بسم الله الرحمن الرحیم

سوره مائده

1-         نام سوره: نام اين سوره مباركه از يكصد و دوازدهمين آيه آن، كه داستان فرود مائده بر حواريّون مسيح را ترسيم مى‏كند، برگرفته شده است. 2 - فرودگاه آن‏: به باور گروهى، از جمله «ابن عباس»، اين سوره در «مدينه» منوّره بر قلب پاك پيامبر فرود آمد، و تنها سوّمين آيه آن، در آخرين سفر پيامبر به خانه خدا كه به «حجةالوداع» شهرت دارد، به هنگامى كه پيامبر ميان راه مكّه و مدينه بر شتر خود سوار بود، بر آن حضرت نازل شد. 3 - شمار آيات و واژه‏هاى آن‏ : اين سوره مباركه داراى 120 آيه، 2804 دو هزار و هشتصد و چهار واژه، و يازده هزار و نهصد و سى و سه حرف مى‏باشد. يادآورى مى‏گردد كه شمار آيات بنا بر عدد كوفى، 120 آيه و بنا بر شمار بصرى، 123 آيه است، و ديگران 122 آيه عنوان ساخته‏اند. اين اختلاف در شمار آيات به آن جا برمى‏گردد كه برخى، از آغاز سوره مباركه تا واژه «بالعقود» را آيه‏اى مستقل شناخته‏اند. نيز در آيه پانزدهم، جمله «و يعفوا عن كثير» را يك آيه شمرده‏اند. پاره‏اى هم افزون بر اين دو مورد، آيه 23 را دو آيه شمرده و گفته‏اند: تا «فانكم غالبون» يك آيه است اين سوره هنگامى فرود آمد كه پيامبر گرامى سوار بر مركب بود و عظمت و گرانى وحى به گونه‏اى بود كه مركب نخست از حركت باز ماند و آن گاه در زمين‏گير گرديد و پيامبر به حالت خاصِّ دريافت وحى فرو رفت و دست مبارك را بر سر يكى از ياران نهاد؛ سپس پس از دريافت وحى و بازگشت از آن حالتِ خاصّ معنوى به حالت عادى، به تلاوت سوره مائده پرداخت و ما به تلاوت و عمل به آن فرمان يافتيم.4-  دورنمايى از مفاهيم انسانساز اين سوره‏: در اين سوره مباركه روى سخن به ترتيب با پيامبر گرامى، مردم با ايمان و آن گاه با ستيزه‏جويان و بدانديشانى است كه از بيرون جامعه اسلامى به طور آشكار و اعلان شده، و يا از درون آن، به طور پيچيده، به كشمكش و ستيزه‏جويى بر ضدّ مسلمانان مى‏پرداختند. اگر بخواهيم دورنمايى از بحث‏هاى گوناگون اين سوره مباركه را ترسيم كنيم و آنها را در بخش‏هاى كلّى به تابلو ببريم، با اين عناوين و موضوعات متنوع روبه‏رو مى‏گرديم: با موضوعاتى چون: اهميّت عهدها پيمان‏ها، اصل تقوا و تقواپيشگى، تعاون در شايستگى‏ها، عدالت اجتماعى، قيام به عدل و داد، گواهى و داورى بر اساس حقّ و عدالت، تضمين و تأمين حقوقِ اساسى انسان‏ها از جمله حقّ حيات، اصل احساس مسئوليت و مسئوليت‏پذيرى، اصل هجرت و نخستين مهاجران مسلمان، ولايت امامان راستين پس از پيامبر گرامى، معرفى دين خداپسندانه و كامل، اصل اعتدال در زندگى، شيوه تدريجى در تربيت و سازندگى فرد و جامعه، اهميت كعبه و نقش دگرگونساز آن، و نيز با احكام و مقرراتى چون: بخشى از مقررات ازدواج و تشكيل خانواده، غسل، وضو، تيمّم و يا پاكسازى جسم و جان، كيفر تجاوز به دارايى ديگران، تحريم شراب و قمار... پاره‏اى از غذاهاى حلال و حرام، تحريم دوستى‏هاى نابجا، تحريم شكار حيوانات و پرندگان در حال احرام و در حريم حرم، آداب وصيّت و گواه گرفتن بر آن، سوگند و كفّاره آن، توسّل و حكم آن‏ اذان يا اعلان هنگامه نماز، و با سرگذشت‏هاى درس‏آموزى چون: سرگذشت برگزيدگان بنى‏اسرائيل، گفت‏گوى موسى با خدا، فرزندان آدم، سرگذشت مسيح، معجزات آن حضرت، توحيدگرايى مسيح و نفرت او از شرك‏گرايى و بيدادگرى، و ده‏ها موضوع سازنده و الهام‏بخش فكرى، عقيدتى، اخلاقى، اجتماعى، اقتصادى، خانوادگى، معنوى و تربيتى ديگرى كه خواهد آمد.

 

 

 

سوره المائدة (5): آيات 8 تا 14

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ ﴿۸﴾ وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ عَظِيمٌ ﴿۹﴾ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ وَكَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا أُوْلَئِكَ أَصْحَابُ الْجَحِيم﴿۱۰﴾ِيَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اذْكُرُواْ نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَن يَبْسُطُواْ إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنكُمْ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ﴿۱۱﴾وَلَقَدْ أَخَذَ اللّهُ مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَبَعَثْنَا مِنهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيبًا وَقَالَ اللّهُ إِنِّي مَعَكُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاَةَ وَآتَيْتُمُ الزَّكَاةَ وَآمَنتُم بِرُسُلِي وَعَزَّرْتُمُوهُمْ وَأَقْرَضْتُمُ اللّهَ قَرْضًا حَسَنًا لَّأُكَفِّرَنَّ عَنكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَلأُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ فَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِيلِ ﴿۱۲﴾فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ لَعنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ وَنَسُواْ حَظًّا مِّمَّا ذُكِّرُواْ بِهِ وَلاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَىَ خَآئِنَةٍ مِّنْهُمْ إِلاَّ قَلِيلًا مِّنْهُمُ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ﴿۱۳﴾وَمِنَ الَّذِينَ قَالُواْ إِنَّا نَصَارَى أَخَذْنَا مِيثَاقَهُمْ فَنَسُواْ حَظًّا مِّمَّا ذُكِّرُواْ بِهِ فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَسَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللّهُ بِمَا كَانُواْ يَصْنَعُونَ ﴿۱۴

 ترجمه آيات: هان اى مردمى كه ايمان آورديد در آنجا كه هواى نفس وادارتان مى‏كند تا به انگيزه دشمنى، بنا حق شهادت دهيد به خاطر خدا قسط را بپا بداريد، و دشمنى با اشخاص و اقوام شما را به انحراف از حق نكشاند، عدالت كنيد كه آن به تقوا نزديك‏تر است، و از خدا بترسيد كه خدا از آنچه مى‏كنيد با خبر است (8). خدا به كسانى كه ايمان بياورند و عمل صالح كنند، اين وعده را داده كه آمرزشى و پاداشى عظيم دارند (9). و كسانى كه كفران ورزيده آيات ما را تكذيب كنند اهل جهنمند (10). هان اى كسانى كه ايمان آورديد نعمتى را كه خدا بر شما ارزانى داشت بياد آريد، به خاطر آوريد كه قومى تصميم گرفتند دست ستم به سوى شما دراز كنند، خدا دستشان را از شما كوتاه كرد، و از خدا بترسيد، و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند (11). و چرا نكنند؟ مگر سرگذشت بنى اسرائيل را نشنيدند كه خدا از آنان پيمان گرفت، و ما از آنان دوازده مراقب انتخاب و مبعوث كرديم، خداى تعالى به ايشان فرمود: من با شمايم اگر نماز بپا داريد و زكات دهيد و به فرستادگان من كه از اين پس مبعوث مى‏شوند ايمان بياوريد، و با رعايت احترام تقويتشان كنيد، و در راه خدا بطور شايسته وام دهيد، كه در اين صورت گناهانتان را مى‏پوشانم، و در بهشت‏ها كه جويها در آن جارى است داخلتان مى‏كنم- ميثاق ما از بنى اسرائيل اين بود كه- بعد از اين انتخاب و تعيين نقباء اگر كسى از شما كفر بورزد در حقيقت از وسط راه منحرف گشته، و آن را گم كرده است (12). ولى اين پيمان را شكستند و به خاطر همين جرم بزرگ لعنتشان كرديم، و دلهايشان را به قساوت و سختى مبتلا نموديم، و در نتيجه كارشان به جايى رسيد كه كلام خدا را وارونه تفسير كردند، و آن را جابجا نمودند، و قسمتى از اصول دين و رءوس حقائق دينى را از ياد بردند، و تو پيوسته به خيانتى از آنان مطلع مى‏شوى، مگر اندكى از آنان، پس ايشان را ببخش و از ايشان درگذر كه خدا نيكوكاران را دوست مى‏دارد (13). و همچنين از آن جمعيتى كه مى‏گويند ما نصارائيم ميثاق مخصوص بگرفتيم، آنها نيز قسمتى از اصول دينى خود را فراموش كردند، در نتيجه در بينشان تا روز قيامت دشمنى و كينه ورزى را تحريك كرديم، به زودى خدا از اعمالى كه مى‏كرده‏اند خبرشان خواهد داد (14).

بيان آيات‏: اتصال اين آيات به آيات قبل روشن است، و هيچ غبارى بر آن نيست، چون يك سلسله‏  خطابهايى است به مؤمنين كه در آنها كلياتى از امور مهم دنيايى و آخرتى، فردى و اجتماعى آنان را بيان مى‏كند. " يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ، وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى‏ أَلَّا تَعْدِلُوا" اين آيه شريفه نظير آيه‏اى است كه در سوره نساء آمده است مى‏فرمايد: " يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ، وَ لَوْ عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيراً فَاللَّهُ أَوْلى‏ بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى‏ أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً". « سوره نساء آيه 135» با اين تفاوت كه آيه 135سوره نساء در مقام نهى از انحراف از راه حق و عدالت در خصوص شهادت است، و مى‏فرمايد: كه هواى نفس شما را به انحراف نكشاند، مثلا به نفع كسى به خاطر اينكه قوم و خويش شما است بر خلاف حق شهادت ندهيد، (و يا به نفع فقيرى به خاطر دلسوزيتان و به نفع توانگرى به طمع پول او شهادت بنا حق ندهيد)، ولى آيه مورد بحث در مقام شهادت بنا حق دادن عليه كسى است به انگيزه بغضى كه شاهد نسبت به مشهود عليه دارد، به اين وسيله يعنى با از بين بردن حقش انتقام و داغ دلى گرفته باشد. واضح‏تر بگويم در سوره مائده فرموده:" كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ" و در آيه سوره نساء فرموده:" كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ" و اين تفاوت در تعبير بخاطر تفاوتى است كه در مقام اين دو آيه هست، در آيه سوره مائده غرض اين بوده كه مؤمنين را از ظلم در شهادت به انگيزه سابقه دشمنى شاهد نسبت به مشهود عليه نهى كند، لذا شهادت را مقيد به قسط كرد، و فرمود:" بايد كه شهادت شما به قسط و به حق باشد و در شهادت دادن عداوت و غرضهاى شخصى را دخالت ندهيد"، به خلاف آيه135 سوره نساء كه سخن از شهادت دادن به نفع كسى به انگيزه دوستى و هوا دارد، و شهادت دادن به نفع دوست و محبوب ظلم به او نيست، گو اينكه خالى از ظلم هم نيست (چون به غير مستقيم حق خصم محبوبش را ضايع كرده) و ليكن از آن جهت كه شهادت به نفع محبوب است ظلم شمرده نمى‏شود، و لذا در آيه8 سوره مائده امر كرد به شهادت به قسط و آن گاه اين شهادت به قسط را تفريع كرد بر يك مساله كلى و آن قيام للَّه است و در سوره نساء اول امر كرد به شهادت دادن براى خدا و دخالت ندادن هواها و دوستى‏ها را در شهادت، و سپس آن را تفريع كرد بر قيام به قسط. و نيز به همين جهت در آيه مائده جمله:" اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏ وَ اتَّقُوا اللَّهَ" را تفريع كرد بر شهادت دادن به قسط، و در اين جمله كه نتيجه شهادت بر قسط است امر كرد مؤمنين را به عدالت، و اين عدالت را وسيله‏اى شمرد براى حصول تقوا، ولى در آيه سوره نساء قضيه را به عكس كرد يعنى جمله:" فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى‏ أَنْ تَعْدِلُوا" را متفرع كرد بر امر به شهادت براى خدا، نخست امر كرد به اينكه براى خدا شهادت دهيد، و سپس از پيروى هوا و ترك تقوا نهى نموده، اين پيروى هوا و ترك تقوا را بدترين وسيله براى ترك عدل شمرد. آن گاه در هر دو آيه از ترك تقوا به يك جور تحذير كرد، در آيه سوره نساء فرمود:" وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً" يعنى اگر تقوا به خرج ندهيد خدا بدانچه مى‏كنيد با خبر است، و در سوره مائده فرموده:" وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ" «مائده-آیه 8»، و اما معناى جمله:" قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ ..." از سخنانى كه پيرامون آيات قبلى داشتيم روشن شده است. " اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏ ..." ضمير" هو" به كلمه" عدل" بر مى‏گردد،- گو اينكه قبل از ضمير چنين كلمه‏اى نبود، و ليكن از معناى" اعدلوا" فهميده مى‏شد، در نتيجه معناى جمله چنين است: عدالت پيشه كنيد كه عدالت به تقوا نزديكتر است. " وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ". جمله دوم يعنى جمله" لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ" انشاى وعده است كه قبلا يعنى در اول آيه داده، و فرموده بود:" وَعَدَ اللَّهُ ..." بطورى كه ديگران نيز گفته‏اند و اين تعبير مؤكدتر از آن است، مى‏فرمود:" وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً" «فتح-آیه 29»، البته اين مؤكدتر بودن به خاطر آن نيست كه در آيه مورد بحث جمله مورد گفتگو خبر بعد از خبر است «تفسیر المنار ج6 ص275»،. نه، اين اشتباهى است كه بعضى كرده‏اند، بلكه به خاطر اين است كه تصريح دارد به انشاى وعده، نه چون آيه سوره فتح كه ضمنا بر آن دلالت دارد. " وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ" راغب در مفردات مى‏گويد: ماده" جيم- حاء- ميم" به معناى شدت فوران آتش است، دوزخ را هم كه جحيم خوانده‏اند به اين مناسبت است « مفردات راغب ص 88»، و اين آيه مشتمل است بر خود وعيد (نه بر تهديد به آن)، در مقابل آيه قبلى كه خود وعده را ذكر مى‏كرد، و مى‏فرمود:" لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ". در آيه مورد بحث كفر را مقيد كرده به تكذيب آيات تا كفر بدون تكذيب را شامل نگردد، زيرا كفارى كه منشا كفرشان انكار حق با علم به حق بودن آن نيست بلكه اگر كافر بخاطر اين است كه حق بگوششان نخورده و يا مستضعفى هستند كه تشخيص حق از باطل را ندارند، اهل دوزخ نيستند بلكه كار آنان به دست خدا است، اگر بخواهد آنان را مى‏آمرزد و اگر خواست عذابشان مى‏كند، پس دو آيه مورد بحث يكى وعده جميل است به كسانى كه ايمان آورده اعمال صالح انجام مى‏دهند، و ديگرى تهديد شديدى است به كسانى كه به خدا كفر ورزيده، آيات خدا را تكذيب كنند، و معلوم است كه بين اين دو مرحله مراحلى است متوسط، كه خداى تعالى امر آن مراحل و عاقبت امر صاحب هر مرحله را ذكر نكرده. " يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا ..." اين مضمون قابل آن هست كه بر چندين واقعه منطبق گردد، وقايعى كه بين كفار و مسلمانان واقع شد، از قبيل داستان جنگ بدر و احد و احزاب و غيره و بنا بر اين نمى‏توان گفت نظر خاصى به واقعه خاصى دارد، بلكه منظورش مطلق توطئه‏هايى است كه مشركين عليه مسلمانان و براى كشتن آنان و محو كردن اثر اسلام و دين توحيد مى‏ريختند. و اينكه بعضى از مفسرين آن را بر واقعه خاصى حمل نموده و گفته‏اند مراد از آن داستانى است كه در آن آمده: مشركين تصميم گرفتند رسول خدا (ص) را به قتل برسانند، و يا بعضى از يهوديان تصميم گرفتند آن جناب را ترور كنند. « تفسير المنار ج 6 ص 276» كه هر دو داستان به زودى مى‏آيد سخنى است كه از ظاهر لفظ آيه بعيد است و اين ناسازگارى بر كسى پوشيده نيست. " وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ" در اين جمله مؤمنين را دعوت فرموده به اينكه تقوا پيشه نموده و بر خدا توكل كنند، و در  حقيقت منظور تحذير شديد از ترك تقوا و ترك توكل بر خداى سبحان است، دليل بر اينكه منظور نهى شديد است داستانى است كه از بنى اسرائيل و نصارا در همين سياق حكايت مى‏كند كه بعضى از آنها كه گفتند، ما نصارائيم چنين و چنان كردند، و يهود و نصارا هر دو عهد الهى را شكستند، و خداى تعالى آنان را به لعن خود و به قساوت قلب و فراموش كردن بهره‏هايى كه از دينشان داشتند و انداختن دشمنى و خشم بين آنان تا روز قيامت گرفتار ساخت. و معلوم است كه غرض از نقل اين قصه جز اين نبوده كه براى روشنگرى مؤمنين به آن استشهاد نموده و آن را پيش روى مؤمنين قرار داده، آويزه گوش آنان كند تا از آن عبرت گيرند، و هوشيار شده بدانند كه اگر يهود و نصارا مبتلا شدند به آن بلاهايى كه شدند، همه به خاطر اين بود كه ميثاقى را كه با خداى سبحان بسته بودند فراموش كردند، و آن ميثاق اين بود كه تسليم خداى تعالى باشند و دستوراتش را به سمع و طاعت تلقى كنند و لازمه اين معنا آن بود كه از مخالفت پروردگارشان بپرهيزند، و در امور دينيشان بر او توكل كنند، يعنى او را وكيل خويش بگيرند، در نتيجه اختيار نكنند مگر چيزى را كه خداى تعالى برايشان اختيار كرده و ترك كنند هر چيزى را كه خداى تعالى آن را براى آنان ناستوده دانسته و راه آن اسلام و اين لوازمش همانا طريقه طاعت رسولان او است، كسى كه بخواهد واقعا تسليم خداى تعالى باشد بجز اين نمى‏شود كه به رسولان او ايمان بياورد، و دست از پيروى غير خدا و رسولان او بردارد، دعوى هر كس كه از راه مى‏رسد و مردم را به اطاعت و خضوع در برابر دستورات خويش مى‏خواند نپذيرد، در برابر جباران و طاغوتها و غير آنان سر تسليم فرود نياورد، حتى از احبار و رهبان و يا از خاخامها و كشيشها هيچ سخنى را بدون دليل قبول نكند، و خلاصه اينكه بداند كه غير از خداى تعالى و هر كس كه خدا اطاعتش را واجب كرده باشد از احدى نبايد اطاعت كند. [ميثاقى كه خداوند از يهود و نصارا گرفت و پيمان شكنى آنان‏] اما مع الاسف يهود و نصارا ميثاق خدايى را پشت سر انداختند، و در نتيجه خداى تعالى آنان را از رحمت خود دور ساخت و به دنبال دور شدن از رحمت خدا دست به كارهاى جنايت آميزى زدند و آن اين بود كه آيات كلام خدا را جابجا و تحريف كردند، و آن را به غير آن معنايى كه خداى تعالى اراده كرده بود تفسير نمودند، و اين باعث شد كه بهره‏هايى از دين را از دست بدهند، و اين بهره‏ها امورى بود كه با از دست دادن آنها هر خير و سعادتى را از دست دادند، و علاوه بر اين، آن مقدار از دين هم كه برايشان باقى مانده بود را فاسد ساخت، آرى دين احكامى غير مربوط به هم نيست، مجموعه‏اى از معارف و احكامى است كه همه به هم ارتباط دارند، بطورى كه اگر بعضى از آنها فاسد شود فساد آن بعض باقيمانده را هم فاسد مى‏كند، مخصوصا احكامى كه جنبه ركن و زير بنا براى دين دارد، مثالى كه مطلب را روشن كند نماز خواندن‏ كسى است كه منظورش از نماز بندگى خدا نباشد بلكه منظورش اين باشد كه در بين جامعه نمازگزار خود را جا بزند، و همين كه جامعه به وى اعتماد نمود كلاه سر جامعه بگذارد، و معلوم است كه چنين نمازى و يا چنين انفاقى و يا جهاد به چنين منظورى در حقيقت با زبان شكار حرف زدن است، و به جاى اينكه قدمى به خدا نزديكترش كند قدمها و بلكه فرسنگها از خداى تعالى دورشان مى‏سازد پس نه آنچه برايشان مانده سودى به حالشان دارد، و نه از آنچه از دين كه تحريف كرده‏اند بى‏نيازند، چون هيچ انسانى بى نياز از دين نيست آن هم اصول و اركان دين. پس از اينجا مى‏فهميم كه مقام اقتضاء مى‏كرده كه مؤمنين را از مخالفت تقوا و ترك توكل بر خدا بر حذر داشته و وادارشان كند به اينكه از اين داستانى كه برايشان نقل كرد عبرت بگيرند. [مراد از توكل بر خدا] و نيز از همين جا روشن مى‏شود كه مراد از" توكل" چيزى است كه شامل امور تشريعى و تكوينى (هر دو) مى‏شود، و يا حد اقل مختص به امور تشريعى است، به اين معنا كه خداى تعالى مؤمنين را دستور داده به اينكه خدا و رسول را در احكام دينى اطاعت كنند و آنچه را كه پيامبرشان آورده و برايشان بيان كرده بكار ببندند، و امر دين و قوانين الهى را به خداى تعالى كه پروردگارشان است محول نموده و به وى واگذار كنند، و به هيچ وجه خود را مستقل ندانند، و در شرائطى كه خداى تعالى تشريع نموده و به دست آنان وديعت سپرده و دخل و تصرف ننمايند، هم چنان كه دستورشان داده كه او را در سنت اسباب و مسبباتى كه در عالم جارى ساخته اطاعت كنند و در عين اينكه بر طبق اين سنت عمل مى‏كنند در عين حال آن اسباب و مسببات را تكيه گاه خود ننموده، براى آنها استقلال در تاثير كه همان ربوبيت است معتقد نشوند، (بيمارانشان را مداوا بكنند، ولى دوا را مستقل در شفا ندانند، به دنبال كار و كسب بروند ولى كسب را رازق خود ندانند و همچنين) بلكه همه اين وظايف را به عنوان يكى از هزار شرط انجام داده منتظر آن باشند كه اگر خدا خواست نهصد و نود و نه شرط ديگرش را ايجاد كند در نتيجه اگر ايجاد كرد به مشيت و تدبير او رضا دهند و اگر هم نكرد باز به مشيت او راضى باشند. " وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً ..." راغب در مفردات خود مى‏گويد: كلمه" نقب" وقتى در مورد ديوار و يا پوست به كار مى‏رود معناى كلمه" ثقب" را كه در مورد چوب بكار رود مى‏دهد، آن گاه مى‏گويد: نقيب به معناى كسى است كه از قومى آمار مى‏گيرد، و احوال آن قوم را پى گيرى مى‏نمايد، و جمع آن‏ نقباء مى‏آيد. « مفردات راغب ص » خداى سبحان براى مؤمنين از اين امت داستانى كه بر بنى اسرائيل گذشت مى‏سرايد، كه چگونه برايشان احكام دينى تشريع كرد، و با اخذ ميثاق امر آنان را تثبيت نمود، و نقباء برايشان برگزيد، و بيان خود را به آنان ابلاغ فرموده حجت را بر آنان تمام كرد، ولى آنها در عوض به جاى آنكه شكر او را بگذارند ميثاقش را نقض كردند، و خداى تعالى هم به كيفر اين رفتارشان ايشان را لعنت كرد و دلهايشان را دچار قساوت نمود، ... و فرمود:" وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ" و اين مطلبى است كه در سوره بقره و سوره‏هاى ديگر تكرار كرده،" وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً" كه على الظاهر منظور از اين دوازده نقيب دوازده رئيس است، كه هر يك بر يكى از اسباط دوازده‏گانه بنى اسرائيل رياست داشتند، و به منزله والى بر آنان بودند، كارهاى آنان را فيصله مى‏دادند، و نسبتى كه اين دوازده نقيب به دوازده تيره بنى اسرائيل داشتند نظير نسبتى بوده كه اولى الامر به افراد اين امت دارند، در حقيقت مرجع مردم در امور دين و دنياى آنان بودند، چيزى كه هست خود آنان وحيى از آسمان نمى‏گرفتند و شريعتى را تشريع نمى‏كردند، و كار وحى و تشريع شرايع تنها به عهده موسى بود" وَ قالَ اللَّهُ إِنِّي مَعَكُمْ" و خداى تعالى به ايشان فرمود: كه من با شمايم، در اين جمله به بنى اسرائيل اعلام مى‏دارد در صورتى كه او را اطاعت كنند او ايشان را يارى مى‏كند، و گرنه بى ياورشان مى‏گذارد، و به همين جهت هر دو امر را خاطرنشان كرده و فرمود:" لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكاةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِي وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ"، كه تعزير همان نصرت است، البته نصرت توأم با تعظيم، و مراد از كلمه" رسلى" پيغمبرانى است كه بعد از موسى براى آنان مبعوث مى‏كند، كه شريعتى نو و دعوتى على حده دارند، مانند عيسى بن مريم (ع) و رسول اسلام محمد (ص)، و ساير رسولانى كه بين اين دو بزرگوار بودند، ولى شريعتى نياوردند." وَ أَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً" منظور از اين قرض دادن به خدا صدقه‏هاى مستحبى است نه زكات واجب" لَأُكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ لَأُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ" برگشت اين جمله به وعده جميلى است كه خداى تعالى به بنى اسرائيل داده، به شرطى كه نماز بپا دارند، و زكات واجب دهند، و به رسولان او ايمان آورده، هم يارى و هم تعظيمشان كنند و صدقه مستحبى بدهند، كه در اين صورت گناهانشان را محو نموده داخل در جناتشان مى‏كند كه از زير آنها نهرها روان است، آن گاه در تهديد كسانى‏ كه به اين دستورات عمل نكنند فرموده:" فَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ". [نقمت‏هايى كه به سبب پيمان شكنى به يهود رسيد] " فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً ..." خداى تعالى در آيه قبل سزاى كفر و قدر ناشناسى نسبت به ميثاق نامبرده را عبارت از گمراه شدن از راه ميانه و مستقيم، و اين ذكر اجمالى آن كيفر بود، و در آيه مورد بحث بطور مفصل آن كيفر را بيان مى‏كند، و آن عبارت است از انواع نقمت‏ها و عذابها كه خداى سبحان بعضى از آنها را كه همان لعنت و تقسيه قلوب باشد را به خودش نسبت داده، چون اين دو نقمت در واقع كار خود او است و بعضى ديگر را به خود بنى اسرائيل نسبت داده، و آن نقمتى است كه جمله" وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى‏ خائِنَةٍ مِنْهُمْ" آن را در نظر دارد همه اينها كيفر همه كفرانهاى آنان است، كه در رأس آنها كفر به ميثاق است، و يا كيفر تنها كفر به ميثاق است، براى اينكه ساير كفرهاشان در شكم اين يك كفر خوابيده هم چنان كه ساير كيفرهاشان در شكم كيفر آن نهفته است. آرى راه وسطى كه آنان گم كرده‏اند راه سعادتى است كه آبادى دنيا و آخرت آنان در آن راه است. پس اينكه فرمود:" فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ" على الظاهر مراد همان كفرى است كه در آيه قبلى از آن تهديد كرد و لفظ" ما" در كلمه:" فبما" هر جا كه استعمال شود دو اثر دارد، يكى اينكه مطلب را تاكيد مى‏كند و دوم اينكه ابهام آن را مى‏رساند، به اين معنا كه اهل زبان در جايى كه بخواهند شخصى يا غرضى را كه در جاى خود معين است نامعين و مبهم ذكر كنند تا در نتيجه آن شخص يا آن غرض را تعظيم يا تحقير كرده باشند اين كلمه را به كار مى‏برند" مثلا وقتى بپرسى كه چه كسى آمده بود در خانه و تو با او سخن مى‏گفتى او به منظور اينكه بفهماند مردى بود كه از بزرگى نمى‏شود نامش را برد و يا از پستى قابل آن نيست كه نامش را ببرم در پاسخت مى‏گويد:" رجل ما" مردى از مردها و بنا بر اين معناى آيه چنين مى‏شود كه بنى اسرائيل به خاطر پيمان‏شكنى‏هايى كه نمى‏شود گفت كه چيست مورد لعن ما واقع شدند" و لعن عبارت است از دور كردن كسى از رحمت خدا. " وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً" كلمه" قاسية" اسم فاعل از" ماده قسى" است و اين ماده به معناى سفتى و سختى است، و قساوت قلب از قسوت سنگ كه صلابت و سختى آن است گرفته شده، و قلب قسى (با قساوت) آن قلبى است كه در برابر حق خشوع ندارد، و تاثيرى بنام رحمت و رقت به آن دست نمى‏دهد، در قرآن كريم فرموده:" أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ؟ وَ لا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ‏فاسِقُونَ" « سوره حديد آيه 16». و سخن كوتاه اينكه خداى سبحان دنبال مساله قساوت قلبشان مى‏فرمايد: نتيجه آن اين شد كه برگشتند و دست به تحريف كلام خدا زدند" يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ"، يعنى آن را طورى تفسير كردند كه صاحب كلام آن معنا را در نظر نداشت و خداى تعالى كه صاحب كلام بود به آن تفسير راضى نبود و يا از كلام خدا هر چه را كه خوشايندشان نبود انداختند و چيزهايى كه دلشان مى‏خواست از پيش خود به آن اضافه كردند و يا كلام خدا را جابجا نمودند، همه اينها تحريف است، و بنى اسرائيل به اين ورطه نيفتادند مگر به خاطر اينكه دستشان از حقائق روشن دين بريد،" وَ نَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ"، و معلوم است كه اين حظى كه فراموش كردند قسمتى از اصول دينيشان بوده كه سعادتشان دائر مدار آن اصول بوده، اصولى كه هيچ چيزى جاى آن را اشغال نكرد مگر آنكه شقاوت دائمى را عليه آنان مسجل نمود مثل اينكه بجاى منزه دانستن خداى تعالى از داشتن شبيه كه يكى از اصول دين توحيد است مرتكب تشبيه شدند، و يا موسى را خاتم انبيا شمردند، و شريعت تورات را براى ابد هميشگى پنداشتند، و نسخ و بداء را باطل دانستند، و گرفتار عقائد باطل غير اينها شدند. " وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى‏ خائِنَةٍ مِنْهُمْ" كلمه" خائنة" چه به معناى اسم فاعل باشد و چه به معناى خيانت بدان جهت كه نكره آمده و به خاطر كلمه" منهم" طائفه‏اى از آنان را شامل مى‏شود، و معناى جمله اين است كه" تو همواره به طائفه‏اى از آنان اطلاع پيدا مى‏كنى كه خائنند، و يا هميشه بر خيانت طائفه‏اى از آنان اطلاع پيدا مى‏كنى،" إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ، فَاعْفُ عَنْهُمْ، وَ اصْفَحْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ"، در سابق مكرر گفته‏ايم كه استثناى قليلى از بنى اسرائيل منافات با اين معنا ندارد كه لعنت و عذاب متوجه اين امت و اين نژاد بشود. و يكى از حرف‏هاى عجيبى كه بعضى از مفسرين در تفسير اين آيه زده‏اند اين است كه گفته‏اند: مراد از كلمه" قليل" عبد اللَّه بن سلام و اصحاب او است، و آيه شريفه مى‏خواهد بفرمايد همه يهوديان خائنند، مگر او و دوستانش « تفسير المنار ج 6 ص 285»، و وجه عجيب بودن اين تفسير اين است كه‏ آيا براى كسانى كه ايمان آورده‏اند آن لحظه نرسيده كه دلهاشان براى ياد خدا و عمل به معارف و احكام حقى كه نازل شده نرم شود؟ و مانند اهل كتاب نباشند، كه قبل از شما برايشان كتاب آمد، و سالها از عصر پيامبرشان گذشت، در نتيجه دلهايشان قساوت يافت و اينك بسيارى از آنان فاسقند. عبد اللَّه بن سلام مدتها قبل از نازل شدن سوره مائده اسلام آورد، و معنا ندارد كه آيه شريفه شامل مسلمانان در روز نزول بشود، زيرا آيات مورد بحث سخن از ميثاق بنى اسرائيل و سخن از بديهاى يهود دارد، يهوديانى كه در آن ايام هم چنان يهودى مانده بودند و عبد اللَّه بن سلام در آن روز يهودى نبود. [پيمان شكنى نصارا و عواقب آن‏] " وَ مِنَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ أَخَذْنا مِيثاقَهُمْ فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ فَأَغْرَيْنا" راغب در مفردات گفته وقتى گفته مى‏شود" غرى بكذا" معنايش اين است كه به فلان چيز چسبيد، و ملازم آن شد، و اصل اين كلمه از غراء است، كه به معناى سريش و سريشم و امثال آن است، و چون گفته شود:" اغريت فلانا بكذا" كه باب افعال اين ماده است همان معناى ثلاثى مجرد را مى‏دهد، و مى‏فهماند كه" من او را به فلان چيز چسباندم" « مفردات راغب ص 360». عيسى بن مريم (ع) پيغمبر رحمت بود و مردم را به صلح و صفا مى‏خواند، و تشويقشان مى‏كرد به اينكه نسبت به آخرت اشراف و توجه كامل داشته و از لذائذ دنيا و زخارف دلفريب آن اعراض كنند، و نهيشان مى‏كرد از اينكه بر سر دنيا اين كالاى پست" و غرض أدنى" تكالب كنند، يعنى مانند درندگان بر سر يك شكار پنجه به روى هم بكشند كه اگر خواننده عزيز بخواهد كلمات آن جناب را ببيند بايد به مواقف مختلفى كه انجيل‏هاى چهارگانه از آن جناب نقل كرده‏اند مراجعه كند. ليكن پيروانش عكس العمل بر خلاف، از خود نشان داده و مواعظ و تذكرات آن جناب را از ياد بردند، و چون چنين كردند خداى عز و جل به جاى سلم و صفا كينه و دشمنى را در دلهاشان ثابت كرد، و به جاى برادرى و دوستى كه عيسى (ع) آنان را به آن مى‏خواند، دشمنى و كينه توزى را در دلهاشان مستقر نمود، و در باره آنان فرمود:" فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ فَأَغْرَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ. و اين عداوت و بغضا كه خداى تعالى نام برده جزء ملكات راسخه امت‏هاى مسيحى شده و در دل آنها ثابت و پايدار گرديده است، هم چنان كه آتش آخرت هم سرنوشت حتمى آنها است، و از آن مفرى ندارند، هر چه بخواهند از غمى از غمهاى آن رها شوند دوباره به آن اندوه برگردانده مى‏شوند و به ايشان گفته مى‏شود بچشيد عذاب حريق و سوزنده را. و از روزى كه عيسى بن مريم به آسمان برده شد حواريون او و داعيان و مبلغين دين او پيوسته با يكديگر اختلاف كردند، و اختلاف آنان روز به روز بيشتر شد و همه مسيحيت را فرا گرفت، و در آغاز آنان را به جان هم انداخت، جنگها و قتل و غارتها بپا كرد، انواع در بدريها بوجود آورد، خانواده‏هايى را آواره كرد، و فسادهايى ديگر بر انگيخت تا آنكه كار به جنگهاى بزرگ و بين المللى بيانجاميد، جنگهايى كه كره زمين را تهديد به خراب و بشريت را تهديد به فناء و انقراض نمود، همه اينها همان وعده‏اى بود كه خداى تعالى در آيه مورد بحث داد، و اين خود مصداق تبدل نعمت به نقمت و گمراه‏تر شدن به دنبال بيشتر متلاشى شدن است، تازه همه اينها عقوبت دنيايى آنان بود." وَ سَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللَّهُ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ".