ایه 2 سوره فتح و عصمت پیامبر

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

 

 

لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِرَاطًا مُّسْتَقِيمًا ﴿2﴾وَيَنصُرَكَ اللَّهُ نَصْرًا عَزِيزًا ﴿3﴾- سوره فتح

 

 تا خداوند گناهان گذشته و آينده تو را بيامرزد (گناهانى را كه كفار بر تو مى‏ديدند مانند هتك مقدساتشان، به اعلاى كلمة اللَّه بزدايد، و ترك اولى‏ها را كه خود گناه مى‏ديدى به شمول رحمت ببخشايد) و نعمتش را بر تو تمام نمايد و تو را به راهى راست هدايت كند ﴿2﴾و تو را به نصرتى ارجمند يارى نمايد﴿3﴾- سوره فتح

 

تفسیر

نتایج بزرگ فتح المبين: در اين دو آيه قسمتى از نتائج پر بركت ((فتح مبين )) (صلح حديبيه ) كه در آيه قبل آمده است تشريح شده، مى فرمايد: هدف اين بود كه خداوند گناهان قبل و بعد تو را بيامرزد و نعمتش را بر تو تمام كند و تو را به راه راست هدايت فرمايد (ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر و يتم نعمته عليك و يهديك صراطا مستقيما). ((و تو را به پيروزى شكست ناپذيرى برساند)) (و ينصرك الله نصرا عزيزا). و به اين ترتيب خداوند چهار موهبت عظيم در سايه اين فتح مبين نصيب پيامبرش كرد: مغفرت ، تكميل نعمت ، هدايت ، و نصرت . 1 - پاسخ به چند سؤ ال مهم در اينجا سؤ الات زيادى مطرح شده و مفسران از قديمترين ايام تاكنون به پاسخ اين سؤ الات پرداخته اند. مخصوصا سه سؤ ال زير درباره نخستين موهبت الهى يعنى موهبت ((مغفرت گناهان گذشته و آينده )) مطرح است. 1 - با اينكه پيامبر به حكم مقام عصمت از هر گناهى پاك است منظور از اين جمله چيست ؟ 2 - به فرض كه از اين ايراد صرف نظر كنيم چه ارتباطى ميان فتح حديبيه و آمرزش گناهان مطرح است. 3 - اگر منظور از جمله ((ما تاخر)) گناهان آينده است ، چگونه ممكن است گناهى كه صورت نگرفته مورد عفو قرار گيرد؟ آيا اين اجازه ارتكاب گناه در آينده نيست؟ و هر يك از مفسران به نحوى به حل اين اشكالات پرداخته­اند، اما براى پى بردن به جامعترين پاسخ و تفسير دقيق اين آيات ذكر مقدمه اى لازم به نظر مى رسد و آن اينكه : مهم اين است كه ما رابطه ((فتح حديبيه )) را با مساءله ((آمرزش ‍ گناه )) پيدا كنيم كه كليد اصلى پاسخ به سؤ الات سه­گانه فوق در آن نهفته است . با دقت در حوادث و رويدادهاى تاريخى به اين نتيجه مى رسيم : هنگامى كه مكتبى راستين ظاهر مى شود و قد بر مى افرازد، وفاداران به سنن خرافى كه موجوديت خود را در خطر مى بينند هر گونه تهمت و نسبت ناروا به آن مى بندند، شايعه ها مى سازند، و دروغها ميپردازند، گناهان مختلف براى او مى شمرند و در انتظارند ببينند سرانجام كارش به كجا مى رسد؟. اگر اين مكتب در مسير پيشرفت خود مواجه با شكست شود، دستاويزى محكم براى اثبات نسبتهاى ناروا بدست مخالفان مى افتد، و فرياد مى كشند نگفتيم چنين است ، نگفتيم چنان است ؟ اما هنگامى كه به پيروزى نائل گردد و برنامه هاى خود را از بوته آزمايش ‍ موفق بيرون آورد، تمام نسبتهاى ناروا نقش بر آب مى شود، و تمام ((نگفتيم ها)) به افسوس و ندامت مبدل مى گردد و جاى خود را به ((ندانستيم ها)) مى دهد!. مخصوصا در مورد پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) اين نسبتهاى ناروا و گناهان پندارى بسيار فراوان بود، او را جنگ طلب ، آتش­افروز، بى اعتنا به سنتهاى راستين، غير قابل تفاهم ، و مانند آن مى شمردند. صلح حديبيه به خوبى نشان داد كه آئين او بر خلاف آنچه دشمنان ميپندارند يك آئين پيشرو و الهى است و آيات قرآنش ضامن تربيت نفوس انسانها و پايانگر ظلم و ستم و جنگ و خونريزى است . او به خانه خدا احترام مى گذارد، هرگز بى دليل به قوم و جمعيتى حمله نمى كند، او اهل منطق و حساب است ، پيروانش به او عشق مى ورزند، او به راستى همه انسانها را به سوى محبوبشان الله دعوت مى كند، و اگر دشمنانش جنگ را بر او تحميل نكنند او طالب صلح و آرامش ‍ است . به اين ترتيب فتح حديبيه تمام گناهانى كه قبل از هجرت ، و بعد از هجرت ، يا تمام گناهانى كه قبل از اين ماجرا و حتى در آينده ممكن بود به او نسبت دهند همه را شست ، و چون خداوند اين پيروزى را نصيب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نمود ميتوان گفت خداوند همه آنها را شستشو كرد. نتيجه اينكه اين گناهان ، گناهان واقعى نبود، بلكه گناهانى بود پندارى و در افكار مردم و در باور آنها، چنانكه در آيه 14 سوره شعراء داستان موسى (عليه السلام ) مى خوانيم كه موسى به پيشگاه خدا عرضه داشت : و لهم على ذنب فاخاف ان يقتلون : ((فرعونيان بر من گناهى دارند كه ميترسم به جرم آن گناه مرا بكشند)) در حالى كه گناه او چيزى جز يارى فرد مظلومى از بنى اسرائيل و كوبيدن ستمگرى از فرعونيان نبود. بديهى است اين نه تنها گناه نبود بلكه حمايت از مظلوم ، بود ولى از دريچه چشم فرعونيان گناه محسوب مى شد. به تعبير ديگر ((ذنب )) در لغت به معنى آثار شوم و تبعات كارى است ، ظهور اسلام در آغاز، زندگى مشركان را به هم ريخت ، ولى پيروزيهاى بعد سبب شد كه آن تبعات به دست فراموشى سپرده شود. هر گاه خانه كهنه و فرسوده­اى را كه سر پناه فعلى ما است ، و به آن دلبستگى داريم خراب كنند ممكن است اين كار را تخطئه كنيم ، ولى بعد از آنكه ساختمانى محكم و مجهز بجاى آن ساخته شد، و تمام ناراحتيها بر طرف گشت ، قضاوت ما به كلى دگرگون مى شود. مشركان مكه ، چه قبل از هجرت و چه بعد از آن ، ذهنيات نادرستى درباره اسلام و شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) داشتند كه پيروزيهاى بعد بر همه آنها خط بطلان كشيد. آرى اگر رابطه آمرزش اين گناهان را با مساءله فتح حديبيه در نظر بگيريم مطلب كاملا روشن است ، رابطه­اى كه از ((لام )) ((ليغفر لك الله )) استفاده مى شود و كليد رمز براى گشودن معنى آيه است . اما آنها كه به اين نكته توجه نكرده اند در اينجا مقام عصمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را زير سؤ ال برده اند و براى او (نعوذ بالله ) گناهانى قائل شده اند كه خدا در پرتو فتح حديبيه آنها را بخشيده است ، يا آيه را بر خلاف ظاهر معنى كرده اند. از جمله گفته اند: مراد گناهان است ! و بعضى گفته اند: منظور گناهانى است كه مردم درباره پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) مرتكب شده بودند مانند اذيت و آزارها، كه با فتح حديبيه از ميان رفت ! (در اين صورت ذنب اضافه به مفعول شده نه فاعل )!. و يا آن را به معنى ((ترك اولى )) گرفته اند. و يا به معنى گناهان فرضى تفسير كرده اند كه اگر فرضا گناهى در آينده يا گذشته مرتكب ميشدى ما آنها را مى بخشيديم . اما روشن است كه همه اينها تكلفاتى است بدون دليل ، چه اينكه اگر ما عصمت انبياء را مخدوش كنيم فلسفه وجودى آنها از ميان مى رود،زيرا پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بايد در همه چيز سرمشق باشد چگونه يك فرد گنهكار مى تواند اين نقش را ايفا كند. به علاوه او خود نياز به رهبر و راهنماى ديگرى دارد تا هدايتش ‍ نمايد. تفسيرهاى ديگر نيز بسيار مخالف ظاهر است و اشكال مهم اين است كه ارتباط آمرزش گناه را از مساءله صلح حديبيه قطع مى كند. بهترين تفسير همان است كه در بالا اشاره شد كه هر سه سؤ ال را يكجا پاسخ مى گويد، و ارتباط جمله هاى آيه را مشخص مى سازد. اينها همه درباره نخستين موهبت از مواهب چهارگانه­اى است كه خداوند در پرتو صلح ((صلح حديبيه )) به پيامبرش داد. اما ((اتمام نعمت پروردگار)) و ((هدايت به جاده صاف و مستقيم )) و ((نصرت شكست ناپذير الهى )) بعد از پيروزى حديبيه چيزى نيست كه بر كسى مكتوم بماند، اسلام به سرعت گسترش يافت قلوب آماده را تسخير كرد، عظمت تعليمات آن بر همگان آشكار شد، سمپاشيها را خنثى نمود، نعمت خداوندى را كامل كرد، و براهى مستقيم به سوى پيروزيهاى عظيم هموار ساخت به طورى كه در ماجراى فتح مكه لشكر اسلام بدون هيچگونه مقاومت مهمترين دژ دشمن را گشود. 2 - منظور از ((ما تقدم )) و ((ما تاخر)) چيست ؟ در آيه مورد بحث خوانديم كه خداوند مى فرمايد: در سايه اين فتح مبين گناهان متقدم و متاخر تو را بخشيده ، در اينكه منظور از ((متقدم )) و ((متاخر)) چيست ؟ بين مفسران گفتگو است . بعضى ((ما تقدم )) را اشاره به عصيان و ترك اولى آدم و حوا دانسته اند و ((ما تاخر)) را اشاره به گناهان امت . بعضى ديگر ((ما تقدم )) را به مسائل مربوط به قبل از نبوت و ما تاخر را مربوط به بعد از نبوت مى دانند. بعضى ديگر ((ما تقدم )) را به آنچه قبل از صلح حديبيه بوده ، و ما تاخر را به آنچه بعد از صلح حديبيه رخ داده است مربوط دانسته اند. اما با توجه به تفسيرى كه درباره اصل معنى آيه ، و مخصوصا رابطه اين آمرزش ، با مساءله فتح حديبيه بيان كرديم روشن مى شود كه مراد تمام نسبتهاى ناروا و گناهانى است كه به زعم خود در ((گذشته )) و ((آينده )) به پيغمبر اكرم نسبت مى دادند، و اگر اين پيروزى بزرگ نصيب نشده بود تمام اين گناهان را قطعى مى پنداشتند، ولى با حصول اين پيروزى هم نسبتهاى نارواى گذشته برچيده شد، و هم آنچه ممكن بود در آينده نسبت دهند. شاهد ديگر اين تفسير حديثى است كه از امام على ابن موسى الرضا (عليهم السلام ) آمده است كه مامون هنگامى كه از اين آيه سؤ ال كرد امام در پاسخ فرمود: هيچ كس نزد مشركان مكه گناهش سنگينتر از رسول الله (صلى اللّه عليه و آله ) نبود، زيرا آنها 330 بت مى پرستيدند، هنگامى كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنها را به توحيد دعوت كرد بسيار بر آنها گران آمد و گفتند: آيا او همه خدايان ما را تبديل به يك خدا كرده ؟ چيز عجيبى است ...ما هرگز چنين چيزى را از پدران خود نشنيده ايم اين فقط يك دروغ بزرگ است . اما هنگامى كه خداوند مكه را براى پيامبرش (بعد از صلح حديبيه ) گشود خداوند فرمود اى محمد (صلى اللّه عليه و آله ) ما فتح مبينى را براى تو فراهم كرديم تا گناهان گذشته و آينده­اى كه نزد مشركان عرب بخاطر دعوت به توحيد داشته و دارى ببخشد، زيرا بعضى از مشركان مكه تا آنروز ايمان آورده و بعضيها از مكه بيرون رفتند و ايمان نياوردند، ولى قادر بر انكار توحيد نبودند، و لذا گناه پيامبر در نظر آنها نيز بخاطر پيروزى بخشوده شد.هنگامى كه مامون اين سخن را شنيد عرض كرد بارك الله اى ابو الحسن (نور الثقلين جلد 5 صفحه 56).

 

 

 

هدف از خلقت جهان آفرینش

بسم ربک العلی

لَوْ أَرَدْنَا أَن نَّتَّخِذَ لَهْوًا لَّاتَّخَذْنَاهُ مِن لَّدُنَّا إِن كُنَّا فَاعِلِينَ (17- انبیاء)

ترجمه فولادوند

اگر مى‏خواستيم بازيچه‏اى بگيريم، قطعاً آن را از پيش خود اختيار مى‏كرديم.

ترجمه مشکینی
اگر ما اراده مى‏كرديم كه لهوى (بازيچه و سرگرمى يا زن و فرزندى) بگيريم بى‏ترديد از ذات خود (و به تناسب وجود خود) مى‏گرفتيم، اگر ما (به فرض محال) انجام دهنده (اين كار) بوديم

 

 

بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ (18 - انبیاء)

ترجمه فولادوند
بلكه حق را بر باطل فرو مى‏افكنيم، پس آن را در هم مى‏شكند، و بناگاه آن نابود مى‏گردد. واى بر شما از آنچه وصف مى‏كنيد.

 

ترجمه مشکینی
بلكه ما به سبب حق بر سر باطل مى‏كوبيم تا به مغز او مى‏رسد پس به ناگاه باطل نابود شده است (ادله روشن توحيد و آيات قرآنى را بر عقايد كفر و شرك مى‏افكنيم كه به كلّى آن را باطل كند). و واى بر شما از آنچه (درباره توحيد و نبوت و معاد) توصيف مى‏كنيد.

 

تفسیر

آفرينش آسمان و زمين بازيچه نيست از آنجا كه در آيات گذشته اين حقيقت منعكس بود كه ظالمان بى ايمان هدفى براى آفرينش خود جز عيش و نوش قائل نبودند، و در واقع عالم را بى هدف مى پنداشتند، قرآن مجيد در آيات مورد بحث براى ابطال اين طرز فكر و اثبات وجود هدف با ارزشى براى آفرينش كل جهان مخصوصا انسانها چنين مى گويد: ((ما آسمان و زمين و آنچه ميان آن دو است بيهوده نيافريديم )) (و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين ) اين زمين گسترده ، اين آسمان پهناور، و اين همه موجودات متنوع و بديعى كه در صحنه آنها است نشان مى دهد، غرض مهمى در كار بوده است ، آرى هدف اين بوده كه از يكسو بيانگر آن آفريننده بزرگ باشند و نشانه اى از عظمتش ، و از سوى ديگر دليلى بر ((معاد)) باشد و گرنه اين همه غوغا براى اين چند روز معنى نداشت . آيا ممكن است انسانى در وسط بيابانى ، كاخ مجهزى با تمام وسائل فراهم كند، تنها براى اينكه در تمام عمر يك ساعت از آنجا مى گذرد، در آن استراحت مى كند؟ كوتاه سخن اينكه : اگر اين جهان با عظمت را از دريچه چشم مردم بى ايمان بنگريم پوچ و بى هدف است ، تنها ايمان به ((مبدء)) و ((معاد)) است كه آن را هدفدار مى كند. آيه بعد مى گويد: اكنون كه مسلم شد عالم بى هدف نيست ، اين هم مسلم است كه هدف اين آفرينش ، سرگرمى خدا به امر خلقت نبوده است كه اين سرگرمى نامعقولى است : ((به فرض محال كه ما مى خواستيم وسيله اى براى سرگرمى خود انتخاب كنيم چيزى انتخاب مى كرديم كه متناسب ما باشد)) (لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا ان كنا فاعلين ). در حقيقت ((لعب )) به معنى كار بى هدف است ،و ((لهو)) اشاره به هدفهاى نامعقول يا سرگرميهاست . آيه مورد بحث بازگوى دو حقيقت است : نخست با توجه به كلمه ((لو)) كه در لغت عرب براى امتناع است ، اشاره به اين مى كند كه محال است هدف پروردگار سرگرمى خويشتن باشد. سپس مى گويد: به فرض كه هدف سرگرمى بود بايد سرگرمى مناسب ذات او باشد، از عالم مجردات و مانند آن ، نه عالم محدود ماده . سپس با لحن قاطعى براى ابطال اوهام بيخردانى كه دنيا را بى هدف يا تنها مايه سرگرمى مى پندارند چنين مى گويد: اين جهان ، مجموعه اى است از حق و واقعيت ، چنين نيست كه اساس آن بر باطل بوده باشد ((بلكه ما حق را بر سر باطل مى كوبيم تا آنرا نابود و هلاك سازد و باطل محو و نابود مى شود)) (بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق ). و در پايان آيه مى گويد: ((اما واى بر شما از اين توصيفى كه از بى هدفى عالم مى كنيد)) (و لكم الويل مما تصفون ). يعنى ما همواره دلائل عقلى و استدلالات روشن و معجزات آشكار خود را در برابر پندارها و اوهام بيهوده گرايان قرار مى دهيم ، تا در نظر انديشمندان و صاحبان عقل ، اين پندارها درهم كوبيده و نابود شود. دلائل شناسائى خدا روشن است ، دلائل وجود معاد آشكار، براهين حقانيت انبياء، واضح ، و در حقيقت براى آنها كه لجوج و بهانه گير نيستند، حق از باطل كاملا قابل شناسائى است . قابل توجه اينكه : جمله ((نقذف )) از ماده ((قذف )) به معنى پرتاب كردن است ، مخصوصا پرتاب كردن از راه دور، و از آنجا كه پرتاب از راه دور، شتاب و سرعت و قوت بيشترى دارد، اين تعبير بيانگر قدرت پيروزى حق بر باطل است ، كلمه ((على )) نيز مؤ يد اين معنى است ، زيرا اين كلمه معمولا در موارد ((علو)) به كار مى رود. جمله ((يد مغه )) كه به گفته راغب به معنى شكستن جمجمه و مغز سر است كه حساسترين نقطه بدن انسان محسوب مى شود، تعبير رسائى است براى غالب بودن لشگر حق ، غلبه اى چشمگير و قاطع . تعبير به ((اذا)) نشان مى دهد كه حتى در آنجائى كه انتظار نمى رود حق پيروز شود ما اين برنامه را انجام مى دهيم . تعبير به ((زاهق )) كه به معنى چيزى است كه به كلى مضمحل شده نيز تاكيد ديگرى است بر اين منظور. و اينكه جمله ((نقذف )) و ((يدمغ )) به صورت فعل مضارع آمده دليل بر استمرار اين برنامه است . هدف آفرينش در حالى كه ماديها هدفى براى آفرينش قائل نيستند، چرا كه مبدء آفرينش را طبيعت فاقد عقل و شعور و بى هدف مى دانند، و به همين دليل طرفدار پوچى در مجموعه هستى مى باشند، فلاسفه الهى و پيروان اديان همگى معتقد به وجود يك هدف عالى براى آفرينشند، زيرا مبدء قادر و حكيم عالم ، محال است كارى بى هدف انجام دهد. اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه اين هدف چيست ؟ گاهى به خاطر مقايسه كردن خداوند به خود گرفتار اين توهم مى شويم كه آيا خدا كمبودى داشته كه مى خواسته با آفرينش هستى و از جمله انسان ، آن كمبود را جبران كند؟! آيا او نيازى به عبادت و نيايشهاى ما دارد؟ آيا او مى خواسته است شناخته شود و خلق را آفريده است تا شناخته گردد؟! ولى همانگونه كه گفتيم اين يك اشتباه بزرگ است كه از مقايسه خدا و خلق ناشى مى گردد، در حالى كه در بحث شناخت صفات خدا، بزرگترين سد و مانع همين مقايسه نادرست است ، (لذا اصل اولى در اين بحث آنست كه ما بدانيم او در هيچ چيز به ما شباهت ندارد). ما موجودى هستيم از هر نظر محدود، و به همين دليل تمام تلاشهايمان براى رفع كمبودهايمان است ، درس مى خوانيم ، تا با سواد شويم و كمبود علممان از بين برود، بدنبال كسب و كار مى رويم تا با فقر و نادارى مبارزه كنيم ، لشكر و عسكر و نيرو تهيه مى كنيم تا كمبود قدرتمان را در برابر حريف جبران كنيم حتى در مسائل معنوى و تهذيب نفس و سير و مقامات روحانى ، باز تلاشها در جهت رفع كمبودها است . ولى آيا آن وجودى كه از هر نظر بينهايت است ، علم و قدرت و نيروهايش بيانتها، و از هيچ نظر كمبودى ندارد، معقول است كارى براى رفع كمبودش انجام دهد؟ از اين تحليل روشن به اينجا مى رسيم كه از يكسو آفرينش بى هدف نيست و از سوى ديگر اين هدف به آفريدگار باز نمى گردد. در اينجا به آسانى مى توان نتيجه گرفت كه هدف حتما و بدون شك چيزى مربوط به خود ماست . با توجه به اين مقدمه مى توان دريافت كه هدف آفرينش چيزى جز تكامل و تعالى ما نيست ، به تعبير ديگر عالم هستى ، دانشگاهى است براى تكامل ما در زمينه علم . پرورشگاهى است از نظر تربيتى براى تهذيب نفوس ما. تجارتخانه اى است براى كسب درآمدهاى معنوى . سرزمين زراعت پربارى است براى پرورش انواع محصولات انسان . آرى (الدنيا مزرعة الاخرة ... الدنيا دار صدق لمن صدقها و دار غنى لمن تزود منها و دار موعظة لمن اتعظ منها). اين قافله از عالم عدم به حركت درآمده و به سوى بينهايت دائما در حال پيشروى است . قرآن مجيد با اشارات كوتاه و بسيار پر معنى در آيات مختلف از يكسو به اصل وجود هدف در آفرينش اشاره مى كند، و از سوى ديگر اين هدف را مشخص مى سازد. در قسمت اول مى گويد: ا يحسب الانسان ان يترك سدى : ((آيا انسان گمان مى كند مهمل آفريده شده و بيهوده رها مى شود)) (قيامت - 36) ا فحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون : ((آيا چنين پنداشتيد كه ما بيهوده شما را آفريديم و به سوى ما بازگشت نمى كنيد)) (مؤ منون - 115). و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا: ((ما آسمان و زمين و آنچه ميان آنها است بيهوده نيافريديم ، اين گمان و پندار كافران است )) (ص - 27). و در قسمت دوم گاه در آيات قرآن ، هدف آفرينش ، عبوديت و بندگى خدا قرار داده شده ، و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون : ((من انسانها و جن را نيافريدم مگر براى اينكه عبادتم كنند)) (ذاريات - 56) بديهى است عبادت مكتبى است براى پرورش انسان در ابعاد مختلف ، عبادت به معنى وسيع كلمه كه تسليم فرمان خدا بودن است روح و جان انسان را در زمينه هاى گوناگون تكامل مى بخشد كه شرح آن را در ذيل آيات مربوط به عبادات مختلف بيان كرده ايم . و گاه مى گويد: هدف آفرينش آگاهى و بيدارى و تقويت ايمان و اعتقاد شما است الله الذى خلق سبع سماوات و من الارض مثلهن يتنزل الامر بينهن لتعلموا ان الله على كل شى ء قدير: ((خدا همان كسى است كه آسمانهاى هفتگانه و زمينهائى همانند آن را آفريد، فرمان او در ميان آنها جارى است ، همه اينها به خاطر آن بوده است تا شما بدانيد خدا بر هر چيزى قادر است )) (طلاق - 12). و گاه مى گويد: هدف آفرينش آزمايش حسن عمل شما است الذى خلق الموت و الحيوة ليبلوكم ايكم احسن عملا: ((او خدائى است كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را در ميدان حسن عمل بيازمايد و پرورش ‍ دهد)) (ملك - 2). آيات سه گانه فوق كه هر كدام به يكى از ابعاد سه گانه وجود انسان (بعد آگاهى و ايمان ، بعد اخلاق و بعد عمل ) اشاره مى كند بيانگر هدف تكاملى آفرينش است كه به خود انسانها باز مى گردد. ذكر اين نكته نيز لازم است كه بعضى چنين تصور مى كنند چون كلمه ((تكامل )) در آيات قرآن در اين مباحث مطرح نشده است نكند اين يك فكر وارداتى باشد؟ ولى پاسخ اين ايراد روشن است ، زيرا ما در بند الفاظ خاص نيستيم مفهوم و مصداقهاى تكامل در آيات فوق به خوبى روشن است ، آيا علم و آگاهى مصداق واضح آن نيست و همچنين پيشرفت در عبوديت و حسن عمل ؟! در آيه 17 سوره محمد مى خوانيم : و الذين اهتدوا زادهم هدى : ((آنها كه در مسير هدايت وارد شدند، خداوند بر هدايتشان مى افزايد)) آيا تعبير به ((افزايش )) چيزى جز تكامل است ؟! در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه اگر هدف تكامل بوده چرا خداوند از آغاز انسان را در همه ابعاد، كامل نيافريد تا نيازى به پيمودن مراحل تكامل نبوده باشد؟ سرچشمه اين ايراد غفلت از اين نكته است كه شاخه اصلى ((تكامل ، تكامل اختيارى )) است ، و به تعبير ديگر تكامل آنست كه انسان راه را با پاى خود و اراده و تصميم خويش بپيمايد، اگر دست او را بگيرند و به زور ببرند نه افتخار است و نه تكامل ، فى المثل اگر انسان ، يك ريال از مال خود را با تصميم و اراده خويش انفاق كند به همان نسبت راه كمال اخلاقى پيموده ، در حالى كه اگر مليونها از ثروت او را به اجبار بردارند و انفاق كنند، حتى يك گام هم در اين راه پيش نرفته است ، و لذا در آيات مختلف قرآن مجيد به اين واقعيت تصريح شده كه اگر خدا مى خواست همه مردم به اجبار ايمان مى آوردند ولى اين ايمان براى آنها سودى نداشت (و لو شاء ربك لا من من فى الارض كلهم جميعا - يونس - 99).