" « مفردات راغب ص 360». عيسى بن مريم (ع) پيغمبر رحمت بود و مردم را به صلح و صفا مى‏خواند، و تشويقشان مى‏كرد به اينكه نسبت به آخرت اشراف و توجه كامل داشته و از لذائذ دنيا و زخارف دلفريب آن اعراض كنند، و نهيشان مى‏كرد از اينكه بر سر دنيا اين كالاى پست" و غرض أدنى" تكالب كنند، يعنى مانند درندگان بر سر يك شكار پنجه به روى هم بكشند كه اگر خواننده عزيز بخواهد كلمات آن جناب را ببيند بايد به مواقف مختلفى كه انجيل‏هاى چهارگانه از آن جناب نقل كرده‏اند مراجعه كند. ليكن پيروانش عكس العمل بر خلاف، از خود نشان داده و مواعظ و تذكرات آن جناب را از ياد بردند، و چون چنين كردند خداى عز و جل به جاى سلم و صفا كينه و دشمنى را در دلهاشان ثابت كرد، و به جاى برادرى و دوستى كه عيسى (ع) آنان را به آن مى‏خواند، دشمنى و كينه توزى را در دلهاشان مستقر نمود، و در باره آنان فرمود:" فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ فَأَغْرَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ. و اين عداوت و بغضا كه خداى تعالى نام برده جزء ملكات راسخه امت‏هاى مسيحى شده و در دل آنها ثابت و پايدار گرديده است، هم چنان كه آتش آخرت هم سرنوشت حتمى آنها است، و از آن مفرى ندارند، هر چه بخواهند از غمى از غمهاى آن رها شوند دوباره به آن اندوه برگردانده مى‏شوند و به ايشان گفته مى‏شود بچشيد عذاب حريق و سوزنده را. و از روزى كه عيسى بن مريم به آسمان برده شد حواريون او و داعيان و مبلغين دين او پيوسته با يكديگر اختلاف كردند، و اختلاف آنان روز به روز بيشتر شد و همه مسيحيت را فرا گرفت، و در آغاز آنان را به جان هم انداخت، جنگها و قتل و غارتها بپا كرد، انواع در بدريها بوجود آورد، خانواده‏هايى را آواره كرد، و فسادهايى ديگر بر انگيخت تا آنكه كار به جنگهاى بزرگ و بين المللى بيانجاميد، جنگهايى كه كره زمين را تهديد به خراب و بشريت را تهديد به فناء و انقراض نمود، همه اينها همان وعده‏اى بود كه خداى تعالى در آيه مورد بحث داد، و اين خود مصداق تبدل نعمت به نقمت و گمراه‏تر شدن به دنبال بيشتر متلاشى شدن است، تازه همه اينها عقوبت دنيايى آنان بود." وَ سَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللَّهُ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ".

 

ذکر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَاشْکُرُواْ لِی وَلاَ تَکْفُرُونِ» مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و کفران نورزید.(سوره بقره 152)

ذکر خدا معنای وسیع و مصادیق فراوانی دارد. انسانی که در تمامی لحظات زندگی به یاد ذات پاکی است که سرچشمه تمام خوبی‌ها و نیک‌ها می‌باشد و به این وسیله روح و جان خود را پاک و روشن می‌سازد، خداوند نیز در تمامی مراحل زندگی و در اوج مشکلات و سختی‌ها او را تنها نمی‌گذارد.

کسی که همواره به یاد خدا باشد، خداوند همنشین و جلیس او خواهد بود چنان که در حدیث قدسی به حضرت موسی (ع) فرمود: ای موسی؛ من همنشین کسی هستم که مرا یاد کند، موسی سؤال کرد: روزی که هیچ پناهی نیست جز پناه تو چه کسی در پناه تو خواهد بود. فرمود: آنها که مرا یاد می‌کنند و من نیز آنان را یاری می‌کنم، و با هم دوستی می‌کنند در راه من، پس دوست دارم آنها را، اینان کسانی هستند که وقتی بخواهم به اهل زمین بدی برسانم، آنها را یاد کرده و به خاطر آنان بدی را دفع می‌کنم. ( چهل حدیث ص 287)

انسانی که پیوسته به یاد خداست، حب الهی در قلبش جای می‌گیرد. چنانچه در زندگی روزمره نیز چنین است که اگر انسان در تمامی ساعات و در تمامی افکار خود شخص خاصی را در خاطر داشته باشد، کم کم محبت او در قلبش حاکم می شود. من اکثر ذکر الله احبه هر کس زیاد خدا را یاد کند، محبت خداوند در قلبش حاکم می‌شود (میزان الحکمه، ص ۴۲۱، ج ۳٫)

آرامش و اطمینان گمشده انسان امروزی است که در آرزوی به دست آوردن آن می‌باشد قرآن کریم راه رسیدن به آرامش را به بشر معرفی می‌نماید . أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ همانا با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد. ( سوره رعد 28)

بدیهی است توجه به مال و زندگی دنیوی در صورتی نهی شده است که انسان را از یاد خدا باز دارد و به عبارت دیگر؛ هدف انسان در زندگی توجه به آنها باشد ولی در صورتی که انسان مراقب نفس خویش باشد و از اینها به عنوان وسیله برای رسیدن به سعادت ابدی استفاده کند، نه تنها مذموم نیست بلکه سفارش هم شده است اما اگر علاقه افراطی به آنها سدی در میان انسان و خدا ایجاد کند، بزرگترین بلا محسوب می‌شود و خسرانی بزرگ است که در آیه شریفه به همین معنا اشاره شده است (اشاره به آیه 9 منافقون براساس تفسیر المیزان  ج 19 ص 291)

ذکر واقعی همان معنا و تجسم عملی و عینی توکل به خداست که باعث آرامش می شود و یاد خدا به انسان آرامش و ذکرش انسان را پرهیزگار می کند.

حضرت علی (ع) در خطبه ای راجع به یاد و ذکر خدا چنین می فرمایند:  ((و همانا ياد خدا از آن مردمانى است كه آن ياد را جايگزين جهان فانى كرده اند، نه كسب و كار، سرگرمشان ساخته و نه خريد و فروش ، ياد خدا را از دل آنان انداخته . روزهاى زندگى را بدان مى گذرانند و نهى و منع خدا را به گوش بى خبران مى خوانند. به داد فرمان مى دهند و خود نيز از روى داد دنيا را سپرى كرده و به آخرت در آمده اند و آنچه از پس دنيا است ديده اند و بر نهان برزخيان آگاهند كه چه مدتى است در آن به سر مى برند و قيامت وعده هايش را براى آنان محقق داشته است و آنان براى مردم دنيا از آن پرده برداشته اند. گويى مى بينند آن راكه مردم نمى بينند و مى شنوند آن راكه مردم نمى شنوند))

اگر ذكر دايمى باشد، انسان به جز فرمان محبوب و راه او نمى خواهد. طاعت خدا را مى پذيرد و به ياد او انس مى گيرد. امام على (عليه السلام ) در نامه خود به حارث همدانى او را بدين روش به تربيت فراخوانده است: و عظم اسم الله اءن تذكره الا على حق ، واءكثر ذكر الموت و ما بعد الموت
نام خدا را بزرگ شمارو آن را جز براى حق بر زبان ميار، مرگ و پس از مرگ را فراوان ياد كن .
نيكوترين تذكر براى انسان ، ياد خداى مهربان و رحمت هاى بى كران او است كه در ساماندهى تربيت ، نقشى بسيار تعيين كننده دارد. اميرمؤمنان على (عليه السلام مردم را به اين روش نيكو فراخوانده اند:افيضوا فى ذكر الله ؛ فانه اءحسن الذكر) در بستر ياد خدا روان شويد كه نيكوترين ياد، ياد خدااست )
ياد خدا، انسان را از فرو غلطيدن در پستى ها تباهى ها باز مى دارد و انسان را به راه راست رهنمون مى شود. با ياد خدا و توكل بر او سخت ترين كارها سهل و آسان مى شود.
خير ما استنجحت به الاءمور ذكر الله سبحانه )بهترين چيزى كه بدان كارها برآورده مى شود ياد خدا است)
اساسى ترين اصلاح ، اصلاح قلب است و اساس اصلاح قلب ، ياد خدا است . اميرمؤمنان (عليه السلام ) مى فرمايند:اءصل صلاح القلب ، اشتغاله بذكر الله )اساس صلاح قلب در اشتغال به ياد خدا است)

هم چنين مى فرمايند:من صلح مع الله سبحانه لم يفسد مع اءحد (هر كه رابطه خود را با خداى سبحان اصلاح كند، رابطه اش با هيچ كس تباه نشود)
به يادآوردن نعمت ها و خداوندى كه سراسر رحمت است ، آدمى را از غفلت بيدار ساخته و در همه ابعاد زندگى اش تحول ايجاد مى كند و انسان را مستعد دريافت كمالات مى سازد. در پرتو ياد حق ، انسان از زندان دنيا آزاد مى شود و به مرتبه صدق و راستى مى رسد، نشاط حقيقى مى يابد و به گلزارى از كمالات و فضايل اخلاقى مبدل مى شود. ظاهر و باطن انسان دگرگون مى شود و از چاه تاريك طبيعت به سوى حقيقت و ملكوت سفر مى كند.

 یا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اُذکُرُو اللهَ ذِکراً کَثِیراً وَ سَبِّحُوهُ بُکرَةً وَ اَصِیلاً :ای کسانی که ایمان آورده اید خدا را فراوان یاد کنید و او را بامدادان وشامگاهان یاد کنید. (آیات 41 و 42 احزاب )

علاوه بر سفارش خداوند متعال در این آیه و ده ها مورد دیگر در احادیث نبوی و روایات ائمه معصومین علیهم السلام مبنی بر ترغیب و تشویق مؤمنین به یاد دائم خداوند متعال ،کلیۀ اساتید سیر و سلوک سالکان را به ذکر مداوم ترغیب کرده اند

 

  اقسام ذکر


عرفای حقۀ شیعه ذکر خدا را از جهتی به دو قسم تقسیم می کنند:ذکر خفی و ذکر جلی.و از جهتی دیگر به چهار قسم تقسیم می کنند:1.ذکر لسانی 2.ذکر نفسی 3.ذکر خیالی 4.ذکر قلبی. و از همه مهمتر ذکر قلبی است که دل دائم باید به یاد خدا باشد؛زیرا در اثر مداومت آدمی رنگ و بوی خود را از دست می دهد و رنگ و بوی محبوب را در خود می یابد.نکتۀ قابل ذکر این است که ذکر خدا جوراجور است.

مرحوم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان می فرمودند:ذکر خدا عرض عریضی دارد. به هر شکلی که انسان به یاد خدا باشد نیکوست . گاهی با تلاوت قرآن ، گاهی با قرائت نماز واجب یا مستحبی ، گاهی با دعا و مناجات گاهی با اشعار عارفانه ، گاهی در ضمن قصه های عاشقانه ی عرفانی ، گاهی به عربی گاهی به زبان مادری ، همه ذکر خدایند .« ذکر تو به هر زبان که گویند خوش است

سالک خدا جو خلوت با خدا را نباید از دست بدهد ودر شرائط مساعد روحی با تلاوت مناجات های مأثوره از ائمه طاهرین علیهم السلام و یا در حالاتی که روحیه ی گرایش به زمزمه اشعار عرفانی و مناجات فارسی دارد با خواندن آن ها لحظاتی را با رب العالمین خلوت کند .
جز آن ساعت که با یاد تو بگذشت مرا در زندگانی حاصلی نیست

 خلوت دو گونه است : خلوت دل و خلوت تن . خلوت تن را خیلی آسان می شود جور کرد . انسان اگر در اتاق خلوتی برود ، این خلوت تن می شود . ولی خلوت دل مشکل است . ممکن است انسان در خلوت تن باشد ، ولی در خلوت دل نتواند قرار بگیرد ؛ کسی که در خلوت دل قرار می گیرد که غیر خدا را از دلش بیرون کند ، ما سوی الله را از دلش جارو کند و بیرون بیندازد .

ما شیعه مرتضی علی علیه السلام هستیم ، همان طوری که مولای متقیان از خانه ی کعبه بت ها را شکست و بیرون ریخت ، ما هم باید بت های مختلفی که در دلمان ساکن شده بشکنیم و بیرون بریزیم ، ما ملت ابراهیم خلیلیم ،ملت ابراهیم بت شکن هستیم ، باید از آن بزرگواران ارث برده باشیم ، بت ها را بشکنیم و بیرون بریزیم ؛ دل حریم خداست ؛ دل ، حرم حق است . امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند :

اَلقَلبُ حَرَمُ اللهِ فَلاَ تُسکِن حَرَمَ اللهِ غَیرَ الله)قلب حرم خداست . در حرم خدا ، غیر خدا را ساکن منما(

  از عارفی پرسیدند که از کجا به این مقام رسیدی ؟ گفت : عمری بر در دروازه دل نشستم و غیر دوست را راه ندادم . برای خلوت کردن دل برای خدا باید با خطورات شیطانی مبارزه کرد . انسان تا هنگامی که نفی خواطر نکند نمی تواند در نماز یا دعاها و یا در هنگام تلاوت قرآن حضور قلب پیدا کند و از عبادت بهره کافی ببرد .برای نفی خواطر شیطانی می گویند : هیچ چیز بهتر از ذکر خدا نیست.

وَ مَن یَعشُ عَن ذِکرِ الرَّحمنِ نُقَیِّض لَهُ شَیطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ (زخرف-آیه 36)

هر کس از یاد خدا رو گردان شود شیطان را به سراغ او می فرستیم پس همواره همنشین اوست .

چاره اش فقط ذکر خداست

 

 

کظم غیظ

بسم رب العلی

 

دوستان بحث جالبی راجع به کظم غیظ رو مطرح می کنیم که متاسفانه اکثر ما به نوعی باهاش سرو کار داریم امید است که راهگشای همه ما باشد. خواهشی که مطرح است اگر بعد از خواندن مطلب حتی یک نکته هم به نظر شما مفید آمد طلب مغفرتی برای نویسنده متن داشته باشید.التماس دعا

 

 

 

 

كظم" در لغت عربي به معني گلو يا محل خروج نفس است «كظم فلان» يعني نفس او بند آمد و ساكت شد.[ راغب اصفهاني، حسین بن محمد؛ مفردات، ترجمه غلامرضا خسروي، تهران، مرتضوي، 1372، اول، ج 3، ص 32] "غيظ" هم به معني خشم و غضب شديد و حرارتي است كه انسان آن را از فوران و جوشش خون قلبش مي‌فهمد و در مي‌يابد.[ همان، ج 2، ص 974]

   اصطلاح «كظم غيظ» يعني خودداري از اظهار خشم و نگه داشتن آن در دل است.[ همان، ج 3، ص 33] انسان در روابط اجتماعي با ديگران، بعضاً با عملكرد غلط آنها و خطاهايي دور از انتظار مواجه مي‌شود و اين باعث عصباني شدن فرد مي‌گردد. در چنين حالتي، وظيفۀ اخلاقي و ديني انسان اين است كه خشم را آشكار نكند و به آن ترتيب اثر ندهد.[ نصر اصفهاني، محمد؛ اخلاق ديني در انديشۀ شيعي، قم، نهاوندي، 1378، اول ص 117]

   عصباني شدن انسان يا براي دفع اذيت و ضرر است يا براي انتقام، اگر اين خشم نسبت به كسي باشد كه ضعيف‌تر است، در اين حالت خون منبسط شده و رنگ شخص عصباني، سرخ مي‌شود ولي اگر اين عصبانيت نسبت به كسي باشد كه قوي‌تر از اوست و خود را از انتقام گرفتن ناتوان بداند، خون منقبض مي‌شود و شخص اندوهگين مي‌گردد.[ نراقي، مهدي؛ علم اخلاق اسلامي (گزيدۀ ترجمه جامع السعادات)، ترجمه جلال الدين مجتبوي بي‌جا، حكمت، 1372، سوم، ص 137]  و رنگ رخسار زرد مي‌شود.

انسان در حالت غضب تجلي‌گاه جهنم است و اگر خود را كنترل نكرد شرارۀ اين آتش به بيرون سرايت مي‌كند و در قيامت با همين آتش خواهد سوخت صداي تنفس و نالۀ انسان غضب كرده، صداي غيظ آلود جهنم است.[ فرقان / 12] و در حال عصبانيت شيطان به انسان بسيار نزديك است بنابراين شخص عصباني نبايد تصميم بگيرد و عملي را انجام دهد.[ خادم الذاكرين، اكبر؛ اخلاق اسلامي در نهج البلاغه، قم، مدرسة الامام علي بن ابي طالب (ع) 1382، چهارم، ج 2، ص 402]

   غضب از بيماري دل و نقصان عقل است و باعث ضعف نفس و نقص آن مي‌شود (البته منظور غضبي است كه مورد تأئيد عقل و شرع نباشد كه شرح آن در همين مقاله خواهد آمد)، ديوانه زودتر از عاقل و مريض زودتر از سالم عصباني مي‌شود اما نفس نيرومند و با فضيلت همچون كوهي است كه طوفانها تكانش نمي‌دهد.[ علم اخلاق اسلامي، پيشين، ص 140] كمتر صفتي از صفات رذيله به اندازۀ غضب ويراني به بار مي‌آورد و اگر فهرستي از آثار سوء غضب نوشته شود معلوم مي‌گردد كه اين آثار از بسياري از اخلاق رذيله بيشتر است.[ مكارم شيرازي، ناصر و همكاران؛ اخلاق در قرآن، قم، مدرسة الامام علي بن ابي طالب (ع) 1382، دوم، ج 3، ص 388.]

 

كظم غيظ در قرآن:

«الَّذِينَ يُنفِقُونَ فِي السَّرَّاء وَ الضَّرَّاء وَ الْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ »[آل عمران / 134]

«همانا كه در توانگري و تنگدستي، انفاق مي‌كنند و خشم خود را فرو مي‌برند و از خطاهاي مردم در مي‌گذرند و خدا نيكوكاران را دوست دارد.»

 

در اين آيه، سخن از نيكوكاران و ذكر برخي از خصوصيات ايشان است.

1.    انفاق در تنگدستي و توانگري: انفاق فقط به معني مالي نيست بلكه هرگونه موهبت خدا دادي را شامل مي‌شود مثل علم، مال و...؛

2.    كظم غيظ: فوايد ذكر گرديد؛

3.    عفو و بخشش: در مقابل اشتباهات ديگران فرو بردن خشم به تنهايي كافي نيست زيرا ممكن است كينه و عداوت را از قلب انسان ريشه كن نكند، در اين حالت براي پايان دادن به عداوت فرو بردن خشم بايد توأم با عفو و بخشش باشد البته نسبت به كساني كه شايستۀ آنند نه دشمنان خون آشام كه عفو و گذشت باعث جرأت و جسارت آنها مي‌شود.[ مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1368 هفدهم، ج 3، ص 98 –96]

 

 

 

فلسفه غضب:

  اگر انسان گمان كند كه خداوند نيرويي را در انسان بي‌حكمت آفريده است يا اينكه بعضي از نيروهاي خدا دادي صرفاً جنبۀ ويرانگري دارد چنين كسي حكمت خدا را نشناخته است، هنگامي كه انسان خشمگين مي‌شود تمام توان او بسيج مي‌گردد و گاهي قدرت او چندين برابر مي‌شود فلسفۀ وجودي اين حالت در واقع آن است كه اگر جان و مال يا منافع ديگر انسان به خطر بيفتد، حداكثر دفاع را در برابر مهاجم داشته باشد و اين نعمتي بسيار بزرگ است. بنابراين نيروي غضب نيروي مفيد و مهم دفاعي است و براي بقاي حيات انسان ضرورت دارد مشروط بر اينكه در جاي خود به كار گرفته شود (مثل غضب حضرت موسي (ع) به دنبال گمراهي بني‌اسرائيل و گوساله پرستي آنان كه در سورۀ طه آيات 92 تا 94 به آن اشاره شده است)[ همان، ص 399- 398.] اين نیرو، مايۀ «اَشِدّاءُ عَلَي الْكُفّارٍ»[فتح / 29 (در برابر كفار سرسخت و شديد).] است كه از اوصاف مؤمنين مي‌باشد، كساني كه فكر مي‌كنند قوۀ غضبيه را بايد كشت و خاموش نمود و اين مقوله را از كمالات و معارج نفس مي‌دانند اشتباه كرده‌اند زيرا آنها از مقام اعتدال اين قوه غافلند، آنچه مذمت مي‌شود حد افراطي آن است.[ اخلاق اسلامي در نهج البلاغه، پيشين، ص 403]

 

حدود غضب:

 به صورت كلي، قوۀ غضب اگر به افراط گرايد «تهوّر»، اگر به تفريط روي آورد «جبن» و اگر در اعتدال باشد «شجاعت» نام دارد؛[شفيعي مازندراني، محمد؛ پرتوي از اخلاق اسلامي، تهران، سازمان تبليغات اسلامي 1372، اول، ص 278]

1.  حد افراط: انسان به اندازه‌اي خشمگين شود كه از فرمان عقل و دين خارج شود و اختيار انسان سلب گردد؛

2.  حد تفريط: اگر انسان قوۀ انتقام نداشته باشد يا اينكه در او چنين قوه‌اي كم باشد، نسبت به خودش، ناموسش و ديگران بي‌تفاوت و بي‌ غيرت مي‌شود؛[فيض كاشاني، محسن (محمد بن مرتضي)؛ حقايق، ترجمه و شرح محمد باقر ساعدي خراساني، بي‌جا، انتشارات علميۀ اسلامي، بي‌تا، ص 162]

3.  حد اعتدال: وظيفۀ انسان در حالت عصبانيت اين است كه قدرت و صولت غضب را بشكند و آن را تضعيف نمايد تا از بروز آثار آن جلوگيري كند، بدين صورت كه جايي كه غضب لازم است بروز دهد و جايي كه حلم لازم است انسان بتواند بردبار باشد، آنچه مورد رضاي خداست همين است يعني غضب تحت سيطرۀ انسان باشد.[ شبرّ، عبدالله؛ اخلاق، ترجمه محمدرضا جباران، قم، هجرت، 1377، دوم، ص 249]

 

اسباب و انگيزه‌هاي غضب:

1.  حب نفس: حب نفس باعث ايجاد جاه طلبي، حب مال، قدرت طلبي و... مي‌شود كه همۀ اينها نوعي اسباب خشمگين شدن هستند، زيرا چنين محبتهايي باعث مي‌شود به اين امور اهميت داده شود و در مقابل مختصر مزاحمتي عكس العمل نشان دهد؛

2.  جهل و ناداني: انسان به واسطۀ جهل و ناداني، غضب و مفاسد حاصل از آن را كمال گمان كند و از محاسن شمرد چنانكه بعضي آن را جوانمردي، شجاعت و شهامت و بزرگي مي‌دانند و از خود تعريفها و توصيفها مي‌كنند؛[اخلاق اسلامي در نهج البلاغه، پيشين، ص 406- 405]

3.    قضاوت عجولانه: در اثر شنيدن برخي اخبار ناراحت كننده؛

4.  تكبر و عجب: فرد متكبر و خودپسند پر توقع است و مايل است ديگران امتيازات خاصي به او بدهند، در غير اين صورت خشمگين مي‌شود؛

5.    حرص و دنيا پرستي: حريص كمترين مزاحمتي را نسبت به منافع خودش تحمل نمي‌كند؛[اخلاق در قرآن، پيشين، ص 392- 391]

6.  مزاح و مسخرگي، سرزنش و مجادله، مباهات و... از ديگر اسباب غضب هستند كه با بودن آنها، آدمي از زندان غضب خلاصي نمي‌يابد.[ حقايق (فيض كاشاني)، پيشين، ص 168]

 

پيامدها:

1.  خشم و غضب از مهلكات بزرگ هستند و چه بسا شقاوت ابدي را نصيب انسان مي‌كند (مثل قتل نفس يا قطع عضو)؛

2.    رها شدن زبان به دشنام؛

3.    آشكار شدن بدي مسلمين و فاش شدن اسرار ايشان؛[علم اخلاق اسلامي، پيشين، ص 138]

4.    آشكار شدن كينه‌هاي نهفته و سبكسري؛[محمدي ري شهري، محمد؛ ميزان الحكم، ترجمه حميد رضا شيخي، قم، دار الحديث، 1379 دوم، ج 9، ص 29- 43.]

5.  تباهي ايمان: خشم با ايمان سازگاري ندارد و فرد عصباني ممكن است از حكمت و قسمت و تدبير الهي ناراضي شود.[ اخلاق در قرآن، پيشين، ص 388] رسول اعظم (ص) مي‌فرمايد:

«خشم ايمان را تباه مي‌كند، همانگونه كه سركه عسل را »[ميزان الحكمه، پيشين، ص 28- 43]

 

خشم مثبت:

   برخي غضبها، هدف مقدسي را دنبال مي‌كنند، حدود معيني دارند و جهت رو ياروي با كار خلافي بوجود مي‌آيند،[اخلاق در قرآن، پيشين، ص 402.] اينگونه غضبها قطعاً ممدوح هستند. حديثي از حضرت امير (ع) در مورد پيامبر رحمت (ص) وارد شده كه مؤيد اين مطلب است:

«پيامبر خدا (ص) براي دنيا به خشم نمي‌آمد اما هرگاه حق، او را به خشم مي‌آورد، هيچ كس او را نمي‌شناخت و هيچ چيز نمي‌توانست جلو خشم او را بگيرد تا آنگاه كه انتقام (حق را) مي‌گرفت[ ميزان الحكمه، پيشين، ص 4339]

 

خشم خداوند:

  منظور از غضب خداي تعالي كه در آيات قرآن به آن اشاره شده است هيجان دروني توأم با انتقام جويي نيست بلكه كيفر عادلانۀ او در مورد گناهكاران در دنيا و آخرت است.[ اخلاق در قرآن، پيشين، ص 402]

 

راهكارها:

 از بين بردن غضب ممكن نيست و آنچه مد نظر است شكستن حدّت و شدّت آن است:[ علم اخلاق اسلامي (گزيدۀ ترجمه جامع السعادات، پيشين، ص 139]

1.  كظم غيظ: فرو بردن خشم، آثار بسيار خوبي بر فرد و جامعه دارد. احاديث فراواني در مدح كظم غيظ وارد شده كه نوعي ترغيب در جهت اعمال اين صفت پسنديده است، از جمله حديثي از امام جعفر صادق (ع) در اين باب نقل شده كه مي‌فرمايد:

«هر كه خشمي را فرو خورد كه اگر بخواهد مي‌تواند آن را به كار بندد (و از طرف خود انتقام گيرد) خداوند در روز قيامت دلش را از خشنودي خود پر مي‌سازد[ ميزان الحكمه، پيشين، ص 4335]

 

عزت و بزرگي، عدم تحمل فشارهاي جسمي و روحي، حفظ وحدت و اخوت ديني و بالاتر از آن جلب رضايت حق تعالي از آثار برجستۀ فرو بردن خشم است؛[اخلاق ديني در انديشۀ شيعي، پيشين، ص 119]

2.  ذكر خدا (مانند ذكر اعوذ بالله من الشيطان الرجيم،[سفينة البحار، باب غضب، به نقل از اخلاق در قرآن، ص 294] ذكر لاحول ولا قوة الا بالله و...)؛[ جامع الاحاديث، ج 13، ص 472، به نقل از اخلاق در قرآن، ص 294]

3.    مشغول كردن خود به امري مهم؛

4.    سركوب كردن غضب با نقطه مقابل اسباب آن (كبر با تواضع، حرص با قناعت و ...)؛[ حقايق، پيشين، ص 168]

5.  تغيير حالت بدن (اگر شخص در حالت عصبانيت ايستاده است، بنشيند و اگر نشسته است، برخيزد و...).[ ميزان الحكمه، پيشين، ص 4339]

 

 

نجوای شیطان

بسم الله الرحمن الرحیم

أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَى ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَيَتَنَاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَمَعْصِيَتِ الرَّسُولِ وَإِذَا جَاؤُوكَ حَيَّوْكَ بِمَا لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ وَيَقُولُونَ فِي أَنفُسِهِمْ لَوْلَا يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِمَا نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَهَا فَبِئْسَ الْمَصِيرُ ﴿۸ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَنَاجَيْتُمْ فَلَا تَتَنَاجَوْا بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَمَعْصِيَتِ الرَّسُولِ وَتَنَاجَوْا بِالْبِرِّ وَالتَّقْوَى وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ ﴿۹إِنَّمَا النَّجْوَى مِنَ الشَّيْطَانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَلَيْسَ بِضَارِّهِمْ شَيْئًا إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ﴿10 (سوره مجادله)

 

در مورد نخستين آيه مورد بحث دو شاءن نزول نقل شده كه هر كدام مربوط به يك قسمت از آيه است : نخست اينكه : جمعى از يهود و منافقان در ميان خودشان جدا از مؤ منان نجوى مى كردند و سخنان در گوشى مى گفتند و گاه با چشمه اى خود اشاره هاى ناراحت كننده اى به مؤ منان داشتند، مؤ منان هنگامى كه اين منظره را ديدند گفتند: ما فكر مى كنيم خبر ناراحت كننده از بستگان و عزيزان ما كه به جهاد رفته اند به آنها رسيده و از آن سخن مى گويند، و همين باعث غم و اندوه مؤ منان مى شد، هنگامى كه اين كار را تكرار كردند مؤ منان شكايت به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نمودند، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) دستور داد كه هيچكس در برابر مسلمانان با ديگرى نجوى نكند، اما آنها گوش ندادند، باز هم تكرار كردند، آيه فوق نازل شد (و آنها را سخت بر اين كار تهديد كرد). در صحيح ((بخارى )) و ((مسلم )) و بسيارى از كتب تفسير نقل شده كه گروهى از يهود خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آمدند و بجاى ((السلام عليك )) گفتند: ((السام عليك )) يا اباالقاسم (كه مفهومش مرگ بر تو يا ملالت و خستگى بر تو) بود پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در جواب آنها فرمود: و عليكم ! (همين بر شما باد!) عايشه مى گويد! من متوجه اين مطلب شدم و گفتم : عليكم السام و لعنكم الله و غضب عليكم : ((مرگ بر شما، خدا لعنت كند شما را، و غضب كند))! پيامبر به من فرمود: مدارا كن و از خشونت و بدگوئى بپرهيز، گفتم : مگر نمى شنوى مى گويند: ((مرگ بر تو)) فرمود: مگر تو هم نشنيدى كه من در جواب ((عليكم )) گفتم ، اينجا بود كه خداوند آيه فوق را نازل كرد كه هنگامى كه اين گروه نزد شما مى آيند تحيتى مى گويند كه خدا چنان تحيتى به شما نگفته است . نجوى از شيطان است ؟ بحث در اين آيات همچنان ادامه بحثهاى نجوى است كه در آيات گذشته بود. نخست مى فرمايد: ((آيا نديدى كسانى را كه از نجوى نهى شدند سپس ‍ به كارى كه از آن نهى شده اند باز مى گردند، و براى انجام گناه و تعدى و نافرمانى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به نجوى مى پردازند)) (الم تر الى الذين نهوا عن النجوى ثم يعودون لما نهوا عنه و يتناجون بالاثم و العدوان و معصية الرسول ). از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه قبلا به آنها هشدار داده شده بود كه از نجوى بپرهيزند، كارى كه ذاتا توليد بدگمانى در ديگران و نگرانى مى كند، ولى آنها نه تنها به اين دستور گوش فرا ندادند، بلكه محتواى نجواى خود را انجام گناه و امورى برخلاف دستور خدا و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) انتخاب كردند. تفاوت ميان ((اثم )) و ((عدوان )) و ((معصية الرسول )) از اين نظر است كه ((اثم )) شامل گناهانى مى شود كه جنبه فردى دارد (مانند شرب خمر) و ((عدوان )) ناظر به امورى است كه موجب تعدى بر حقوق ديگران است ، و اما ((معصية الرسول )) مربوط به فرمانهائى است كه شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) به عنوان رئيس ‍ حكومت اسلامى در زمينه مصالح جامعه مسلمين صادر مى كند. بنابراين آنها در نجواهاى خود هرگونه عمل خلاف را مطرح مى كردند، اعم از اعمالى كه در رابطه با خودشان بود يا ديگران و يا حكومت اسلامى و شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ). تعبير به ((يعودون )) و ((يتناجون )) كه به صورت فعل مضارع آمده است نشان مى دهد كه اين كار را پيوسته تكرار مى كردند،و قصدشان ايجاد ناراحتى در قلوب مؤ منان بود. به هر حال آيه فوق به عنوان يك اخبار غيبى پرده از روى اعمال خلاف آنها برداشت ، و خط انحرافى آنان را فاش كرد. در ادامه اين سخن به يكى ديگر از اعمال خلاف منافقان و يهود اشاره كرده ، مى افزايد: ((و هنگامى كه نزد تو مى آيند تحيتى مى گويند كه خداوند چنان تحيتى به تو نگفته است )) (و اذا جاؤ ك حيوك بما لم يحيك به الله ). ((حيوك )) از ماده ((تحيت )) در اصل از حيات گرفته شده ، و به معنى دعا كردن براى سلامت و حيات ديگرى است . منظور از ((تحيت الهى )) در اين آيه همان جمله السلام عليك (يا ((سلام الله عليك )) ) مى باشد كه شبيه آن در آيات قرآن در مورد پيامبران و بهشتيان و غير آنها كرارا آمده است : از جمله در آيه 181 سوره صافات مى خوانيم : و سلام على المرسلين ((سلام بر تمام رسولان پروردگار)). و اما تحيتى كه خداوند نگفته بود و مجاز نبود جمله ((السام عليك )) (مرگ بر تو، يا ملالت و خستگى بر تو) بوده است ، اين احتمال نيز وجود دارد كه اشاره به تحيت عصر جاهليت باشد كه مى گفتند: ((انعم صباحا)) (صبحت تواءم با راحتى باد) و ((انعم مساءا)) ((عصرت توام با راحتى باد)) بى آنكه در كلام خود توجهى به خدا كنند و از او سلامت و خير براى طرف مقابل بطلبند. اين امر گرچه در جاهليت معمول بود اما تحريم آن ثابت نيست و تفسير آيه فوق به آن بعيد است . سپس مى افزايد: آنها نه فقط مرتكب اين گناهان بزرگ مى شوند، بلكه آنچنان از باده غرور سرمست هستند كه ((در دل مى گويند اگر اعمال ما بد است و خدا مى داند پس چرا ما را به خاطر گفته هايمان كيفر نمى دهد))؟! (و يقولون فى انفسهم لو لا يعذبنا الله بما نقول ). به اين ترتيب هم عدم ايمان خود را به نبوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) ثابت كردند و هم عدم ايمان به احاطه علمى خداوند. ولى قرآن در يك جمله كوتاه به آنها چنين پاسخ مى گويد: ((جهنم براى آنها كافى است و نيازى به مجازات ديگر نيست ، همان جهنمى كه به زودى وارد آن مى شوند و چه بد جايگاهى است )) (حسبهم جهنم يصلونها فبئس المصير). البته اين تعبير نفى عذاب دنيوى را درباره آنها نمى كند، ولى اين حقيقت را آشكارا مى گويد كه اگر هيچ كيفرى جز عذاب جهنم نباشد براى آنها كفايت مى كند و كيفر همه اعمال خود را يكجا در دوزخ خواهند ديد. و از آنجا كه مؤ منان نيز گهگاه به خاطر ضرورتها يا تمايلاتى به نجوى مى پرداختند در آيه بعد روى سخن را به آنها كرده ، و براى اينكه در اين كار آلوده به گناهان منافقان و يهود نشوند مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه نجوى مى كنيد به گناه و تعدى و معصيت رسول خدا نجوى نكنيد، محتواى نجواى شما بايد پاك و الهى باشد، به كارهاى نيك و تقوى نجوى كنيد)) (يا ايها الذين آمنوا اذا تناجيتم فلا تتناجوا بالاثم و العدوان و معصيت الرسول و تناجوا بالبر و التقوى ). و از مخالفت خدا بپرهيزيد، همان خدائى كه بازگشت و جمع همه شما به سوى او است (و اتقوا الله الذى اليه تحشرون ) از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه اصل نجوى اگر در ميان مؤ منان باشد، سوء ظنى بر نيانگيزد، و توليد نگرانى نكند و محتواى آن توصيه به نيكيها و خوبيها باشد مجاز است . ولى هرگاه از كسانى همچون يهود و منافقان سر زند كه هدفشان آزار مؤ منان پاكدل است نفس اين عمل زشت و حرام است تا چه رسد به اينكه محتواى آن نيز شيطانى باشد. لذا در آيه بعد كه آخرين آيه مورد بحث است مى افزايد: ((نجوى تنها از ناحيه شيطان مى باشد)) (انما النجوى من الشيطان ). ((تا مؤ منان ناراحت و غمگين شوند)) (ليحزن الذين آمنوا). ((ولى بايد بدانند كه شيطان جز به اذن پروردگار نمى تواند به مؤ منان زيان برساند)) (و ليس بضارهم شيئا الا باذن الله ). چرا كه هر مؤ ثرى در عالم هستى است تاثيرش به فرمان خدا است ، حتى سوزاندن آتش و برندگى شمشير كه اگر جليل نهى كند حتى فرمان خليل را نمى برند. ((بنابراين مؤ منان بايد تنها بر خدا توكل كنند، و از هيچ چيز جز او نترسند و بر غير او دل ننهند)) (و على الله فليتوكل المؤ منون ). آنها با روح توكل و اعتماد بر خدا به خوبى مى توانند بر تمام اين مشكلات پيروز شوند و نقشه هاى پيروان شيطان را نقش بر آب كنند و توطئه هاى آنها را در هم بكوبند.

 1 - انواع نجوى و سخنان در گوشى: اين عمل از نظر فقه اسلامى احكام مختلفى برحسب اختلاف شرائط دارد، و به اصطلاح به احكام خمسه تقسيم مى شود، يعنى گاه حرام است و اين در صورتى است كه موجب اذيت و آزار و هتك حيثيت مسلمانى گردد (همانگونه كه در آيات فوق به آن اشاره شده بود) و چنين نجوائى نجواى شيطانى است كه هدفش غمگين ساختن مؤ منان است . در مقابل گاه حكم وجوب به خود مى گيرد، و اين در صورتى است كه مساءله سرى لازمى در ميان باشد كه افشاى آن خطرناك ، و عدم ذكر آن نيز موجب تضييع حق و يا خطرى براى اسلام و مسلمين است . و گاه متصف به استحباب مى شود و آن در جائى است كه انسان براى انجام كارهاى نيك و بر و تقوى به سراغ آن رود، و همچنين حكم كراهت و اباحه . ولى اصولا هرگاه هدف مهمترى در كار نباشد نجوى كردن كار پسنديده اى نيست ، و بر خلاف آداب مجلس است زيرا نوعى بى اعتنائى يا بى اعتمادى نسبت به ديگران محسوب مى شود لذا در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) مى خوانيم : اذا كنتم ثلاثه فلا يتناج اثنان دون صاحبهما، فان ذلك يحزنه : ((هنگامى كه سه نفر باشيد دو نفر از شما جداى از شخص سوم به نجوى نپردازد چرا كه اين امر نفر سوم را غمگين مى كند. در حديث ديگرى از ابو سعيد (خدرى ) مى خوانيم كه مى گويد: ما براى اجراى دستورات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در شبها كه گاهى مطلب لازمى پيش مى آيد به تناوب در نزديكى اقامتگاه آن حضرت مراقب بوديم ، يك شب عده زيادى گرد هم آمده بودند و آهسته سخن مى گفتيم ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بيرون آمد و فرمود: ما هذه النجوى ؟ ا لم تنهوا عن النجوى ؟: اين سخنان در گوشى چيست ؟ آيا شما از نجوى نهى نشده ايد؟!. از روايات متعددى نيز استفاده مى شود كه شيطان براى غمگين ساختن مؤ منان از هر وسيله اى استفاده مى كند، نه فقط از نجوى بلكه گاه در عالم خواب صحنه هائى در برابر چشم او مجسم مى كند كه موجب اندوه او شود و دستور داده شده است كه مؤ منان در اينگونه موارد با پناه بردن به ذات پاك خدا و توكل بر او اينگونه القائات شيطانى را از خود دور كنند.

 2 - تحيت الهى كدام است ؟ معمولا هنگام ورود در مجالس مردم به يكديگر سخنانى كه حاكى از احترام و محبت است مى گويند و آنرا تحيت مى نامند، از آيات فوق استفاده مى شود كه تحيت نيز بايد جنبه الهى داشته باشد، همانگونه كه همه آداب و رسوم معاشرت بايد چنين باشد، در تحيت علاوه براحترام و اكرام طرف مقابل بايد يادى از خدا نيز ديده شود، همانگونه كه در سلام سلامتى طرف را از خداوند تقاضا مى كنيم . در تفسير ((على بن ابراهيم )) ذيل آيات مورد بحث آمده است كه جمعى از ياران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) هنگامى كه نزد او مى آمدند ((انعم صباحا، و انعم مساءا)) (صبحت تواءم با راحتى باد، يا عصرت توام با راحتى باد) مى گفتند، و اين تحيت عصر جاهليت بود، قرآن از اين كار نهى كرد و رسول خدا به آنها فرمود: خداوند به ما تحيتى بهتر از آن دستور داده كه آن تحيت اهل بهشت است ((السلام عليكم )) كه به معنى سلام الله عليكم مى باشد. امتياز سلام اسلامى در اين است كه از يكسو تواءم با ذكر خدا است ، و از سوى ديگر در آن سلامت همه چيز اعم از دين و ايمان و جسم و جان مطرح است ، نه تنها راحتى و رفاه و آسايش

 

 

عبودیت خداوند در همه احوال

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

وَإِذَا مَسَّ الْإِنسَانَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِيبًا إِلَيْهِ ثُمَّ إِذَا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِّنْهُ نَسِيَ مَا كَانَ يَدْعُو إِلَيْهِ مِن قَبْلُ وَجَعَلَ لِلَّهِ أَندَادًا لِّيُضِلَّ عَن سَبِيلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلِيلًا إِنَّكَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ(سوره زمر-آیه8)

أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاء اللَّيْلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَيَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ(سوره زمر-آیه9)

چون به آدمی گزندی برسد ، به پروردگارش روی می آورد و او را می خواند، آنگاه چون به او نعمتی بخشد ، همه آن دعاها را که پيش از اين کرده بود از ياد می برد و برای خدا همتايانی قرار می دهد تا مردم را از طريق او گمراه کنند بگو : اندکی از کفرت بهره مند شو ، که تو از دوزخيان خواهی بود.

[آيا چنين كسى بهتر است] يا آن كسى كه او در طول شب در سجده و قيام اطاعت [خدا] مى‏كند [و] از آخرت مى‏ترسد و رحمت پروردگارش را اميد دارد بگو آيا كسانى كه مى‏دانند و كسانى كه نمى‏دانند يكسانند تنها خردمندانند كه پندپذيرند.

 

تفسیر:

آيا عالمان و جاهلان يكسانند؟! در آيات گذشته سخن از توحيد استدلالى و معرفت پروردگار از طريق مطالعه آيات عظمت او در آفاق و انفس بود، آيات مورد بحث نخست از توحيد فطرى سخن به ميان مى آورد و روشن مى سازد آنچه را كه انسان از طريق عقل و خرد و مطالعه نظام آفرينش درك مى كند به صورت فطرى در اعماق جانش وجود دارد كه در تجليگاه مشكلات ، و طوفانهاى حوادث ، خود را نشان مى دهد ولى اين انسان فراموشكار وقتى طوفان حوادث فرو نشست دوباره گرفتار غفلت و غرور مى شود. مى فرمايد: ((هنگامى كه انسان را زيانى رسد (نور توحيد در قلبش ‍ درخشيدن مى گيرد) پروردگار خود را مى خواند در حالى كه به سوى او باز مى گردد و از گناه و غفلت خود پشيمان است )) (و اذا مس الانسان ضر دعا ربه منيبا اليه ). اما هنگامى كه خدا نعمتى از خودش به او عطا كند گرفتاريهاى گذشته را كه به خاطر آن دست به دامن لطف الهى زده بود به فراموشى مى سپارد (ثم اذا خوله نعمة منه نسى ما كان يدعوا اليه من قبل ).( در اينکه «ما» در جمله «نسي ماکان يدعوا اليه» چه معني مي دهد ؟ در ميان مفسران مورد گفتگو است جمعي معتقدند «ماء موصوله» است ، و اشاره به «ضر» مي باشد (اين معني از همه معاني مناسبتر به نظر مي رسد ، و در بالا همان را انتخاب کرده ايم) و بعضي به معني «الله» مي دانند ، بعضي نيز آن را «ما مصدريه» و به معني «دعاء» گرفته اند ، دقت درآيه 12 - يونس (و اذامس الانسان الضر دعانا لجنبه اوقاعدا اوقائما فلما کشفنا عنه ضره مرکان لم يدعنا الي ضرمسه) شاهد گويائي بر معني اول است.) براى خداوند شبيهان و شريكانى درست مى كند، و به پرستش آنها برمى خيزد، تا علاوه بر گمراهى خويش مردم را نيز از راه خدا منحرف سازد (و جعل لله اندادا ليضل عن سبيله ). منظور از ((انسان )) در اينجا انسانهاى عادى و تربيت نايافته در پرتو تعليمات انبياء است ، و گرنه دست پروردگان مردان حق همچون خود آنان در سراء و ضراء در ناراحتيها و راحتيها، در ناكاميها و كاميابيها همواره به ياد او هستند، و دست به دامن لطف او دارند. منظور از ((ضر)) در اينجا هر گونه گزند و زيان و ناراحتى است ، خواه جنبه جسمانى داشته باشد يا روحى . ((خولناه )) از ماده ((خول )) (بر وزن عمل ) به معنى سركشى و مراقبت مداوم از چيزى است ، و از آنجا كه چنين توجه خاصى مستلزم اعطا و بخشش است اين ماده در معنى بخشيدن به كار رفته است . جمعى نيز گفته اند از ((خول )) (بر وزن عمل ) كه به معنى خدمتگزار است ، آمده ، بنابراين ((خوله )) به معنى ((خدمتگزارانى به او بخشيد)) مى باشد، و سپس در هر گونه بخشيدن نعمت به كار رفته است . بعضى نيز اين ماده را به معنى فخر و مباهات دانسته اند، بنابراين جمله فوق به معنى مفتخر ساختن كسى از طريق اعطاى نعمتى است .( به «لسان العرب» ، «مفردات راغب» و تفسير «روح المعاني» مراجعه شود) روى هم رفته اين جمله علاوه بر مساءله اعطاء و بخشش توجه و عنايت مخصوص خداوند را نيز منعكس مى كند. تعبير ((منيبا اليه )) نشان مى دهد كه انسان در حالات سخت كه تمام پرده هاى غرور و غفلت كنار مى رود هر چه غير از خدا است رها كرده و به سوى او باز مى گردد، و در مفهوم ((انابه )) و بازگشت اين حقيقت نيز افتاده كه جايگاه اصلى انسان و مبداء و مقصد او نيز خدا بوده است . ((انداد)) جمع ((ند)) (بر وزن ضد) به معنى مثل و مانند است ، با اين تفاوت كه ((مثل )) مفهوم وسيعى دارد، ولى ((ند)) تنها به معنى مماثلت در حقيقت و گوهر چيزى است . تعبير به ((جعل )) نشان مى دهد كه انسان با پندار و خيال خام خود مثل و مانندى براى خدا مى تراشد و جعل مى كند، چيزى كه به هيچوجه با واقعيت تطبيق نمى كند. جمله ((ليضل عن سبيله )) نشان مى دهد كه گمراهان مغرور تنها به گمراهى خويش قناعت نمى كنند، بلكه سعى دارند ديگران را هم به اين وادى بكشانند. به هر حال بارها در آيات قرآن مجيد به رابطه توحيد فطرى و حوادث سخت زندگى كه تجليگاه آن است اشاره شده ، و دگرگونى و كم ظرفيتى اين انسان مغرور كه به هنگام وزش طوفانها رنگ الهى و توحيدى خالص به خود مى گيرد و به هنگام فرو نشستن طوفان تغيير رنگ مى دهد و لجوجانه در مسير شرك گام برمى دارد، منعكس شده است . و چه بسيارند اين افراد متلون ، و چه كمند كسانى كه پيروزيها و نعمتها و آرامشها و طوفانها اقيانوس آرام وجود آنها را دگرگون نسازد. آرى يك ظرف آب يا يك استخر كوچك با نسيمى به هم مى خورد ولى اقيانوس كبير به خاطر عظمتش در مقابل طوفانهاى سخت آرام است ، و از همين جهت نام آرام به خود گرفته است . در پايان آيه اينگونه افراد را با تهديدى صريح و قاطع و برنده مخاطب ساخته ، مى گويد: ((به او بگو از كفر و كفرانت كمى بهره گير و چند روزى را به غفلت و غرور طى كن اما بدان كه از اصحاب دوزخى (قل تمتع بكفرك قليلا انك من اصحاب النار). مگر چنين انسان كوته فكر گمراه و گمراه كننده سرنوشتى غير از اين مى تواند داشته باشد. در آيه بعد از روش مقايسه كه روش شناخته شده قرآن براى تفهيم مسائل مختلف است استفاده كرده مى گويد: ((آيا چنين كسى شايسته و با ارزش است يا كسى كه در ساعات شب به عبادت پروردگار و سجده و قيام مشغول است ، با او راز و نياز مى كند، از عذاب آخرت مى ترسد و به رحمت پروردگارش اميد دارد)) (أ من هو قانت آناء الليل ساجدا و قائما يحذر الاخرة و يرجوا رحمة ربه ).( اين جمله محذوفي دارد و در تقدير چنين است : «أهذا الذي ذکرناه خير امن هوقانت اناء الليل...) آن انسان مشرك و فراموشكار و متلون و گمراه و گمراه كننده كجا و اين انسان بيدار دل و نورانى و با صفا كه در دل شب كه چشم غافلان در خواب است پيشانى بر درگاه دوست گذارده ، و با خوف و رجاء او را مى خواند، كجا؟! آنها نه به هنگام نعمت از مجازات و كيفر او خود را در امان مى دانند، و نه به هنگام بلا از رحمتش قطع اميد مى كنند، و اين دو عامل همواره وجود آنان را در حركتى مداوم تواءم با هوشيارى و احتياط به سوى دوست مى برد. ((قانت )) از ماده ((قنوت )) به معنى ملازمت اطاعت تواءم با خضوع است . ((آناء)) جمع ((انا)) (بر وزن صدا و فنا) به معنى ساعت و مقدارى از وقت است . تكيه روى ساعت شب به خاطر آن است كه در آن ساعات حضور قلب بيشتر و آلودگى به ريا از هر زمان كمتر است . مقدم داشتن ساجدا بر قائما به خاطر آن است كه سجده مرحله بالاتر از عبادت است و مطلق بودن رحمت و مقيد نشدن آن به آخرت دليل بر وسعت رحمت الهى و شمول آن نسبت به دنيا و آخرت است . در حديثى كه در علل الشرايع از امام باقر (عليه السلام ) و همچنين در كتاب كافى از آن حضرت نقل شده مى خوانيم : كه آيه فوق (أ من هو قانت اناء الليل ) به نماز شب تفسير شده است . (-«علل الشرايع» و «کافي» طبق نقل «نورالثقلين» جلد 4 صفحه 479) روشن است اين تفسير مانند بسيارى از تفاسير ديگرى كه در ذيل آيات مختلف قرآن بيان شده از قبيل بيان مصداق روشن است و مفهوم آيه را محدود به نماز شب نمى كند. در دنباله آيه پيامبر را مخاطب ساخته مى فرمايد: ((بگو آيا كسانى كه مى دانند با كسانى كه نمى دانند يكسانند؟!)) (قل هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون ). نه يكسان نيستند ((تنها صاحبان فكر و مغز متذكر مى شوند)) (انما يتذكر اولو الالباب ). گر چه سؤ ال فوق سؤ الى است وسيع و گسترده ، و مقايسه اى است آشكار ميان آگاهان و ناآگاهان و عالمان و جاهلان ، ولى نظر به اينكه قبل از ذكر اين سؤ ال ، سؤ ال ديگرى در مورد نابرابرى مشركان با مؤ منان شب زنده­دار مطرح شده ، دوم بيشتر به همين مساءله اشاره مى كند، يعنى آيا كسانى كه مى دانند آن مشركان لجوج و كوردل با اين مؤ منان پاك و روشن ضمير و مخلص نابرابرند با كسانى كه از اين واقعيت روشن آگاه نيستند مساويند؟ به هر حال اين جمله كه با استفهام انكارى شروع شده ، و جزء شعارهاى اساسى اسلام است عظمت مقام علم و عالمان را در برابر جاهلان روشن مى سازد، و از آنجا كه اين نابرابرى به صورت مطلق ذكر شده معلوم مى شود اين دو گروه نه در پيشگاه خدا يكسانند، و نه در نظر خلق آگاه ، نه در دنيا در يك صف قرار دارند، و نه در آخرت ، نه در ظاهر يكسانند و نه در باطن .

در اين دو آيه اشارات لطيفى به نكته هاى جالبى شده است كه با كمى دقت روشن مى گردد:

1 - در آيه نخست ، يكى از فلسفه هاى مهم حوادث تلخ و ناگوار كنار رفتن پرده هاى غرور و غفلت از مقابل چشم دل ، و شعله ور گشتن فروغ ايمان ، و بازگشت و انابه به سوى پروردگار ذكر شده ، و پاسخى است به آنها كه وجود حوادث تلخ زندگى را اشكالى بر مساءله نظام آفرينش يا عدالت پروردگار مى پندارند.

2 - آيه دوم با عمل و خودسازى شروع مى شود و با علم و معرفت پايان مى يابد، چرا كه تا خودسازى نباشد نور معرفت بر دل نمى تابد، و اصولا اين دو از يكديگر جدا نيستند.

3 - تعبير به ((قانت اناء الليل )) كه به صورت اسم فاعل آمده با توجه به مطلق بودن كلمه ((الليل )) دليل بر تداوم و استمرار عبوديت و خضوع آنها در پيشگاه خدا است ، چرا كه اگر عمل مداوم نباشد تاءثير آن ناچيز است .

4 - علم و آگاهى اضطرارى كه به هنگام نزول بلا حاصل مى شود و انسان را به مبدأ آفرينش پيوند مى دهد در صورتى مصداق حقيقى علم است كه بعد از فرو نشستن طوفان حادثه ادامه يابد، لذا آيات فوق كسانى را كه در لحظه بلا بيدار مى شوند و بعد از آن در فراموشى فرو مى روند در صف جاهلان قرار داده ،بنابراين عالمان واقعى آنها هستند كه در همه حال به او توجه دارند.

 5 - جالب اينكه در پايان آيه اخير مى گويد: تفاوت علم و جهل را نيز ((صاحبان )) مغز مى فهمند! چرا كه جاهل ارزش علم را هم نمى داند!، در حقيقت هر مرحله اى از علم مقدمه براى مرحله ديگر است .

6 - علم در اين آيه و آيات ديگر قرآن به معنى دانستن يك مشت اصطلاحات يا روابط مادى در ميان اشياء، و به اصطلاح ((علوم رسمى )) نيست ، بلكه منظور از آن معرفت و آگاهى خاصى است كه انسان را به ((قنوت )) يعنى اطاعت پروردگار، و ترس از دادگاه او و اميد به رحمت خدا دعوت مى كند، اين است حقيقت علم ، و علوم رسمى نيز اگر در خدمت چنين معرفتى باشد علم است ، و اگر مايه غرور و غفلت و ظلم و فساد در ارض شود و از آن ((كيفيت و حالى )) حاصل نشود ((قيل و قالى )) بيش نيست .

 7 - بر خلاف آنچه بيخبران مى پندارند و مذهب را عامل تخدير مى شمرند مهمترين دعوت انبيا به سوى علم و دانش بوده است ، و بيگانگى خود را با جهل در همه جا اعلام كرده اند، علاوه بر آيات قرآن كه از هر فرصتى براى بيان اين حقيقت استفاده مى كند تعبيراتى در روايات اسلامى ديده مى شود كه بالاتر از آن در اهميت علم تصور نمى شود. در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام مى خوانيم" لا خير فى العيش الا لرجلين عالم مطاع او مستمع واع" زندگى جز براى دو كس فايده ندارد: دانشمندى كه نظرات او اجرا گردد، و دانشطلبانى كه گوش به سخن دانشمندى دهند. («کافي» جلد اول باب صفة العلم و فضله حديث 7) در حديث ديگرى از امام صادق مى خوانيم : "ان العلماء ورثة الانبياء و ذاك ان الانبياء لم يورثوا درهما و لا دينارا، و انما اورثوا احاديث من احاديثهم ، فمن اخذ بشى ء منها فقد اخذ حظا وافرا، فانظروا علمكم هذا عمن تاخذونه فان فينا اهل البيت فى كل خلف عدولا ينفون عنه تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تاويل الجاهلين" : ((دانشمندان وارثان پيامبرانند، چرا كه پيامبران درهم و دينارى از خود به يادگار نگذاشتند، بلكه علوم و احاديثى از آنها به يادگار ماند، هر كس بهره اى از آن داشته باشد بهره فراوانى از ميراث پيامبران دارد، سپس امام مى افزايد: بنگريد علم خود را از چه كسى مى گيريد (از علماى واقعى ، يا عالم نماها؟) بدانيد در ميان ما اهل بيت در هر عصرى افراد عادل و مورد اعتمادى هستند كه تحريف تندروان ، و ادعاهاى بى اساس منحرفان ، و توجيهات جاهلان را از اين آئين پاك نفى مى كنند. («کافي» جلد اول باب صفة العلم و فضله حديث 2)

8 - در آيه اخير از سه گروه سخن به ميان آمده : عالمان و جاهلان و اولو الالباب ، در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) در تفسير اين سه گروه مى خوانيم : "نحن الذين يعلمون و عدونا الذين لا يعلمون ، و شيعتنا اولو الالباب" : ((مائيم عالمان و دشمنان ما جاهلانند و شيعيان ما اولو الالباب هستند.)) («تفسير مجمع البيان» ذيل آيات مورد بحث)روشن است كه اين تفسير به عنوان بيان مصداقهاى واضح آيه است و عموميت مفهوم آيه را نفى نمى كند.

9 - در حديثى آمده است امير مؤ منان على (عليه السلام ) شبى از مسجد كوفه به سوى خانه خويش حركت كرد در حالى كه كميل بن زياد كه از دوستان خاص آن حضرت بود او را همراهى مى كرد، در اثناء راه از كنار خانه مردى گذشتند كه صداى تلاوت قرآنش بلند بود، و اين آيه را امن هو قانت آناء الليل … با صداى دلنشين و حزين مى خواند، كميل در دل از حال اين مرد بسيار لذت برد، و از روحانيت او خوشحال شد، بى آنكه چيزى بر زبان براند، امام (عليه السلام ) رو به سوى او كرد و فرمود: سر و صداى اين مرد مايه اعجاب تو نشود او اهل دوزخ است ! و به زودى خبر آن را به تو خواهم داد! كميل از اين مساءله در تعجب فرو رفت نخست اينكه امام (عليه السلام ) به زودى از فكر و نيت او آگاه گشت و ديگر اينكه شهادت به دوزخى بودن اين مرد ظاهر الصلاح داد مدتى گذشت تا سرانجام كار خوارج به آنجا رسيد كه در مقابل امير مؤ منان (عليه السلام ) ايستادند و حضرت با آنها پيكار كرد در حالى كه قرآن را آن گونه كه نازل شده بود حفظ داشتند، اميرمؤ منان على عليه السلام رو به كميل كرد، در حالى كه شمشير در دست حضرت بود و سرهاى آن كافران طغيانگر بر زمين افتاده بود، با نوك شمشير به يكى از آن سرها اشاره كرد و فرمود: اى كميل ! امن هو قانت اناء الليل يعنى اين همان شخصى است كه در آن شب تلاوت قرآن مى نمود، و حال او اعجاب تو را برانگيخت كميل حضرت را بوسيد و استغفار كرد. («سفينة البحار» جلد 2 صفحه 496 حالات کميل)

 

آیه الکرسی

 آية الكرسى يكى از مهمترين آيات قرآن در اهميت و فضيلت اين آيه همين بس كه از پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده است كه از ابى بن كعب سوال كرد و فرمود: كدام آيه برترين آيه كتاب الله است ؟ عرض كرد: الله لا اله الا هو الحى ال قيوم ، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) دست بر سينه او زد و فرمود: دانش بر تو گوارا باد، سوگند به كسى كه جان محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) در دست او است اين آيه داراى دو زبان و دو لب است كه در پايه عرش الهى تسبيح و تقديس خدا مى گويد. در حديث ديگرى از على (عليه السلام ) از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى خوانيم كه فرمود: سيد القرآن البقرة و سيد البقرة آية الكرسى يا على ان فيها لخمسين كلمة فى كل كلمة خمسون بركة : برگزيده قرآن سوره بقره و برگزيده بقره ، آية الكرسى است ، در آن پنجاه كلمه است و در هر كلمه اى پنجاه بركت است . و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : هر كس آية الكرسى را يك بار بخواند، خداوند هزار امر ناخوش آيند از امور ناخوش آيند دنيا، و هزار امر ناخوش آيند از آخرت را از او بر طرف مى كند كه آسانترين ناخوش آيند دنيا، فقر، و آسانترين ناخوش آيند آخرت ، عذاب قبر است . روايات در فضيلت اين آيه شريفه بسيار زياد است و در كتب علماى شيعه و اهل سنت نقل شده است با دو حديث ديگرى از رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) اين بحث را پايان مى دهيم ، فرمود: اعطيت آية الكرسى من كنز تحت العرش و لم يوتها نبى كان قبلى : آية الكرسى از گنجى زير عرش الهى به من داده شده است و به هيچ پيامبرى قبل از من داده نشد. در حديث ديگرى آمده است كه دو برادر به حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيدند و عرض ‍ كردند براى تجارت به شام مى رويم ، به ما تعليم دهيد چه بگوييم (تا از شر اشرار مصون بمانيم ) فرمود: هنگامى كه به منزلگاهى رسيديد و نماز عشا را خوانديد، موقعى كه يكى از شما در بستر قرار مى گيرد، تسبيح فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) بگويد و سپس آية الكرسى بخواند فانه محفوظ من كل شى ء حتى يصبح : مسلما او از همه چيز در امان خواهد بود تا صبح ، سپس در ذيل اين حديث آمده است كه در يكى از منزلگاهها دزدان قصد هجوم به آنها را داشتند اما هر چه تلاش كردند موفق نشدند. به يقين اين همه اهميت كه به آية الكرسى داده شده است به خاطر محتواى مهم و برجسته آن است كه ضمن تفسير آن ملاحظه خواهيم كرد. تفسير: مجموعه اى از صفات جمال و جلال او ابتدا از ذات اقدس الهى و مساله توحيد اسماء حسنى و صفات او شروع مى كند، مى فرمايد: خداوند هيچ معبودى جز او نيست (الله لا اله الا هو ). الله نام مخصوص خداوند و به معنى ذاتى است كه جامع همه صفات كمال و جلال و جمال است ، او پديد آورنده جهان هستى است ، به همين دليل هيچ معبودى شايستگى پرستش جز او ندارد، و از آنجا كه در معنى الله يگانگى افتاده است ، جمله لا اله الا هو تاكيدى بر آن است . سپس مى افزايد: خداوندى كه زنده و قائم به ذات خويش است و موجودات ديگر عالم قائم به او هستند (الحى القيوم ). حى از ماده حيات به معنى زندگى است ، و اين واژه مانند هر صفت مشبهه ديگر دلالت بر دوام دارد و بديهى است كه حيات در خداوند حيات حقيقى است چرا كه حياتش عين ذات او است نه همچون موجودات زنده در عالم خلقت كه حيات آنها عارضى است و لذا گاهى زنده اند و سپس مى ميرند، اما در خداوند چنين نيست ، چنانكه در آيه 58 سوره فرقان مى خوانيم : و توكل على الحى الذى لا يموت ، توكل بر ذات زندهاى كن كه هرگز نمى ميرد. اين از يكسو، از سوى ديگر حيات كامل ، حياتى است كه آميخته با مرگ نباشد، بنابراين حيات حقيقى حيات او است كه از ازل تا ابد ادامه دارد اما حيات انسان ، به خصوص در اين جهان كه آميخته با مرگ است نمى تواند حيات حقيقى بوده باشد لذا در آيه 64 سوره عنكبوت مى خوانيم : و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهى الحيوان زندگى اين جهان بازيچه اى بيش نيست و زندگى حقيقى (از نظرى ) زندگى سراسرى ديگر است ! روى اين دو جهت حيات و زندگى حقيقى مخصوص خدا است . زنده بودن خداوند چه مفهومى دارد؟ در تعبيرات معمولى ، موجود زنده به موجودى مى گويند كه داراى نمو - تغذيه - توليد مثل و جذب و دفع و احيانا داراى حس و حركت باشد ولى بايد به اين نكته توجه داشت كه ممكن است افراد كوته بين حيات را در مورد خداوند نيز چنين فرض كنند با اين كه مى دانيم او هيچ يك از اين صفات را ندارد و اين همان قياسى است كه بشر را درباره خداشناسى به اشتباه مى اندازد، زيرا صفات خدا را با صفات خود مقايسه مى كند. ولى حيات به معنى وسيع و واقعى كلمه عبارت است از علم و قدرت بنابراين وجودى كه داراى علم و قدرت بى پايان است حيات كامل دارد، حيات خداوند مجموعه علم و قدرت اوست و در حقيقت به واسطه علم و قدرت موجود زنده از غير زنده تشخيص داده مى شود، اما نمو و حركت و تغذيه و توليد مثل از آثار موجوداتى است كه ناقص و محدودند و داراى كمبودهائى هستند كه بوسيله تغذيه و توليد مثل و حركت آن را تامين مى كنند، اما آن كس كه كمبودى ندارد اين امور هم درباره او مطرح نيست . و اما قيوم صيغه مبالغه از ماده قيام است ، به همين دليل به وجودى گفته مى شود كه قيام او به ذات او است ، و قيام همه موجودات به او مى باشد، و علاوه بر اين قائم به تدبير امور مخلوقات نيز مى باشد. روشن است كه قيام به معنى ايستادن است و در گفتگوهاى روزمره به هيئت مخصوصى گفته مى شود كه مثلا انسان را به حالت عمودى بر زمين نشان مى دهد، و از آنجا كه اين معنى درباره خداوند كه از جسم و صفات جسمانى منزه است مفهومى ندارد، به معنى انجام كار خلقت و تدبير و نگهدارى است ، زيرا هنگامى كه انسان مى خواهد كارى را انجام دهد بر مى خيزد، آرى او است كه همه موجودات جهان را آفريده ، و تدبير و نگاهدارى و تربيت و پرورش آنها را به عهده گرفته است و به طور دائم و بدون هيچگونه وقفه قيام به اين امور دارد. از اين بيان روشن مى شود كه قيوم در واقع ، ريشه و اساس تمام صفات فعل الهى است (منظور از صفات فعل ، صفاتى است كه رابطه خدا را با موجودات جهان بيان مى كند) مانند آفريدگار، روزى دهنده ، زنده كننده ، هدايت كننده ، و مانند اينها، اوست كه روزى مى دهد، اوست كه زنده مى كند و اوست كه مى ميراند و اوست كه هدايت مى كند بنابراين صفات خالق و رازق و هادى و محيى و مميت ، همه در وصف قيوم جمع اند. و از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى مفهوم آن را محدود به قيام به امر خلقت و يا فقط امر روزى دادن و مانند آن دانسته اند در واقع اشاره به يكى از مصداقهاى قيام كرده اند در حالى كه مفهوم آن گسترده است و همه آنها را شامل مى شود، زيرا همانگونه كه گفتيم به معنى كسى است كه قائم به ذات است و ديگران قيام به او دارند و محتاج به اويند. در حقيقت حى ، تمام صفات الهى مانند علم و قدرت و سميع و بصير بودن و مانند آن را شامل مى شود و قيوم ، نياز تمام موجودات را به او بازگو مى كند و لذا گفته اند اين دو با هم اسم اعظم الهى است . سپس در ادامه آيه مى افزايد: هيچگاه خواب سبك و سنگينى او را فرا نمى گيرد و لحظهاى از تدبير جهان غافل نمى شود (لا تاخذه سنة و لا نوم ). سنة از ماده وسن به گفته بسيارى از مفسران به معنى سستى مخصوصى است كه در آغاز خواب روى مى دهد، يا به تعبير ديگر به معنى خواب سبك است ، و نوم به معنى خواب ، يعنى حالتى است كه قسمت عمده حواس انسان ، از كار مى افتد، در واقع ، سنه خوابى است كه به چشم عارض مى شود، اما وقتى عميق تر شد و به قلب عارض شد، نوم گفته مى شود. جمله لا تاخذه سنة و لا نوم تاكيدى است بر حى و قيوم بودن خداوند زيرا قيام كامل مطلق به تدبير امور عالم هستى در صورتى است كه حتى يك لحظه غفلت در آن نباشد، و لذا هر چيز كه با اصل قيوميت خداوند سازگار نباشد، خود به خود از ساحت مقدس او، منتفى است حتى ضعيف ترين عاملى كه موجب سستى در كار او باشد مانند خواب سبك كه در ذات پاك او نيست . اما اينكه چرا سنة بر نوم ، مقدم داشته شده با اينكه قاعدتا فرد قوى تر را جلوتر ذكر مى كنند، و سپس به فرد ضعيف اشاره مى نمايند، به خاطر اين است كه از نظر ترتيب طبيعى نخست سنه (خواب سبك ) دست مى دهد و سپس عميق تر شده تبديل به نوم مى گردد. به هر حال اين جمله ، اشاره به اين حقيقت است كه فيض و لطف تدبير خداوند دائمى است ، و لحظه قطع نمى گردد، و همچون بندگان نيست كه بر اثر خوابهاى سبك و سنگين ، يا عوامل ديگر غافل شود. ضمنا تعبير به لا تاخذه (او را نمى گيرد) در مورد خواب ، تعبير جالبى است كه چگونگى تسلط خواب را بر انسان مجسم مى سازد گوئى خواب همچون موجود قوى پنجه اى است كه انسان را در چنگال خود اسير و گرفتار مى سازد، و ناتوانى قوى ترين انسانها به هنگام بى تابى در برابر آن كاملا محسوس است . سپس به مالكيت مطلقه خداوند اشاره كرده ، مى فرمايد: براى او است آنچه در آسمانها و زمين است (له ما فى السموات و ما فى الارض ). و اين در واقع پنجمين وصف از اوصاف الهى است كه در اين آيه آمده ، زيرا قبل از آن اشاره به توحيد و حى و قيوم بودن ، و عدم غلبه خواب بر ذات پاك او شده است . در واقع اين مالكيت ، نتيجه همان قيوميت است زيرا هنگامى كه قيام به امور عالم و تدبير آنها و همچنين خالقيت مخصوص ذات او باشد، مالكيت همه چيز نيز از آن او است . بنابراين آنچه انسان در اختيار دارد و از آن استفاده مى كند، ملك حقيقى او نيست تنها چند روزى اين امانت با شرائطى كه از ناحيه مالك حقيقى تعيين شده به دست او سپرده شده و حق تصرف در آنها را دارد و به اين ترتيب مالكان معمولى موظف اند شرائطى را كه مالك حقيقى تعيين كرده كاملا رعايت كنند و گرنه مالكيت آنها باطل و تصرفاتشان غير مجاز است ، اين شرائط همان احكامى است كه خداوند براى امور مالى و اقتصادى تعيين كرده است . ناگفته پيدا است توجه به اين صفت كه همه چيز مال خدا است اثر تربيتى مهمى در انسانها دارد، زيرا هنگامى كه بدانند آنچه دارند از خودشان نيست و چند روزى به عنوان عاريت يا امانت به دست آنها سپرده شده اين عقيده به طور مسلم ، انسان را از تجاوز به حقوق ديگران و استثمار و استعمار و احتكار و حرص و بخل و طمع باز مى دارد. در ششمين توصيف مى فرمايد: كيست كه در نزد او جز به فرمانش شفاعت كند (من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه ). اين در واقع پاسخى است به ادعاى واهى بت پرستان كه مى گفتند ما اينها (بتها) را به خاطر آن مى پرستيم كه در پيشگاه خدا براى ما شفاعت كنند همان گونه كه در آيه 3 سوره زمر آمده است ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى . در واقع با يك استفهام انكارى مى گويد هيچ كس بدون فرمان خدا نمى تواند در پيشگاه او شفاعت كند، و اين جمله نيز تاكيدى است بر قيوميت خداوند و مالكيت مطلقه او نسبت به تمامى موجودات عالم ، يعنى اگر مى بينيد كسانى در پيشگاه خدا شفاعت مى كنند (مانند انبياء و اولياء) دليل بر آن نيست كه آنها مالك چيزى هستند و استقلال در اثر دارند بلكه اين مقام شفاعت را نيز خدا به آنها بخشيده ، بنابراين شفاعت آنان ، چون به فرمان خدا است دليل ديگرى بر قيوميت و مالكيت او محسوب مى شود. شفاعت چيست ؟ درباره شفاعت در جلد اول تفسير ذيل آيه 48 سوره بقره مشروحا بحث كرده ايم لذا در اينجا به اشاره اى كوتاه قناعت مى كنيم . شفاعت عبارت است از كمك نمودن يك موجود قوى به موجود ضعيف تر تا بتواند به آسانى مراحل رشد خود را با موفقيت طى كند. البته معمولا اين كلمه (شفاعت ) در مورد شفاعت از گناهكاران به كار ميرود، اما مفهوم شفاعت به معنى وسيع تر تمام عوامل و انگيزه ها و اسباب عالم هستى را شامل مى شود، مثلا زمين و آب و هوا و نور آفتاب چهار عامل هستند كه دانه گياه را در رسيدن به مرحله يك درخت يا يك گياه كامل شفاعت و هدايت مى كند، اگر شفاعت را در آيه فوق به اين معنى وسيع بگيريم نتيجه اين مى شود كه وجود عوامل و اسباب مختلف عالم هستى هرگز مالكيت مطلقه خداوند را محدود نمى كند و چيزى از آن نمى كاهد زيرا تاثير همه اين اسباب به فرمان او است و در حقيقت نشانهاى از قيوميت و مالكيت او مى باشد. اما بعضى چنين مى پندارند كه عنوان شفاعت در مفاهيم مذهبى شبيه يك نوع توصيه هاى بى دليل اجتماعى و به اصطلاح پارتى بازى است و مفهوم آن اين است كه افراد آنچه مى توانند گناه كنند، هنگامى كه از فرق تا قدم آلوده شدند دست به دامن شفيعى زنند و بگويند: آن دم كه مردمان به شفيعى زنند دست مائيم و دست و دامن اولاد فاطمه ! ولى نه اين ايراد كنندگان منطق دين را در مساله شفاعت در يافته اند و نه آن دسته از گنهكاران جسور و بى پروا، زيرا همانطور كه در بالا اشاره شد شفاعت كه به وسيله بندگان خاص خدا انجام مى گيرد همانند شفاعت تكوينى است كه به وسيله عوامل طبيعى صورت مى گيرد يعنى همانطور كه اگر در درون يك دانه گياه عامل حيات و سلول زنده وجود نداشته باشد تابش هزاران سال آفتاب و يا وزش نسيم و ريزش قطرات حياتبخش ‍ باران هيچگونه تاثيرى در نمو و رشد آن نخواهد كرد، شفاعت اولياى خدا نيز براى افراد نالايق بى اثر است ، يعنى اصولا آنها براى اينگونه اشخاص شفاعتى نخواهند داشت . شفاعت نيازمند به يك نوع ارتباط معنوى ميان شفاعت كننده و شفاعت شونده است و به اين ترتيب كسى كه اميد شفاعت را دارد موظف است در اين جهان ارتباط معنوى با شخصى كه انتظار دارد از او شفاعت كند بر قرار سازد و اين ارتباط در حقيقت يك نوع وسيله تربيت براى شفاعت شونده خواهد بود كه او را به افكار و اعمال و مكتب شخص شفاعت كننده نزديك مى كند و در نتيجه شايسته شفاعت مى شود و به اين ترتيب شفاعت يك عامل تربيت است نه يك وسيله پارتى بازى و فرار از زير بار مسئوليت و از اينجا روشن مى شود كه شفاعت تغييرى در اراده پروردگار نسبت به گناهكار نمى دهد، بلكه اين گناهكار است كه با ارتباط معنوى با شفاعت كننده نوعى تكامل و پرورش ‍ مى يابد و به سرحدى مى رسد كه شايسته عفو خدا مى گردد (دقت كنيد!). با اين اشاره به دنباله تفسير آيه باز مى گرديم . در هفتمين توصيف مى فرمايد: آنچه را پيش روى آنها (بندگان ) و پشت سر آنها است مى داند و از گذشته و آينده آنان آگاه است (يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم ). در واقع ، اين جمله دليلى است بر آنچه در جمله قبل پيرامون شفاعت آمده بود، يعنى خداوند از گذشته و آينده شفيعان آگاه است و آنچه بر خود آنها نيز پنهان است مى داند بنابراين آنها نميتوانند موضوع تازه اى درباره كسانى كه مى خواهند از آنها شفاعت كنند به پيشگاه خدا عرضه بدارند تا توجه او را به شفاعت شدگان جلب كنند. توضيح اينكه : در شفاعتهاى معمولى ، شفاعت كننده از يكى از دو طريق وارد مى شود، يا اطلاعاتى درباره شايستگى و لياقت شفاعت شونده در اختيار آن شخص بزرگ مى گذارد، و از وى مى خواهد كه در حكمش ‍ تجديد نظر كند، يا رابطه شفاعت شونده را با شفاعت كننده بيان مى دارد تا به خاطر علاقهاى كه اين شخص ‍ بزرگ به شفاعت كننده دارد، حكمش را تغيير دهد روشن است كه هر يك از اين دو موضوع ، فرع بر اين است كه شفاعت كننده اطلاعاتى داشته باشد كه نزد شخصى كه در پيشگاه او شفاعت مى كند وجود نداشته باشد اما اگر او احاطه كامل علمى به همه چيز و همه كس داشته باشد، هيچ كس نمى تواند نزد او براى كسى شفاعت كند، زيرا هم لياقتهاى افراد را مى داند و هم ارتباط آنها را با يكديگر، بنابراين تنها با اذن او شفاعت صحيح است . اينها همه در صورتى است كه ضمير در ما بين ايديهم و ما خلفهم به شفيعان يا شفاعت شدگان برگردد، ولى اين احتمال نيز داده شده است كه بازگشت ضمير به تمام موجودات عاقل كه در آسمانها و زمين قرار دارند باشد كه در ضمن به جمله ((له ما فى السموات و ما فى الارض )) آمده بود، و تاكيدى است به قدرت كامله پروردگار بر همه چيز و عدم توانائى ديگران ، زيرا آن كسى كه از گذشته و آينده خود بى خبر است و از غيب آسمانها و زمين آگاهى ندارد، قدرتش بسيار محدود است ، به عكس كسى كه از همه چيز در هر عصر و زمان در گذشته و آينده آگاه است قدرتش بى پايان مى باشد و به همين دليل هر كارى حتى شفاعت بايد به فرمان او صورت گيرد. و به اين ترتيب ميان هر دو معنى مى توان جمع كرد. در اينكه منظور از ما بين ايديهم و ما خلفهم چيست ؟ مفسران احتمالات متعددى داده اند، بعضى گفته اند منظور از ما بين ايديهم ، امور دنيا است كه در پيش روى انسان قرار دارد، و ما خلفهم به معنى امور آخرت است كه پشت سر انسان مى باشد و بعضى به عكس معنى كرده اند. بعضى نيز آن را اشاره به اجل انسان ، يا اعمال خير و شر او دانسته اند و يا امورى را كه مى دانند و نمى دانند. اما با مراجعه به آيات قرآن استفاده مى شود كه اين دو تعبير در بعضى از موارد در مورد مكان به كار رفته مانند آيه 17 سوره اعراف كه از قول شيطان نقل مى كند لاتينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم : من از پيش رو و پشت سر و از طرف راست و چپ به سراغ آنها مى روم واضح است كه در اينجا اين دو تعبير ناظر به مكان است ، و لذا چپ و راست را نيز اضافه كرده است . و گاه به معنى قبل و بعد زمانى است ، مانند آنچه در آيه 170 سوره آل عمران آمده ، مى فرمايد: و يستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم من خلفهم : شهيدان راه خدا به كسانى كه هنوز پشت سر آنها قرار دارند و به آنان ملحق نشده اند بشارت مى دهند روشن است كه در اينجا ناظر به زمان است . ولى در آيه مورد بحث ممكن است اشاره به معنى جامعى بوده باشد كه هر دو را در برگيرد، يعنى خداوند آنچه در گذشته و آينده بوده و هست و همچنين آنچه در پيش روى مردم قرار دارد و از آن آگاه است و آنچه در پشت سر آنها است و از آنان پوشيده و پنهان است ، همه را مى داند و از همه آگاه است ، و به اين ترتيب پهنه زمان و مكان ، همه در پيشگاه علم او روشن است ، پس هر كار - حتى شفاعت - بايد به اذن او باشد. در هشتمين توصيف ، مى فرمايد: آنها جز به مقدارى كه او بخواهد احاطه به علم او ندارند و تنها بخش ‍ كوچكى از علوم را كه مصلحت دانسته در اختيار ديگران گذارده است (و لا يحيطون بشى ء من علمه الا بما شاء). و به اين ترتيب علم و دانش محدود ديگران ، پرتوى از علم بى پايان او است . اين جمله نيز در حقيقت تاكيدى است بر جمله سابق ، در جهت محدود بودن علم شفيعان در برابر علم پروردگار، زيرا آنها احاطه به معلومات خداوند ندارند، و تنها به آن مقدار كه او اراده كند باخبر مى شوند. از اين جمله دو نكته ديگر نيز استفاده مى شود: نخست اينكه هيچ كس از خود علمى ندارد و تمام علوم و دانشهاى بشرى از ناحيه خدا است . او است كه تدريجا پرده از اسرار حيرت انگيز جهان آفرينش بر مى دارد و حقايق جديدى را در اختيار انسانها مى گذارد، و معلومات آنان را گسترش مى بخشد. ديگر اينكه : خداوند ممكن است بعضى از علوم پنهان و اسرار غيب را در اختيار كسانى كه مى خواهد قرار دهد، و بنابراين پاسخى است به آنها كه تصور مى كنند علم غيب براى بشر غير ممكن است ، و نيز تفسيرى است براى آياتى كه نفى علم غيب از بشر مى كند، يعنى انسان ذاتا چيزى از اسرار غيب نمى داند مگر به مقدارى كه خدا بخواهد، و به او تعليم دهد (توضيح بيشتر و مشروح تر درباره اين موضوع به خواست خدا، ذيل آيات مربوط به علم غيب مخصوصا آيه 26 سوره جن خواهد آمد). تعبير به لا يحيطون نيز اشاره لطيفى است به حقيقت علم كه آن يك نوع احاطه است . در نهمين و دهمين توصيف ، مى فرمايد: كرسى (حكومت ) او آسمانها و زمين را در بر گرفته و حفظ و نگاهدارى آسمان و زمين براى او گران نيست (وسع كرسيه السموات و الارض و لا يؤ ده حفظهما). و در يازدهمين و دوازدهمين ، توصيف مى گويد: و او است بلند مرتبه و با عظمت (و هو العلى العظيم ). 1 - منظور از عرش و كرسى چيست ؟ كرسى از نظر ريشه لغوى از كرس (بر وزن ارث ) گرفته شده كه به معنى اصل و اساس مى باشد و گاهى نيز به هر چيزى كه بهم پيوسته و تركيب شده است گفته مى شود و به همين جهت به تختهاى كوتاه كرسى مى گويند و نقطه مقابل آن عرش است كه به معنى چيز مسقف يا خود سقف و يا تخت پايه بلند مى آيد. و از آنجا كه استاد و معلم به هنگام تدريس و تعليم بر كرسى مى نشيند گاهى كلمه كرسى كنايه از علم مى باشد و نظر به اينكه كرسى تحت اختيار و زير نفوذ و سيطره انسان است گاهى به صورت كنايه از حكومت و قدرت و فرمانروائى بر منطقه اى به كار مى رود. در آيه بالا مى خوانيم كه كرسى خداوند همه آسمانها و زمين را در بر مى گيرد، كرسى در اينجا به چند معنى مى تواند باشد: الف : منطقه قلمرو حكومت - يعنى خداوند بر همه آسمانها و زمين حكومت مى كند و منطقه نفوذ او همه جا را در بر گرفته و به اين ترتيب كرسى خداوند مجموعه عالم ماده اعم از زمين و ستارگان و كهكشانها و سحابيها است . طبيعى است كه عرش طبق اين معنى بايد مرحله اى بالاتر و عالى تر از جهان ماده بوده باشد (زيرا گفتيم عرش ‍ در لغت به معنى سقف و سايه بان و تختهاى پايه بلند است به عكس كرسى ) و در اين صورت معنى عرش عالم ارواح و فرشتگان و جهان ماوراء طبيعت خواهد بود البته اين در صورتى است كه عرش و كرسى در مقابل هم قرار گيرند كه يكى به معنى عالم ماده و طبيعت و ديگرى به معنى عالم ماوراء طبيعت است ولى چنانكه در ذيل آيه 54 سوره اعراف خواهد آمد عرش معانى ديگرى نيز دارد و مخصوصا اگر در مقابل كرسى ذكر نشود ممكن است به معنى مجموع عالم هستى بوده باشد. ب : منطقه نفوذ علم - يعنى علم خداوند به جميع آسمانها و زمين احاطه دارد و چيزى از قلمرو نفوذ علم او بيرون نيست زيرا همانطور كه گفتيم كرسى گاهى كنايه از علم مى باشد. در روايات متعددى نيز روى اين معنى تكيه شده است از جمله حفص بن غياث از امام صادق (عليه السلام )، نقل مى كند كه از آن حضرت پرسيدم : منظور از وسع كرسيه السموات و الارض چيست ؟ فرمود: منظور علم او است .: موجودى وسيعتر از تمام آسمانها و زمين - كه از هر سو آنها را احاطه كرده است و به اين ترتيب معنى آيه چنين مى شود: كرسى خداوند همه آسمانها و زمين را در بر گرفته و آنها را احاطه كرده است . در حديثى از امير مومنان على (عليه السلام ) اين تفسير نقل شده آنجا كه مى فرمايد: الكرسى محيط بالسموات و الارض و ما بينهما و ما تحت الثرى . كرسى احاطه به زمين و آسمانها و آنچه ما بين آنها و آنچه در زير اعماق زمين قرار گرفته است دارد. حتى از پارهاى از روايات استفاده مى شود كه كرسى به مراتب از آسمانها و زمين وسيع تر است بطورى كه مجموعه آنها در برابر كرسى همچون حلقه اى است كه در وسط بيابانى قرار داشته باشد از جمله از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: ما السموات و الارض عند الكرسى الا كحلقة خاتم فى فلاة و ما الكرسى عند العرش الا كحلقة فى فلاةآسمانها و زمين در برابر كرسى همچون حلقه انگشترى است در وسط يك بيابان و كرسى در برابر عرش همچون حلقه اى است در وسط يك بيابان ) البته معنى اول و دوم كاملا مفهوم و روشن است ولى معنى سوم چيزى است كه هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است از آن پرده بر دارد زيرا وجود چنان عالمى كه آسمانها و زمين را در بر گرفته باشد و به مراتب وسيع تر از جهان ما باشد هنوز از طرق متداول علمى اثبات نشده است ، در عين حال هيچگونه دليلى بر نفى آن نيز در دست نيست ، بلكه همه دانشمندان معترف اند كه وسعت آسمان و زمين در نظر ما با پيشرفت وسائل و ابزار مطالعات نجومى روز به روز بيشتر مى شود و هيچ كس نمى تواند ادعا كند كه وسعت عالم هستى به همين اندازه است كه علم امروز موفق به كشف آن شده است بلكه به احتمال قوى عوالم بيشمار ديگرى وجود دارد كه از قلمرو ديد وسائل امروز ما بيرون است . ناگفته نماند كه تفسيرهاى سه گانه بالا هيچ منافاتى با هم ندارد و جمله وسع كرسيه السموات و الارض ‍ مى تواند هم اشاره به نفوذ حكومت مطلقه و قدرت پروردگار در آسمانها و زمين باشد و هم نفوذ علمى او و هم جهانى وسيع تر از اين جهان كه آسمان و زمين را در بر گرفته است . و در هر صورت اين جمله ، جمله هاى ما قبل آيه را كه درباره وسعت علم پروردگار بود تكميل مى كند. نتيجه اين كه حكومت و قدرت پروردگار همه آسمانها و زمين را فرا گرفته و كرسى علم و دانش او به همه اين عوالم احاطه دارد و چيزى از قلمرو حكومت و نفوذ علمى او بيرون نيست . در جمله و لا يوده حفظهما - يؤ ده در اصل از ريشه اود بر وزن قول به معنى ثقل و سنگينى مى باشد - يعنى حفظ آسمانها و زمين براى خداوند هيچگونه سنگينى و مشقتى ندارد. زيرا او همانند مخلوقات و بندگان خود نيست كه قدرتشان محدود باشد و گاهى از نگهدارى چيزى خسته و ناتوان شوند قدرت او نامحدود است و براى يك قدرت نامحدود اصولا سنگينى و سبكى ، مشقت و آسانى مفهومى ندارد اين مفاهيم همه در مورد قدرتهاى محدود صدق مى كند! از آنچه در بالا گفتيم روشن مى شود كه ضمير يؤ ده به خداوند بر مى گردد جمله هاى سابق آيه و جمله بعد نيز گواه بر اين معنى است زيرا ضماير آنها نيز همه بازگشت به خداوند مى كند بنابراين احتمال بازگشت ضمير به كرسى به اين معنى كه حفظ آسمانها و زمين براى كرسى سنگين و ثقيل نيست بسيار ضعيف به نظر مى رسد. جمله و هو العلى العظيم در حقيقت دليلى براى جمله هاى سابق است ، يعنى خداوندى كه برتر و بالاتر از شبيه و شريك و هر گونه كمبود و عيب و نقصان است ، و خداوندى كه عظيم و بزرگ است و بى نهايت است هيچ كارى براى او مشكل نيست و هيچ گاه از اداره و تدبير جهان هستى خسته و ناتوان و غافل و بيخبر نمى گردد و علم او به همه چيز احاطه دارد. 2 - آيا آية الكرسى همين يك آيه است ؟ آيا آية الكرسى فقط همين يك آيه است كه در بالا گفته شد كه از الله لا اله الا هو شروع مى شود، و به هو العلى العظيم ختم مى گردد، يا اينكه دو آيه بعد نيز جزء آن است ، بنابراين اگر در جايى مثل نماز ليلة الدفن دستور داده شده آية الكرسى بخوانند، بايد هر سه آيه خوانده شود. قرائنى در دست است كه نشان مى دهد، همان يك آيه است . 1 - تمام رواياتى كه در فضيلت آن وارد شده و از آن تعبير به آية الكرسى كرده همه نشان مى دهد كه يك آيه بيش نيست . 2 - تعبير به كرسى فقط در همان آيه اول است و نامگذارى به آية الكرسى نيز مربوط به همين آيه است . 3 - در بعضى از احاديث به همين معنى تصريح شده مانند حديثى كه در امالى شيخ از امير مومنان على (عليه السلام ) نقل شده است كه ضمن بيان فضيلت آية الكرسى از الله لا اله الا هو شروع فرمود تا و هو العلى العظيم . 4 - در مستدرك سفينة البحار، از مجمع نقل مى كند و آية الكرسى معروفة و هى الى قوله و هو العلى العظيم آية الكرسى معروف است و آن تا و هو العلى العظيم است . 5 - در حديثى از امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) مى خوانيم كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: كسى كه چهار آيه از اول سوره بقره و آية الكرسى و دو آيه بعد از آن و سه آيه از آخر بقره را بخواند، هرگز ناخوشايندى در خودش و مالش نمى بيند و شيطان به او نزديك نمى شود، و قرآن را فراموش ‍ نمى كند. از اين تعبير نيز استفاده مى شود كه آية الكرسى يك آيه است . 6 - در بعضى از روايات وارد شده كه آية الكرسى پنجاه كلمه است و در هر كلمه اى پنجاه بركت است  شمارش كلمات آيه نيز نشان مى دهد كه تا و هو العلى العظيم پنجاه كلمه است . آرى در بعضى از روايات دستور داده شده است كه تا هم فيها خالدون بخواند، بى آنكه عنوان آية الكرسى ، مطرح باشد. به هر حال آنچه از قرائن بالا استفاده مى شود اين است كه آية الكرسى يك آيه بيشتر نيست . 3 - دليل اهميت آية الكرسى اهميت فوق العاده آية الكرسى از اين نظر است كه مجموعه اى از معارف اسلامى و صفات خداوند اعم از صفات ذات و فعل ، مخصوصا مساله توحيد در ابعاد مختلف را در بر گرفته ، اين اوصاف كه به دوازده بخش بالغ مى شود و هر كدام مى تواند ناظر به يكى از مسائل تربيتى انسان باشد قابل دقت است و به گفته ابو الفتوح رازى هر يك از اين صفات ، يكى از مذاهب باطله را نفى مى كند (و به اين ترتيب ، دوازده تفكر باطل و نادرست به وسيله آن اصلاح مى شود).